روایتی از خانه‌های فروخته شده رشت؛

شهرِ بی حیات

40 ۲۶۹,۵۵۰

در سه‌دهه‌ی گذشته، رشت آرام‌آرام پوست انداخته است؛ عطش بی‌پایان برای پیشرفت، خانه‌ها را یکی یکی بلعید. بولدوزرها آمدند و ویرانه ساختند. خیابان‌هایی که زمانی نفس خانه‌های حیاط‌دار را در خود داشتند، حالا زیر سایه‌ی مکعب‌های بتنی خفه شده‌اند.

 

 بساز و بفروش‌ها مثل موجی بی‌رحم از شمال تا جنوب شهر پیش رفته‌اند، خانه‌های کلنگیِ فروتن یکی‌یکی فرو ریخته‌اند و جای‌شان را به آپارتمان‌هایی داده‌اند که در آن بوی خاک و صدای گنجشکِ حیاط دیگر شنیده نمی‌شود. انگار شهر، در رقابت با زمان و فضا، خودش را از خاطرات پاک کرده و به سازه‌‌‌هایی بی‌روح بدل شده است.

 

خانه‌های بزرگ با حیاط‌های پر از گلدان‌های شمعدانی، رازقی و محبوبه شب که هر کدام فصلی از طبیعت را نشان می‌داد، سقف‌های شیروانی که زیر باران آواز می‌خواندند، و درهای چوبی رنگی که به روی همسایه‌ها باز بود. آن خانه‌ها، با پنجره‌های اُرسی و دیوارهای آجری و درختان نارنج، پرتغال و اَنبه، دیوانه انجیر، انار و … روح رشت بودند. جایی که مادربزرگ‌ها در ایوان می‌نشستند و چای می‌خوردند، و بچه‌ها در کوچه‌ها بازی می‌کردند.

 

اما زمان مثل باران‌های سیل‌آسای رشت، همه چیز را شُست و برد. در دهه‌های گذشته، با موج مدرنیزاسیون و ساخت‌وسازهای بی‌رویه، بسیاری از آن خانه‌های قدیمی تخریب شدند. جای‌شان را آپارتمان‌های بلند و بی‌روح گرفت؛ برج‌های بتنی که آسمان اَبری رشت را بیشتر تیره می‌کند. محله‌هایی مثل ساغری‌سازان، چله‌خانه، خمیران زاهدان، خمیران چهلتن، صندوق عدالت، چمارسرا و … که روزی پُر از خانه‌های ویلایی با باغچه‌های کوچک بودند، حالا پُر از بلوک‌های مدرن شده‌اند. این تغییرات، بخشی از رشد شهر است، اما هویت قدیمی رشت را کم‌رنگ کرده؛ گویی صفحه‌ای از تاریخ شهر پاک شده است.

 

در این دگرگونی شتاب‌زده، رشت از شهری شاعرانه به مجموعه‌ای از برج‌ها و آپارتمان‌های هم‌شکل بدل شد؛ انگار شهر را بلعیده‌اند تا در ازای سودی زودگذر، روحش را بسازند و بفروشند. خانه‌های کلنگی رفتند، و به جایش دیوارهایی قد علم کردند که دیگر چیزی از خاطره و هویت در خود ندارند. میان این خیابان‌های تازه‌ساز، هنوز گاهی بوی گذشته از لابه‌لای یک درِ زنگ‌زده یا پنجره‌ی چوبی باقی‌مانده به مشام می‌رسد – و یادآور روزهایی‌ست که خانه‌ها فقط جای زندگی نبودند، بلکه خودِ زندگی بودند.

 

با این‌حال، در میان این ویرانه‌های مدرن، جزیره‌هایی از گذشته باقی مانده‌اند. بناهای قدیمی که از تیغ تخریب جان سالم به در برده‌، و حالا به پناهگاهی برای نسل جدید تبدیل شده‌اند، نسلی که حتی تجربه زیست در آن خانه‌ها را نداشته، در کوچه‌‌های شهر با توپ پلاستیکی بازی نکرده، و در شهر خاطرات جمعی نساخته است.

 

این گزارش، روایتی از تضاد نسل‌ها در رشت است؛ نسلی که فروخت، نسلی که خانه را ساخت و نسلی که حالا در کافه‌های همان خانه‌ها چای می‌نوشد و حسرت می‌خورد. برای نوشتن این گزارش، نه به دنبال آمار رفتم و نه سراغ طرح‌های جامع شهری. آمده‌ام گوش بدهم؛ به شهر، به آدم‌ها، به ساختمان‌هایی که هنوز ایستاده‌اند و وانمود می‌کنند که چیزی نشده است.

 

***

 

باران آرام می‌بارد؛ از آن باران‌هایی که در رشت نه خبر است و نه حادثه، فقط ادامه‌ی زندگی است. رشت هنوز می‌بارد، اما دیگر سقف سفالی نیست که صدایش رویش بپیچد. خانه‌هایی که روزی حوض‌داشتند و بوی خاک نم‌خورده‌شان با صدای شرشر آب می‌پیچید،حالا جایشان را ساختمان‌هایی گرفته‌اند بی‌نام و بی‌خاطره.

