یکی از صداهایی که ارتباط حسی من با محل زندگیام را بیشتر کرده است، صدای همآوایی پیرمرد همسایه با پرندگان است. بارها شنیدهام او سوت بلبلی میزند و بلبلی از لابلای شاخهها جوابش را میدهد و چند دقیقه گفتوگویی صمیمانه بینشان جریان میگیرد و نمیدانم چند نفر مثل من گوش تیز میکنند برای شنیدن این هم آوایی با طبیعت و نمیدانم پیرمردی که نمیشناسمش تا کی میتواند محله را میهمان این نغمهها کند و در پایان گفت وگو بگوید: «جااان! ناز نفست!» و به ارتباط دوستانهاش با پرنده مهر تأیید بزند.
در سالهای اخیر، رفتارهایی چون غذا دادن به سگها، گربهها و پرندگان در فضاهای شهری ایران رشد چشمگیری پیدا کرده است. رفتارهایی که ظاهرا نشانهی محبت، دلسوزی و دیگر دوستی است؛ اما در لایههای پنهان تلاش ناآگاهانهای برای بازپیوند با طبیعت است.
متأسفانه یکی از محورهای بسیار مهم در تحلیل این حیواندوستیها در فضاهای شهری تلقی این امر بهعنوان یک پدیده غربی و مدرن است، در حالیکه مهربانی با حیوانات در فرهنگ ایرانی سابقهای طولانی و ریشهدار دارد.
در حافظهی فرهنگی ایران، محبت و شفقت با حیوانات یک فضیلت فردی، امری اخلاقی و در مورد بعضی حیوانات امری قدسی بوده است. محبت به حیوانات واسطه خیر و جلب رضای خدا بهشمار میآمد و مادربزرگها به نوهها توصیه میکردند برای گنجشکها خرده نان بریزید تا برای سلامت خود و پدرشان دعا کنند. در زندگی روستایی و عشایری، حیوانها بخشی از چرخهی معیشت و مهرورزی بودهاند؛ رابطهای مبتنی بر دوستی و همزیستی، نه صرفا مصرفی یا تزئینی.
آنچه امروزه حیوان دوستی و تمایل به نگهداری و مراقبت ازحیوانات میشناسیم، در غرب از قرن نوزدهم به بعد شکل گرفته است، همراه با شهرنشینی، انقلاب صنعتی و ظهور طبقهی متوسط جدید. اینها تحولاتی بودند که گروهی از حیوانات را از کار بازنشسته کرد و در یک همدلی عاطفی، نقش حیوانات همدم را برایشان تعریف کرد(در مورد بعضی حیوانات سابقهای طولانیتر دارد).
و بهرهکشیها و سلطههای نوین از حیوانات شکل گرفت. در این شرایط احساس حیوان دوستی که پیشتر وجود داشت، در قالب نهاد، قانون و هویت طبقاتی سامان گرفت. انجمنهای حمایت از حیوانات، کمپینهای اخلاقی، و حتی صنایع بزرگِ مرتبط با حیوانات خانگی.
پس میتوان گفت ما با دو منطق متفاوت در مواجهه با حیوانات روبهرو هستیم: مهربانی سنتی با حیوان و حیواندوستی مدرن.
در منطق سنتی، حیوان دوستی ریشه در اخلاق (دربسیاری موارد دین) دارد. حتی اگر کملطفی بعضی ادیان به بعضی حیوانات را هم در نظر داشته باشیم، در نگاه سنتی حیوان موجودی است در زنجیره آفرینش با حق حیات طبیعی که شریک انسان در زمین است. و در منطق امروزی، انسان بهعنوان قدرت کنترلگر طبیعت حق دارد آزادی حیوان را بگیرد، در تولید مثل و تغذیهاش مداخله کند و غرایزش را دستخوش تغییر کند و خودش را با شعارهای دیگر دوستانه و طرفداری از محیط زیست تطهیر کند.
وضعیت امروز شهرهای ما دراین باره محصول، این دو گفتمان است که در مقابل هم و با هم در تنشاند:
از یکسو، جوانان شهری که حیواندوستی را بخشی از هویت و سبک زندگی مدرن و جهانی خود میدانند؛ از سوی دیگر، نسلها و گروههایی که هنوز به مهربانی و شفقت سنتی باور دارند، اما با حیوان خانگی در خانه یا پارکها و فضاهای شهری مشکل دارند و بیچاره حیوانات زبانبسته که از طرف هر دوی این گروهها شاهد غیرانسانیترین خشونتها هستند.
یگ گروه با معدوم کردن حیوانات و گروه دیگر با محبت بیساختار. این خشونت را بگذارید کنار خشونتی که این دوگروه انسانی در حق هم روا میدارند: گروه اول به گروه دوم توهین میکند و گروه دوم از بیرحمی گروه اول به تنگ میآید و زشتترین ویژگیها را به آنها نسبت میدهد.
محبت و مراقبت ناآگاهانه، خشونتی است مصداق «دوستی خاله خرسه». اگر ایجاد وابستگی حیوانات خیابانی به انسان، بهطوریکه توان بقا و شکار طبیعیشان از بین برود، سلب آزادی، مداخله در تولیدمثل و تضعیف سیتم ایمنی طبیعی آنها با داروهای شیمیایی، معدوم کردن آنها نیست، پس چیست؟ اگر بیتوجهی به نظم محیطزیستی و افزایش زاد و ولد بیرویهی سگها و گربهها در شهر مصداق خشونت نیست، پس چیست؟
عاطفهی بیساختار(احساسی که بدون دانش و مسؤولیت نهادینه میشود) ازکدام سرمایههای اجتماعی و فرهنگی برمیخیزد، محبتِ نمایشی (کنشهای حیوان دوستانه برای دیده شدن در فضاهای مجازی) چطور؟
نمیدانم بیاعتنایی به انسان در سایهی حیوان دوستی افراطی، با چه منطقی قابلتوجیه است؟
در این میان گروه سومی باید میانجیگری کند، گروهی متشکل ازکارشناسان حوزه سلامت و شهر که پیامدهای تغذیهی غیر اصولی حیوانات در فضاهای عمومی، و تبعات افزایش جمعیت حیوانات آواره در شهر مثل انتقال بیماری؛ آلودگی محیط یا تولید بوی ناخوش؛ ترس یا ناراحتی شهروندان دیگر؛ وحتی حمله حیوانات به مردم را گوشزد کند.
در اینجا و دراین موضوع ما با تعارض میان اخلاق فردی و نظم اجتماعی روبهرو هستیم: محبت فردی وقتی از مسؤولیت اجتماعی جدا شود، به بینظمی اخلاقی میانجامد. محبت مالکانه (عشق به حیوان، نه عشق به آزادی و زیست طبیعی او) در حیواندوستی مدرن، تبدیل حیوان به «شیء» است کاری که قدرتهای سطلهگر با انسان میکنند.
آیا این محبتهای سازمان نیافته و افسار گسیخته اعتراضی خاموش به بیرحمی اجتماعی و نابرابریهای انسانی است؟ نوعی جبران اخلاقی در جامعهای که در آن مراقبت از انسانها دشوار یا بیپاداش شده است.
آیا رفتار غیراصولی با حیوانات شهری خود نشانهای از فقدان گفتوگوی اجتماعی دربارهی اخلاق عمومی نیست؟
آیا این محبتهای بدون قاعده، حاصل نهادهای ناتوان در تنظیم عواطف جمعی نیست؟ جامعهای که در ایجاد همدلیِ هماهنگ ناتوان است، محبت را به شکلهای ناهمزمان و پراکنده بروز میدهد.