شهری که چهره دارد
زنی دارد پول لباسی که خریده را به دستفروش پرداخت میکند و پسر بچهاش که به تصویر زنده و خندان محمود نامجو خیره مانده، دست مادرش را تکان میدهد و میپرسد: مامان این کیه؟ مادر با بی حوصلگی و تعجیل میگوید: من چه میدونم. دست فروشی که همیشه زیر همان تصویر بساطش را پهن میکند، با حوصله میگوید: پهلوانه، پهلوان نامجو.
زن دست پسرش را میکشد، پسر همان طور که دارد به تصویر نگاه میکند، راه میافتد.... با این که چند سالی است در رشت زندگی میکنم، هنوز نگاهم به این شهر، نگاه یک ناظر بیرونی است، نه این که احساس تعلق شکل…