بانویِ صف شکن!

0 313

درست که نیما یوشیج از منظر جریان اصلیِ تاریخنگاری فرهنگی، در جایگاهی یگانه و ویژه، در نقش راهبرِ انقلابی ادبی در ایران معاصر، بنیان­گذار شعر نوی فارسی لقب گرفته است، اما واقعیتِ مکتوم این است که اگر فریاد نوخواهی او سنت شکست و شنیده شد، از آن رو بود که بیرق انقلابش را، ایستاده بر دوش صف­شکنانی بی ادعا برافراشت که پیشتر بر ساختارهای کهنه­ی شعر فارسی تاختند و مسیر صعب و سخت تحول و تجدد را پیشاروی دیگرانی چون او گشودند.

با این حال اگر مبنای داوریِ مبداءِ آغاز این تحول ادبی، آثار منتشر شده­ی اهل قلم باشد و آن­چه که مستند است، نخستین نشانه­های نوگرایی در شعر فارسی را نه در اشعار نیمای یوش در سالهای پایانی سلطنت پهلوی اول، که در مرتبه­ی اولا باید آن را در تجربه­گری­های شاعرانه­ی ابوالقاسم لاهوتی[۱] جُست. مثلاً در شعرِ «وفای به عهدِ» او، سروده شده در عهد افول مشروطه، به سال ۱۲۸۸خورشیدی. جایی که شاعری مبارز و عصیانگر، برای بیان اندیشه­هایی نو برآمده از آرمان­های سیاسی، تحت تاثیر آموزه­هایش از ادبیات اروپا، در وزن شعر فارسی و هم قافیه­پردازی دست به نوآوری زد.

لاهوتی سر پرشوری داشت و جان بی­قراری! و از این رو مجال پی­جویی مستمرِ ایده­های نوگرایانه­اش در حوزه­ی شعر فارسی را نیافت. پس راه را گشود و کناره گرفت و مسیر را برای برداشتن گامهایی بلندتر و محکمتر به دیگران نشان داد.

شهریارِ شاعر، در این شعر، اشارتی و کنایتی! به نام آن نوجویانی دارد که در زادگاهش تبریز، در امتداد کوشش­های تحول خواهانه­ی لاهوتی، بنیان انقلابی ادبی را در شعر فارسی گذاشتند:

به شهر ما پسِ آن­گاه انقلابِ ادب

شروع شد که نه چندان به اصل بود و نسب

نخست رفعت و بانوی شمس کسمایی

نهاد خشت نخستین به کار بنایی

دو تن دگر که به دنبال آن دو راهی بود

تقی برزگر و احمد کلاهی بود….

زنی غریبه و گیلک­تبار در میان آذری­ها، که به تحول در سطح قانع نشد، و ۱۷ سال پیش از انقلابِ نیما، ساختار نظم کهن را در هم شکست و فارغ و رها از بندِ اوزان عروضی و قافیه، شعر فارسی را آزاد سرود.

شهریار در این شعر از محمدتقی رفعت[۲]، شمسی کسمایی، تقی برزگر و احمد کلاهی یاد می­کند (والبته که نام جعفر خامنه‌ای[۳] را از قلم می­اندازد که از آن دو نفر آخر موثرتر و معتبرتر بود) چهره­هایی ادبی از مجمع پژوهندگان راهِ نو، آزادی‌خواهان و مبارزین آذربایجان که عمدتاً متاثر از سوسیالیسمی انقلابی، با گردآمدن حول ارگانهای مطبوعاتی حزب دموکرات در تبریز، عَلم تجددخواهی برافراشتند.

شمسی (فرزند خلیل و همایون) که دختری آزاده و تجددخواه بود، به گاهِ جوانی، در یزد با بازرگانی اهل همین شهر ازدواج کرد. حسین ارباب­زاده (همسر شمسی) تاجر چای و خشکبار بود و مردی روشن‌اندیش و علاقه­مند به ادبیات پارسی و از انقلابیون صدر مشروطه. حاصل وصلت­ آن دو هم دو فرزند شد: صفا (رباب) و اکبر.

در این میان اما با آن­که کسمایی مهجورتر است اما حالا از پس یک قرن، در جایگاهی یگانه نشسته است. زنی غریبه و گیلک­تبار در میان آذری­ها، که به تحول در سطح قانع نشد، و ۱۷ سال پیش از انقلابِ نیما، ساختار نظم کهن را در هم شکست و فارغ و رها از بندِ اوزان عروضی و قافیه، شعر فارسی را آزاد سرود.

