جستاری در تاریخ شهرداری فومن درگفت‌‌وگویی با شهردار«جهانگرد محبوب»؛ (بخش اول)

آخرین بازمانده

0 ۵۰

هفته گذشته، «جهانگرد محبوب»، شهردار سال‌های دهه ۴۰ فومن، در سن ۹۴ سالگی در تهران بدرود حیات گفت. وی اولین رییس آموزش‌‌ و ‌‌پرورش لشت‌نشاء و اولین رییس اداره اطلاعات و رادیوی گیلان و دو دوره شهردار شهر فومن بود.

 

ابهام در کاشتِ درختان چنار «فومن»، بهانه‌‌ای شد تا تورقی در تاریخ این شهر داشته باشیم و بدانیم تا این برافراشتگانِ زیبا و دیگر نمادهای توسعه این شهر از کجا و از سوی چه کسانی پدید آمده‌‌اند.

 

این پویش و کاوش را از عصر کنونی آغاز و قدم‌‌زنان به سوی گذشته حرکت کردیم. در این میان، نوپدیدارها هیچ‌‌گونه سنخیتی با قدیمی‌‌های دل‌‌انگیز نداشتند و تو را به فروبستنِ چشم‌‌ها و نفسِ عمیقی کشیدن، ترغیب می‌کردند. نقطه عطف ماجرا همان ویران‌ ساختنِ ساختمانِ بلدیه این شهر بود که از سویی قدمت و شوکتِ این شهر و دیار را تداعی‌‌ و از سویی دیگر، شنیدنِ بهانه‌‌های عاملان این تخریب را ممکن می‌کرد که البته طلبِ عفو و بخششی هم در آن هویدا نبود: «حال چه فایده که باشد!!!»

 

از آن‌هم گذشتیم و قدم بر عقب‌‌تر نهادیم و در جست‌وجوی مستندات و مصورات قدیم به حریقِ سال ۵۷ ساختمانِ شهرداری رسیدیم که گویی خط بطلانی بر تداوم این کاوش محسوب شده و دیگر نقشه راهی در جهتِ روشنگریِ تاریخ در میان نبود جز اتکاء بر مردمانی که در عصر پیش‌‌تر زیسته و سینه‌‌هایشان ماوای تاریخِ پیش از انقلاب این شهر بود.

 

نسل ما و حتا گذشته نزدیک، تنها نام مرحوم «نصرت‌‌الله فرهی» را به‌عنوان فرد توسعه‌‌محور و آبادگرِ این شهر شنیده بودند، حال آن‌‌که از کلام همان مردمِ به‌‌جای‌مانده از عصر پیشین، نامی بیش و پیش از فرهی در تحولِ فومنِ آن‌‌زمان، تاکید و ترسیم می‌شود: «هوشنگ جهانگرد محبوب.»

 

مردی که دو دوره غیرمتوالی و در عصر توسعه عمرانی و آبادانی کشور، سکاندار شهرداریِ این شهر بود. این مجموعه بخت‌‌یار بود که، در ۸۷ اُمین سال از عمر مبارکش، توفیق یافته و ساعاتی را در لابیِ هتل شرایتون سابق(همای کنونی)، مهمان این مرد خوش‌‌پوش و خوش‌مشرب باشد، تا در احیاء حقایقِ ناموجود، مدفون و محروق، کوششی هر چند کوچک داشته باشد.

 

***

بیوگرافی

من هوشنگ جهانگرد محبوب، متولد سال ۱۳۱۰ و دبیر بازنشسته آموزش و پرورش هستم. و پیش از انقلاب، در دو دوره غیرمتوالی، شهردار فومن شدم. پدربزرگ‌ام ضیابری و پدر من یک توتون‌کار و برنج‌کار در گیلان بود. البته پدرم در دادگستری مشغول به خدمت بود، ولی کار اصلی ایشان همان توتون‌کاری و برنج‌کاری بود. تمام آقایانی که در طول سالیان خدمتم در شهرداری حامی من بودند پدران‌شان با پدربزرگ‌ام تعامل داشتند. پدربزرگ‌ام ۱۶سال داشت که به شوروی رفت و در۳۲ سالگی برگشت. در آن‌جا در شرکت نفت تحصیلات خود را به انجام رساند و در ۳۲سالگی با علم و ثروت زیادی وارد فومنات شد و این علم و ثروت را صرف همین منطقه کرد.

