بازتاب تاریخی زندگی روزمره مردم گیلان در تصنیف‏، ترانه و شعر

0 357

در طول تاریخ، فعالیت کشت‌ برنج از پایه‏ های اساسی اقتصاد کشاورزی گیلان و برنج یکی از اساسی‌ترین‌ مواد‌ غذایی‌ مردم این خطه بوده است؛ ازاین‌رو، در‌ فرهنگ مردم این سرزمین، برنج و برنج‌کاری انعکاسی بسیار‌ وسیع‌ داشته و جایگاه ویژه‌ای یافته است. فراوانی مثل‏ها، متَل‌ها، داستان‌ها و ترانه‌های گیلکی و مازندرانی که در آن‌ها عنصر برنج، مستقیم یا غیرمستقیم درج‌شده، بهترین گواه این مدعا است (کتابی، ۱۳۸۰: ۶۳). خواندن تصنیف‏ها و ترانه‏های ویژه‏ای به نام «بَجارکارِی شعر» یا شعر کار شالیزار، با هم‏آوایی مردان و زنان و البته، با شاعرانی گمنام، از ویژگی‏های ادبیات عامه در این خطه است (کشوردوست و پروری مقدم، ۱۳۸۹: ۱۳۶-۱۳۷).

ترانه هایی که در فارسی بر مبنای شعری منظم که ترکیبات آن بر طبق قراردادهای هنری سروده شده، تصنیف نام دارد؛ اما گیلانی‏ها به ترانه‏های خود که از زبان و لهجۀ محلی ترکیب‌شده، نام «پهلوی» داده‏اند (رابینو، ۱۳۵۷: ۲۴). دلیل این نام‏گذاری را باید در دستگاهی از موسیقی جُست که این اشعار بر آن اساس خوانده می‏شوند. سمیعی (۱۳۷۸) نقل می‏کند که شاید قدیمی‌ترین اشعار گیلکی که به‌صورت‌ مکتوب‌ به دست ما رسیده، سروده‌های‌ سید‌ شرف شاه گیلانی ‌(تالشی‌ دولابی‌) باشد که او را نباید با‌ شرف شاه‌ تبریزی اشتباه کرد. این شاعر در‌ قرن هشتم هجری و مقارن با دوران فرمانروایی امیر‌ ساسان لشکری (۷۸۹ هجری قمری) می‌زیسته و مزارش در‌ گیل‌ دولاب (در مرز گشکر) و در محلی به نام شرف شاه یا تربت بر جای‌ است‌.

اشعار او به دستگاه آهنگی خوانده می‏شود که روستاییان این اشعار را به آن می‌خواندند و آن گوشۀ پهلوی از دستگاه شور بود و بعدها، استاد ابوالحسن صبا، به هنگام اقامتش در گیلان، نت‏های این موسیقی را یادداشت و مکتوب کرد (سمیعی، ۱۳۷۸: ۱۳۶).

پس از شعر کار شالیزار و کشتزار که مضمون برنج‏کاری و چای‏کاری دارد، ترانه‏ های عاشقانه از رایج‏ترین دست‏مایه‏ها در ترانه ‏های محلی گیلکی است. در مرتبه ‏های بعد، ترانه‏ هایی دربارۀ صیادی، چوپانی، نجاری، مرثیه ‏خوانی و لالایی رواج داشته است (پرچمی، ۱۳۷۱: ۶۵). الزامات و دشواری‏های برنج‏کاری سبب شده تا ترانه‏های کار کاشت، داشت و برداشت برنج در میان مردم گیلان، آوای کار دسته‏ جمعی و گروه‏ های «همیار» باقی بماند.

این ترانه‏ ها بیانگر احساسات، رنج‏ها و آرزوهای برنج‏کاران است که در گرماگرم کشت خوانده می‏شود و تأثیر بسزایی بر تقویت روحیه و ایجاد شور کار در برنج‏کاران دارد. شعر این ترانه‏ها ثابت نیست؛ اما در هر منطقه برحسب ضرورت‏هایی، دچار کاست و فزود می‏شود که به مرحلۀ کار و اوضاع‌واحوال افراد بستگی دارد (فرهادی، ۱۳۷۹: ۱۳۷). این ترانه‏ها زمانی آهسته و خسته و دیگر بار، تند و پرهیجان خوانده می‏شدند.