شمس کسمایی که بود؟

شمسی کسمایی به سال ۱۲۶۲ خورشیدی در یزد متولد شد. پدرش خلیل و مادرش همایون نام داشتند. نیاکان او گیلک و اهل قریه­ی کسما از توابع شهرستان صومعه­سرای گیلان بودند. روایت است خاندان کسمایی که عمدتاً تاجر بودند در اوایل تاسیس سلسلسه­ی قاجار در گرجستان اقامت داشتند. بعضی­هاشان پس از فتوحات آقامحمدخان در قفقاز جنوبی (آذربایجان، ارمنستان، گرجستان و…) به آذربایجان مهاجرت کردند و سپس به تدریج به علل گوناگون (از شیوع بیماری­های واگیردار گرفته تا امر بازرگانی و داد و ستد و…) در سایر نقاط ایران پراکنده شدند. شماری از آنان در تبریز و قزوین رحل اقامت افکندند و گروهی در یزد مقیم شدند و کار تجارت پیشه کردند و ریشه دواندند. خلیل (فرزندِ حاجی محمدصادق کسمایی) از همین دسته بود که یزد در مرکز ایران را برای سکونت برگزید.

زمان اقامت شمسی در روسیه، مقارن با شکل‌گیری و گسترش باورِ سوسیالیسم انقلابی بود، پس مجالی شد و با مجامع روشنفکری عمدتاً چپ درآمیخت و با آرای متجددین و انقلابیون روس آشنا شد و از همان­جا ایده­هایی نو در مسیر تحرکاتِ تحولخواهانِ ایران، در نهادش جوانه زد.

شمسی (فرزند خلیل و همایون) که دختری آزاده و تجددخواه بود، به گاهِ جوانی، در یزد با بازرگانی اهل همین شهر ازدواج کرد. حسین ارباب­زاده (همسر شمسی) تاجر چای و خشکبار بود و مردی روشن‌اندیش و علاقه­مند به ادبیات پارسی و از انقلابیون صدر مشروطه. حاصل وصلت­ آن دو هم دو فرزند شد: صفا (رباب) و اکبر.

شمسی (به دلیل موقعیت شغلی همسر) کمی پس از ازدواج، همراه او به عشق آبادِ روسیه (مرکز ترکمنستان کنونی) مهاجرت کرد. آن‌جا فرزندانش را با تعالیمی از هنر و ادبِ روز پروراند و در کنار رسیدگی به امور خانه، ضمن فراگیری زبان و ادبیات روسی، ترکی و آذری، به عنوان کنشگری کوشا در حوزه­ی فرهنگ، همچنین نویسنده­ای توانا و شاعری صاحب قریحه­ اهل ایران، درخشید، به گونه­ای که به پاس خدمات فرهنگی­ ارزنده­اش در خارج از مرزها، از جانب دولت وقت قاجار، مدالی نیز به او اعطاء شد. زمان اقامت شمسی در روسیه، مقارن با شکل‌گیری و گسترش باورِ سوسیالیسم انقلابی بود، پس مجالی شد و با مجامع روشنفکری عمدتاً چپ درآمیخت و با آرای متجددین و انقلابیون روس آشنا شد و از همان­جا ایده­هایی نو در مسیر تحرکاتِ تحولخواهانِ ایران، در نهادش جوانه زد.

شمسی کسمایی از زمان اقامت در روسیه متوجه اوضاع فرهنگی ایران به ویژه وضعیت نابسامانِ زنان بود. مسائل مبتلا به­شان را پی می­گرفت و آن را با جایگاه آن روز زنان در جهانِ نو مقایسه می­کرد. نشریات وطنی را می­خواند و گاه به گاه تقریراتی داشت و مکاتباتی هم، که به صورت یادداشت هایی ویژه منتشر می­شد.

نامه­ی او به  مجله­ی «ایران نو» با عنوان «مکتوبِ یک خانم مسلمان، از عشق‌آبادِ روسیه» منتشر شده در صفحه­ی۴ شماره­ی ۵۴، از سال اول این مطبوعه (به تاریخ ۱۶ شوال ۱۳۲۷/ ۲۱ اکتبر ۱۹۰۹/ ۹ آبان ۱۲۸۸) یکی از معدود یادداشت های مطبوعاتی­­ست که از او در دسترس است. شمسی کسمایی این­جا بیست و شش سال دارد و در این نامه تماماً از دغدغه­هایش در خصوص جایگاه زن ایرانی و حقوق به محاق رفته­ی او می­نویسد.

«قرن‌هاست که نصف نفوس ایران که ما طایفه­ی نسوان باشیم جزء اموات حساب می­شویم، بلکه اموات نفقه‌خوار… هر گاه زن شغل داشته باشد چرا بایست وقت عزیز خود را بی‌هوده تلف نماید… در اروپا زن معلمه مدرسه باز می­کند، ده نفر دیگرِ زن­های معلمه را در مدرسه آورده مواجب می­دهد. زن­های بی‌سواد را به کارهای مدرسه وا می­دارد

از اهمیت افتتاح مدارس دخترانه و هم لزوم حق آموزشِ برابر زنان در عرصه­های مختلف:

«مختصر افتتاح مدرسه‌های دخترانه در روزنامه­ی ایران نو، ما زن­های مسلمان ایرانی را حیاتی نو بخشیده و امیدوار می­کند که از همت حضرت وزیر معارف و توجه آقایان وطن‌دوست، در تمام شهرهای ایران افتتاح مدرسه‌های دخترانه بشود و علاوه از خط و سواد و حساب و جغرافی، عِلم­های دیگر هم تحصیل می­کند، از آن جمله؛ دکتری دندان­سازی، جراحی قابله‌گی و غیره، که در میان زن­های ایرانی وجود ندارد و محتاج به غیر هستیم، این شاگردان مدرسه دارا شوند شاید یک وقتی مردهای خودشان را کمک نمایند…».