 

در دگرگونی شتاب‌زده، رشت از شهری شاعرانه به مجموعه‌ای از برج‌ها و آپارتمان‌های هم‌شکل بدل شد؛ انگار شهر را بلعیده‌اند تا در ازای سودی زودگذر، روحش را بسازند و بفروشند. خانه‌های کلنگی رفتند، و به جایش دیوارهایی قد علم کردند که دیگر چیزی از خاطره و هویت در خود ندارند

 

من، متولد دهه‌ای هستم که هم سقف شیروانی را دیده و هم آسانسور شیشه‌ای را. همیشه میان این دو زمان معلق مانده‌ام. کودکی‌ام در خانه‌ای گذشت که وقتی باران می‌بارید، صدا داشت. نه صدای مزاحم؛ صدای زندگی. اما امروز، در آپارتمانی زندگی می‌کنم که باران فقط از پشت پنجره دیده می‌شود، بی‌صدا، بی‌حافظه. من زیر سقف شیروانیِ کافه‌ قدیمی اَرکاک ایستاده‌ام و به این فکر می‌کنم که اگر باران یک زبان داشت، حتما لهجه‌اش گیلکی بود و پر از مکث و خاطره.

 

پدربزرگ همیشه می‌گفت: «معماری فقط چهار تا دیوار و درب و پنجره نیست؛ تربیتِ آدم است.» او باور داشت سقف‌های شیروانی، آدم را فروتن می‌کنند. می‌گفت وقتی باران را بالای سرت می‌شنوی، یادت می‌ماند که طبیعت از تو بزرگ‌تر است. حالا سال‌هاست رفته، اما هر بار که باران روی چوب می‌کوبد، صدایش را واضح‌تر از هر عکس قدیمی می‌شنوم.

رشت، آفخرا، ساعت ۹ صبح

حاج‌کریم، هفتاد و چند سال دارد، پیرمردی که هنوز دل از محله‌ی قدیمی‌اش نبریده، کنار درِ چوبی رنگ‌پریده‌ی خانه‌اش ایستاده و به آسمان نگاه می‌کند و می‌گوید: «باران، هُو بارانه، اَمن عوضَ بوستیم»

 

او با نگاهی غمگین به جدال همسایه‌های روبه‌رویی خیره شده است؛ آن‌ها سر جای پارک به هم پرخاش می‌کنند. او زیر لب می‌گوید:«می‌بینی؟ این شده بساط هر روزه‌ی ما. از وقتی پای این بسازوبفروش‌ها به محله باز شد، هی خراب کردند و هی ساختند. دعواهایشان هم ماند برای ما.»

 

آن ساختمان پنج‌طبقه، خانه‌ی خانواده‌ی کیانی بود؛ از خیرین نامی استان. به فاصله‌ی کوتاهی پس از فوت پدر و مادر، فرزندان که هر کدام در گوشه‌ای از جهان پراکنده‌اند؛ یکی تهران، یکی اتریش و دیگری سوییس. خانه را با همه‌ی وسایلش فروختند. هیچ‌کس نمی‌دانست که هر آجری از این خانه صدا داشت، بچه‌جان… صدای زندگی، صدای خنده‌ی همسایه‌ها. حالا شده زمینی مرغوب برای ساخت‌وساز؛ نه صدا دارد، نه جان.

 

پسرش، ناصر که معاون نوسازی شهرداری یکی از شهرهای گیلان است از راه می‌رسد. انگار حرف‌های همیشگی پدر را شنیده، لبخند تلخی می‌زند و می‌گوید: «باباجان، دنیا عوض شده. آن خانه‌های قدیمی خرج داشتند؛ آن‌ها که هیچ‌کدام اینجا نبودند، دیوارشان ترک می‌خورد، سقف‌شان می‌چکید… باید می‌فروختندش.»

 

حاج‌کریم آهی عمیق می‌کشد: «فروختند و ساختند، اما روی خاکِ خاطره‌ها.» «این معماری، ریشه‌ ماست. خانه اگر ریشه نداشته باشد، آدم هم ندارد.» ناصر می‌گوید: «شهر نمی‌تواند موزه‌خانه‌های قدیمی باشد، جمعیت بالا رفته، زمین محدود است، اقتصاد هم شوخی ندارد.»

 

از رادیوی اَخته‌فروشی مژده آهنگ دعایی پخش می‌شود: «بیا مَره یاری بِدن، می دیلَه دیلداری بِدن؛ که زندیگی همش غَمه، ای دونیا غم می همدمه»

 

با موج مدرنیزاسیون و ساخت‌وسازهای بی‌رویه، بسیاری از آن خانه‌های قدیمی تخریب شدند. جای‌شان را آپارتمان‌های بلند و بی‌روح گرفت؛ برج‌های بتنی که آسمان اَبری رشت را بیشتر تیره می‌کند. محله‌هایی مثل ساغری‌سازان، چله‌خانه، خمیران زاهدان، خمیران چهلتن، صندوق عدالت، چمارسرا و … که روزی پُر از خانه‌های ویلایی با باغچه‌های کوچک بودند، حالا پُر از بلوک‌های مدرن شده‌اند

 

رشت، گذر خواهرامام، ساعت ۱۲ ظهر

احمد، صاحب یک آنتیک‌فروشی کوچک در گذر قدیمی شهر است؛ از همان مغازه‌هایی که بیش از آن‌که یادآور کسب‌وکار باشند، حال‌و‌هوای موزه دارند. وارد مغازه که می‌شوی، گویی قدم به تونل زمان گذاشته‌ای؛ جایی که هر شیء، داستانی از روزگاران دور در دل دارد.