 

فومن در آن‌زمان کشاورزی بود. مطلقا صنعتی و بازاری نبود. اندکی هم صیفی‌کاری بود. برخلاف رشت، ابریشم‌کشی هم نداشت. همیشه زراعت بر محور برنج بود. از زمان رضاشاه توتون‌کاری آمد و در زمان محمدرضاشاه هم چای‌کاری وارد شد

 

 اهتمام به امر آموزش مستمر

۱ـ گذراندان دوره کارآموزی TETLE: این یک رشته تازه‌بنیاد از سال ۴۲ در کشور بود و تا ماقبل آن، طرح‌های انتشاراتی و بخش روابط عمومی در مراکز دولتی (در ایران) وجود نداشت. من، در گیلان، صبح‌ها در استانداری همین کارها را انجام می‌دادم و عصر‌ها تدریس می‌کردم.

 

از سال ۴۲ به بعد این بخش در تمام ایران ضرورت پیدا کرد و همگانی شد. یک‌عده از ما را انتخاب کردند و این دوره، طرح‌های انتشاراتی و روابط عمومی را به‌‌وجود آورد. به ما گواهی کارشناسی اعطا کردند و به‌همین اعتبار، پایه‌های بعدی کار من در این‌جا شروع شد، با معاونت اداره کل مطبوعات، که چاپخانه و مؤسسات تبلیغاتی و مجوز چاپ کتاب زیر نظر این نهاد بود.

 

۲ـ  در هر دوره شهرداری فومن، در وزارت کشور دوره‌هایی داشتیم که هر شش‌ماه می‌بایست برای تمدید شهردارشدن این دوره‌ها را می‌دیدیم. هم‌چنین، در سال ۴۲ به اتفاق شانزده‌نفرِ دیگر از طرف اسدالله علم، نخست‌وزیر وقت، و به دستور شاه، به سیزده کشور اروپایی رفتیم؛ برای این‌که صلیب‌سرخ‌ها و هلال‌احمرها را ببینیم و کارآموزی کنیم تا در مواقع جنگ، سیل و زلزله، از حضور دانش‌آموزان و دانشجویان استان برای بسیج نیروی امدادی و مدیریت بحران استفاده کنیم.

 

به همین دلیل، آن‌ها می‌خواستند که تمام آموخته‌‌های این دوره‌های وزارت کشور، اعم از سمع و بصری و یا عملی و اجرایی، را که در اتوبان‌‌ها انجام داده بودیم، برایشان توجیه کنیم. این عملیات در آن دوره مورد توجه بود و بسیار سر و صدا کرده بود.

 

۳ـ  چندین تابستان که در گیلان تدریس داشتم، رسم این بود که آمریکایی‌ها می‌آمدند به ما آموزش می‌دادند. در تمام دوره ۱۰ساله‌ای که در گیلان بودم این برنامه تعقیب می‌شد و نه‌ فقط من، بلکه آقایان کیافر، ملکی، فرهبد و مرحوم آقای ساعدی و…، همگی در این دوره‌ها حضور داشتند تا به‌اصطلاح مسائل علوم‌ تربیتی به‌روز و کارآمد باشد.

 

زیرا شیوه تدریس آمریکایی‌ها طوری نبود که صرفا معلمی در سر کلاس به‌صورت یک‌طرفه صحبت کند، بلکه گفت‌و‌شنود و دیالوگ دوطرفه برقرار بود و این‌نوع طرح سخن باعث می‌شد که طرفین در جلساتِ دیگر ناچار به جوابگویی باشند، و برای همین هم می‌رفتند اطلاعات کسب کنند و مطالعه داشته باشند.

 

سال‌های پیش از فومن

-لشت‌نشاء

من اولین رییس آموزش‌‌ و ‌‌پرورش لشت‌نشاء بودم، در حالی‌‌که اصلا مقطع دبیرستان نداشت. استاندار و مدیر‌کل، ما را خواستند که خانم وزیر (مرحوم دکتر فرخ‌رو پارسا) از سوی شاه امریه دارند که این دوره حتما در آن‌جا دایر شود. چون امینی‌ها در آن‌جا ملاک بودند و تیول‌شان بود به آن‌ها رجوع کردیم.

 

آقایان امینی موافق بودند ولی معصومه‌‌خانم، خواهرشان، موافقت نداشت؛ می‌‌گفت اگر دختران این منطقه درس بخوانند کار کشاورزی‌مان از بین خواهد رفت و اعتقاد سختی هم به این موضوع داشت. به هر روی، با توجه به سابقه کاری در دبیرستان‌ها و نزدیکی با خانم شرافت اکبر، جفرودی‌ها و سرتیپ‌پورها، استاندار مرا برای این امر انتخاب کرد تا هرطور شده این مقطع در آن‌جا دایر شود و، نهایتا این‌کار را کردم.

