رفتن به بالا
  • یکشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۸
  • الأحد ۱۰ ربيع ثاني ۱۴۴۱
  • 2019 Sunday 8 December

در میان هواداران متعصب فوتبال در انزلی ضرب المثلی هست که می گوید “من را با نام پدرم می شناسند، شهرم را به نام ملوان”.

این جمله به حد کافی اهمیت و گره خوردن سرنوشت یک شهر و یک تیم فوتبال به هم را نمایندگی می­کند. با اینکه ورزش در رشته­ های مختلفِ آن در انزلی در حد قهرمانی دنبال می­شود اما فوتبال فارغ از موقعیت تیمِ اول و آخر شهر در جدول رقابت­های لیگ، ورزش و دغدغه نخست انزلی است و این را با کمی گردش در شهر می­توان از نام برخی فروشگاه­ها، پوسترهای نصب شده در قهوه­خانه های بازار و برخی المان­های شهری به خوبی لمس کرد. به دلیل همین اهمیت به طور طبیعی یکی از فضاهایی که هر انزلیچی حضور در آن را از همان سال های کودکی تجربه می کند، استادیومِ شهر است.

اولین بار ده ساله بودم که برای رفتن به استادیومِ شهر تصمیم گرفتم از روی پل قدیم انزلی که آنزمان هنوز “قدیم” نبود عبور کنم و راه بیفتم در طول خیابانیِ که نامش تکاوران است و وارد جزیره میان پشته شوم. میان پشته همان محلی ست که حدود شش دهه‌ی پیش تصمیم گرفتند استادیوم شهر را در آن نقطه بسازند، من ده سالم بود و پیش از آن درباره این مکان شگفت جز در تلویزیون و صحبت­های همکلاسی­ها یا بزرگترهای فامیل که برای دیدن بازی ها به استادیوم رفته بودند، چیزی نه دیده و نه شنیده بودم؛ همین باعث می شد برای ورود به فضایی که هیچوقت آن را لمس نکرده بودم اضطراب و هیجانِ خفیفی داشته باشم، از این رو مسیر پل انزلی به خیابان تکاوران و مسیر تکاوران تا خیابان استادیوم برای من کمی طولانی تر از آنچه که بود به نظر می­رسید. در راه صدای گام­های بلند مردانی که عرق ریزان و با عجله سعی در پیشی گرفتن از یکدیگر برای رسیدن به مستطیل سبز داشتند، فضای غالب محیط من شده بود. در راه، نگاهم حیران جوانان شهر بود که دسته دسته، لباس ملوان بر تن، حرف می­زدند، می خندیدند و سیمیشکا (تخمه آفتابگردان) می­شکستند و در هوای شرجی بندر پیش می­رفتند.

هر چه به استادیوم نزدیک تر می­شدم بیشتر صدای ضربان قلب ام را، که دیگر مفهوم آن را گم کرده بودم، می­شنیدم، انگار کمی دیرتر از دیگران خودم را رسانده بودم این را از پژواک صدای بلندی که سراسیمه از سکوهای سیمانی استادیوم خود را به پشت دیوارها می­رساند، فهمیدم. طبل ها با ضربه­های محکمی نواخته می­شدند و فریادهای بلند و منظمی که سر داده می شد، خون را در تنم‌سریع تر از همیشه می دواند.

از همان جان هم می توانستم تمامِ جریان بازی را از افت و خیز صدای هواداران، که به طور زنده در خیابان های اطراف شنیده می­شد، بفهمم.

لابه لای جمعیتی که پس از عبور از یک ایست بازرسی به سوی ورودی می­رفتند، وارد استادیوم شدم و یکباره خود را میان سکو ها دیدم. روبروی من در فاصله­ای خیلی نزدیک زمین سبز چمن بود که با یک فنس نه چندان مطمئن آن را از مردم جدا کرده بودند. بر سر دوراهی مانده بودم، سکوهای چپ یا راست؟

و این انتخاب برای من دشوار بود‌. ‌این سختی را همان موقع و اهمیتش را بعدها فهمیدم. در استادیوم انزلی هر سکو به نوعی به یک گروه اجتماعی خاص تعلق داشته و انتخاب هر یک از این سکوها می توانست مسیر جدیدی برای یک نوجوان این شهر رقم بزند. من اما با همه­ی اضطرابی که داشتم آن سکو که از همه شلوغ و آتشین تر بود را انتخاب کردم و خود را در ردیف های پایین آن جا دادم. روی سکوهای سیمانی خاک گرفته که با فاصله های زیاد از هم قرار گرفته بودند، نه خبری از صندلی بود، نه سایه بان. گهگاه حرکت پرچم عریضی بالای سرم سایه خنکی می­شد که فرصت می داد، نگاهم دور استادیوم بچرخد. کمی که گذشت متوجه شدم اینجا می­شود بیشترِ مردانِ شهر را که در طول هفته به طور اتفاقی در بازار، خیابان و محله می­بینم، یکجا دید.