 

ویترین جلوی دکان، با نظم و ذوقی تحسین‌برانگیز چیده شده است. فرقی ندارد رهگذر کیست یا از کجا آمده و یا به کجا می‌رود، هریک بی‌اختیار چند لحظه‌ای مقابل ویترین می‌ایستند و با شوق به اشیای قدیمی خیره می‌شوند – قفل و درکوب برنجی، چِفت‌های زنگ‌خورده، روزنامه و مجلات زردشده از دهه‌های گذشته، سکه‌های قاجاری، پنجره‌های چوبی، کتیبه‌های سردر، تلویزیون و رادیو لامپی ناسیونال، چراغ سوتکا، ظروف قدیمی، و حتی دوربین پولاروید‌هایی که زمانی مد روز بودند.

 

با احمد که هم‌صحبت می‌شوی، حس می‌کنی یکی از آخرین بازماندگان نسل سخت‌جان دهه‌‌شصتی‌ها روبه‌رویت نشسته است، قهرمان‌هایی که هنوز به پایداری و معنای زندگی باور دارند. بالای دیوار پیشخوان، تابلویی نصب کرده که رویش با خطی خوش نوشته‌اند: «ما را به سخت‌جانیِ خود این گمان نبود.»

 

احمد جامعه‌شناسی خوانده و وقتی حرف از تغییر چهره‌ی شهر می‌شود، با طعمی از دلتنگی می‌گوید: «اینا که آپارتمان می‌سازند، فکر می‌کنند شهر یعنی متر مربع؛ ما اما فکر می‌کردیم شهر یعنی آدم.»

 

او اشاره می‌کند به سقف‌های شیروانی و خانه‌های قدیمی که یکی‌یکی جایشان را به نماهای سنگی و رومی بی‌ریخت داده‌اند. برای احمد، این آنتیک‌فروشی تنها شغلی برای گذران زندگی نیست؛ مأمنی است برای حفظ خاطره‌ی جمعی، تلاشی برای آشتی دادن نسل امروز با گذشته، جایی که در آن، تاریخ هنوز نفس می‌کشد.

 

احمد از آدم‌هایی می‌گوید که هر روز سری به دُکانش در گذر خواهر امام می‌زنند؛ رهگذرانِ کنجکاوی که مقابل ویترین می‌ایستند و با نگاهی طولانی، در اشیا خیره می‌مانند. با لبخند می‌گوید: «اینجا همه جور آدم میاد، از پیر و جوان گرفته تا بچه‌های دهه هشتادی… نسل زد!» او مکثی می‌کند و ادامه می‌دهد: «من گذشته رو مومیایی نکردم، گذاشتمش پشت ویترین تا نفس بکشه.»

 

از نگاه احمد، رشت امروز شهری است سرشار از تضاد؛ شهری که توسعه به آن رسیده، اما با شتابی ویرانگر. می‌گوید: «توسعه اومده، اما انگار یادش رفته از خودش بپرسه چی رو داره از بین می‌بره.»

 

باورکردنی نیست، اما بچه‌های دهه هشتادی که پا به مغازه‌اش می‌گذارند، بیشتر از همه محو تماشای آن اشیای قدیمی می‌شوند. می‌ایستند، نگاه می‌کنند، سؤال می‌پرسند: «این چیه؟ برای چه زمانیِ؟» احمد می‌خندد و می‌گوید: «انگار دنبال یه چیز گمشده‌ان. توی این اشیای قدیمی، دنبال خودِ گم‌شده‌شون می‌گردن.»

 

باران همچنان روی رشت می‌بارد و من فکر می‌کنم شاید این باران، پلی باشد. پلی که نسل‌ها را به هم وصل کند. در سال‌های پس از دهه‌ی هفتاد، بساز و بفروش‌ها با نقشه‌های تازه به رشت آمدند. خانه‌ها یکی‌یکی فروخته شد. حیاط‌ها، حوض‌ها، درخت‌های نارنج، انار و انجیر و…. حتی نرده‌های چوبی، همه رفتند

 

رشت، کافه‌ها، ساعت ۱۷ عصر

رشت، شهری است که باران در آن فقط خیابان‌ها را خیس نمی‌کند؛ حافظه را هم بیدار می‌کند. میان برج‌هایی که بی‌وقفه بالا می‌روند و خانه‌هایی که آرام‌آرام از نقشه شهر حذف می‌شوند، هنوز فضاهایی باقی مانده‌اند که گذشته را نه به شکل موزه، بلکه در قالب زندگی روزمره حفظ کرده‌اند.

 

درمیان این ویرانی، هنوز چراغ‌هایی روشن است. جوانان رشتی این روزها، آن‌هایی که در آپارتمان‌های بی‌روح بزرگ شده‌اند و با گوشی‌های هوشمند زندگی می‌کنند، به پناهگاه‌هایی پناه می‌برند که بوی گذشته می‌دهد. کافه‌هایی در دل خانه‌های قدیمی، که انگار زمان در آن‌ها متوقف شده. تصور کنید: وارد کافه ترنج می‌شوید در ساغریسازان، کافه چرخ در دانشسرا، کافه ارکاک در گذر حاج نایب رضا، کافه موزه در خیابان معلم، کافه حاج‌آقا بزرگ در بازار، تلفن‌خانه در بازار رضا، زیباسرا و …..