 

در ابتدا کار دبیری در گیلان، به لاهیجان رفتم و در دبیرستان‌های دخترانه ایرانشهر و بزرگمهر دبیر ادبیات بودم و در همان‌موقع، دبیر شورای فرهنگ استانی بودم. همین مرحوم آقای احسان‌بخش (نماینده امام خمینی در بعد از انقلاب)، مدرسه ملی دین‌‌و‌‌دانش را دایر کرده بودند و شاگرد کم داشتند و من ـ که غم‌خوارِ ایشان بودم ـ شاگردان‌اش را تامین می‌کردم.

 

من اعلام کردم که هرکسی که بخواهد سقف‌‌اش را تغییر دهد، شیروانی را از شهرداری مجانی دریافت خواهد کرد. تصور داشتم ۵ یا۱۰نفری می‌‌آیند. دیدم تقریبا کل شهر آمدند و من رفتم پیش استاندار وگفتم این‌ها همه آمده‌اند و متقاضی هستند. ایشان گفت از کجا باید این هزینه را تامین کنیم؟ پس نوبت‌دهی کن تا بتوانیم تامین کنیم. حدود ۱۵۰ خانه بود. شاید الان گفتن این حرف‌ها ساده باشد ولی ۵۲ سال پیش بسیار حائز اهمیت بود. در پایان دوره دوساله اول دیگر خانه گالی‌پوش در شهر نداشتیم

 

 اداره اطلاعات و رادیو گیلان

به‌‌ دستور شاه قرار شد ما وزارت اطلاعات و رادیو به‌‌وجود بیاوریم که الان به آن وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی می‌گویند. در آن‌موقع اصلا وزارتخانه‌ای در کار نبود. آقای معینیان، که بعد‌ها رییس‌دفتر شاه شد، ماموریت داشت از هر استان یک نفر فرهنگیِ بومی و شایسته را با انتخاب شخصی استانداران و معتمدین استان انتخاب کند که من از گیلان انتخاب شدم. به تهران رفتیم و برای چهار تابستان دوره دیدیم. بعد همراه آقای نواب‌صفا به گیلان آمدیم و من رییس اداره گیلان شدم و آقای نواب‌صفا برای مدتی راهی تبریز شدند و بنده تا زمان استانداری دکتر سام، رییس این اداره بودم.

 

تمام جمعیتِ اداره را از روسای دبیرستان‌‌های زن و مرد تشکیل دادم. خانم سمیعی با دختران‌اش می‌‌آمد. آقای مهیار با پسران‌اش، آقای میلانی، سرهنگ شهنازی، شخصیت مذهبی و روحانی برجسته و… تمام اقشار را جمع کردم و رادیو از شکل رقاص‌خانه و رادیوی صرفا ساز و دهل به یک موسسه فرهنگی نامدار تبدیل شده بود.

 

برای همین، تمام کوشش‌‌های این‌‌ها را پوشش می‌‌دادیم. آن‌‌زمان اگر یک خبر از استان به تهران می‌‌رسید استاندار خوشحال می‌‌شد، در حالی که من هر روز راس ساعت ۲، چند خبر از رشت داشتیم. این فعالیت‌ها به مجموعه‌ای از ارتباطات دامن زد، به‌طوری که وقتی از آن‌جا رفتم این ارتباطات به‌کار آمد و بعدها برای جذب اعتبارات در شهرداری فومن از آن‌ها استفاده کردم.

سیمای فومن قبل از حضور

شهرفومن چنین سیمایی نداشت، خیلی آشفته، بدون پوشش و در و دیوار بود. و نشانی از «اسمِ» شهر با آن عظمت کهن‌‌اش نداشت. بازار در چندجا پراکنده بود. شهر هیچ‌جایی برای نشستن نداشت و بعدها من آن‌‌ را  ایجاد کردم. تجربیات تماشای اروپا را سعی کردم در این‌جا درصورت امکان پیاده کنم: شکل‌دادن به رودخانه‌‌ها، مسیرها، کوچه‌‌ها.

 

کوچه‌‌ها، سیمای جنگلی داشت و گیاهان خودرو آن را پوشانده بود و همه این‌‌ها را تمیز کردیم و بازار و نما را شکل دادیم. تالار شهر مجاور ساختمان شهرداری را در ابتدا دوره دوم حضورم بازسازی کردم، تالاری که حدود صد نفر به‌صورت شیک در آن‌جا می‌‌نشستند و سقف‌اش را به‌شکل شیروانی‌های ژاپنی طراحی و بنا کرده ‌بودیم. یکی به رنگ زرد و دیگری را قرمزرنگ چراغانی کردیم و خیلی از شهروندان ـ آن‌هایی که توان مالی داشتند ـ از آن الگوبرداری کردند.

