نماد زیست جمعی رشت در معرض بی‌توجهی تصمیم‌سازان؛

زخمِ دوم

0 ۹

بازار رشت هنوز از آتش‌سوزی اخیر نفس‌نفس می‌زند اما خطر دیگری نه در خاکستر حجره‌ها که در پشت میز‌های تصمیم‌گیری پنهان شده است. ۵ هکتار از میراث ۳۲ هکتاری بازار رشت در اعتراضات ۱۸ دی ماه سوخت. پیش از آن‌که دودش فروبنشیند، زمزمه‌ی دوطبقه‌کردن بخش‌‌های آسیب‌دیده بالا گرفت؛ تصمیمی که با ثبت ملی بازار و اصول مرمت میراثی در تضاد آشکار است.

 

بازاری که بیش از یک قرن، بدون بتن و آهن و طبقات اضافی، قلب تپنده شهر بوده، حالا در آستانه‌ی جراحی‌ای ایستاده که نامش را «بازسازی» گذاشته‌‌اند. زمزمه‌‌‌هایی از بازسازی و دوطبقه‌کردن بخش‌‌های سوخته به گوش می‌رسد؛ تصمیمی که با ثبت میراثی بازار در تضاد است و می‌تو‌اند آخرین ضربه را بر پیکر هویتی وارد کند که باید «احیا» شود، نه «نوسازی».

 

بازار رشت ساختمان نیست؛ روایت است، حافظه است و اگر قرار است دوباره قد بکشد، باید بر شانه‌‌های گذشته بایستد، نه روی آوار آن. بازار رشت پروژه عمرانی نیست که با منطق سود و مترمربع درمان شود. این‌جا حافظه‌ی جمعی یک شهر ایستاده؛ جایی‌که اگر به‌جای احیا، نوسازی تحمیل شود، نه‌تنها آتش‌سوزی که تصمیم‌‌های شتاب‌زده، آخرین رمق‌‌های هویت آن را خواهند سوز‌اند.

 

به بازار وارد می‌شوم، قدم اول را در پیله‌میدان می‌گذارم. نه به‌عنوان یک خریدار بلکه به‌عنوان شاهدی که می‌خواهد نفس‌‌های یک هویت اصیل را ثبت کند. این گزارش روایتی بوده از بازار؛ حافظه جمعی رشت که به قلب تپنده مرکز استان گیلان مشهور است. بازاری که فقط جایی برای خرید و فروش نیست؛ بازاری که از دیرباز هویت رشت را در خود جا داده است. بازار رشت، هنوز زنده است – ولی زخم دارد؛ زخمی بر تن شهری که هنوز در رنگ‌ها و صدا‌هایش نفس می‌کشد.

 

***

تَره اوچین، تَره اوچین!
«تَره اوچین، تَره اوچین!» صدای فریاد فروشنده‌ای در گوشم می‌پیچد، صدایی که در رطوبت صبحگاهی بازار رشت گم نمی‌‌شود بلکه با آن درهم می‌آمیزد. صبح زود است و خورشید هنوز کامل بالا نیامده، اما بازار بیدار است؛ آفتاب زمستان آنقدر بی‌جان است که گرمایی ندارد. رشت بیدار شده است؛ نه از صدای ماشین‌ها، بلکه از صدایی که از عمق شهر می‌آید: بازار رشت.

 

بازار رشت فضایی زنده و آشنا برای مردم این شهر است؛ جایی که رهگذران نه صرفا برای خرید، بلکه برای تجربه‌ی زندگی جمعی قدم در آن می‌گذارند و در یک لحظه غم‌ها و شادی‌های‌شان مشترک می‌شود

 

این‌جا قلب تپنده شهر است؛ قلبی که سینه‌اش داغدار و بوی خاکستر می‌دهد. عطرِ غالب، نه بوی پول و معامله بلکه آمیزه‌ای غلیظ از سبزیجات خیسِ معطر بومی همچون چوچاق، عطر تند سیر سفید، خنکیِ نقره‌ای ماهی‌‌های تازه که در دام صیادان گرفتار شده‌‌اند و قامت سوسن چلچراغی‌‌‌هایی که در بوته‌‌‌هایی مجزا و ردیف کنار‌هم چیده شده‌ و از دور جلوه نمایی می‌کنند. ۵ هکتار از مجموع ۳۲ هکتاری بازار رشت در آتش سوخت. بازار همچنان تلاش می‌کند تا بر عطر نامطبوع سوختگی‌های اخیر غلبه کند.