این روند بخشی از جنبش بزرگ‌تر در ایران است، جایی که خانه‌های تاریخی در حال بازسازی به کافه‌ها و فضاهای فرهنگی هستند تا تاریخ را زنده نگه دارند.

 

درِ چوبی «کافه قدیم» را که باز می‌کنی، بوی چای و آجر نم‌خورده می‌آید. «میلاد» صاحب کافه است؛ مردی سی‌وچندساله که می‌گوید این خانه بیش از صد سال عمر دارد. می‌گوید: «اگر کافه نمی‌شد، خرابش می‌کردند. من فقط قهوه نمی‌فروشم، زمان می‌فروشم.» در لحنش نه شعار هست، نه ادعا. فقط واقعیتی ساده: برخی از خانه‌های تاریخی رشت، برای زنده ماندن، ناچار شده‌اند تغییر شغل بدهند.

 

افشین، صاحب یکی دیگر از این کافه‌ها می‌گوید: «اگر این خانه را رها می‌کردیم، یا خراب می‌شد یا تبدیل به انبار. ما فقط بهش زندگی دادیم.» «دیوارها ترک دارند، کاشی‌ها کامل نیستند، اما زنده‌اند. اینجا نه موزه است و نه کافه‌ی لوکس. چیزی بین این دو؛ جایی که گذشته اجازه داده نفس بکشد.»

 

مرضیه، صاحب یکی دیگر از این کافه‌های در رشت می‌گوید: این کافه‌ها فقط محل نوشیدن چای و قهوه نیستند. آن‌ها مقاومت نرم شهری هستند؛ نه علیه توسعه، بلکه علیه فراموشی. رشت امروز بین دو خواسته ایستاده است: پیشرفت اقتصادی و حفظ هویت فرهنگی. شاید پاسخ، نه در حذف یکی، بلکه در گفت‌وگوی این دو باشد؛ گفت‌وگویی که در خانه‌های قدیمیِ رشت زنده‌شده، هر روز حتی زیر باران پاییز یا گرمای شرجی تابستان، آرام و بی‌سروصدا در جریان است.

 

کنار پنجره بالایی کافه ارکاک «سارا» به همراه دوستانش نشسته‌اند؛ دانشجویان ترم چهار معماری هستند. گوشی موبایلشان روی میز است، اما نگاهش به سقف چوبی دوخته شده. سارا می‌گوید: «ما این چیزها رو از نو کشف می‌کنیم، برای قدیمی‌ها خاطره‌ست و برای ما تجربه‌ جدیده.» نگار با ناراحتی می‌گوید:«می‌دونی؟ بابام و عموهام همچین خونه‌‌ای رو خراب کردند… و می‌گفتن فرسوده‌اس.

 

حالا من عاشق همین فضام، همین دیوار ترک‌خورده، همین پنجره‌ی ساده.» دوستش لبخند می‌زند: «عجیبه نه؟ پدر و مادرهامون فروختن، ما با حسرتش چای می‌خوریم.» نگار: «دلم برای خونه‌ای تنگ می‌شه که هیچ‌وقت ندیدم.» نسلی که متهم است به بی‌هویتی، حالا در جست‌وجوی ریشه است؛ شاید چون بیش از حد روی بتن بزرگ شده است.

 

صاحب کافه‌‌ای می‌گوید: «مردم دنبال خلوتند، دنبال خاطره، دنبال چیزی که از پدر و مادرشون جا مانده. کافه یعنی خانه‌ی دوم… جایی برای مرهم اون از دست دادن.» «باورتون میشه من در این کافه مشتری دارم، که هر ماه میاد و روی آن میز زیر درخت انار می‌شینه تا رفع دلتنگی کنه. می‌گه سال ۷۷ وقتی مادرش فوت شد، خواهر و برادرا خانه پدری‌شان را فروختند»

 

رشت امروز، شهری است در کشمکش میان گذشته و آینده – جایی که آپارتمان‌ها آسمان را فتح کرده‌اند، اما کافه‌های قدیمی، قلب‌ها را. شاید این حس نوستالژی، پلی باشد میان نسل‌ها: یادآوری این‌که حتی در میان بتن و فولاد، روح گذشته هنوز نفس می‌کشد

 

باران همچنان روی رشت می‌بارد و من فکر می‌کنم شاید این باران، پلی باشد. پلی که نسل‌ها را به هم وصل کند. در سال‌های پس از دهه‌ی هفتاد، بساز و بفروش‌ها با نقشه‌های تازه به رشت آمدند. خانه‌ها یکی‌یکی فروخته شد. حیاط‌ها، حوض‌ها، درخت‌های نارنج، انار و انجیر و…. حتی نرده‌های چوبی، همه رفتند. و حال پدران و مادرانی که خانه‌های پدری و مادری‌شان را فروخته‌اند، اما امروز می‌بینند فرزندانشان ساعت‌ها در همان خانه‌ها قهوه و چای می‌نوشند، و از همان در و پنجره‌ای حرف می‌زنند که خودشان روزی برای فروشش قیمت گذاشته‌ بودند.

 

این‌جا رشتِ رادی است؛ جایی میان رویا و زخم، میان گذشته و اکنون. سقفِ شیروانی‌ها سال‌هاست خم شده‌اند از باران‌های بی‌وقفه.