[آقای جهانگرد متعجب می‌شوند وقتی می‌شنوند که این سالن دیگر وجود ندارد. این سالن اجتماعات هم‌زمان با ساختمان شهرداری در دوره آقای احمد رمضانی (شهردار پیشین)، متاسفانه نابود شده است.]

 

منظر کلی فومن در آن‌زمان کشاورزی بود. مطلقا صنعتی و بازاری نبود. اندکی هم صیفی‌کاری بود. برخلاف رشت، ابریشم‌کشی هم نداشت. همیشه زراعت بر محور برنج بود. از زمان رضاشاه توتون‌کاری آمد و در زمان محمدرضاشاه هم چای‌کاری وارد شد.

 

در کنارش صیفی‌‌کاری شغل مهمی بود، در دغن‌هاشان (رودخانه‌ها) خیلی خانوارها مرغ و خروس و مرغابی داشتند و مطلقا از دیگران خرید نمی‌کردند. عارشان می‌آمد از دیگران خرید کنند. حتا حلواجات و ترشی‌جات را خودشان تهیه می‌کردند. مردها خوش‌نشین بودند و تمام مراحل برنج‌کاری دستِ زنان بودند. به همین دلیل، زنان چهل‌ساله درگیلان مثل هشتادساله‌ها به‌‌نظر می‌آمدند. مردان مذهبی به بهانه پول‌ندادن به کارگر به تعدد زوجین رو می‌آوردند.

 

ورود به فومن

در این مورد، به‌‌خاطر این‌‌که به سوالات شما دقیق پاسخ بدهم، پیش‌تر تمام ابلاغ‌ها را نگاه کردم. روزی که از ریاست اداره اطلاعات و رادیو استان گیلان استعفا کردم تا به تهران منتقل شوم و حتا خانواده نیز آماده عزیمت بودند، استاندار وقت خبر داد که شما باید شهردار فومن بشوی و در نتیجه، دو روز بعد، همراه استاندار برای دریافت ابلاغ به وزارت کشور رفتیم و به حضور آقای سیدجواد صدر، وزیر کشور، رسیدیم.

 

من در روزگاری شهردار فومن شدم که وقتی رشت می‌رفتم (جهت رفتن به استانداری) قبل از آن باید حمام می‌کردم. فومن به‌اندازه یک کفِ دست آسفالت نداشت و تمام سقف‌‌‌های خانه‌‌ها گالی‌‌پوش بود و در فصل گرم مدام حریق داشتند.

 

در ابتدا، آقای محمدعلی غفاری، سید عبدالله مغیثی و سایرین رفتند نزد آقای استاندار و معترض شدند که این شهردار را نمی‌‌خواهیم با این‌که می‌دانیم گیلانی است. در دوره دوم، وقتی برای ماموریت به سیستان و بلوچستان رفته بودم، یک‌روز که برای مرخصی آمده‌بودم، فهمیدم خانه‌ام اسباب‌کشی شده است. معلوم شد همان نفرات مرا به‌عنوان شهردار انتخاب کرده‌ و وسایل مرا نیز با خودشان برده‌‌‌اند.

 

الان شاید گفتن این حرف ساده باشد. جانشینیِ آقای نعمت‌الله فروزش که بسیار محترم و معتمد بود، کار دشواری می‌نمود و در آن شرایط جلبِ رضایت شهروندان و انجمن شهر برای انتخاب مجدد، کارِ همچین راحتی نبود.

 

اگر هیچ‌کاری نکرده باشم، همین درخت‌کاری فومن در گیلان شاهکار بود. مهندس عبدالله ریاضی، وزیر آبادانی، آمد و گفت نمی‌‌شود! چگونه ممکن است؟ این شهر با این اعتبارات اندک چگونه می‌‌تواند چنین هزینه‌‌ای بکند؟ باز هم طبق معمول و با پیگیری‌های مکرر، استاندار از اعتبارات دیگران به این طرحِ درخت‌کاری تخصیص داد؛ چون می‌‌دانستند که من این کار را حتما انجام خواهم داد

 

از آقای فروزش (شهردار پیشین فومن)، که حق استادی و معلمی مرا داشت، همین مقدار عرض کنم که، زمانی که ایشان با آقای هوشنگ نهاوندی در شهر حرکت می‌کردند، آقای هوشنگ نهاوندی (گویا وزیر آبادانی)، ایشان را جلو قرار داده بود و خودش هم در کنار استاندار در پشت سر جناب فروزش حرکت می‌‌کرد. مضاف بر این، البته من بسیار خوش‌شانس بودم بابتِ سمت قبلی در اداره اطلاعات و رادیو گیلان که منجر شد با افراد سرشناس و تاثیرگذار بسیاری در ارتباط باشم و تمام آن شخصیت‌های گیلانی، مرا در مدت شهرداری همراهی کردند.