از وجوب ایجاد اشتغال و استقلال مالی و حفظ کرامت زنان:

«قرن‌هاست که نصف نفوس ایران که ما طایفه­ی نسوان باشیم جزء اموات حساب می­شویم، بلکه اموات نفقه‌خوار… هر گاه زن شغل داشته باشد چرا بایست وقت عزیز خود را بی‌هوده تلف نماید… در اروپا زن معلمه مدرسه باز می­کند، ده نفر دیگرِ زن­های معلمه را در مدرسه آورده مواجب می­دهد. زن­های بی‌سواد را به کارهای مدرسه وا می­دارد، از کفایت یک نفر زن، چندین زن­ها اموراتشان به خوشی می­گذرد. لیکن خانم ایران از بی‌کاری بقول خودمان حوصله‌اش سر می­رود. این قدر کُلفَت خود را کتک می­زند که بیچاره تریاک می­خورد و خودش­ را بکشد. این استبداد تماماً از بی‌علمی است…».

و در اهمیت علم، رفع تبعیض در نظام­­آموزشی و لزوم تغییر باورها در خانواده­های ایرانی:

«… در اروپا پدری که خانۀ سکنا ندارد، مادری که صاحب یک مثقال طلا نیست، از دستمزد بازوی خودشان اولادشان را به دارالفنون می­فرستند، با کمال وقار که هیچ معلوم نمی­شود این بچه از اعیان است یا کسبه، چون که لباس بچه‌های مدرسه باید از یک پارچه باشد تا فرقی میان فقیر و غنی نباشد. به همین واسطه، بچه تا بزرگ می­شود طبعش عالی و خیالش بلند می­شود. هرگز به کارهای پست و زشت راغب نمی­شود. لیکن در ایران، پدرها زیاد کردن ملک را و مادرها داشتن طلا را ترجیح می­دهند به این­که اولادشان دارای علم و ادب بشود. آخر همین نوع ایرانیان هستند که راضی نمی­شوند در سالِ دراز، هر نفری پنج‌قران بدهند که مملکت­شان دارای قشون و استعداد باشد. می­گویند دنیا فانیست. خدا آخرت بدهد…»

 با آنکه اقامت شمسی کسمایی در روسیه اسباب بالندگیِ اندیشه و تعالی شخصیت فرهنگی- ادبی و دیدگاه اجتماعی و سیاسی او شد اما این مهاجرت از بعد اقتصادی، جز خسران و زیان برای خانواده­ حاصلی نداشت. همسرش که در کار تجارت بود ورشکست شد، تا آنجا که مجبور شدند پس از ده سال اقامت در عشق‌آباد، آن دیار را ترک گفته، به ایران بازگردند و در تبریز مقیم شوند. این واقعه در سال ۱۹۱۸ میلادی (۱۲۹۷خورشیدی) رخداد. زمانی که شمس ۳۵ سال داشت.

 چرا تبریز؟ بازگشت شمسی کسمایی  به ایرانِ پسا مشروطه، مصادف بود با بروز تحرکاتِ تحولخواهانه در گوشه گوشه ایران. در شمال هم، جنبش جنگل به رهبری میرزاکوچک­خان، علم آزادی و استقلال را برافراشته بود و آذربایجانِ همسایه به مرکزیت تبریز، محورِ فعالیتهای سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و فکری کشور بود و آماده­ی خیزش. البته که بهانه­ی اقامت در تبریز، اول، اشتغال به کار همسر در راه آهن آذربایجان بود و تبریز هم برای امر تجارت بهترین بود، اما تجمع تجددخواهان در این دیار و میل شدید به نوخواهی در اهالی فرهنگ، خود عامل مهم و موثر دیگری برای سکنی گزیدن خانواده­ی ارباب­زاده شد.

