ماوتهاوزن روایت رویدادهای کمتر نقل شدهای است از بازماندگان اردوگاهها که اغلبشان با آزادیشان به پایان میرسند و نویسندهی آن، برای گزارش آنچه در اردوگاه کار اجباری و رنجهایی که از سر گذراندهاند، روش و لحن روایتی خاصی برای بازگو اتخاذ میکند. این اثر روایتیتاریخی با ترجمهی ابولفضل اللهدادی به واسطهی انتشارات نشر نو منتشر شده است.
یاکووس کامبانِللیس متولد دو دسامبر هزار و نهصد و بیست و یک، اهل یونان و نویسندهی روایتهای ماوتهاوزن است. او را اغلب با اشعار، فیلمنامه و نمایشنامههایش میشناسند. یاکووس کامبلانللیس در سن هشتاد و سه سالگی در مصاحبهای تلویزیونی بیان کرد که: ماوتهاوزن من را به عنوان یک انسان تعریف کرد، من هنوز انسانِ اردوگاه هستم. برای یاکووس و همبندیهایش درواقع هیچ وقت اردوگاه کار اجباری تمام نشد و آنها در هر برههای از زیستِ خود، وقتی به ماجراهایشان و رنجهایشان فکر میکنند، دچار شوک میشوند. به شکلی که روز آزادی و رهایی خود را از چنگ ماموران اِساِس باور نمیکردند.
یاکووس کامبلانللیس در سن هشتاد و سه سالگی در مصاحبهای تلویزیونی بیان کرد که: ماوتهاوزن من را به عنوان یک انسان تعریف کرد، من هنوز انسانِ اردوگاه هستم
آنچه که از ماوتهاوزن در این اثر روایت میشود، چنین است که این مکان یک اردوگاه کار اجباری در اتریش و در مجاور لینتس، شهر مادری هیتلر بود؛ که بسیاری از افراد در آن مکان کشته شدند. یاکووس نویسندهی این اثر، بر حسب اتفاق سر از این زندان و اردوگاه کار اجباری در میآورد. در حقیقت او پس از ورشکستگیهای پیاپیِ پدرش مجبور میشود ناکوسِ یونان را ترک کند تا به قصد زندگی بهتر در آتن ساکن شود. در پایتخت یاکووس از سیزده سالگی مجبور به کارکردن میشود و همزمان نیز به کلاسهای شبانه میرود تا بتواند دیپلم فنی ساختمان دریافت کند. پس از اشغال یونان در طی جنگ، یاکووس با دوستش به خاورمیانه میرود اما پس از نامساعد بودن وضعیت کاری در خاورمیانه، باز هم مجبور به مهاجرت میشود. مرحلهی دوم مهاجرت، این بار به اتفاق دوستش رقم میخورد. آنها به سوئیس میروند. اما وقتی که حوالی وین میرسند، دوست یاکووس تصمیم میگیرد که باز گردد و یاکووس وقتی که به تنهایی در اینسبروک به سر میبُرد توسط مامورها بازداشت میشود. از همان ابتدا به یاکووس انگ جاسوسی میچسبانند، مدتی او را در وین زندانی میکنند و پس از آن او را راهی اردوگاه کار اجباری میکنند.
ماوتهاوزن اردوگاهِ اجباریِ طبقهبندی شده بود که از آن تحت عنوان محل تجمیع اصلاحناپذیرها و جامعهگریزها یاد میکردند. در نزدیکی این اردوگاه هم یک معدن زغال سنگ وجود داشت که ار قضا نماد ماوتهاوزن بود و اُسرا بایست در آن معدن که صد و هشتاد و شش پله داشت و به پلکان مرگ شهرت داشت، روزانه کار میکردند. اغلب افراد وضع وخیمی در این معدن پیدا میکردند و خیلیها نیز جان خود را از دست میدادند. یاکووس روایتگر وقایع و جانهای از دست رفته است که در کتابش تلاش میکند جزئیات وسیعتر و مهمتری از حوادث به دست بدهد. او از فردای آزادیای روایت میکند که بهاندازهی روزهای اسارت هولناک هستند.
به عنوان مثال در اثر میخوانیم که پس از فرونشستن شادی و هلهله آزادی، بهترین خوابگاههای ماوتهاوزن راتر و تمیز کردند تا بیماران را در ملحفهها بخوابانند، پرستاران و پزشکان کار میکردند تا بیماران به زور زنده بمانند. بیماران نیز با نگاه خود التماس میکردند که ترکشان نکنند. فردای آزادی افراد باقی مانده در اردوگاه در جنگلها به دنبال گودالهایی بودند که در آنها مردههایی را که از قبل تیرباران و بعد دفن شده بودند، از چاله بیرون بکشند؛ و در ورزشگاهی که تبدیل به قبرستان شده بود از نو با نام و نشان مشخص دفنشان کنند.