استادیوم از همان نگاه اول برایم کانونی بود برای بروز خشم و عاطفه یک شهرِ مغموم، تمامِ شهر… این را بعدها با حضور پرشمار بانوان شهر به بهانه­ی بازی های تیم بانوان ملوان بیشتر و بهتر درک کردم. اینجا نه فوتبال و نه استادیوم دیگر یک چهره مردانه ندارد، زمان برگزاری بازی های ملوان از پنجره ها و روی سقف ساختمان­های اطراف که فاصله کمی با استادیوم دارند زنان و دختران پرشماری به تماشای فوتبال می­نشینند یا زمانی که اتوبوسِ ملوان بازیکنان را از کوچه ها و خیابان­های باریک اطراف استادیوم به در ورودی می برد، در خانه ها نیمه باز می­شود تا فوتبالیست­های محبوب از نزدیک­ترین فاصله دیده شوند.

استادیوم انزلی درست همان جایی هست که باید باشد، همیشه این فکر را می­کردم که اگر قرار باشد انزلی را از نو بنا کنند، اول استادیوم شهر را در “میان پشته” احداث می­کنند و سپس سراغِ آبادی دیگر نقاط می­روند. بعد ها که پیگیر تاریخچه ساخت استادیوم­ها در انزلی شدم فهمیدم که استادیوم قبلی شهر با کمی فاصله در ورودی همین خیابانِ استادیوم فعلی بوده، جایی که حالا منازل سازمانی نیروی دریایی است.

استادیوم انزلی در مکانی که پیشتر آبگیر بوده، به طور حدودی در محوطه­ای میانِ یک جزیره، محدوده­ای نظامی، میانِ انزلی و غازیان و مابین دو پل اصلی شهر قرار دارد از هر سمت شهر که می­آیی در روزهای فوتبالی، استادیوم کانونِ شهر و در شمایل حقیقی یک آوردگاه است. وارد شدن به این گودِ مبارزه و خروج از آن چه اهل انزلی باشی و چه نباشی خالی از اضطراب و درگیری های درونی و ذهنی نیست.

از آن روزها که برای اولین مرتبه پا به فضای استادیوم و پیرامون آن گذاشتم قریب به دو دهه می گذرد. در دو دهه­ی اخیر برای آن فضاهایی از شهر که جزء مهمی از خاطرات و هویت جمعی مردم بودند یک مدلِ جدید در انزلی ساخته شد و امروز مجبور هستیم پسوند قدیم را به پل انزلی، پل غازیان، موج شکن ها، بازار و… بچسبانیم. تنها نقطه­ای که نتوانستند مدل جدیدی برایش در جای دیگر بسازند همین استادیوم انزلی است، اما تصمیم گرفتند به قصد نوسازی به جانش بیفتند، همان سکوهای دو سمت چپ و راست را که روزی من برای انتخاب شان مردد بودم به بهانه مقاوم سازی تخریب کردند تا این بخش از استادیوم انزلی به پیشینه‌ی خویش برگردد و امروز در انزلیِ همیشه بارانی چیزی شبیه به یک آبگیر باشد. در حدود دو دهه­ی اخیر، دو وضعیت کاملا متضاد را حوالیِ موضوع استادیوم و پدیده فوتبال در انزلی شاهد بودم. استادیوم همانند قلبِ شهر خون و حیات را به تمامِ رودها، خیابان ها و کوچه های انزلی پمپاژ می­کند و حیات ملوانی که جریان زندگی در انزلی است، به حال و روزِ آشیانه و سکوهای همیشه خاک گرفته­اش وابسته است؛ آشیانه­ای که این روزها جایی برای “قو”های سپید ندارد…

به اشتراک گذاری

اخبار مرتبط



آخرین اخبار