شمسی کسمایی با آن عقبه­ی فکری- عقیدتی و میل به نوخواهی، از همان آغاز اقامت در تبریز  با کنشگران اجتماعی و جنبشگران سیاسی آذری درآمیخت و چون جز زبان فارسی، آذری و روسی و ترکی را خوب می­دانست، در مراودات فرهنگی، حلقه­ی واسط روشن­اندیشان و متجددین ایران و روس و عثمانی شد. در آذربایجانِ آن روزگار، نشریات، زبانِ گویای تحول­خواهان بودند و روزنامه­ی تبریز یکی از کنشگران اصلی و پرمخاطب این عرصه. تبریز با امتیاز و مدیریت حسین فشنگچی[۴] (تبریزی) ضمن حفظ حرمت دستگاه سلطنت قاجار، مروج ایده­های فرقۀ اجتماعیون عامیون (حزب سوسیال دموکرات ایران) بود که پیشتر حیدرخان عمواوغلی[۵] بنیان­اش را نهاده بود. شمسی کسمایی هم، چون در مدت اقامت در روسیه به آموزه­های سوسیالیستی مسلح بود، رویکرد مطبوعه­ی تبریز را به آموخته­هایش نزدیک دید و به حلقه­ی روزنامه­نگاران این نشریه گروید و این­گونه قلم زدن در نشریات ایران را به طور رسمی تجربه کرد، اما این­بار نه با نثر، که با شعر! در واقع نخستین اثر منظومی که بعد از بازگشت به ایران و اقامت در تبریز از او خوانده شد شعری­ ست با عنوان «یک نفر زن ایرانی» که در ۳ شعبان ۱۳۳۷ (۱۳ اردیبهشت ۱۲۹۸) سروده و در  صفحه­ی ۳ از شماره­ی۱۹ از سال دهم همین روزنامه به چاپ رسید. البته که این همکاری با نشرِ اشعاری دیگر از او در شماره­های آتی تبریز ادامه یافت. از جمله شعر «عالم اسلام» که در صفحه­ی ۴ از شماره­ی ۴۰ از سال۱۰ (مورخ ۹ شوال ۱۳۳۷) منتشر شد و یا شعرِ «انتخاب»، آمده در صفحه­ی۴ از شماره­ی ۵۵  از سال ۱۰ روزنامه­ی تبریز (به تاریخ ۱۵ ذیقعده ۱۳۳۷) که آن را به مناسبت برگزاری انتخابات دوره­ی چهارم مجلس شورای ملی در تبریز سروده بود.

عنوان زنی پیشرو، نوجو، آزادی­خواه و مستقل شناخته می­شد. اشعار انتقادی و مقالات انقلابی او با رویکردهای سیاسی- اجتماعی، خوانندگان بسیاری داشت و یادداشتش در مخالفت با قرارداد ۱۹۱۹ بین وثوق‌الدوله و دولت انگلیس بحث برانگیز بود

فعالیت مطبوعاتی کسمایی (که حالا دیگر در میان اهل قلم با نام شمس شهره بود) منحصر به همکاری با روزنامه­ی تحت مدیریت حسین­آقا فشنگچی نبود. تقریباً همزمان با انتشار شعر انتخاب در روزنامه­ی تبریز، روزنامه­ی «تجدد» پس از گذر از تعطیلی یکساله، در سرطان سال ۱۲۹۸ فعالیتش را با انتشار شماره­ی اول از دوره­ی جدید آغاز کرد.

 تجدد (ارگان مطبوعاتی حزب دموکرات آذربایجان به رهبری شیخ محمد خیابانی[۶]) به سرپرستی خود شیخ و مدیر مسئولی تقی رفعت که نفر دوم حزب، روزنامه­نگار، منتقد، نمایشنامه­نویس و از پیشگامان شعرنوین بود، به صورت چاپ سنگی منتشر می­شد و آن چه در آن به طبع در می­آمد در واقع بازتاب رویکرد سیاسی-انقلابیِ خیابانی و ایده­های تجددخواهانه­ی رفعت به خصوص در حوزه­ی ادبیات/ شعر و به ویژه در زمینه­ی حقوق زنان بود.

رویکرد ویژه­ و منحصر به فرد روزنامه­ی تجدد با مدیریت رفعت در تبلیغ و ترویج تجدد ادبی و نوجویی در شعر فارسی، عامل موثری در گرایش و جذب شمس کسمایی به حلقه­ی فرهنگی گردآمده پیرامون آن شد. شمس آن روزها دیگر در میان اهل اندیشه به عنوان زنی پیشرو، نوجو، آزادی­خواه و مستقل شناخته می­شد. اشعار انتقادی و مقالات انقلابی او با رویکردهای سیاسی- اجتماعی، خوانندگان بسیاری داشت و یادداشتش در مخالفت با قرارداد ۱۹۱۹ بین وثوق‌الدوله و دولت انگلیس بحث برانگیز بود. او در سال‌های اقامت در تبریز، چادر بر سر نمی­گذاشت و آزادانه و بی­پروا در انظار عمومی جلوه می­کرد، پیوسته در کنش های اجتماعی، سخنرانی­ها و نوشته­هایش پیجوی حقوق زنان بود و به واسطه‌ی همین مشی متفاوت، از سوی توده­ی سنت­زده و عمله­ی دستگاه جهل متحمل مرارت­ها و مصائبی می­شد. همین­ها هم کافی بود که حضور او با استقبال مجمع متجددین تبریز مواجه شود و زمینه­­ را نیز برای پیوستن­اش به جریان نوپدید ادبی در این شهر فراهم کند. این­گونه شمس خیلی زود در حلقه­ی مودت تجددخواهانی چون میرزاتقی­خان رفعت و میرزا جعفر خامنه ای و… جا گرفت و کم­کم خود از اجزای اصلی سازمانِ نوگرایی در شعر فارسی شد.

