شهر پردهای سیاه بود
کودک که بودم، یک شهر در زندگیام وجود داشت. شهری که پس از هزار شامورتیبازی، خواب بعدازظهر را میپیچاندم و خودم را از رختخوابی که مادربزرگ برایم مهیا کرده بود، میرهانیدم، در ایوان…
ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...