 

به همین ترتیب، در دهم اردیبهشت سال ۱۳۴۵ از سوی استاندار وقت منصوب شدم و چون در آن سال انجمن شهر نداشتیم، من زیر نظر فرماندار رشت و استاندار کار کردم، هر کاری که داشتم به‌جای شورا با این نفرات صحبت می‌‌کردم.

 

معتمدین شهر و مردم چندین روز در استانداری تجمع کرده‌بودند و می‌گفتند ما چون ایشان را نمی‌شناسیم این شهردار را نمی‌خواهیم. حالا چه شد؟ حقیقت این است آقای شجاع، رییس دفتر استانداری، روایت می‌کند که بعد از دیدنِ تجمع‌کنندگان، آن‌ها را یک‌جا نشانده و از کسانی مثل خانم شرافت اکبر، عبدالله‌ خانی و سایر حضار پرسیده که جهانگرد کیست و آن‌ها که صحبت کردند، برای تجمع‌کنندگان توجیه شد که لااقل در یک دوره کوتاه در فومن حضور پیدا کنم که ببینم می‌توانم کار کنم یا نه؟

 

دوره‌ای وبای التور آمده بود و بنده جزء کمیته اصلی مقابله با آن بودم، همراه با آقای امامقلی و مرحوم دکتر محمدرضا حکیم‌زاده (مدیرکل گیلان و رییس کمیته وبا).

 

در آن‌‌موقع، ما برای دو ماه از دفتر اداره به خانه‌های‌مان نرفتیم تا امورات مربوط به بحران وبای التور را مدیریت کنیم. ظاهرا شنیدن همین نکته و نیز اطلاع از نتایج حضورم در صلیب سرخ گیلان بود که تجمع‌کنندگان را آرام کرده بود.

 

 

آسفالت خیابان اصلی شروع راه توسعه‌‌ی فومن

هنوز شش‌ماه از شروع کارم نگذشته بود که قرار شد آقای سیمرغ، آسفالت را از رشت تا ورودی فومن انجام دهد. بنده بلافاصله همراه برادرم پیش آقای سالار مشکات رفتیم. ایشان با برادرم دوستی داشتند و از ایشان تقاضا کردیم که از دامادشان (آقای سیمرغ)، بخواهد که این آسفالت را تا شش‌کیلومتر دیگر نیز ادامه دهد تا فومن صاحب آسفالت شود که اگر نپذیرفتند، جناب مشکات هزینه را بپردازند تا بدین‌وسیله از شهردار شدن من حمایت کنند. آن‌ها آسفالت را تا دروازه شهر آورده بودند و پذیرفتند تا میدان شهرداری هم بیاورند و این اولین استارتِ آسفالت من بود.

 

کار اول‌ من، همان‌طور که گفتم، ارائه آسفالت تا میدان شهرداری بود. بعد از آن به کمک استاندار و تخصیص اعتبارات از سوی ایشان، آسفالت را توسعه دادیم. آقایی به نام کاشفی آمد که پیمانکار شهرهای کوچک (مثل فومن و صومعه‌سرا) بود، حال چه پشت‌‌گرمی به افراد صاحب نفوذ داشت را نمی‌‌دانم، چون کار را دقیق انجام نمی‌‌داد و تصور می‌‌کرد به‌‌طور معمول بعد از آسفالت‌اش کسی کاری با ایشان ندارد.

 

در سری جدید آسفالت (درخیابان سردارجنگل کنونی)،پس از اتمام کار، من آن را سونداژ کردم و به ایشان گفتم خاک‌اش، آسفالت‌اش و کوبیدن‌اش مطابق قرارداد نیست (با توجه به دستور‌العمل که از آقای فرید معاون فنی استاندار گرفتم). تاکید کردم که باید تمام‌اش را جمع کنید و ایشان از این امر امتناع می‌کرد. من زیر بار نرفتم و آن را جمع کردم. ایشان می‌‌گفت برای من پرونده بدی ساخته می‌‌شود و بی‌اعتبار می‌‌شوم.