 

دو واره آسمان دیـــل پورابُو، سیه اَبرانه جیر مهتاب کوراَبـــو
راسته‌ی سبزی‌فروش‌ها، غوغای رنگ است. هیچ نقاشی‌ای قدرت تقلیدش را ندارد. رنگ‌‌‌هایی که از دستان پرتوان کشاورزان گیلانی آمده‌‌اند، حالا درخشان‌‌ترین حالت خود را به نمایش گذاشته‌‌اند؛ انگار برای چشم‌ها و قلب‌‌های‌مان جشن گرفته‌‌اند. پیرزنی را می‌بینم که چادرش را به کمر بسته و روی چهارپایه چوبی نشسته است، دست‌‌های پینه‌بسته‌اش که حاصل سال‌ها زحمت و تلاش است؛ پر از سبزی‌‌های معطر گیلان است و هر کدام را مرتب و با چنان وسواسی کنار هم در دسته‌‌‌هایی جدا می‌چیند، تا چشمان مشتری‌ها جذب شوند.

 

سبزِ تندِ اسفناج، سوسنِ چمن، فلفل‌‌های قرمز آتشین و ….. او از یکی از روستا‌های سنگر نزدیک به رشت آمده است. به گیلکی با صدای بلند می‌گوید: «دَلار دَرَم، دو دُلار.» به او سلام می‌کنم بدون هیچ دیالوگی. سعی داشت سایه‌ی خستگی زیر چشمانش را پنهان کند. می‌گوید: «پسرجان، آدمان فقط خرید واسی به بازار نَیید، آدمان اَییدی تا اَشنه دل وابِبه.» انگار کاسه آب یخی را روی سرم می‌ریزند، محبت مادری‌ است دیگر! ما که نمی‌‌دانیم در قلب هر مادر چه می‌گذرد و چه غمی دارد! جمله‌اش مانند یک قطعه موسیقی اصیل، با صدای پوررضا در میان هیاهوی غمناک بازار طنین‌‌انداز می‌شود. «دو واره آسمان دیـــل پورابُو، سیه اَبرانه جیر مهتاب کوراَبـــو.» در هَمهَمه بازار با قدم‌‌‌هایی آهسته به راه گوش می‌سپارم تا ‌اندوه را راه نجاتی باشد.

 

بازاری فراتر از خرید؛ جایی برای تعلق
این همان کارکردی است که مراکز تجاری مدرن، با دیوار‌های بتنی و درب‌‌های شیشه‌ای و ستون‌‌های آهنی هرگز نمی‌‌توانند به آن دست یابند. مال‌ها و پاساژ‌ها بین انسان‌ها دیوار می‌کشند، آدم‌ها را از هم جدا می‌کنند. بازار رشت فضایی زنده و آشنا برای مردم این شهر است؛ جایی‌که رهگذران نه صرفا برای خرید، بلکه برای تجربه‌ی زندگی جمعی قدم در آن می‌گذارند و در یک لحظه غم‌ها و شادی‌‌های‌شان مشترک می‌شود.

 

در این بازار، ارتباط میان انسان و محیط پیرامون رنگی از صمیمیت دارد و چشم‌ها با مناظر آشنا روبه‌رو می‌شوند؛ صدای فروشندگان، بوی ادویه‌ها و رنگ سبزی‌‌های تازه، حسی از تعلق را در دل آدمی زنده می‌کند. حالا نگاه نکن که بازار در سکوت حزن انگیزی فرو رفته و رازِ پنهانی در قلب دارد و انگار در سکوت می‌گوید: «دیدی که مرا هیچ‌کسی یاد نکرد، جز غم که هزار آفرین بر غم باد.»

 

اَمی پیله‌میدان هنوز خو پا سَر ایسه
آن‌طرف‌تر ناگهان، پیرمردی که کنار بساط ماهی‌‌هایش نشسته نظرم را جلب می‌کند. به ماهی‌‌های دودی و شورش نگاه می‌کند و چشمانش با قدم مشتری‌ این‌سو و آن‌سو می‌رود. به‌قول ما گیلک‌ها: «رافا ایسان یاد بیگیفته.» نگاهش عمیق است و گویا تمام قصه‌‌های بازار را در ذهن و قلب خود جا داده. دستانش لرزان، اما صدایش محکم، با پُکی به سیگارش انگار می‌خواهد آخرین وصیتش را به گوش جهان برساند: «بنویس زای، بنویس که اَمی پیله‌میدان هنوز خو پا سَر ایسه.» درست می‌گوید؛ این‌جا فقط صدا و معامله نیست، این‌جا جایی‌ست برای امید، حتی اگر امیدی خسته و خاک‌آلود باشد.

