کودتای کرونا

0 144

سلامت را نمی خواهند پاسخ داد

سرها در گریبان است

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید، نتواند

که ره تاریک و لغزان است

وگر دست محبت سوی کس یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است

مهدی اخوان ثالث ۶۵ سال پیش این شعر را تحت تاثیر کودتای ۲۸ مرداد نوشت و تصویر روشنی از آن روزگار را به تصویر کشید. حالا همین سطرها نمایی شفاف از شرایطی است که این روزها مردم با آن دست و پنجه نرم می کنند؛ با این تفاوت که این بار کودتا توسط ویروسی به نام کرونا اتفاق افتاده است.

کودتایی خزنده که یکسال پیش آغاز شد و جهان را درگیر خود کرد و مشخص نیست چه خواب های دیگری تدارک دیده است.

شرق گیلان به ویژه لنگرود و لاهیجان نخستین شهرهایی بودند که همه گیری در آنها اتفاق افتاد و روزهای وحشتناکی رقم خورد. یکسال پیش در بیمارستان های این دو شهر کوچک کرونا زده حتی یک تخت خالی وجود نداشت و روزانه بین ۱۰ تا ۲۰ نفر  راهی قبرستان می شدند. گفتنش در ظاهر ساده به نظر می رسد اما واقعیت این است که تا پیش از آن خیلی سابقه نداشت آمار مرگ و میرهای روزانه لنگرود و لاهیجان  از تعداد انگشتان یک دست بیشتر شود. پارسال ولی در یک برهه آخرالزمانی روزانه بین ده تا ۲۰ نفر به دلیل ابتلا به کرونا کشته می شدند و بی هیچ آداب و آیینی به خانه ابدی می رفتند.

حتی نزدیک ترین اعضای خانواده کشته شده ها هم نمی توانستند در مراسم خاکسپاری حضور پیدا کنند.یکی از  تلخ ترین تصاویر آن روزها وداع دورادور برخی خانواده ها با پیکر عزیزانشان بود. بین وادی بزرگ لنگرود و یکی از خیابان های اصلی شهر؛ رودخانه عریض و طویلی قرار دارد که تهش می رسد به دریای چمخاله. در آن روزهای عجیب و غریب؛ برخی خانواده ها؛ این سوی رودخانه می ایستادند و با عزیز از دست رفته شان در آن سو وداع می کردند  و اشک می ریختند. قبرستان تعطیل بود و مجبور بودند شام غریبان را هم همان جا برگزار کنند. یعنی غروب روز خاکسپاری چند نفری جمع می شدند و بر سنگ های کناره رودخانه شمع روشن می کردند و از دور به محوطه ای چشم می دوختند که برای دفن قربانیان کرونا در نظر گرفته شده بود. درست یکسال پیش در کوچه ها و خیابان ها حتی پرنده ای پرواز نمی‌کرد و مغازه ها و بازارها تعطیل بود و همه چیز بوی مرگ می داد. مرگ از چهار سو زندگی را احاطه کرده بود و مردم از ترس در خانه هایشان پنهان شده بودند. اکنون قطعه کرونایی ها در وادی لنگرود پر شده و در این یکسال خیلی چیزها تغییر و تقریبا تمام اجزای زندگی زیر سایه این ویروس قرار گرفته است.

خانواده های بسیاری عزیز از دست داده اند؛ خانواده های بسیاری درگیر این بیماری بوده اند و یک عده هم به نوع دیگری درگیر شده اند. در چهار سوی این مملکت مشکلات بی پایانی به وجود آمده که مدت ها می تواند پا بر جا بماند.در شرق گیلان اما به چشم دیده ام فوران افسردگی و بیکاری و فشارهای اقتصادی مردم را‌. امسال عید بازار جریان داشت اما نکته آزار دهنده صورت های غمگین مردمانی است که از کنار هم می گذرند بی هیچ لبخندی؛ بی هیچ نشاطی. انگار کرونا  ته مانده های شور و شوق مردم برای رسیدن نوروز را هم ویران کرده است. اینجا در شرق گیلان به ویژه در شهر کوچک لنگرود معیشت مردم با کشاورزی و گردشگری پیوند خورده که اولی با مشکلات ساختاری فراوانی مواجه است و دومی هم  در این یکسال بطور کامل تعطیل بوده و از این رو اوضاع اقتصادی مردم بیشتر از هر زمان دیگری با چالش  روبروست.