نخستین شعر شمس در روزنامه­ی تجدد با امضای شمس کسمایی تحت عنوان «ادبیات در عالم نسوان» در ۱۱ جمادی الاخر ۱۳۳۸ منتشر شد (یعنی قریب به یک ماه پیش از آغاز قیام شیخ محمد خیابانی بر علیه حکومت مرکزی، در رجب ۱۳۳۸ق/ فروردین ۱۲۲۹ش) و دومین شعرش درست یک روز پس از آغاز قیام و تشکیل دولت، در همان روزنامه. شمس در این شعر (آمده در صفحه­ی ۳ از شماره­ی ۴۵ روزنامه­ی تجدد، به تاریخ ۱۷ رجب ۱۳۳۷) همگام با دیگر تجددخواهان ادبی، حلقه زده در اطراف تقی رفعت، به کوتاه کردن بعضی مصرع­ها پرداخت و این­گونه عملاً همراهی خودش را با هواداران ساختارشکنی و نوسازیِ شعر فارسی اعلام کرد.

از او شعر دیگری هم در صفحه­ی ۴ از شماره­ی ۵۰ روزنامه­ی تجدد، مورخ ۲۳ شعبان ۱۳۳۸ ق منتشر شد، که پیشتر آن­ را به مناسبت برگزاری جشنی در ۱۱ اردیبهشت ۱۲۹۹ سروده بود. شعر را اول­بار دختر شش-هفت ساله­اش (صفا) در سالن خیریه­ی تبریز مقابل حاضرین خواند و تقی رفعت خود گزارش شعرخوانی را ذیل عنوان «دختر پارسی» نوشت و همراه متن آن، در روزنامه چاپ کرد.

اشعار منتشر شده از شمس در روزنامه­ی تجدد علاوه بر این­که گویای اندیشه­های روشنِ او بود، نمایانگر میل و انگیزه­ی بسیار او به ایجاد دگرگونی در ساختار کهن شعر فارسی نیز شد. با این­حال تجربه­ی شاعرانه­ای که بعدها نام او را در تاریخ ادبیات ایران جاودانه کرد نه در تجدد که در پیوند با همان حلقه­ی ادبی، منتها در روزنامه­ای دیگر محقق شد. در هنگامه­ی آزادیستان…

وقتی دولت آزادیستان از پس قیام دموکرات­ها به رهبری خیابانی در آذربایجان تشکیل شد، باز رفعت در کنار راس جنبش، مامور انتشار روزنامه­ شد. مطبوعه­ای به نام آزادیستان که این­بار در آن جدی­تر از قبل، ایده­های تجددخواهانه­ی ادبی را همراه با تجدد سیاسی پی می­گرفت.

مجله­ی آزادیستان‌ به کوشش تقی رفعت فقط چهار شماره‌ منتشر شد. اولین‌ شماره‌­ی آن‌ در ۱۵ جوزا (خرداد ۱۲۹۹ خورشیدی) در ۱۴ صفحه روی پیشخوان روزنامه­فروشی­ها رفت وخبر انتشارش در بسیاری از نشریات کشور بازتاب یافت. شمس کسمایی نیز همراه با یاران حلقه­ی پژوهندگان راهِ نو از جمله اُدبایی بود که در کنار کار با مطبوعات دیگر[۷]، در آن قلم می­زد.

آن­طور که از تورق اوراق آزادیستان به دیده می­آید مجموعاً سه قطعه شعر از شمس با رویکردی نوین در خلق شعر فارسی در این مطبوعه به چاپ رسیده است:

یکم: شعر «فلسفه‌ی امید» منتشر شده در شماره‌ی ۲- مورخ پانزدهم تیر ۱۲۹۹ خورشیدی (که در آن همچون دیگر شاعران نوگرای تبریزی-رفعت و خامنه­ای- شیوه­ی مرسوم قافیه­پردازی را برهم ریخت)

ما در این پنج روز نوبت خویش

چه بسا کشتزارها دیدیم

نیکبختانه خوشه‌ها چیدیم

که ز جان کاشتند مردم پیش.

 زارعین گذشته ما بودیم

باز ما راست کشت آینده

گاه گیرنده گاه بخشنده

گاه مظلم گهی درخشنده

گرچه جمعیم و گر پراکنده

در طبیعت که هست پاینده

گر دمی محو، باز موجودیم.

دوم: شعر «مدار افتخار» منتشر شده در شماره‌ی ۳- مورخ بیستم مرداد ۱۲۹۹

تا تکیه‌گاه نوع بشر سیم و زر بود

هرگز مکن توقع عهد برادری

تا این‌که حق به قوه ندارد برابری

غفلت برای ملت مشرق خطر بود.