 

با این‌حال، در میان این ویرانه‌های مدرن، جزیره‌هایی از گذشته باقی مانده‌اند. آنتیک‌فروشی و بناهای قدیمی که از تیغ تخریب جان سالم به در برده‌اند، و حالا به پناهگاهی برای نسل جدید تبدیل شده‌اند. تناقضِ عجیبی است. فرزندان همان وراثی که روزی روح خانه‌ها را فروختند، امروز ساعت‌ها در همین خانه‌ها چای می‌نوشند، موسیقی گوش می‌دهند، و زیر لب می‌گویند: «کاش هنوز خانه‌ مادربزرگ بود…» «کاش هنوز رادیوی لامپی پدربزرگ روشن بود».

 

عجیب‌تر آن‌که حتی نسلی که در آن خانه‌های شیروانی‌دار خاطره نساخته‌اند و از کودکی با گوشی‌های هوشمند و شبکه‌های اجتماعی بزرگ شده، در این فضاها به دنبال چیزی گمشده می‌گردند: ارتباط با ریشه‌ها. آن‌ها دور میزهای چوبی می‌نشینند، چای گیلانی می‌نوشند و در میان دیوارهای کهنه، حس تعلقی را تجربه می‌کنند که در آپارتمان‌های مدرن‌شان نیست.

 

این نوستالژی تلخ و شیرین است. شیرین، چون می‌بینم جوانانی که در بتن بزرگ شده‌اند، حالا در این فضاها نفس می‌کشند و حس تعلق پیدا می‌کنند. تلخ، چون می‌دانم بسیاری از خانه‌ها برای همیشه رفته‌اند. رشت امروز، در کشمکش است: از یک سو، پیشرفت اقتصادی که آپارتمان‌ساز‌ها می‌آورند؛ از سوی دیگر، روح فرهنگی که در کافه‌های قدیمی زنده می‌ماند. این تضاد، یک پل حیاتی است؛ پلی که نسل جدید را به روح اصیل شهر پیوند می‌دهد، یادآوری می‌کند که زیر پوسته‌ی مدرنیته، ضربانِ گذشته هنوز قوی است.

 

خوشبختانه، رشت هنوز به‌کلی تسلیم تیغ فراموشی نشده است. خانه‌های قدیمی، با معجزه‌ای از دگرگونی، شکلی جدید از حیات یافته‌اند؛ آن‌ها از دل گورِ تخریب برخاسته‌اند و اکنون با نام «کافه»، «موزه»، «گالری» و …. راهی برای تداوم خویش یافته‌اند. این امر نشان می‌دهد که میان شتابِ توسعه و حرمت میراث، می‌توان تعادلی انسانی و هنرمندانه برقرار کرد.

 

در شهری که توسعه، بی‌وقفه قد می‌کشد و حافظه، آرام‌آرام عقب می‌نشیند، هنوز می‌توان نشانه‌هایی از مقاومت دید؛ نه در شعارها و طرح‌های کلان‌شهری، بلکه در خانه‌های قدیمی‌ای که از تخریب گریخته‌اند و امروز به زندگی ادامه‌ می‌دهند. رشت امروز، شهری است در کشمکش میان گذشته و آینده، جایی که آپارتمان‌ها آسمان را فتح کرده‌اند، اما کافه‌های قدیمی، قلب‌ها را. شاید این حس نوستالژی، پلی باشد میان نسل‌ها: یادآوری این‌که حتی در میان بتن و فولاد، روح گذشته هنوز نفس می‌کشد. رشت؛ شهری که میان باران، بتن و خاطره ایستاده، و با هر فنجان چای سرو شده در ایوان‌های قدیمی‌اش، فریاد می‌زند که تسلیم فراموشی نشده است.

87
7
۴۰ نظرات
  1. سعید هدیه می گوید

    بسیار نوشته گیرا و جذابی داشت. ادیبانه و زیبا و نوستالژیک. واقعا ما دهه شصتی ها گم شدیم در زمان. معلق ماندیم در هوا،کجا رفتند آن ارزشها ، فضا ها مکانها عطرها و خاطره ها و آدم ها…. صمیمیت ها و انسانیت ها….

    1. مهشید می گوید

      واقعا همین طوره و چه بسا همین دلتنگی فراوان راهی باشه برای حفاظت از باقیمانده‌ی محیط ارزشمند اصیل شهرهای کشور عزیزمون ایران خواستنی و دوست داشتنی

  2. فرامرز کریمی می گوید

    آن روزگاران ، هم خوبی هایی داشت و هم
    بدی هایی . خانه های ویلایی در بسیاری از
    محلات رشت جلوه های زیبایی داشتند .
    با این حال محله خواهرامام با آن بافت فرسوده
    و نمور و تجمع دستفروشانی که لباس ها و وسایل کهنه و اکثرا به درد نخور را معامله
    را معامله می کردند ، حسی ناخوشایند را
    به آدم منتقل میکرد که همچنان هم چنین
    است .

  3. فرامرز کریمی می گوید

    آن روزگاران ، هم خوبی هایی داشت و هم
    بدی هایی . خانه های ویلایی در بسیاری از
    محلات رشت جلوه های زیبایی داشتند .
    با این حال محله خواهرامام با آن بافت فرسوده
    و نمور و تجمع دستفروشانی که لباس ها و وسایل کهنه و اکثرا به درد نخور را معامله
    را معامله می کردند ، حسی ناخوشایند را
    به آدم منتقل میکرد که همچنان هم چنین
    است .

