جستاری در تاریخ شهرداری فومن درگفت‌‌وگویی با شهردار«جهانگرد محبوب»؛ (بخش دوم)

همه شهر پشت من بود

0 ۶

تاریخ شفاهی در احیای بخش مهمی از گذشتهِ عامدا نادیده گرفته شده نسل ما تاثیر بسزایی داشته است. از مصاحبه‌های پژوهشگرانِ مستقل تا تاریخ شفاهی ایران در دانشگاه هاروارد که به کوشش حبیب لاجوردی و همکارانش با ۱۳۴ نفر از رجال عصر پهلوی صورت گرفت و حتی میتوان به گفت‌وگوهای حسین دهباشی در این زمینه نیز اشاره کرد.

 

 با در کنار هم گذاشتنِ همه این مصاحبهها و بخشی از منابع مکتوب قابل اعتنا، حقایق مغفول مانده را برای مخاطب جدی، روشن ساخته و این مسؤولیت را به دوش آن نهاده تا با ادبیات امروزیتر آن را در اختیار عموم افراد جامعه قرار دهد و با این اقدام مناسباتی از رسالت ذاتیِ تحقیق را به جای خواهد گذاشت.

 

اول؛ مسؤولیت خود را برای بازگرداندنِ ریسههای بریده شده تاریخ معاصر پوشش میدهد.

دوم؛ به مخاطبان، فرصت بازنگری در قضاوتِ اشتباهات خود اعطا میکند.

سوم؛ با بیان دقیق مزایا و معایب هر دوره، از نفی مداوم گذشته از یک سو و مصادرههای نادرست و یادآوریهای اغراقآمیز آن در عصر حاضر، در سوی دیگر جلوگیری خواهد کرد.

 

آنچه در این مصاحبه‌ها مشاهده کردید تلاشی در همین راستا بوده و کوششی پادزهرگونه در قبال رفتار جامعه‌ی بوده که به‌دنبال ذبحِ گذشته، همواره کوشیدهاند.

 

در تمام این مصاحبهها یک سیر و وقایع مشترکی را در قبال دهه ۴۰ ایران میتوان رصد کرد. گویی اگر در جستوجوی هر تفاوت و تمایزی اقتصادی، صنعتی، علمی و آبادانی و … باشید، یک ردپای بزرگ آن در بین سال‌های ۴۱ تا ۴۸ ایران، قرار دارد. از علینقی عالیخانی تا هوشنگ جهانگرد محبوب و موارد و اتفاقات مهمِ آن عصر، چنین تمایزی را تداعی میکند.

 

***

 

در این زمان به‌دنبال بسترسازی برای مشارکت مردم در سازندگی بودیم، تا انجمن شهر به‌مانند تهران فعالیت داشته باشد. من شخصا به اصل و اساس ایده انجمن‌ها اعتقاد داشتم. در پیِ تاسیس یک تالار برای برگزاری این جلسات بودیم که لااقل ۷۰  تا۱۰۰ نفر ظرفیت داشته باشد (علاوه برشهردار و هفت‌نفر از اعضا انجمن شهر، حدود ۶۰  الی ۷۰ نفر از مردم در هر جلسه حضور داشته باشند تا بیایند و ببینند که شهردار چه می‌‌گوید).

 

در روزهای بازار راه‌پله‌‌های شهرداری هم پُر بود و مردم خوشحال می‌‌شدند که بیایند و سخنان شهردار و اعضای انجمن شهر را بشنوند. جلسات را با بلندگو هم پخش می‌‌کردیم (حدود چهار عدد در شهر)، مخصوصا در روزهایی که قرار بود مسائل مهم مطرح شود.

 

جهانگرد محبوب: از سال۴۲ تفکر و برنامه‌ریزی و اعتبارات مملکت عوض شد و روی بحث عمران وآبادانی تمرکز پیدا کرد، مثلا قرار شد شهرها یک‌مرتبه از چندجهت گشایش پیدا کنند (یعنی راه، کانال‌‌ها و غیره). اگر این تفکرِ بالادست نبود من نمی‌توانستم اقدامی انجام دهم

 

الان سردرگم شده‌ام که شما می‌گویید آن سالن را ندیده‌ایم و خراب کرده‌اند! پس من آن همه زحمت کشیدم و آن تالار را درست کردم چه شد؟ [با بغض و قطره‌ای اشک]. آن تالار برای من همه‌چیز بود و از خانه‌ام هم برای‌ام عزیزتر بود. ۶۰ صندلی برای حضار و ۷ صندلی برای اعضا انجمن شهر. بعضی از آقایان جویای نام بودند و در بحث‌ها مشارکت می‌‌کردند و برنامه‌ها می‌‌دادند.