«گاره سری» (یا گهواره سر خوانی) از ترانه‏های مهمی است که تصویری زنده از زندگی روزمرۀ مردمان گیلان به دست می‏دهد. گاره‌سری شامل اشعار و سروده‌هایی بوده است‌ که‌ مادران‌ با آوای لالایی بر سر گهوارۀ کودکان می‌خواندند تا به خواب روند. گاره‌سری همچنین ترانه‌هایی‌ در مایۀ دشتی است. زمینۀ پیدایش‌ این لالایی با زندگی‌ اجتماعی‌ و مناسبات تولیدی مردم گیلان پیوند تنگاتنگ داشته‌ است. وضعیت سخت معیشت و مناسبات ظالمانۀ اجتماعی، این آواها و زمزمه‌ها را اندوهگین‏ تر ساخته است و سبب گردیده تا درد و اندوه از آن بتراود و حس دل‌تنگی‌ها و ناکامی‌ها به‌صورت‌ آواز و ترنم زمزمه گردند (عباسی، ۱۳۸۴: ۱۵۹). حتی محتوای گاره ‏سری نیز، ارتباط بسیار نزدیکی با شیوۀ تولید برنج دارد. شالیزاران در حاشیۀ جنگل‏های انبوه و در معرض بزرگ‌ترین آفت شالی‌کاران، یعنی خوک‏های وحشی و شغال بودند و مرد خانواده مجبور بود تا در هنگام داشت برنج، شب‌ها در شالیزار نگهبانی‌ دهد و زن خانواده در خانه تنها سر بر بالین می‏نهاد و دل‌تنگی می‌نمود.

هنگامی‌که کودک در داخل گهواره بی‌تابی می‌کرد، مادر دل‌تنگی‌ها و اندوه و نامرادی‏های‌ خود‌ را با اشعار و ابیاتی‌ زمزمه می‌نمود. این آواها و لحن‌ها سبب پیدایش گوشه‌هایی در موسیقی گیلان به نام‌ گاره‌سری (گهواره سرخوانی) و یا هَلوُنَه‌گردانی (نانوگردانی) شده است. به مرد‌ کشاورزی‌ که‌ شب از مزرعه برنج حفاظت‌ می‌نمود‌، «شُوپا‌» (شب پا) می‌گفتند. تولید‌ و کار کشاورزیِ شوپا با کار روزانه و تنهایی زن شالی‌کار و لالایی‌های او ارتباط ناگسستنی‌ دارد‌. «شب پا» شب‌ها بر کومه‌ای به نام «بیجار کُتام»[۱] نگهبانی می‌داد.

نیما یوشیج، در شعر «کار شب پا» رنج و اندوه زن و مرد‌ شالیزار‌ را‌ خیلی خوب به تصویر کشیده است: «ماه می‌تابد رود است آرام/ بر سر شاخه‌ اوجا‌ [گونه‏ای نارون]، تیرنگ [گونه‏ای پرندۀ بومی]/ دم بیاویخته در خواب/ فروریخته، ولی در آیش/ کار شب پا نه هنوز است‌ تمام‌.» (عباسی، ۱۳۸۴: ۱۶۰). ضرباهنگ گاره سری بسیار آرام و حزن‏انگیز است. مادر پس از انجام کارهای روزانه و فارغ از روزمرگی‏هایش، اکنون بر سر گهوارۀ کودک

به‌ ترنم‌ می‏نشیند و چنین می‏خواند: «لالایی کن لالایی/ بخواب جان‌ودلم بچه جان/ آغوش من گهواره تست/ مادر برای تو بیدار است/ بخواب جان‌ودلم بچه جان/ پدرت در حال کار شالیزار است/ برنج را سبز کند/ مثل همۀ سال‏ها/ یک دنیا غم دارد/ هیچ‌چیز برای خود ندارد/ برای تو برنج بیاورد»[۲] و یا «لالا بخواب/ ای شالیزار دارم میام/ مبادا خراب شوی/ پاهایم تا زانو توی گل‌ولای است/ روی کرت شالیزار دسته‌گلم بخوابه»[۳] (فومنی، ۱۳۹۶).