 

من می‌نویسم. می‌نویسم که در پسِ تمام فرسودگی‌ها، مصیبت‌ها و سوگواری‌‌های جان‌سوز قلب تپنده بازار با شور عجیبی که از دل رنج زاده می‌شود، رشت همچنان نفس می‌کشد. شاید در برهه‌‌‌هایی از زمان در لاک خود فرو ‌رود؛ اما «پیله‌میدان» قلب تپنده شهر رشت است؛ هویتی که از هر دانه‌ی برنج تا رنج کشاورز و نگاه خسته فروشنده و غم مردمان تجلی یافته است.

 

در روز‌های اخیر، بازار تاریخی رشت حال و هوایی غم‌بار به خود گرفته است. در این فضای ۳۲ هکتاری که بیش از یک قرن در قلب شهر می‌تَپد و همیشه نماد زندگی، جنب‌وجوش و دادوستد بوده، اکنون سکوتی سنگین جاری است. راسته‌ها و سرا‌‌هایی که زمانی آکنده از صدای خنده، چانه‌زنی و زندگی روزمره مردم بودند، امروز به‌خاطره‌ای دور می‌ماند.

 

آتش‌سوزی اخیر، زخم دیگری بر پیکر این بازار کهنسال بر جای گذاشته است. طاقی بزرگ، طاقی کوچک، قیصریه فخر و سرای ملک که هرکدام بخشی از هویت معماری و اجتماعی شهر بودند و حدود ۴۰۰ مغازه در این بازار در شعله‌‌های آتش نابود شدند. بیش‌ترین آسیب را راسته میخ‌فروش‌ها و کتاب‌فروش‌ها دیده‌‌اند؛ حجره‌‌‌هایی که نه‌فقط محل کسب، بلکه مکانی برای گفت‌وگو و یادآوری گذشته و اُمید کاسبان بازار و نماد زیست مشترک جمعی مردم و حافظه شهر بود.

 

آتش‌سوزی اخیر، زخم دیگری بر پیکر این بازار کهنسال بر جای گذاشته است. طاقی بزرگ، طاقی کوچک، قیصریه فخر و سرای ملک که هرکدام بخشی از هویت معماری و اجتماعی شهر بودند و حدود ۴۰۰ مغازه در این بازار در شعله‌های آتش نابود شدند. بیش‌ترین آسیب را راسته میخ‌فروش‌ها و کتاب‌فروش‌ها دیده‌اند

 

ردِ ‌اندوه در چهره‌ها پیداست
اکنون بازماندگان این حادثه، در میان دیوار‌های سیاه و حجره‌‌های خاموش و سقف‌‌های فرو افتاده، تنها به امید بازگشت روز‌های رونق چشم دوخته‌‌اند. هنوز ردِ ‌اندوه در چهره‌ها پیداست؛ بازاری که زمانی قلب تپنده رشت بود، این روزها آرام و خاموش نفس می‌کشد. فضا بیشتر به سوگ‌نامه‌ای شبیه است تا میدان دادوستد؛ بازاری که پیش‌تر نیز آتش‌سوزی‌‌های متعددی را از سر گذر‌انده بود، این بار زخمی عمیق‌تر برداشته و خاموشی‌اش، سکوتی از جنس فقدان است.

 

پناه خستگی تن‌ها
مردم این شهر به بازار نمی‌‌روند فقط برای خرید؛ به بازار می‌روند تا حال‌شان خوب شود. میان رنگ‌‌های درخشان سبزی و میوه، میان عطر ماهی تازه و بوی برنج گیلان، زندگی جریان دارد. آن‌چه در دستان پرتوان کشاورزان گیلانی رشد می‌کند، در بازار رشت می‌درخشد؛ محصولاتی که تنها «کالا» نیستند، بلکه بازتابی از رنج، امید و پشتکارند – نشانه‌‌‌هایی از هویتِ زنده‌ی مردمان این خاک.