 

بعد از این صحبت‌‌ها، من خطاب به آن‌ها می‌‌گفتم: این همه برنامه دادید بفرمایید با کدام پول و اعتبار؟ می‌گفتند: این مربوط به ما نیست. ما فقط باید این‌ها را بگوییم و شما تهیه کنید. گفتم: تهیه‌کردن این‌ اعتبارات با مردم شهر است؛ در قانون آمده که همین درآمدهای مالیاتی در حیطه شهری جمع می‌شود و به مصرف برنامه‌های توسعه شهر می‌‌‌رسد، یعنی همه باید وظایف پرداخت خود را انجام دهند تا شهردار از عهده مسؤولیت خود برآید.

 

تغییر مسیر رودخانه

در بادی امر، باید عرض کنم در بحث تغییرِ مسیر رودخانه توفیقی حاصل نمی‌شد اگر جناب آقای شیروانی با تمام امکانات‌اش به یاری من نمی‌‌شتافت. آن‌موقع ایشان مدیرعامل سد سفیدرود بود.

 

والا چه کسی می‌‌توانست مسیر رودخانه را تغییر دهد. باغی با درختان تبریزی در مسیر قرار داشت که محصولات خود را به آقای توکلی برای کبریت‌‌سازی در تبریز می‌‌فرستادند و از موانع عمده این پروژه بود.

 

صاحب باغ شش پسر داشت که قادر بودند هر واکنشی در قبال این تغییر انجام دهند. این رودخانه وقتی طغیان می‌‌کرد تا کمرکش زیر آب می‌‌رفت. هرسال دو تا سه تن از بچه‌های کوچک مردم را سیل با خود می‌بُرد، بگذریم از تعداد پُرشمار دام‌هایی که غرق می‌شدند.

 

یک روحانی طراز اول شهر از من خواست تا این مساله را سامان دهم و تاکید کرد که در این راه مرا همراهی خواهد کرد و می‌گفت: کاری خواهم کرد تا تمام شهر پشت تو باشند. البته، اعضا انجمن شهر هم همیشه این تقاضا را داشتند. به‌خصوص خانه‌‌هایی که در مسیر شفت هرساله تلفات می‌دادند و تمام دیوارها را می‌‌بایست هرساله مرمت می‌‌کردند.

 

 

خدمت استاندار و مهندس فرید رسیدم و گفتند: مگر می‌‌شود؟ پنج‌سال طول می‌‌کشد تا ما وجب‌‌به‌ وجب این مسیر را و خودِ خاک را مطالعه و بررسی کنیم، یک کیلومتر خاک این‌جا حدود ۱۰ حالت مختلف (شنی، رسی، خاکی، سنگریزه و …) دارد، این‌ها مسیر طغیان‌‌های هزار ساله است، ممکن است تمام آبادی‌‌ها مجاور از بین برود، آن‌وقت چه کنیم؟

 

گفتم: اگر استاندار بخواهد، سونداژ می‌کنم. همین سه‌ماه طول کشید. سه‌ماه به‌صورت شبانه‌روزی سونداژ کردیم. بعد به ماشین‌آلات سنگین و به عوامل کارشناسی نیازمند شدیم که تمام این‌ها را آقای شیروانی عزیز محبت کردند ـ آن هم به‌خاطر تعامل من با ایشان در زمان صدارتِ رادیو گیلان. همیشه این نفرات را کنار خودم حفظ می‌‌کردم.

 

تغییرمسیر رودخانه درآن زمان شاهکار بود. البته، اگر الان به من می‌‌‌‌گفتند، زیر بار نمی‌‌رفتم؛ چون ما میلیاردها موجودات تک‌سلولی یا پُرسلولی را سلب حیات کردیم یا نحوه حیات‌شان را تغییر دادیم. تازه الان، امکان ندارد چنین مجوزی صادر شود. مسیر رودخانه را بردیم پشت ژاندارمری قرار دادیم و باغ تبریزی آن فرد به صورت کامل از بین رفت و من گفتم که معاوض به شما خواهم داد. متاسفانه نام این فرد در ذهنم نیست.

 

مجموعه شهرداری

حسابداری ما به‌خاطر آقای داوردوست در تیول آقای ادهم بود. به ایشان گفتم که نه گذشته‌ات را کار دارم و نه آینده‌ات را. با الان کار دارم. شما می‌‌توانید مراقب کارهای من باشید و اگر هر زمان، من یک‌ریال خوردم آن‌وقت شما تاراج کنید.

 

آن زمان، هم خودم و هم همسرم، حقوق می‌‌گرفتیم و دوتا فرزند داشتیم و محتاج هم نبودیم؛ نمی‌‌توانستم به خودم اجازه خطا بدهم. من از ریاست رادیو گیلان آمده بودم. وقتی آقای فروزش کسمایی به‌علت خالی‌ماندن دستش نتوانسته بود کاری کند، وحشت داشتم که من هم نتوانم.