ضرباهنگ ترانه‏ها و شعرها گاهی تُند و پرشور می‏شود. در طول تاریخ، گیلک همواره بر ستم شوریده و آن را تاب نیاورده؛ آن‏چنان شورشی بر پا کرده که ستم را به فکر چاره‏ای برای مهار جماعت خود انداخته است. شاعران گیلک نیز در برابر جور ستم، شعر مقاومت سروده‏اند. از شاعران معاصری که به گیلکی شعر سروده‌اند، میرزا حسین‌خان کسمایی است که شرح‌حال او در‌ نام‌ها‌ و نامدارهای گیلان، تألیف شادروان جهانگیر سرتیپ پور (۱۳۷۰)، به‌تفصیل آمده است. او به قلم و درم در راه آزادی مبارزه کرد. یار و یاور میرزا کوچک خان جنگلی شد و ادارۀ روزنامۀ جنگل‌ را‌ از سومین شماره بر عهده گرفت. مقالات و اشعار انتقادی گیلکی که از او بر جامانده، در سال ۱۳۰۶ هجری شمسی در مجلۀ فروغ چاپ رشت، به همت مدیر‌ آن‌ مجله، شادروان ابراهیم فخرایی، گردآوری و منتشرشد. شاعر معاصر دیگری که در زمینه‌های اجتماعی و سیاسی به گیلکی شعر سروده، محمدعلی راد باز قلعه‌ای متخلص به افراشته (۱۳۳۸-۱۲۸۷) است. او بسیاری از عناصر فرهنگ‌ مردم‌ و اصطلاحات‌ و تعبیرات روستایی اصیل گیلکی را در اشعار گیلکی‌ و فارسی‌ خود وارد کرد. مجموعۀ اشعار او، آینۀ زندگی و خلقیات مردم زحمتکش گیلان است. او با چیره‌دستی و به زبانی ساده و مشحون‌ از‌ رنگ محلی، نماهای گوناگون زندگی شهری و روستایی گیلانیان و مناسبات اجتماعی‌ آنان‌ را‌ وصف کرده و با بینشی مردمی و تیزبینی فرهنگی، ویژگی‏های قشرهای‌ گوناگون‌ جامعه را به بیان شاعرانه درآورده است (سمیعی، ۱۳۷۸: ۱۳۶). ازجمله اشعار معروف او به زبان فارسی، مقایسه و وصف حالی است که از مردم غنی و فقیر در روزهای برفی سال بیان می‏آورد. به سرودۀ او، شرحی از روز برفی برای طبقۀ مرفه جامعه چنین خواهد بود: «توی این برف چه خوب است شکار، آی گفتی/ گردش اندر کوه‎‏ها، رو تپه‏ها، آی گفتی/ ران آهویی و سیخی و کباب و دم و دود/ اسکی و ویسکی و آجیل آچار، آی گفتی/ ضرب تهرانی و آواز قمر، ساز صبا/ رقص شرقی و غزل‌های بهار، آی گفتی …» و اما برف برای طبقۀ پایین جامعه چنین است: «توی این برف چه خوب است الو، آی گفتی/ یک بغل، نصف بغل، هیزم مو، آی گفتی/ زیر یک سقف، ولو بی‌دروپیکر، جایی/ تا در این برف نباشیم ولو، آی گفتی/ صد نفر برهنه و گرسنه، غارت گشته/ سه نفر گرم به یغما و چپو، آی گفتی/ زحمت کار ز ما، راحتی از آن حشرات/ کشت از ما و، از آن عده درو، آی گفتی/ مادری زاده مرا مثل تو، ای خفته به ناز/ می‏رسد نوبت ما، غره مشو، آی گفتی/ وه چه غولی، چه مهیبی، چه بلایی ای برف/ قاتل رنجبرانی تو، برو، آی گفتی» (برقعی، ۱۳۷۳: ۳۰۰-۳۰۴).

۱.بیجار کتام‌ آلونکی استوار‌ بر‌ چهارپایۀ چوبی بود که به فاصلۀ دوم‌تری‌ از زمین‌ کف‌بندی شده بود و کف آن با چوب‏های نرم ولی مستحکم درختان بسته‌شده بود و پوششی از کولوش (کاه‌ برنج) یا لی (نوعی گیاه مردابی) داشت که سطح آن‌ را با چوب صاف تسطیح می‏کردند و روی‌ آن را با حصیری برای نشستن یا خفتن می‏پوشاندند. کتام از چهارسو‌ باز‌ و در‌ معرض هوا و درنتیجه، ساده‌ترین جا برای نگهبانی از باغ و شالیزار بود.

۲.لالا بوکون لای لای لای/ بوخوس می جانه دیل جانه زای/ می کش تی گاواره/ ماری تی ره بیداره/ بوخوس می جانه دیل جانه زای/ لالا بوکون لای لای لای/ تی پئربیجار کاره/ بجا فوروز باره/ مثل همه ساله/ ایدونیا غم داره/ هیچی خوره ناره/ تره پلا باره.

۳ …لالا لای بوخوسه می جان/ بیجار آموندرم چور نوا شون/ دره تا شالقوزه می دونا پاچول/ بوخوسه مرزه سر می پسره گول.

 

 

 

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.