 آنها که چشم دوخته در زیر پای ما

مخفی کشیده تیغ طمع در قفای ما

مقصودشان تصرف شمس و قمر بود.

 حاشا به التماس برآید صدای ما

باشد همیشه غیرت ما متکای ما

ایرانی از نژاد خودش مفتخر بود.

قطعه­ی «پرورش طبیعت» را باید نخستین نمونه‌ی ثبت شده‌ی شعرِ آزاد فارسی دانست و شمس کسمایی را بنیان­گذارش. قطعه­ای متاثر از سنت شعری نوین اروپا، رها از قواعد دستوری کهن شعر فارسی، با پاره‌هایی فارغ از قید تساوی و قافیه­سازی رایج در ادبیات کلاسیک، که سالها پیش از انقلاب ادبی نیما با انتشار اشعار  ققنوس و غراب، توسط بانویی شاعر سروده و به طور رسمی در روزنامه­ای رسمی منتشر شد

و سوم: «پرورش طبیعت»، منتشر شده در شماره­ی ۴، مورخ ۲۱ شهریور ۱۲۹۹ خورشیدی که جدای از محتوایی بدیع و متفاوت که فضای یاس­آلود و تیره­ی زمانه­ی خویش را نیز نمایندگی می­کند، بالکل ساختارهای کلاسیک شعر فارسی را بر هم ریخت و با کنار زدن دیگر نوخواهان و تجربه­گرایان حلقه­ی ادبی تبریز، با برهم ریختن نظم رایج در شعر آن زمان، طرحی نو در انداخت و پایه­گذار­ شعر آزاد فارسی شد:

ز بسیاریِ آتش مهر و ناز و نوازش

از این شدت گرمی و روشنایی و تابش

گلستان فکرم

خراب و پریشان شد افسوس

چو گل‌های افسرده، افکار بکرم

صفا و طراوت  ز کف داده، گشتند مایوس

بلی پای بر دامن و سر به زانو نشینم

که چون نیم وحشی، گرفتار یک سرزمینم

نه یارای خیرم

نه نیروی شرم

نه تیر و نه تیغم بود، نیست دندان تیزم

نه پای گریزم

از این روی، در دست همجنس خود در فشارم

ز دنیا و از سلک دنیا‌پرستان کنارم

برآنم که از دامن مادر مهربان، سر بر آرم!

آن­گونه که رفت، قطعه­ی «پرورش طبیعت» را باید نخستین نمونه‌ی ثبت شده‌ی شعرِ آزاد فارسی دانست و شمس کسمایی را بنیان­گذارش. قطعه­ای متاثر از سنت شعری نوین اروپا، رها از قواعد دستوری کهن شعر فارسی، با پاره‌هایی فارغ از قید تساوی و قافیه­سازی رایج در ادبیات کلاسیک، که سالها پیش از انقلاب ادبی نیما با انتشار اشعار  ققنوس و غراب، توسط بانویی شاعر سروده و به طور رسمی در روزنامه­ای رسمی منتشر شد. در واقع تا زمانی که شعری قدیمی‌تر از سروده­ی کسمایی یافت نشود، می­بایست برخلاف آن­چه که به عمد یا سهو در اکثر منابع آمده، آن را نخستین نمونه‌ی شعر موزون آزاد در تاریخ شعر معاصر دانست.

 شمس، شعرِ انقلابی و ساختارشکنِ «پرورش طبیعت« را در هنگامه­ی سقوط حکومت خودمختار آزادیستان، و در آستانه­ی مرگ و قتل یارانِ تجددخواه و اهل قلمش (شیخ محمد خیابانی و تقی رفعت) در جریان مبارزه با قشون قزاق اعزامی از سوی دولت مرکزی، منتشر کرد.

شیخ محمد خیابانی (رهبر خیزش) که سابقه­ی وکالت در مجلس دوم را هم داشت، در تاریخ ۲۲ شهریور ۱۲۹۹در خانه­ی یکی از دوستانش بر اثر تیراندازی سربازان فوج قزاق کشته شد و روایت است تقی رفعت فردای شنیدن خبر فتح تبریز، شکست آزادیستان و کشته شدن خیابانی، پیامد تعقیب و گریزی طولانی با جمعی از قزاق­ها، به زندگی خودش پایان داد.