 

خلاصه براساس رسالت شغلی و تعهدات به اصول از چشم‌‌پوشی پرهیز کردم و آسفالت جدیدی را جایگزین کردم. آسفالت‌‌های جدید بسیار دقیق و استاندارد بود، گمان نمی‌‌برم آن خیابان تاکنون بیش از چندمرتبه معمول آسفالت شده باشد. باید عرض کنم اطلاعات فنی در مورد زیرساخت‌‌ها و تمام این استانداردها را مهندس فرید که معاون استاندار بود، به ما ارائه می‌کرد. او کسی بود که بعدها تمام خیابان نواب تهران را طراحی کرد.

 

 شهری مملو از سقف‌های گالی پوش

در ادامه توسعه و تحول فومن به سراغ سقف‌‌های گالی‌‌پوش رفتیم. تعداد تغییر سقف‌‌‌های گالی‌‌پوش به شیروانی بسیار زیاد بود و حدود یک‌سوم از خانه‌ها را شامل می‌‌شد. هم باعث زشتی سیمای شهر بود و هم باعث حریق در زمان بادهای گرم در تابستان می‌‌شد. هرسال می‌‌سوخت و آن‌‌ها مجددا آن‌را به همان شکل می‌‌ساختند. به هر حال پدر بابایی بود و رسم آن روزگار بود.

 

من اعلام کردم که هرکسی که بخواهد سقف‌‌اش را تغییر دهد، شیروانی را از شهرداری مجانی دریافت خواهد کرد. تصور داشتم ۵ یا ۱۰ نفری می‌‌آیند. دیدم تقریبا کل شهر آمدند و من رفتم پیش استاندار وگفتم این‌ها همه آمده‌اند و متقاضی هستند. ایشان گفت از کجا باید این هزینه را تامین کنیم؟ پس نوبت‌دهی کن تا بتوانیم تامین کنیم. حدود ۱۵۰ خانه بود. شاید الان گفتن این حرف‌ها ساده باشد ولی ۵۲ سال پیش بسیار حایز اهمیت بود. در پایان دوره دوساله اول دیگر خانه گالی‌پوش در شهر نداشتیم. البته در ماکلوان و اطراف خلاف این بود.

 

پسران و دختران فومن حدود شش‌ماه با فانوس در کنار نهال‌ها نشستند و از نزدیک‌شدن گاوها جلوگیری و با سایر مشکلات مبارزه کردند.آن‌ها درختان را مال خود می‌‌دانستند و از این ‌‌رو، با رغبت از آن‌ها نگهداری می‌کردند

 

درختان فومن متولد می‌شوند

یعنی من اگر هیچ کاری نکرده باشم، همین درخت‌کاری فومن در گیلان شاهکار بود. مهندس عبدالله ریاضی، وزیر آبادانی، آمد و گفت نمی‌‌شود! چگونه ممکن است؟ این شهر با این اعتبارات اندک چگونه می‌‌تواند چنین هزینه‌‌ای بکند؟ باز هم طبق معمول و با پیگیری‌های مکرر، استاندار از اعتبارات دیگران به این طرحِ درخت‌کاری تخصیص داد؛ چون می‌‌دانستند که من این کار را حتما انجام خواهم داد.

 

یادم است استاندار، وقت اجرای درخت‌کاری فومن، به آقای صوفی که پزشک فوق تخصص قلب و شهردار رشت بود، توی سخنرانی در یک تالاری در استان، طعنه زد که چرا می‌‌خواهید شهردار شوید وقتی ۱۰هزار درخت می‌‌گیرید و یکی هم رشد نمی‌‌کند ولی جهانگرد هزار اصله می‌گیرد و همه را به‌ثمر می‌رساند و مشکلی پیش نمی‌آید؟ البته من به آقای استاندار عرض کردم که شما نمی‌‌بایست این سخنرانی را انجام می‌‌دادید.

 

به هر روی، ما درختان را کاشتیم و در هنگام کاشت آن‌ها از پسران و دختران فومن استفاده کردیم. این بچه‌ها پای درختان می‌‌نشستند تا گاوها نهال‌ها را نشکنند. بچه‌ها تا شش‌ماه پای این درخت‌‌ها نشستند. گاوها عموما ول بودند و مجبور شدیم قانون وضع کنیم که هر کس گاو را رها کند، آتش‌نشانی آن‌ها را جمع می‌کند و اگر کسی بخواهد پس‌شان بگیرد باید پنج‌زار جریمه بپردازد.