در تمام این سال ها حتی یک کارخانه درست و حسابی تاسیس نشده که برای طیف وسیعی از جوانان تحصیلکرده و غیر تحصیلکرده شغل ایجاد شود و ناگزیر شغل های کاذب فراوانی شکل گرفته است.مثلا در اینجا تا چشم کار می کند قهوه خانه وجود دارد که یکسال است به خاطر کرونا تقریبا تعطیل شده  و یک عده در این مدت حتی کرکره مغازه هایشان را بالا نداده‌اند. در اینجا کسب و کارهای زیادی با حضور مسافرها گره خورده است. مثلا خیلی ها ویلا اجاره می دادند و با درآمدش چرخ‌ های زندگی را می چرخاندند که ماه ها عملا مسافری وجود نداشت و بیکار مانده اند. مثلا صیادها در این فصل به عشق مسافر به دریا می زدند و حالا بازار آنقدر کساد است که عطایش را به لقایش بخشیده اند.

خیلی شغل های دیگر در گیلان وجود دارد که رونق یا عدم رونق آنها با حضور مسافرها ارتباط مستقیم دارد و وقتی کسی به سفر نیاید عملا تعطیل می شوند. نکته مهم این است که گیلان اگرچه طبیعت بکری دارد اما بسیار فقیر است و محروم. چند دهه است که از سوء مدیریت در عذاب است و هیچ کس فکری به حالش نمی کند و  در این میان کرونا مشکلات مردم را چند برابر کرده است. ماجرایی که می خواهم تعریف کنم شاید نشان بدهد اوضاع کار در گیلان چقدر بد است.

قصه این است که دوستی  می گفت برادرش در لنگرود مدیر یک تالار عروسی است و در این یکسال که تالارها تعطیل هستند حتی یک ماه هم حقوق نگرفته و کارفرما رسما گفته نمی تواند پولی پرداخت کند. از دوستم پرسیدم چرا با این وضعیت کارش را ادامه داده که جواب داد چون هیچ کار دیگری وجود ندارد. یعنی اوضاع چنان بد است که طرف ترجیح داده یکسال بدون دریافت حقوق پشت یک میزی بنشیند تا حداقل برچسب بیکار بر پیشانی اش نچسبد. گفتم چطور از پس هزینه ها بر می آید به شوخی گفت با امدادهای غیبی.

اینجا خیلی ها واقعا  با سیلی صورت ها را سرخ نگه داشته اند و باور پذیر نیست اما  با چندر غاز پول یارانه روزگار می گذرانند و نتیجه دست و پنجه نرم کردن با چنین وضعیت دشواری شیوع اپیدمی دیگری به اسم افسردگی است. این روزها در خیابان ها و کوچه ها و پس کوچه ها گیلان افسردگی موج می زند. مردم آنقدر کلافه اند و خسته که حتی دیگر پروتکل های بهداشتی را هم رعایت نمی کنند و بخش وسیعی از جمعیت ماسک ها  را از صورت هایشان کنار زده اند. انگار که کرونا به پایان رسیده یا از آغاز اصلا وجود نداشته است

دیروز از دوست مجردی که وسط لنگرود عطاری دارد و در خانه پدری زندگی می کند پرسیدم چرا غمگینی؟ جواب داد وقتی آدم جیبش خالی است چطور می تواند شاد باشد.

حیرت زده گفتم یعنی دخل و خرج مغازه ات کفاف زندگی یک آدم مجرد را نمی دهد؟ گفت اینجا مردم به زور شکمشان را  سیر می کنند و توانی برای خرید از من برایشان باقی نمانده است.گفت قبل از کرونا اینطوری نبود و حداقل زندگی می گذشت حالا واقعا نمی گذرد.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.