در ۱۲ دی سال ۹۳۶ هجری شمسی (معادل حدود ۴۶۰ سال پیش)، سلطان محمود نماینده شاه طهماسب صفوی وارد شهر رشت شد و این شهر به طور رسمی به عنوان مرکز سیاسی، فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی گیلان (بیهپس یا غرب گیلان در آن زمان) انتخاب شد. این انتخاب، نقطه عطفی در تاریخ رشت بود و آن را به یکی از مراکز مهم تجاری و اداری تبدیل کرد.
بنابراین رشت تنها یک شهر نیست؛ یک تصویر زنده است. شهری که بارانهای بیقرارش، کوچهها را شست وشو و دل آدمها را آرام میکند. در این شهر، با سقفهای شیروانی، خیابانهای همیشه مرطوب و شبهای زندهاش گویی همیشه جریان زندگی برقرار است.
رشت، شهری است ریشهدار در تاریخ و فرهنگ. از میدان مرکزی شهر که قلب تپندهی آن است و هر ساعت با صدای ساعتش، گذر زمان را به یادمان میآورد، تا بازارهای شلوغ و رنگارنگی که سرزندگی در آن پیداست. در رشت، زندگی جریان دارد؛ ساده، صمیمی و بیتکلف.
رشت، شهر مزهها، جاشنیها و عطرهاست؛ جایی که غذا تنها خوراک نیست، روایت، آداب و آیین است. از طعمهایی که آوازهشان فراتر از مرزها رفته تا سفرههایی که نشانهی مهر، بخشندگی و باهمبودناند. هر لقمه، داستانی است از زمین حاصلخیز، دستهای پرتلاش و عشقی که نسلبهنسل منتقل شده است. در رشت، غذا بخشی از هویت است و سفره، محل پیوند دلها و لذت از دسترنجها.
روز رشت، تنها یک نشانه در تقویم نیست؛ بهانهای است برای ایستادن و دوباره دیدن. فرصتی برای اندیشیدن به شهری که هر روز در آن زندگی میکنیم، اما کمتر به بزرگی روحش توجه داریم. روزی برای پاسداشت گذشته، امید بستن به آینده و پذیرش مسئولیت از شهری که خانهی ماست.
رشت، با همهی بارانها، هیاهوها و خاطرات شیرین و تلخش، همچنان ایستاده است؛ شهری زنده، پویا و دوستداشتنی. کاش قدرش را بدانیم، با مهربانی برایش بسازیم و بگذاریم همیشه همینقدر سبز، همینقدر دلنشین و همیشه «رشت» بماند.
رشت در ساحت هویت، شهری با حافظهی آگاه و حساس است؛ شهری که سیاست در آن هیچگاه امری دور از زندگی روزمره نبوده است. این شهر از قدیم، محل شکلگیری خوانشهای متفاوت، پرسشگری و کنشگری اجتماعی و مطالبهگری مدنی بوده و سیاست، نه تنها در ساختارهای رسمی، که در گفتوگوهای روزانهی مردم نیز حضور داشته است. کافهها، بازارها و محافل کوچک شهری، همواره بستری برای تبادل نظر، نقد و دغدغهمندی نسبت به سرنوشت شهر فراهم کردهاند.
رشت شهری تشنه مشارکت مدنی و حضور فعال انجمنها، گروههای مردم نهاد و شهروندان دغدغهمند نشان میدهد که سرمایهی اجتماعی هنوز زنده است. این پتانسیل، اگر بهدرستی دیده و هدایت شود، میتواند به بازسازی و نوسازی مردم و ساختارهای اجتماعی و سیاسی منجر شود. مشارکت در چنین ساحتی، زمانی معنا می یابد که شنیدن، گفتوگو و پاسخگویی ضرورتی اجتنا ناپذیر باشد.
قدر داشتن، قدر دیدن و مراقبت از آنچه هویت اجتماعی و تاریخی ماست نه تنها ماموریت بلافصل حاکمیت که مردم نیز نقشی اجتناپ ناپذیر دارند. هر آنچه که امروز میراث تاریخی و سنتی پدران و مادران ماست بخشی از اجزای هویت ماست که حراست و پاسداری از آن بخشی از وجدان تاریخی و اخلاقی ماست. آن را پاس بداریم و در پاسداشت آن به پشتوانه تاریخی آن بنگریم که امروز ما را شکل داده است که میتوانیم به آن ببالیم و بدان تمسک جوییم.
راز تاریخ است که گذشتگان را به آینده و آیندگان را وام دار گذشتگان میکند تا آنچه که از آن میماند ارزش تاریخی و جاودانه یابد تا ابهت و شکوه پاسداری از آن به پنهای یک جهانی باشد که ما در آن زیسته ایم.