 

راستش، قدرت اجرا داشتم، هم از نظر استانداری و هم از نظر مقامات عالیِ دادگستری. آقای شایگان، که آخرین رییس دادگستری در همین دوره بود، حامی من بود. آدمی بود صاف وسالم. خلاصه، باور بفرمایید که پسران و دختران فومن حدود شش‌ماه با فانوس در کنار نهال‌ها نشستند و از نزدیک‌شدن گاوها جلوگیری و با سایر مشکلات مبارزه کردند.

 

آن‌ها درختان را مال خود می‌‌دانستند و از این ‌‌رو با رغبت از آن‌ها نگهداری می‌کردند. باید خاطرنشان کنم که در موضوع درخت‌کاری هم مهندس فرید ـ همراه با یک باغبان ـ نقش ویژه‌ای داشت؛ چون من در آن زمینه اطلاعی نداشتم. آن‌ها گفتند درختچه باید با ریشه باشد، و تنها در باغ کشاورزیِ کرج موجود است.

 

می‌‌گفتند چه‌طور با این ۱۰نفر از عوامل خود می‌‌خواهید آن را بکارید، این‌طوری طول می‌کشد و اصله‌ها خشک می‌‌شود. مهندس فریدگفت برای به‌کارگیریِ دانش‌آموزان در کاشت و نگهداریِ درختان باید استاندار را ببینید و مدیر کل استان و رییس فرهنگ فومن موافقت کنند. خلاصه، یک‌روز، مدرسه را تعطیل کردیم و تمام پسران و دختران دبیرستانی و سال‌‌های پنجم و ششم از صبح تا شب آمدند و در درخت‌کاری مشارکت کردند. هر درخت به نام یک نفر بود. حسن، صغری و…

 

مگر این بچه‌ها گذاشتند کسی آسیبی به این درختان بزنند. پدران‌‌شان به شهرداری آمدند که آقای شهردار رسم ما نیست که چراغ‌‌ها روشن باشد و دختران ما در خیابان باشند. من گفتم مگر من گفتم در خیابان باشند، خودشان دوست دارند این درخت‌‌ها را که کاشته‌‌اند حفظ کنند. خلاصه، یک‌عدد از اصله‌ها هم نسوخت و بعد این مساله در گیلان بدل به الگو شد.

 

بعد از من کسی که حتا بهتر از من این کار را انجام داد، شهردار لاهیجان بود، که تمام شهر را درخت‌کاری کرد. امکاناتش را هم داشت. مال ما در فومن الان بد نیست ولی به پای لاهیجان نمی‌‌رسد. آقای فرهی هم که آمدند کارهای بسیار خوبی انجام دادند و آن را تا چند کیلومتر دیگر توسعه دادند.

 

من از شهرداری تا میدان چهار دختران انجام دادم. یکی از گلایه‌‌هایی که هنوز هم دارم در مورد شکل نگهداری از درختان است. چرا سرشاخه‌ها را می‌شکنند؟ درخت چنار وقتی سرشاخه‌‌اش بریده شود مرگ‌اش فرا می‌‌رسد و باید هرس را از روی تنه آن انجام دهند.

 

بعد از من کسی که حتا بهتر از من این کار را انجام داد، شهردار لاهیجان بود، که تمام شهر را درخت‌کاری کرد. امکاناتش را هم داشت. مال ما در فومن الان بد نیست ولی به پای لاهیجان نمی‌‌رسد. آقای فرهی هم که آمدند کارهای بسیار خوبی انجام دادند و آن را تا چند کیلومتر دیگر توسعه دادند

 

یک‌سال وقفه بین دوره‌‌های شهرداریِ فومن

بعد از پایان دوره دوساله در شهرداری فومن به تهران رفتم و خانم وزیر (زنده‌یاد دکتر فرخ‌رو پارسا، وزیر آموزش و پرورش) به من ماموریت ویژه‌ای داد که حتما باید در آموزش‌‌و‌‌پرورش منطقه ۱۳تهران انجام وظیفه می‌کردم. به‌‌دلیل شهرت آن‌جا در مورد بدهی عموم مردم، تعدد فرزند، فقدان مسکن، افکار تند توده‌ایِ فرهنگیان و … شرایط خاصی در آن منطقه حاکم بود.

