حالا دیگر پنجم دی ماه در تاریخ ادبیات ایران روز شگفتی است. دو سال است که رویداد «شب نمایشنامهنویس» با گرامیداشت زادروز بهرام بیضایی و سالگرد درگذشت اکبر رادی برگزار میشود.
پیشتر هم در سال ۱۳۸۶ بود که تولد بیضایی با مرگ گیلهمرد نمایشنامهنویس مصادف شد؛ بهرام بیضایی آن زمان نوشت: «روز تولدم را به نمایش ایران تسلیت میگویم». چه کسی گمان میبرد که خود بیضایی نیز در همین روز از دنیا برود؟
در همان متن تسلیت، بیضایی گفته بود: «خدایا چرا نمایش را دوست نداری؟ چرا در سرزمینهای دیگر دوست داری و در میهن من نه؟ » اما اکنون نمایش وطنمان تنهاتر هم شده است. با اینحال، بهرام بیضایی و آثار شگرفش از نمایشنامهنویسی تا فیلمنامهنویسی و از کارگردانی تا پژوهش فرهنگ، ادب و هنر ایرانی از آن یگانه بارقههایی است که هر از چند گاهی شاید در تاریکی و کهنگی صندوقچه فرهنگ سرزمینی یافت شود.
فتحنامه کلات بهرام بیضایی؛ جایی که تاریخ، قدرت و خشونت فرو میریزند و زن، زندگی را بر مرگ ترجیح میدهد. بیضایی هنوز صدای بیداری نمایش ایران است
او فتحنامه کلات را در سال ۱۳۶۱ نوشت؛ اثری که حداقل برای من همیشه از بهترین نوشتههای او باقی ماند. داستان او با جدال دو خان جهانگشای مغول که نامشان لرزه بر تن زنده و مرده میانداخت آغاز میشد.

جدالی بر سر یک نعش که جفتشان معتقدند؛ خود آن را کشتهاند. «تویخان» فرمانروای قلعهکلات، سردار هفتسر که میگویندش قابض ارواح! و «توغایخان»، خان اسیرکش، صاحب بلخ بامیان که میخوانندش خلق ملکالموت! البته جدال آنها فقط بر سر مردهها نیست. توغایخان همواره به آیبانو همسر تویخان و دختر حاکم کلات، عشق میورزیده است و معتقد بوده تویخان او را از وی با نیرنگ دزدیده است.
سور پیروزی اما مدتی بر خشم آن دو غلبه مییابد و توغایخان به قلعه اسرارآمیز کلات دعوت میشود. تویخان دگر بار قصد دارد نیرنگی بدو زند و با قبول بدنامی، مهمانکشی کند، اما نمیداند که توغایخان نیز به دندان جسارت قصد کلات و هرچه تویخان دارد، کرده است.
زنی پنجسر که چوب بلندی بر دوش دارد که بر آنها چهارسر با جامهها و گیسوان بلند تا روی زمین است به سرداران تویخان هشدار میدهد که این مهمانی «خوش ضیافتی است از سرهای سرداران» و همچنین این زن که مشخص نیست «سایهای است یا سایهای از سایهای» به توغایخان و سردارانش میگوید: «سلام بر فاتحان ترسآور! درود بر درفشآوران ویرانی!… شما فاتحان همگی میمیرید».
بیضایی فتحنامه کلات را در سال ۱۳۶۱ نوشت؛ اثری که حداقل برای من همیشه از بهترین نوشتههای او باقی ماند. داستان او با جدال دو خان جهانگشای مغول که نامشان لرزه بر تن زنده و مرده میانداخت، آغاز میشد
توغایخان که به دام تویخان پی برده بود، پیشدستی کرده و میزبانکشی میکند. در این میانه ده سردار تویخان از شهر میگریزند و یاران توغای نمیتوانند آنها را دستگیر کنند زیرا آنها با این شهر ششدر، پر از زیرزمین و راههای تو در تو و حصار در حصار، انسی نداشتند.
توغایخان بدترین بلایی را که جفتشان متصور میشدند، به سر تویخان شکستخورده آورد. او را به تن کردند جامه رنگین زنان و هفت قلم آراستند چون فاحشگان. و او در ارابه در شهر گردانده شد. شهری که یک بار آن را فتح کرده بود و به بهای آیبانو، دیگر از ریختن خون دیگران گذشته بود.

در لباس زن و بزک شده، بر او سنگ میافکندند و سرگین و خدو! او با حرف دینکیز که میگفت؛ تویخان را ببخش، موافقت نکرد. او نفهمید که با شکستن افسانه یکی و آن دگر نیز میشکند. تویخان اما پیش از زده شدن گردنش، از دست دوستاقبان و میراجل میگریزد. اما او نیست که قرار است قلعه و شهر را پس بگیرد.
یاوران تویخان، دست راست و دست چپ او، سردار بیرقدارش، کهنهسوارش و هر ده سردار، به خدمت آیبانوی افسانهای رسیده و او خود را با همه آنها، برای بازپسگیری شهر معامله میکند.
تکتک و پنهان، همه آنها با رویای همخوابی با وی که برتر از هر زن دیگری است در چادر سرخی مرگ توغایخان را دنبال میکنند.
بیضایی تاریخ ایران را میشناسد و میداند که صحرانوردان چگونه میجنگند. آنها عادت به دیدن آسمان و ستاره و ماه دارند. دیوارها آنها را محاصره کرده و سپس میخورند! سپاه توغان فروپاشیده و دروازهها سقوط میکنند
آنها روی حمایت دلبستگان پدر آیبانو که ده سال جلوی همین مغولان ایستاده بود، تکیه میکنند. شش سردار با شش لشکر پشت شش دروازه قرار میگیرند. هرکدام با یک تویخان بدلی که برای ترساندن توغانیان آماده شده بود. چهار سردار دیگر به همراه آیبانو در لباس تویخان و با صورتی پنهان، از راه مخفی کلات به نزد فاتح عاشق میروند. فاتحی که آیبانو را میخواهد و از همو شکست میخورد.

توغانیان از جنگ در قلعه و شهر به شدت منگ و متفرقند. آری بیضایی تاریخ ایران را میشناسد و میداند که صحرانوردان چگونه میجنگند. آنها عادت به دیدن آسمان و ستاره و ماه دارند. دیوارها آنها را محاصره کرده و سپس میخورند! سپاه توغان فروپاشیده و دروازهها سقوط میکنند. «این شهر است و تو بر اسب نیستی».
توغای که میخواست بر آیبانو فاتح شود تا چون مغلوبی به پایش بیفتد، از او شکست میخورد اما حتی نمیداند که او همان معبودش است. آیبانو نیز که از شیدایی توغایخان نسبت به خود مطلع میشود رازی دیگر به نمایش اضافه میکند. او هم همواره منتظر توغایخان بوده است که او را از جلادش رها سازد.
اما دیگر او تنها نیست؛ «آنطرف کلات ایستاده است». در پایان نمایش زنانگی و زندگیبخشی آیبانو است که پیروز میشود. دو فرمانروا و سرداران فاتح همگی از میان رفتهاند. آیبانو انتقام این را که پستی یک مرد، زن شدن است، میگیرد.
او دنبال زندگی است و نه مرگ. «حقا که زنی آیبانو! حتی اگر فریب گفته باشی، جان من تا در بدن است، کلامی خوشتر از این فریب نشنیده».