این اتفاق، سخت بر احوال شمس موثر افتاد و اسباب پریشانی­اش شد، اما همه­ی فاجعه نبود.
قیام مردم آذربایجان به رهبری محمد خیابانی، با جنبش میرزا کوچک خان جنگلی در گیلان و قیام کلنل محمد تقی­خان پسیان در خراسان، همگی در یک دوره­ی تاریخی مشخص و نزدیک به هم و با هدف استقلال ایران از چنگِ دول مهاجم شکل گرفتند و البته در نهایت سرنوشت یکسانی نیز داشتند؛ سرکوبی خونین و به مسلخ افتادن رهبران…

در این زمان، اکبرِ ارباب­زاده  (پسر شمس) ۱۹ سال داشت. او که ذوق شاعری داشت و زبان می­دانست و  نقاشی چیره‌دست بود و با پیش زمینه­ی آموزه­های سیاسی خانوادگی در عهد اقامت در روسیه، در زمره­ی یارانِ حزبیِ حیدرخان عمواوغلی به جمع مبارزان جنگل (حالا ذیل نام جمهوری شورایی گیلان) پیوسته بود، پیامد اختلافاتی درونی، در جریان حمله­ی مسلحانه­ به محل دبیرخانه­ی کمیته مرکزی حزب کمونیست در رشت در مهرماه ۱۳۰۰، توسط گروهی منتسب به نزدیکان میرزاکوچک، به قتل رسید.

پیامد قتل دردناکِ فرزند، ابولاقاسم لاهوتیِ شاعر، که آن زمان در کسوت نظامی­گری بود و خود سودای شورش داشت، شعرِ «عمرِ گل» را با نیت دلداری به شمس کسمایی، به نام او، خطاب به مادری داغدار سرود:

در فراق گلِ خود ای بلبل

نه فغان برکش و نه زاری کن

صبر بنما و بردباری کن

مکن آشفته موی چون سنبل

تو که شمس سمای عرفانی

برترین جنس نوع انسانی

باعث افتخار ایرانی

بهتر از هرکسی تو می‌دانی

که دو روز است عمر دوره‌ی گل…

پس از سرکوب نهضت خیابانی و برآمدن رضاخان، لاهوتی نیز در پی شکست خیزشی دیگر در تبریز که خود رهبرش بود برای همیشه از ایران گریخت و این­گونه جمع یاران و مبارزان اهل قلمِ آذربایجان پراکنده شد. مرگ فرزند نیز بهانه شد و از نیمه­ی دوم شهریور ۱۲۹۹ تا اواخر سال ۱۳۰۳خورشیدی دیگر سروده­ی تازه­ای از شمس در نشریات زمانه به دیده نیامد. پس از آن دوره­ی فترت چندساله اما شعرهایی از او در قالب غزل، رباعی و استقبال از مطلع اثری از محمدعلی صفوت به ترتیب در صفحات اول شماره­های ۱۲ (۴ اسفند ۱۳۰۳) ۲۶ (۱۱ اردیبهشت ۱۳۰۴) و ۳۵ (۱۸ خرداد ۱۳۰۴) از سال پانزدهم روزنامه­ی تبریز منتشر شد. در این دوره همچون گذشته خانه­ی شمس در تبریز محفل و مامن نویسندگان و شعرا و دانشمندان بود. او اما با درگذشت ِهمسرش (حسین ارباب زاده) در سال ۱۳۰۷ش، تبریز را به ناچار ترک گفت و همراه دخترش (صفا) و دامادش، برای فروش املاک شوهر به یزد رفت آن­جا مقیم شد.

شمس کسمایی در یزد با محمدحسین رشتیان که کارمند بانک‌شاهی بود ازدواج کرد و ۵ سالِ بعد ( ۱۳۱۲خورشیدی) با خانواده عازم و ساکن تهران شد و در خیابان دانشگاه مسکن اختیار کرد. خانه­ی او و محمدحسین رشتیان در تهران نیز همچون ایام اقامتش در تبریز، تا مدتها محل رفت و آمد ادبا و علما بود. با این حال از آن پس کمتر اثری از او و اشعارش در محافل فرهنگی، به ویژه مطبوعات وطنی شنیده و خوانده شد و سال­های پایانی عمر او نیز در تهران به گوشه­نشینی و خاموشی گذشت.

آن­گونه که در اکثر منابع آمده است، بانو شمس کسمایی، دوازدهم آبان ماه ۱۳۴۰ در ۷۸ سالگی در تهران درگذشت و در آرامستان وادی‌السلام قم به خاک سپرده شد. با این حال اما گزارشی حاصل­آمده از تحقیقات میدانیِ حمید صادقی در دی ماه ۱۴۰۰، منتشر شده در پایگاه بنیاد پژوهشی قم، خلاف نظر تذکره­نویسان را گواهی می­دهد. که بر اساس اطلاعات درج شده در دفاتر آرامستان، زمان مرگ او در کنار نشانی مدفنش، تحت عنوان شمس کسمایی یزدی، این­گونه درج شده است:

«بخش ۱، ردیف ۶۶ ، قبر ۱، به تاریخ دوازدهم آبان ماه ۱۳۳۸!»

یعنی این­که حالا، بانوی خط­شکنِ آزاد، در آرامگاهی بی نام و نشان، پوشیده زیر غبار سنگینِ زمان، خفته است…

روایت است که در زمان حیات شمس، دیوانی حاوی بیش از ۵۰۰ بیت شعر از اوگردآمده است که با درگذشت دخترش در آسایشگاه، گم شد و هیچ نسخه­ای هم از آن تا به امروز یافت نشد! از مجموعه اشعار شمس کسمایی، برای امروزِ ما هم تنها معدودی قطعات باقی مانده است و مع­الاسف فقط در اندک منابعی آنزپطور که در خور است، به نام و جایگاه این بانوی شاعر در ادبیات معاصر، پرداخته شده است.