  4. مهاجر می گوید

    برادر،
    از خواندن این دلنوشته‌ی شما بسی دلم گرفت! چقدر خوب تمامی احساس و فریادهای یک شهر سرسبز و زیبای بتون زده را به اتهام کلنگی شدن در زیر آوار بولدزر و بیل مکانیکی و جرثقیل و تحمل سنگینی تیر آهن و آجر و سنگ و برج سازی پیمانکاران پول‌پرست، به قلم آوردی!
    با خود می‌گویم چه خوب که در این گورستان ادب و هنر و فرهنگ و زبان و آداب و رسوم، هنوز هم کسانی هستند که غم ارزش‌های از دست رفته و در حال فروپاشی تمام را می‌خورند و چنان ناله‌های بسیار بلند یک شهر به ظاهر خاموش را سرمی‌دهند تو گویی ستمی بالاتر از آن هرگز بر این آب و خاک نرفته است! حتی به حمله مغول و چنگیز و اسکندر!

    آفرین بر شما…
    کاش در این دیار، شعور و فرهنگ و حفظ زیبایی و ارزش‌های طلایی دغدغه ملت و دولت بود، تنها قانون های نوشته و نانوشته‌ی حفظ محیط زیست و فرهنگ حرف اول و آخر را می‌زد و دست متعدیان بریده و کوتاه می‌شد.

    اما باز متاسفانه زور ما به جهل و ستم و پول و قدرت نمی‌رسد و می‌رویم به ناکجاآبادی به نام رفاه و زندگی شهری مدرن که بی دخالت ما آن را می‌سازند!

    ثروت و قدرتی که بی‌کله و بی کلاه، سهمی بزرگ از معادن طبیعی خاک و سنگ و فلز میهن غارت زده‌ی ما را می‌بلعد تا با اشغال تمام زمین و آسمان این شهر مظلوم و بی پناه و به نام آبادی، سلول‌های آسمانی بسیار برای نسل‌های جدید بسازد تا مثلاً مشکل مسکن‌شان را حل کند!

    امروز متاسفانه تمام شهر که نه، تمام یک کشور به دست جهل و زور و زر و ستم به سرعت فروپاشیده می‌شود تا فقط جایی بماند مناسب رفاه و جولان وجود نحث خود و بازماندگانشان!

    1. نومیری می گوید

      سلام. وکجا از این حرص و طمع برج سازی در امان ماند که رشت زیبا بماند! مشهد! اصفهان؟ شیراز؟ تبریز و و و ….
      بنده یک آلونک ویلائی در میان همین تلنبار آهن و بتن دارم و بنده را بارها به دادگاه کشاند تا کاشانه ام را بفروشم تا به جای گل و گیاه! آهن و بتن قد علم کند! و کی باشد که این برجها خانه ارواح شوند!

    2. مهشید می گوید

      اول سواد خوندن و نوشتن یاد بگیر بعد توهین کن به همه‌ی خوبی‌ها و تلاش‌های دلسوزان.
      نحث نه، نحس
      ندیدن زحمات و همه‌ را به چوب جفا زدن کاری نداره.
      مهم آسیب شناسی درست و ارائه‌ی مستندات و راه حل کاربردیه که امثال شما آدم‌های مغرور و مطالبه‌گر ندارید

  5. ناشناس می گوید

    رشت یه دهات بود و خواهد ماند

    1. هانا جوانی می گوید

      به نظر من شما متوجه روح این شهر نشده اید والا نمی گفتید که رشت یک دهات است و…..افسوس که عشق بیش از اندازه به مدرنیته ، لطافت روح را از انسانها دزدیده!

    2. مریم می گوید

      دهات چیه؟ خیلی بی لطفی

    3. دانیال می گوید

      واقعا تو ایرانی هستی? ،،،یا مزدور ،،،یعنی چی دهات ! رشت اولا خیلی قدیمی هست،اصلن صحبت قدیم جدید نیست ،یعنی چی دهات میگی! حالا ما مثلا بچه شهر هستیم فرقی داره؟ بعدم نارمک تهران خانه هاش حیاط دار،دیوارها کوتاه،خلوت ،سبز،ارامش،آسایش، ،الان ببین چی شده تهران ،،بساز ،بفروش،بساز بفروشن،ماشین درست کن بفروشن،بالا پشت بام ها فقط مونده ماشین رد بشه،جنگل‌های تهران زمستان تابستان سبز بودند، با وجود داشتن قنات و چاه،ولی برو ببین چی شده ،زرد،یک چیزی فقط میخای بگی،،،دهات،،تهران دهات بوده اون وقتی ک رشت شهر بوده،ری بوده،بقیه جاها ده نارمک ،ده ونک،پونک،فرحزاد، باغ ملک،سرخه،ابراهیم آباد نارمک ،دروازه شمیران، احمد آبادمستوفی،و،کاش نسل جدید ادب و حیا اول یاد بگیره

  6. رسول میرعباسی می گوید

    چه مطلب جالب و زیبایی
    خیلی ممنون از این نوشتار زیبای شما موفق باشید

  7. مهپی می گوید

    بجای اینهمه ویلاسازی سواحل شمالی بهترین جا برای برجسازی به سبکی بسیار بهتر و مدرن‌تر و تمییز تر از دبی هستند
    سولحلی که زیباییشان با ساخت برجهای ساحلی دهها و صدها برابر خواهد شد ضمن اینکه سنتها را هم حفظ کرد