 

راسته‌ها و کاروانسرا‌های قدیمی بازار، حافظه‌ی شهرند؛ هر آجری از آن‌ها قصه‌ای دارد. قهوه‌خانه‌‌هایش روزگاری پناه خستگی تن‌ها بود، جایی‌که زبان گیلکی بی‌پروا میان بخار چای و رفت و آمد‌ها جاری می‌شد. حالا سوخته و به روزگار در سکوت خویش می‌گوید: «ای غم بر ما آی که اکسیر غمانیم.»

 

«جیرینگ جیرینگ» استکان و نعلبکی‌ها تنها صدای قهوه‌خانه بازار
در دل بازار قدیمی رشت، به قهوه‌خانه‌ی کوچک «میرزا» که همیشه پر از بخار و عطر چای و هَمهَمه است، وارد می‌شوم. مردان سالخورده‌ی شهر در همان صندلی‌‌های همیشگی، در سایه سنگین سکوتی آمیخته با خاطره و چای نشسته‌‌اند. عمو اسماعیل، صاحب قهوه‌خانه، سال‌هاست که شیرینی و تلخی چای این شهر را دم می‌کند.

 

کنار سماور بزرگ استکان و نعلبکی‌ها را می‌شوید؛ صدای «جیرینگ جیرینگ» برخوردشان در زیر آب داغ سماور در لحظات پر از سکوت، تنها صدای قهوه‌خانه بازار است. حتی اگر اهل چای نباشی، همین رقص استکان‌ها و نعلبکی‌ها تو را به نوشیدن یک استکان چای در قهوه‌خانه‌‌های رشت وسوسه می‌کند؛ ریتمی که هرگز از ذهن‌ها محو نمی‌‌شود.

 

دیگر عطرِ دارچین دَم کشیده چای درفضا نمی‌‌پیچد، شیشه‌ها بخار گرفته‌‌اند و در انعکاس‌شان دالانِ شلوغ بازار رفت و آمد مردم پیداست؛ پیر و جوان، در رفت‌و‌آمدی بی‌وقفه.

 

یکی از پیرمردان، که همیشه جای ثابتی برای چای دارد، نگاهی به بیرون می‌‌اندازد و با صدایی گرفته از سرمای زمستان می‌گوید: «اَ برف که هفته‌ پیش بامو، جانی مشتی… اَمَنَم غُصه دَریم، اَمی حال خوش نیه.» اسماعیل، لبخند مَحوی می‌زند و یاد روز‌های پارسال می‌اُفتد: «پارسال برف تَره یاده، زاکان از سرِ صبح باموبید اَیه تا سرِ شب… بوزور خَستیم، دَوَدَم اشنه بوگوفتم بیشید.» بارِ سنگین روزگار در این قهوه‌خانه‌ی قدیمی با هر استکان چای یادآور سبکی گذشته است، و هر بخار گرمِ سماور در سرمای شهر تصویری از زمستان‌‌های فراموش‌نشدنی رشت را زنده می‌کند.

 

بازار حافظه‌ی جمعی رشت است
برخلاف پاساژها و مال‌‌های مدرن که گاه فاصله‌ای سرد میان انسان و فضا ایجاد می‌کنند، بازار رشت باز و پویاست؛ مکانی که نفس شهر در آن جاری است. معماری این بازار، خاص و ریشه‌دار در فرهنگ محلی است، با حجره‌‌‌هایی که بی‌تکلف اما معنا‌دار کنار هم نشسته‌‌اند، سقف‌ها و راهرو‌‌هایی که یادآور تاریخ و زندگی هستند.

 

در هر گوشه‌ی بازار، می‌توان ارتباطی عمیق میان مردم، کالای‌شان و معماری پیرامون حس کرد؛ گویی بازار بخشی از حافظه‌ی جمعی رشت است، جایی‌که هنوز اصالت و هویت شهری در نبض آن جریان دارد. ای کاش تصمیم‌گیران این شهر یاد بگیرند که بازار رشت پروژه عمرانی نیست که با منطق سود و مترمربع درمان شود. این‌جا حافظه‌ی جمعی یک شهر ایستاده؛ جایی‌که اگر به‌جای مرمت و احیا، نوسازی تحمیل شود؛ چنین تصمیم‌‌های شتاب‌زده‌ای، آخرین رمق‌‌های هویت آن را خواهد سوز‌اند.

 

راسته‌ها و کاروانسراهای قدیمی بازار، حافظه‌ی شهرند؛ هر آجری از آن‌ها قصه‌ای دارد. قهوه‌خانه‌هایش روزگاری پناه خستگی تن‌ها بود، جایی که زبان گیلکی بی‌پروا میان بخار چای و رفت و آمد‌ها جاری می‌شد. حالا سوخته و به روزگار در سکوت خویش می‌گوید:«ای غم بر ما آی که اکسیر غمانیم.»