تلخ اما حقیقت است! اگر چه کسمایی همه­ی عمر خصمِ متحجرین و کهنه­پرستان بود و در مسیر تجددطلبی و نوخواهی، صدای رسای محرومیت و مظلومیت آن نیمه­ی سرکوب­شده­ی جمعیت ایران شد اما خود و آن­چه از کلمه در قالبی نوین و بدیع ساخت و پرداخت، قربانی بخل و کوته­بینی جامعه­ای شد که پیشاهنگ را همیشه­ی دیروز، نه در شمایل یک زن، که در قامت و قواره­­ای مردانه می­خواست…

[۱]. ابوالقاسم اله می متخلص به لاهوتی یا لاهوتی‌خان (زاده­ی۲۰ مهر ۱۲۶۴،  کرمانشاه – ۲۵ اسفند ۱۳۳۵، مسکو ) شاعر، روزنامه‌نگار، نظامی و فعال سیاسی انقلابی. لاهوتی فعالیت خود را از دوران انقلاب مشروطه آغاز کرد. و سپس در سال ۱۹۲۰ به عضویت حزب کمونیست ایران درآمد. او در سال ۱۹۲۵ به تاجیکستان سفر کرد و از پایه‌گذاران ادبیات نوین در این جمهوری سابق شوروی شد. همچنین مدتی سمت وزیر فرهنگ و هنر تاجیکستان شوروی را برعهده داشت. او در دوره­ای معاون ماکسیم گورگی در هییت رئیسه کانون نویسندگان شوروی بود.

[۲]. تقی رفعت (زاده­ی ۱۲۶۸ خورشیدی، تبریز – درگذشته­ی ۱۲۹۹ خورشیدی، تبریز) منتقد، نمایشنامه­نویس، مدیر روزنامه تجدد و نشریه آزادیستان و از پیشگامان شعر نو.

[۳]. میرزا جعفر خامنه‌ای (زاده­ی ۱۲۶۶، تبریز- درگذشته­ی۳۶۲، تبریز) ادیب و شاعر مشروطه­خواه و از یاران شیخ محمد خیابانی. خامنه­ای از نخستین تجربه­گرایان شعر نوی فارسی­ست.

[۴]. حسین آقا تبریزی/ فشنگچی (زاده­ی ۱۲۵۹، تبریز-  درگذشته­ی ۱۳۴۳، تبریز) روزنامه­نگار و از آزادی خواهان صدر مشروطیت. او صاحب امتیاز و ناشر روزنامه­ی تبریز بود.

[۵]. حیدرخان عمواوغلی تاریوردی (زاده­ی ۱۲۵۹ خورشیدی، ارومیه و به روایتی گیومری ارمنستان – درگذشته­ی۱۳۰۰، گیلان) انقلابی، از فعالان مؤثر جنبش مشروطه و از نخستین رهبران چپ/ حزب کمونیست ایران.

[۶]. (زاده­ی ۱۲۵۹، خامنه- درگذشته­ی ۱۲۹۹، تبریز) از فعالان سیاسی در دوره­ی انقلاب مشروطه و نماینده­ی تبریز در مجلس دوم. خیابانی در جریان جنگ جهانی اول در تبریز قیام کرد و دولت آزادیستان را تشکیل داد.

[۷]. از آثار منتشر شده­ی کسمایی در مطبوعات این دوره تا سال ۱۳۰۰، چند شعر به نامهای «اشرف مخلوق»، «عمل»، «آیین برتری» و «جهان زنان» در دسترس است. موضوع اشعار کسمایی در هرچهار قطعه اجتماعی­ست. او در دو شعر اول به انتقاد از اوضاع نابسامان کشور در مقایسه با ملل پیشرو می­پردازد: «من اگر اشرف مخلوق ز نوع بشرم/پس چرا هم‌چو بهایم به ستم بار برم؟/وطنم روی زمین است نه در جوف قمر/ زیر پایم همه زر، عجز به همسایه برم»، «ما که پرورده‌ی شرقیم و زِ سرچشمه‌ی نور/ از چه در ظلمت جهل و ز تمدن شده دور؟/ غرب از سعی و عمل مخترع طیاره/ ما زِ فقدان عمل گوشه‌نشین یا مهجور». و موضوع دو سروده­ی دیگر او حقوق زنان است: «در کهنه ملکِ جم خوش دیده می‌شود/ صدها هزار مرد، مردان لشکری/ آیا کجا شدند زنهای کشوری؟/ آنها که قرنها کردند سروری/ شاید که در جهان برچیده می‌شود/ رسم بزرگی و آیین برتری/ چون نیست معرفت، هستیم بی‌خبر/ از مهر خواهری، لطف برادری»

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.