  8. مهدی می گوید

    مطلب جالبی بود، ضمن عرض تشکر ، در اینجا کلمه حیاط با ط درست است نه کلمه حیات با ت

    1. محمد می گوید

      ممنون از نظر شما. البته باید عرض کنم دقیقا واژه مدنظر نویسنده “حیات” بود نه “حیاط”

    2. مهدی می گوید

      منظور شهر بی زندگی هست . حیات رو درست و به جا بکار برده

  9. هاشم می گوید

    سلام
    من خودم شمالی نیستم
    ولی وقتی یا دشعر:
    بازباران با ترانه می خورد بر بام خانه
    می افتم حس و حالم خوب میشه

  10. روشنفکر می گوید

    میراث فرهنگی بودجه ایی ندارد برای اینکه خانه های قدیمی را باز سازی و نگهداری کند متاسفانه هیچ مسئولی دلش به حال بافت قدیمی و گذشته ی این مرز و بوم نمی سوزد هر کسی در دوره خودش سعی می کند بیشترین منفعت را از میزی که پشتش نشسته ببرد خانه ها یی هستند که بیشتر از ۲۰۰ سال قدمت داره و خیلی زیباست ولی میراث دست روش می گذارد و همین طور نگه میداره وارثان خانه هم پول می دهند به میراث فرهنگی که خونه خودشون رو پس بگیرند و این یعنی پول زور .

  11. امین می گوید

    متن زیبایی بود لذت بردم

  12. همشهری شما می گوید

    فرهنگ ها خیلی عوض شده شهرها هم عوض شدن هیچکی به فکر چهره این شهر ها نیست همه سخت مشغول روزمرگی هاشون هستن انسان‌ به عنوان اشرف مخلوقات وظیفه داره به محیط زیست توجه کنه و هرجا که به محیط آسیب میرسه رو جلوش رو بگیره

  13. نومیری می گوید

    سلام .
    هموطن مهربانم، حیات منظور نویسنده از زندگی است نه آن حیاط زیبای پر از گل‌های شمعدونی صورتی زیبا! شاد باشید.

    1. بهزاد صادقی می گوید

      باید هر جا ساخت وساز میشه به روش همون شهر یا محله ساختو ساز شه مثل خونه های فانتزی که متاسفانه دولت هیچ کاری نمیکنه که بگه آقا این محل هرکی خانه میسازه باید این شکلی بسازه و باشه ..ست.و هم سبک…میبینی وسط ی محله قدیم خونه ایتالی جدید شهری که اصلا به اون محله ثبکش نمیخوره و این یعنی بیسوادی و سواستفاده خلیا ..و دولت نادرستمون

  14. موسی می گوید

    متاسفانه مردم دارن له می‌شوند و دوستانی که پول دارند به فکر آسایش خود هستند نه دیگران آنها به فکر سود هستند نه چیز دیگر و سود نیز مسیرش تعیین شده است در کشور پس راه و روشی را می‌روند که تعیین شده همینطور که می‌دانیم همه ملت دوست دارند پیشرفت کنند

  15. هادی می گوید

    عالی بود ..متاسفانه شمال را دارند از بین میبرند همه جا اینطوره کل جنگل‌های شمال داره تبدیل به خونه و اپارتمان جدید شده

  16. بهزادی می گوید

    رشت ولی همچنان تنها شهر زیبای ایران وآسیاست ،شهرداری سبزه میدان،پارک عینک ،پارک مفاخر یا سالار مشکات،پل عراق ،بازار،گذر فرخ ،خواهر امام ،خیابانهای گلسار،پار ک شهر ،کلاه فرنگی ،پارک ملت،سد پسیخان …..

  17. علی می گوید

    روزگاری میرسد که دوباره به اصل خودبرمیگردیم وان روز دیر نیست

  18. بیژن می گوید

    جنگل را از بین می‌برند برای داشتن ویو جنگل،🤣

  19. آریا می گوید

    واقعا افسوس ایران فقط همین یک تیکه جنگل را دارد در شمال که دارند ویرانش میکنند ،وقتی مردم را فقیر کرده اند باعث این بدبختی ها میشود یک روستایی زمین هایش را به اجبار میفروشد به عده ای طماع که اصلا ایران و مردمش برایشان اهمیت ندارد،چمیدانم یک جوان بیکار از روی سادگی و بیکاری و بی پولی حتی ستون پنج دشمن هم میشوند ،مقصرش کاسبان تحریم و دزدان هستند

  20. احمد ملک حسینی می گوید

    سلام از خواندن مطالب تکان دهنده شما با بازبانی شیوا و روان هم بسیار متاثر شدم و از اینکه فرزندان ما از گذشته نه چندان دور خود آگاه می‌شوند بسی خوشحالم شاید جوانان امروز بتوانند سایه‌ای از خاطرات گدشته را پاسداری کنند.

