عطرهای عزیز و کمیاب
نویسنده: شراره بشرا
شش هفت ساله بودم و قد بهار بلند بود، باید سرم را بلند میکردم سمت آسمان، جایی که شاخههای تیرهی درخت گیلاس پیر، غرق شکوفههای سفید شده بودند. زندگی سخت بود و بهار، بیتوجه به غمها و گرفتاریها، از همهجا میگذشت، مثل سالهای بسیار بعدش.
زیر درخت، حصیر پهن میکردم و دراز میکشیدم و به ترکیب آبی آسمان و انفجار سفید رنگ شکوفهها خیره میشدم. نقش نور و سایه روی صورتم میافتاد و پلکهایم را میبستم. غرق در جهانی که آفتاب، از پشت رگ و پی پلک، نارنجیاش کرده بود، با ولع صداها را…