همهی آنها که میروند، داستانی از خویشتنِ خویش بر جای مینهند. داستان بودن آدمها بر زمین، یک وقتهایی در اتاقهای ذهن آنها که میشناختندشان حک میشود، و وقت دیگر مینشیند به جان کلماتِ نقش بسته بر سپیدناکی کاغذها و یا تاریکروشن عکسها؛ عکسها که تماشاگرانشان را میبرند به لحظهای که در خویش حبس کردهاند.
و اما آنچه اینک پیش روی شماست، تصاویری چند از فرازهای زندگی «احمد علیدوست» است. به دنیا که آمد، اسفند بود، اسفند ماه سال 1303 خورشیدی؛ و نگاهش گره خورد به رشتِ آن سالهای پرالتهاب. او نویسنده، روزنامهنگار، شاعر و بازرگانی شهیر بود که در امتداد دهههای اخیر، بسیاری از تجارب و آموزههای خویش را برای اهالی امروز و فردا نوشته است. علیدوست عضو آخرین دورهی انجمن شهر رشت و رییس انجمن استان در سالهای پیش از انقلاب اسلامی و از اعضای هیات مدیره و نمایندهی این اعضاء در محاکم قضایی بود.
وی در همهی سالهای عمر، جهان را با نگاهی ژرف به تماشا نشست و عمیق اندیشید و در جادهی زندگی با صلابت قدم برداشت. زمانی برای آبادانی شهری که در آن میزیست کوشید و زمانی دیگر قلم برداشت و کولهبارِ سنگین از دیدهها و شنیدهها و تجاربش را کلمه به کلمه نوشت. کلماتی که از عشق نشان دارد، عشق به زیستن، به رشت و مردمش.
«احمد علیدوست» همواره پوینده بود و جوینده؛ و حتی در همهی آن سالها که برف سالمندی دربرش گرفته بود؛ ذهنش همچنان روشن بود و میتوانست به روایت رشتی بنشیند که قریب به یک قرن پیش در آن بالیده بود.
او تا همین سیزدهمین روز از دیماه سال 1401 به ترجمان زندگی نشسته بود، و حالا اما رفته است و کلمات ماندهاند و عکسها.
ر