کتاب «سوگ و مالیخولیا: به انضمام موردی از سوگواری» نوشته و ترجمهی دکتر کرامت موللی، اثری است که در مرز میان ترجمه، تفسیر و بازخوانی نظری یکی از مهمترین متون کلاسیک روانکاوی قرار میگیرد.
این کتاب بر پایهی مقالهی بنیادین زیگموند فروید شکل گرفته است، اما اهمیت آن نه صرفا در انتقال متن فروید به زبان فارسی، بلکه در شیوهای است که ایشان از میان مقدمه، حاشیهنویسیها و تحلیلهای بالینی، مفاهیم فرویدی را در افق روانکاوی معاصر بازسازی میکند.
مسالهی اصلی کتاب، تحلیل نسبت سوژه با فقدان است؛ فقدانی که نهتنها یک رویداد عینی، بلکه ساختاری روانی و نمادین نیز محسوب میشود. فروید در مقالهی خود نشان میدهد که واکنش روان به فقدان میتواند دو مسیر متفاوت را طی کند: مسیر سوگ یا مسیر مالیخولیا
مسالهی اصلی کتاب، تحلیل نسبت سوژه با فقدان است؛ فقدانی که نهتنها یک رویداد عینی، بلکه ساختاری روانی و نمادین نیز محسوب میشود. فروید در مقالهی خود نشان میدهد که واکنش روان به فقدان میتواند دو مسیر متفاوت را طی کند: مسیر سوگ یا مسیر مالیخولیا. موللی با تاکید بر این تمایز، روشن میکند که تفاوت این دو نه در شدت اندوه، بلکه در ساختار رابطهی سوژه با شی ازدسترفته نهان شده است.

در سوگ، شی ازدسترفته بهمثابه امری بیرونی و شناختهشده باقی میماند. سوژه میداند چه چیزی را از دست داده و اندوه او متوجه همان فقدان مشخص است. «کار سوگواری» در این معنا، فرآیندی تدریجی است که طی آن لیبیدو از شی پس گرفته میشود و امکان سرمایهگذاری مجدد بر جهان را فراهم میآید.
موللی نشان میدهد که فروید سوگ را نه یک اختلال، بلکه ضرورتی روانی میداند؛ ضرورتی که بدون آن، سوژه قادر به بازگشت به جریان زندگی نخواهد بود.
در زمانهای که فقدانها شفاف نامگذاری نمیشوند، سوگ به تعویق میافتد و رنج، بهجای اعتراض به بیرون، در قالب خودسرزنشی و فرسایش درونی بروز میکند
در مقابل، مالیخولیا از دید فروید وضعیتی است که در آن فقدان، شفاف و قابل نامگذاری نیست. سوژه اغلب نمیداند دقیقا چه چیزی را از دست داده است و همین ابهام، بنیان آسیبشناختی مالیخولیا را شکل میدهد. موللی با تحلیل دقیق این نکته توضیح میدهد که در مالیخولیا، شی از دسترفته بهطور ناهشیار در «من» درونی میشود و به بخشی از ساختار روانی سوژه بدل میگردد. در نتیجه، خشم، سرزنش و پرخاشی که میتوانست متوجه شی باشد، اکنون متوجه خود سوژه میشود.
یکی از نقاط کانونی تحلیل موللی، بررسی پدیدهی خودسرزنشی در مالیخولیاست. فروید نشان میدهد که جملات تحقیرآمیز فرد مالیخولیایی در ظاهر متوجه خود اوست، اما در سطحی عمیقتر، در حقیقت حمله به شی ازدسترفتهای است که اکنون در من ادغام شده است.
موللی این فرآیند را در پیوند با نظریات لاکانی دربارهی همانندسازی، دیگری و میل تحلیل میکند و نشان میدهد که چگونه مالیخولیا میتواند به بحرانی در هویت سوژه منجر شود.
از منظر بالینی، کتاب تاکید میکند که برخلاف سوگ، مالیخولیا فاقد افق زمانی روشن است.
کتاب تاکید میکند که برخلاف سوگ، مالیخولیا فاقد افق زمانی روشن است. در سوگ، اندوه اگر طولانی و دردناک باشد به سوی پایان حرکت میکند، در حالیکه مالیخولیا حالتی ایستا و گاه مزمن دارد
در سوگ، اندوه اگر طولانی و دردناک باشد به سوی پایان حرکت میکند، در حالی که مالیخولیا حالتی ایستا و گاه مزمن دارد. این نکته بهویژه در تحلیل خطر خودکشی اهمیت مییابد؛ زیرا در مالیخولیا، مرگ نه بهمثابه فقدان، بلکه بهعنوان راهی برای پایان دادن به رنج منِ تحقیرشده تجربه میشود.
بخش «موردی از سوگواری» در کتاب، امکان پیوند نظریه و بالین را فراهم میآورد. موللی با بررسی نمونههای بالینی نشان میدهد که مرز میان سوگ و مالیخولیا همواره شفاف نیست و در شرایط خاص مانند تعارضهای حلنشده یا وابستگیهای شدید سوگ میتواند به مالیخولیا بدل شود. این بخش بهخوبی نشان میدهد که چرا مداخلهی درمانی صرفا با هدف کاهش نشانهها کافی نیست و فهم ساختار روانی سوژه اهمیت بنیادی دارد.
در نهایت، «سوگ و مالیخولیا» اثری است که فقدان را نه بهعنوان رویدادی صرفا عاطفی، بلکه بهمثابه مسالهای بنیادین در شکلگیری سوژهی انسانی بررسی میکند. موللی با وفاداری به متن فروید و در عین حال، با گشودن آن به افقهای نظری معاصر، نشان میدهد که چرا سوگ و مالیخولیا همچنان از مفاهیم کلیدی در فهم رنج روانی انسان مدرن به شمار میآیند.