 

ایشان مرا مامور کرد که اطلاعات عمومی از احوالات مردم این ناحیه جمع‌آوری کنم. ما هم اطلاعاتی درباره وضعیت مسکن، تعداد فرزند، و… فراهم کردیم. به اعتبار این اطلاعات، بچه‌ها دچار مشکلات ژنی شناسایی می‌شدند تا از طریق بنیاد به خارج روانه گردند و درد و مریضی‌شان درمان شود. تمام امورات را، در این یک‌سال، با شخص خانم وزیر هماهنگ می‌کردم و به‌دستور ایشان، در راستای طرحِ اشاعه و پیاده‌سازیِ فرهنگ جدید در کشور، ماموریتی در سیستان و بلوچستان هم به من محول شد که آقای احمد سمیعی از اهالی گیلان که در سال ۱۳۳۱ استخدام شده ‌بود و آن‌جا مدیرکل بود. به هر ترتیب، حضور من در تهران یک‌سال طول کشید و بعد از آن مجددا به گیلان برگشتم.

 

 دوره دوم شهرداری فومن و تداوم شور جوانی

در این دوره همان‌طور که گفتم توسط اعضا انجمن شهر انتخاب شدم و آن‌ها به تهران آمدند و قبلِ بازگشت من از ماموریت سیستان بدون آن‌که در جریان باشم خانه مرا اسباب‌کشی و مجددا به فومن منتقل کردند.

 

بعد از شروع دوره، من به استاندار گفتم که خرج و مخارج‌ام زیاد است، کسی که در تهران در اتوبوس مرا دیده، هنگامه تابستان به خانه من می‌آید و می‌گوید آقای شهردار ما شما را می‌شناسیم، تمام فرهنگیان در زمان حضور در تهران (یک‌سال) از نگهبان تا مدیرکل امتحانات و سایرین، هنگامه تابستان به خانه من می‌آیند. وقتی خانه‌ام پُر می‌شد از آقای اسماعیل مجیدیان می‌خواستم تا مهمانان مازاد را بپذیرد و پذیرایی کند.

 

من خودم صدفامیل بودم و این دوستان هم اضافه می‌شدند و تمام درآمد و حقوق‌ام صرف اعطینا می‌‌شود. ایشان پیشنهاد دادند هم‌زمان شهرداری شفت را هم عهده‌دار شوم تا افزایش حقوق این مسؤولیت تازه بتواند در پوششِ مخارج موثر باشد و هم‌چنین از سویی تلاش‌های من شاید بتواند شفت را نیز از سکوت و رخوت نجات بدهد.

 

در دوره دوم هم، هنوز جوان بودم و جویای نام. در بدوِ ورود به شهر دیدم وسط خیابان اگوی ۴۰ یا ۶۰ (گوهای سیمانی) چیده‌اند. می‌گفتند این اگو را گذاشته‌ایم تا اگر باران شدیدی جاری شود، بتواند سیلاب ناشی از آن را جذب کند. در حالی که چنین اگویی مناسب گیلان نبود.

 

در شهر رشت، سیل که حرکت می‌‌‌کرد، تمام هرچه پیشِ‌رو بود با خودش می‌‌برد. گفتم: برای گیلان اگوی۶۰ یا ۴۰ به‌کار می‌برید؟! دستور دادم جمع‌اش کنند! و رفتم پیش استاندار و آقای مهندس فرید، گفتم: این طرح را جمع می‌کنم.

 

فرمودند: این طرح مربوط به سازمان برنامه‌و‌بودجه است. و من گفتم: بله! یا جمع‌اش می‌کنم یا مرا عزل می‌کنند و برمی‌گردم به آموزش وپرورش! لازم است این را ذکر کنم آقای کسمایی که در آن‌جا سمت بالایی داشت و رییس بخش اعتبارات بود گفت: تو با این‌کار باید دادگاهی ‌‌شوی.

 

گفت: من این اگو را جمع می‌‌کنم تا به نام تو تمام نشود. خلاصه به‌جای آن اگویی ساختم که در تمام استان گیلان یگانه است. شما می‌توانید سرتان را خم کنید و راحت به داخل آن بروید؛ چون ۱۲۰متر اگوی سیمانی است.

 

سختی‌های زیادی کشیدیم تا دیوارها وخانه‌ها نریزند و مردم هم تحمل کردند. به آن مردم باید مرحبا گفت که با آن تغییر مدارا کردند تا آن طرح عظیم پیاده شود. یعنی اگر سیل تمام گیلان را ببرد به آن‌جا آبی کشیده نمی‌شود. امروز اگر به رشت مراجعه کنید دایم در وسط خیابان آب و فضولات هست، حال آن‌که چنین چیزی در فومن نیست.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.