  21. احمدی می گوید

    سلام متن شما بسیار بسیار زیبا بود و واقعا تلخ و شیرین.
    متاسفانه اخیرا هم دنبال بلندمرتبه سازی هستن
    تیر خلاص به پیکر آپارتمان زده رشت…

    یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد
    آن که یوسف به زر ناصره بفروخته بود

  22. بهزاد صادقی می گوید

    باید هر جا ساخت وساز میشه به روش همون شهر یا محله ساختو ساز شه مثل خونه های فانتزی که متاسفانه دولت هیچ کاری نمیکنه که بگه آقا این محل هرکی خانه میسازه باید این شکلی بسازه و باشه ..ست.و هم سبک…میبینی وسط ی محله قدیم خونه ایتالی جدید شهری که اصلا به اون محله ثبکش نمیخوره و این یعنی بیسوادی و سواستفاده خلیا ..و دولت نادرستمون

  23. امید رمضانی می گوید

    سلام خسته نباشید
    بنظرم نویسنده خیلی عالی به تمام جزئیات توجه کرده اینکه وقتی فروش ملک یا زمین برای نفع اقتصادی مورد معامله قرار میگیره مطمئنا وضعیت از اینی که هست بدتر خواهد شد اما اینکه نباید تحولاتی صورت می‌گرفت من با این موضوع تا حدودی مخالفم چون میتونستن قوانینی وضع کنن که حتی برای نمای ساختمان یا تعداد طبقات شرایط خاصی اعمال کنن که چهره شهر خراب نشه و از حالت بکر و سنتی بودن فاصله کمی داشته باشه بنظرم اصلا مدیرت نشده با یاری خدا مدیر و مسئول شرافتمندی نزد این خاک باشه تا دلسوزانه انجام وظیفه کن

  24. jantin می گوید

    چیزی که ظاهر شهری شهری و روستایی شهرهای شمال رو خرابتر کرده اختلاط فرهنگی هست که بجای اینکه وارد یه فرهنگ بالاتر شدن خودشون رو با اون وفق بدن فرهنگ خودشون رو وارد کردن. تعداد کمی از این مهاجرتها تحت تاثیر فرهنگ تربیتی شمال کشور قرار گرفتن

  25. شکوه می گوید

    به فکر نو سازی همه جا هستن الا ساختار فراماسونری شهرداری

  26. دانیال می گوید

    تمام ایران باید بافت هر جایی رو نگه دارند ،مردم،وومسولان دلسوز،،،،نه که تغیرکاربری ویلا،،خیلی جاها آلودگی نوری،صوتی،هوا،رفت آمد خرابش کرده،،آرامش آسایش کم شده،،،تراکم فروشی،و بی قانونی زیاد شده،محدوده ولا خوب هست،محدوده شهر، محدوده روستا بافت روستا و،،همجا شده جاده،اتوبان،شهر،،قانون رعایت نمیشه،زمین کشاورزی،خانه روستایی،خانه باغی،اراضی ملی،محیط زیست، باید مشخص باشه،،کسانی که عقل دارند لطفا مسول بشن،فکر خودش و خودشون فقط نباشه کسی،،،فکر همنوع،کشور،وطن،فردا هم باشد،

  27. علی کمیلی می گوید

    سلام انتشار این متن درخصوص تغییرچهره رشت البته فرایندی برای خیلی از شهرها و روستاهای دیگر.واقعا حس غارت وتخریب در روح و خاطرات نسل گذشته که با این میراث قدکشیده آند ایجاد می‌کنه.نمادی از پیروزی پول بر پل.وانجماد خاطره .ومحو طبیعت پرشور.کاش حداقل دولتمردان آن دیار برای حفظ آخرین نمادهای اصیل مهندسی اجتماعی قدیم این اندک سازه های بجامانده را حفظ کنندتاهمچون تابلوزیبا برای نسل جوان نقش بازی نماید ودرصورت امکان ساختمانهای جدید را بشکل همان آثار سنتی ساخت و ساز کنند.ایران قدیم میراث نسل جدید است.نگذاریم لابلای بلدوزروپول مدفون شود.کرمانشاه کمیلی

  28. ناشناس می گوید

    عالی بود.. ممنون از قلم زیبای شما

  29. محمد می گوید

    دیگ به دیگ میگه رویت سیاه ، خود نویسنده تماماً از تصاویر هوش مصنوعی استفاده کرده ، برای جلب توجه و جذابیت بیشتر و جذب مخاطب ؛ بساز بفروش‌ها هم مثل همین نویسنده ، دنبال جذب مشتری بیشتر و کسب سود بیشتر!!!

  30. علی می گوید

    الآن همهٔ شهرها پر از آپارتمان شده و حیاطهای قدیمی در حد خیلی اقلیت هستند. فقط من به این موندم که نویسندهٔ این متن، محمد صالح زاده چرا تو عکس خودش رو بغل کرده؟! 😂

  31. ایراندوست می گوید

    نوشته فوق العاده زیبا،پرمعنی وسرشارازخاطره وعشق بود،رشت شهرعجیبی است بامردمانی نجیب واصیل وبافرهنگ،همه جای ایرانمان عالیست ولی برای من انصافا رشت بگونه ای دیگراست،هرچندکه مثل دیگرجاهای این کشورتوسعه یافته نیست،دررشت بناخودٱگاه احساس شادی میکنی،احساس میکنی که بایدبه ٱینده امیدواربود،احساس میکنی هنوزدنیامیتواند جای خوبی برای زندگی باشد،باخواندن این نوشته ،دلم میخواهد بزودی سفری به این شهرداشته باشم.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.