در روزهای پس از آزادی خبرهایی که از ماوتهاوزن به گوش میرسید برای بازماندگان هم شوکه کننده بود و هم مسرت بخش. خبر رسیده بود که سربازان اِساِس به دست سربازان آمریکایی اسیر شدهاند. کمی بعد خبر رسیده بود که هیتلر خودکشی کرده و جسدش در باغ ساختمان صدارت عظمای برلین پیدا شده است. یا اینکه فرانتس تسیرایی فرمانده اِساِس در جریان تعقیب و گریز توسط آمریکاییها زخمی شده است. فرانتس نیز مانند دیگر فرماندهان، ویلایی ویژهیِ شکار با گنجینهای از طلا داشت. همچنین باخمایر معاون فرماندهی اِساِس اردوگاه کار اجباری ماوتهاوزن، پس از مسموم کردن همسر و سه فرزند هفت، پنج و دوسالهاش، خودکشی کرده بود.
یاکووس روایتگر وقایع و جانهای از دست رفته است که در کتابش تلاش میکند جزئیات وسیعتر و مهمتری از حوادث به دست بدهد. او از فردای آزادیای روایت میکند که به اندازهی روزهای اسارت هولناک هستند
یاکووس مرگ و میر پرشمار ناشی از مصرف ناگهانی و بیش از حد مواد غذایی را یاد میآورد که در اردوگاه بعد از آزادی رایج شده بود. افراد گرسنه بدون توقف غذا میخورند و کسی جلو دارشان نبود. گویا پرخوری عصبی گرفته بودند. همچنین او در اردوگاه با دختری به اسم یانینا آشنا میشود که به واسطهی او از حال و روز زنها در اردوگاه آگاه میشود و از آنها نیز روایتهای جذابی ارائه میدهد. اینکه آنها چطور توسط سربازان اِساِس به روسپیخانهها گمارده شده بودند و حالا چطور بعد از آزادی با سُفره برای خودشان لباس درست میکنند. یاکووس تا مدتها بعد از آزادی در اردگاه به عنوان نماینده میماند تا هم بتواند به گروههای دیگر کمک کند و هم از گوشه به گوشهی اردوگاه بازدید کند چرا که او نمیتواند فراموش کند چه بر آنها گذشته است، مگر آنکه به طور کامل فراموشی بگیرد. حتی زمانی که آمریکاییها به او و همبندیهایش میگویند که دیگر زمان اسارت و رنج به اتمام رسیده و شما آزاد شدهاید، یاکووس نمیتواند به راحتی بپذیرد. چرا که اتفاقات وحشتناک روح و روانش را به هم ریخته است. یاکووس به جملات مانوئل مونور نقاش اسپانیایی در اردوگاه اشاره میکند که میگفت: «صلیب سرخ جهانی و آمریکاییها خیلی چیزها برایمان آوردهاند، اما آنچه برایمان نیاوردند قدری خواب آسوده است.»
یانینا زنی که همراه یاکووس در اردوگاه کار اجباری است، با پرسشها و اشاراتش ذهن او را درگیر موقعیت و فجایع میکند. گویی این زن بر فراز انبوهی از اجساد و ویرانیها حضور دارد تا آن بخش تخریبگرِ مردان که زنانگی از روانش رخت بر بسته، فراخوانی شود و همگان از طریق روایتهای یاکووس بخوانند که: خبر نداری که ما در میدان قدم میزدیم و از آنجا تا جلوی زندان تا مُردهسوزخانه کرور کرور مُرده روی هم تلنبار شده بود. ما پرسه میزدیم و کنارمان پا و دست و سر آویزان بود. آنقدر به این چیزها عادت کرده بودیم که قرارهایمان را همان گوشهها میگذاشتیم و عدهای که حوصله نداشتند تا آسایشگاه بروند، میرفتند گوشهای تا بشاشند. اِساِسها آنهایی را که در مردهسوزخانه کار میکردند، کسانی را که همنوعانشان را به دل آتش میانداختند، مرتب عوض میکردند، آنها از کوره، یک جسدِ نیمهسوز را بیرون میکشیدند، به آنها چاقو و چنگال میدادند و بهشان میگفتند بخورید. آنهایی را که اطاعت نمیکردند به خاطر نافرمانی و کسانی را که میخوردند، به جرم آدمخواری میکُشتند.