هزار و سیصد و شصت و نه بود و من هشت سال داشتم. از قبل از شروع دوران مدرسه به واسطه عشق پدرم به فوتبال، بارها و بارها به استادیوم عضدی رشت و تختی انزلی رفته بودیم تا بازی تیمهای مورد علاقه پدرم رو ببینیم.
هیچی تیمی رو بهاندازه سپیدرود دوست نداشت. بعد از اون هم ملوان و استقلال رشت رو. البته عاشق منتخب گیلان بود وقتی جام باشگاهها تعطیل شد و منتخب استانها باهم مسابقه میدادند. چون میگفت؛ همه ستارههای گیلان توی منتخب گیلان هستند.
از همه شهرها و تیمهای گیلانی. یادم هست منتخب گیلان لباس سبز راه راه میپوشید و توی یکی از بازی هایش توی عضدی وقتی یک گل به منتخب تهران الف زده بود چطوری سر از پا نمیشناختیم.
خلاصه اینکه سال ۱۳۶۹ ملوان به نیمه نهایی جام حذفی رسیده بود و تا آن زمان ندیده بودم که پدرم اینقدر استرس برای یک بازی فوتبال داشته باشه. وقتی سیروس قایقران از راه دور توپ رو شلیک کرد و صاف نشست توی تور دروازه وحید قلیچ درحالیکه دو زانو جلوی تلویزیون نشسته بود همانطوری به هوا پرید و با تمام توانش فریاد کشید. وقتی در فینال هم شاهرخ بیانی استقلال پنالتی را به تیرک محمد حبیبی کوبید و شماره دو ملوان پنالتی آخر را به گل تبدیل کرد از خوشحالی به کوچه رفتیم.
آن روزها در محله پارک نیکمرام رشت زندگی میکردیم. کوچه همیشه شلوغ ما آن لحظه به خاطر بازی ملوان و استقلال خالی بود اما وقتی گل پیروزی زده شد همسایهها یکی یکی از خانه هایشان آمدند بیرون و شاد و خندان به همدیگر تبریک میگفتن.
آن روزها مثل الان نبود که فرقی بین رشت و انزلی باشد. رقابت بود اما تنفر در آن جایی نداشت. نمیدانم از چه زمان آتش تنفر شعله کشید و ورزشگاههای دو تا شهر شاهد زشتترین رفتارها بین گیلک زبانها شد. اما آن روزها گیلکها که عاصی از سیاستهای پایتخت گرا بودند انگار انتقام سالها بی عدالتی و تبعیض را گرفتند. پربیراه هم نبود این احساس در بازیای که به اجبار در خانه تیم پایتخت نشین و به صورت تک بازی و بی توجه به حق ملوانها برای بازی در زمین خانگی برگزار شده بود.
بعد از آن فینال رویایی هرچه سالها میگذشت تبعیضها و بی عدالتیها نسبت به شهرستانیها بیشتر و بیشتر میشد. فقط هم مختص به فوتبال نبود. در حوزه فرهنگ شاهد فاجعهای تلخ بودیم. در شهر رشت که اولین سالن تئاتر ایران را داشت سینماها یکی پس از دیگری تعطیل شدند. وضع در شهرهای کوچکتر به مراتب بدتر هم بود. در اقتصاد هم همین بساط بود.
کارخانههای بزرگ با مجتمعهای مسکونی کارگرانشان یکی پس از دیگری در رشت و گیلان تعطیل شدند و هزاران نفر بیکار. اما هرچقدر شهرستانها عقب گرد داشتند به جایش هرچه امکانات و توجه بود نصیب پایتخت میشد. هنرمند و کارگر و کارمند و عالم برای رشد و پیشرفت چارهای نداشتند جز مهاجرت به پایتخت.
اما خب در ورزش میتوانستی نمود این تبعیض و بی عدالتی را واضحتر ببینی.
یک نمونه اش هم فینال جام حذفی سال ۹۸ بود بین داماش و پرسپولیس در ورزشگاه فولاد آرهنا. با آنکه ظاهرا در زمین بی طرف برگزار شده بود اما مسؤولان وقت اجازه ورود تماشاگران رشتی را ندادند تا ورزشگاه یک دست قرمز باشد. البته که ایستادگی مدیران داماش باعث شد بعد از دو ساعت معطلی تماشاگران رشتی وارد ورزشگاه شوند اما این رفتار خود موید این نکته بود که زمین و آسمان در فوتبال ایران دست در دست هم همیشه دادهاند تا یکی از دو تیم آبی و قرمز پایتخت همواره قهرمان شوند.
از این دست نامرادیها زیاد یافت میشود در تاریخ چند ده ساله فوتبال ایران. نه تنها وجود این مدل تبعیضها که فساد روزافزون و افسارگسیخته در فوتبال ایران بسیاری چون من را سال هاست از فوتبال ایران بیزار کرده و به شخصه دیگر برایم مهم نیست چه نتیجهای در زمین بازی رقم خواهد خورد.
فوتبالی که سرشار از جادوگران و دلالان و سیاسیون و رانت خواران و متهمان اقتصادی و فاسدان مالی و صاحبین بنگاههای شرط بندی است چه جذابیتی میتواند داشته باشد؟ اصولا توجه به سوژهای غرق در فساد و تبانی و تباهی که هیچ عدالت و انصافی در آن دخیل نیست چه شادی روانی و آسودگی خاطری میتواند برای آدمی به ارمغان بیاورد؟
با همه اینها فوتبال ولو با تمام کثافتهایی که با آن عجین میشود بازهم بهانهای است برای دورهم جمع شدن و لذت بردن. نمونه اش همین بازی فینال بین ملوان و استقلال که یک استان را کنار هم جمع کرد به امید پیروزی بر تیم محبوب پایتخت نشین. جنگ بین یک تیم شهرستانی که تنها امتیازش بازیکنان سربازش بودند با تیمی سرتاپا مسلح به انواع سرمایه و امتیازات دولتی و کمکهای غیبی و جادویی و رانتی و مافیایی… نتیجه اما همان نتیجه سالیان گذشته….
تکمله: نه از باخت ملوان ناراحتم که برایم قابل پیش بینی بود نه از مشارکت مردم در این بازی پرفساد که حقشان است چندصباحی به دور از مشکلات روزمره زندگی سرگرم شوند. اما درد من همچنان همان دردی است که سال ۶۹ و به عنوان کودکی ۸ ساله داشتم. وجود تبعیض و تداوم بی عدالتی.
اما امیدوارم همچنان به روزی که دیگر ابر و باد و مه و خورشید دست به دست هم نداده باشند برای افتخارآفرینی تیمهای عزیزدردانه. البته که طرفدار سرریز شدن سرمایه به ورزش و هر چیز دیگری هستم. سرمایهای شفاف و سالم که مبدا و ماخذش مشخص باشد و چه تیمهایی بهتر و شایستهتر از استقلال و پرسپولیس، به لحاظ برندینگ، که بتوانند پذیرای سرمایه و پول و ثروت بخش خصوصی واقعی باشند. مثل رئال مادرید و بایرن مونیخ و منچستر و یوونتوس.
به امید آن روز که سلامت و ثروت دست در دست هم به یاری فوتبال بیایند میمانم اگرچه بازهم طرفدار تیمهای شهرم خواهم بود ولی نه با دردی ناشی از وجود تبعیض و بی عدالتی که با عشق به فوتبالی که به مثابه زندگی است.