 

گل‌ها، فرزندان من‌‌اند
خیابان شریعتی، حوالیِ ظهر. زنی گُل‌فروش که از غرب گیلان آمده، بساطِ گل‌‌هایش را در پیاده‌رو پهن کرده و عطر دل‌انگیز گل‌‌هایش را به رشت آورده است. از دور به او خیره شده‌ام. طوری به گُل‌‌هایش می‌نگرد، انگار مادری است که قامتِ کشیده و تنومندِ فرزندانش را نظاره می‌کند. نگاهش به گل‌ها، آمیزه‌ای از عشق مادری و غرور خالق بود. گویی هر شکوفه، داستانی ناگفته دارد از بذری که کاشته، جوانه زده و اکنون به بالندگی رسیده است. در نگاهش، ردِ دانه‌‌‌هایی که کاشته، آب‌‌‌هایی که داده تا جوانه بزنند و قد بکشند، موج می‌زند.

 

سوسن چلچراغ، شمعدانی، ادریسی پرشکوه، رازقی‌‌های عطرآگین، اطلسی‌‌های آویخته، بنفشه‌‌های نجیب، مریم‌گلی‌‌های معطر… در گلدان‌‌‌هایی با ‌اندازه‌‌های گوناگون، صف کشیده‌‌اند تا به خانه‌ای تازه راه یابند. همه و همه برای فروش چیده شده‌‌اند.

 

با انگشتانش، برگ‌‌های رازقی را نوازش می‌کند؛ همچون شانه‌کشیدن بر گیسوانِ دخترکی دلبر. به ادریسیِ بلندقامت که می‌نگرد، گویی پسرش را روانه سربازی می‌کند. لبخندی بر لبانش می‌نشیند و نگاهش به شمعدانی‌‌های رنگارنگ، ریز و درشت می‌اُفتد؛ هر کدام آماده‌ی عرضِ ‌اندام و زینت‌بخشی به مکانی نو.

نزدیک می‌شوم و سلامی می‌کنم. با لحنی آکنده از مهربانی پاسخ می‌دهد. می‌گویم: “از دور می‌دیدمتان، چطور با عشق به گل‌ها رسیدگی می‌کردید، همچون مادری که به فرزندانش سر می‌زند.”

 

آهی می‌کشد و می‌گوید: «راستش را بخواهید، دلم نمی‌‌آید بفروشمشان. اما چاره چیست؟ باید هزینه تحصیل دخترم را بدهم. این گل‌ها برای من حکمِ فرزندانم را دارند. هر کدام را خودم از دانه تا شکفتن پرور‌انده‌ام؛ آبشان داده‌ام، گلدانشان را عوض کرده‌ام. آدم از کسی که برایش زحمت کشیده، دل نمی‌‌کند. این گل‌ها هم برای من همان هستند. هر مشتری که گل می‌خرد، انگار قلبم با او می‌رود.

 

به مشتری‌‌هایم می‌گویم، هوای بچه‌‌هایم را داشته باشید. نگذارید سوز سرمای زمستان و آفتاب تند و سوزان تابستان دلشان را بسوز‌اند؛ گل‌ها بسیار رنجورند، زود پژمرده می‌شوند. کسی که گل و گیاه در خانه دارد، حرف مرا بهتر درک می‌کند. این‌ها همه فرزندان من هستند.» مکثی می‌کند و با اشاره به چند گلدان که آن‌طرف‌تر گذاشته، ادامه می‌دهد: «این چندتایی را گذاشتم آن‌جا چون پژمرده شده‌‌اند، اما هنوز امیدوارم با آمدنِ بهار، دوباره جوانه بزنند.»

 

نوازنده‌ای خیابانی می‌خو‌اند: «وطن می پئره وطن می مار. وطن می جانه دیله برار.» من می‌نویسم. برای شهری که هنوز با تمام زخم‌‌هایش، از دل همین بازار نفس می‌کشد. باران می‌بارد؛ در کوچه‌‌های منتهی به میدان شهرداری، رهگذران چتر‌های شان را بالا گرفته‌‌اند و راه خود را میان جمعیتی پیدا می‌کنند که از خیابان شلوغ به بازار کشیده می‌شود.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.