 

نه این‌که ایشان همت نداشته باشد، بلکه اعتباری در کار نبود. هم‌چنین، به‌خاطر سن وسال بالا نمی‌توانست از کسی درخواستی کند؛ ایشان۶۰ ساله بود و من ۳۵ ساله، جوان و جویای نام؛ فلذا برای پیشرفت کارم از هرکسی ـ که با او در تعامل بودم ـ چیزی می‌‌خواستم و می‌گرفتم. من مشتاقِ خدمت و شهر پُر از کار بود.

 

تمام نفرات شهرداری را دو روز در هفته به‌صورت نامشخص می‌‌دیدم و می‌شمردم و مشکلات مربوط به پرسنل را به آقای کدیور تذکر می‌دادم. به هرحال، ناچار بودیم در میان نفراتِ خوب، متوسط و بد یارگیری کنیم، تا بتوانیم درست حرکت کنیم. وضعیت حقوق‌ها مناسب نبود و نمی‌‌توانست یک خانواده چهار-پنج نفره را راه ببرد. برای همین، همه‌چیز معلوم بود، لذا به پرسنل گفتم که اگر این را نمی‌‌خواهید، بروید مرخصی دوساله بگیرید و پی کاری بگردید و اگر موفق نشدید آن‌وقت برگردید.

 

این نکته را تصدیق کنم که وقتی واقعا فردی درست باشد، دیگران جایگاه‌اش را درک خواهند کرد و به او احترام خواهند گذاشت. چون رشوه‌گرفتن انسان‌ها را متزلزل می‌‌کند و اگر این مشکل را نداشته باشی، قدرتِ فائقه خواهی داشت. یکی از همین نفراتِ واقعا درست، رییس دادگستری فومن (آقای شایگان) بود، چون بسیار می‌‌توانست از جایگاه‌اش سو‌استفاده کند، حال آن‌که یک چای از دست کسی نمی‌‌خورد. ایشان مرا که این‌طور دید، پشتیبانم شد.

 

روسای فرهنگ (آقایان رزازی، معصومی و رجایی) حرف مرا می‌‌پذیرفتند و به‌خاطر خروجیِ فعالیت‌هایم، تعامل عالی داشتیم. همان‌طور که گفتم آقای داوردوست و نزدیک‌‌ترین فامیل‌اش (آقای ادهم) رییس حسابداری شهرداری بود و تمام دریافت و پرداخت دست ادهم بود.

 

وقتی شهردار فومن شدم بارها و به انحاء مختلف به من پیشنهاد زمین شد (قسطی و…) و اگر یک‌متر می‌گرفتم دیگر اتفاق مثبتی رخ نمی‌داد. آن نقشه‌‌های بالادست، اعتبارات برنامه و بودجه، حضورآقای کسمایی در آن‌‌جا، استاندار، مهندس فرید، دکتر حکیم‌زاده و آمادگی من، جملگی از عوامل این موفقیت بود

 

پیش‌تر هم متذکر شدم که به ایشان گفتم که من یک‌ریال نمی‌خورم اما نمی‌دانم شما و امثال شما چه می‌کنید، اما تا زمانی که من این‌جا هستم اگر یک‌ریال خوردم، ریشه مرا بزنید؛ چون حساب و کتاب دستِ ادهم است و همه شما ناظرید و اگر در نبود من خودِ شما یک‌ریال خطا بکنید، رحم نمی‌‌کنم.

 

ما فردی مانند کدیور داشتیم که طلای ناب بود، پاک و پاکیزه بود، لیکن کسانی بودند که اگر آب می‌‌داشتند شناگر خوبی بودند. شخصی در مجموعه، خطایی مرتکب شد (به‌خاطر کم ‌و زیاد کردنِ تعداد ساختمان‌ها، کوچه‌ها و خیابان‌ها)! و من بلافاصله ایشان را از کار برکنار کردم.

 

به من گفتند: نمی‌‌شود! گفتم: نمی‌‌شود سرم نمی‌شود(!) و این کار را انجام دادم و تا زمانی هم که من در مصدرِ کار بودم ایشان حضور نداشت، ولی گویا بعد از من به شهرداری بازگشته بود. دلیل این قاطعیت هم نخوردن یک‌ریال از حق ملت و شهرداری بود و از این‌‌رو پُشت‌ داشتم.

 

فرماندار

در آن زمان، چه موقعی که انجمن شهر داشتیم و چه موقعی که نداشتیم، فرماندار در حکم رییسِ روسای شهر خودش بود. آخرین فرمانداری که به یاد دارم جناب اُزگُلی بود.

 

یادم است دوره لیسانس تازه‌‌ای در آن‌‌زمان دایر شده بود و به علت این‌که روسای آموزش‌‌وپرورش شهرها همه لیسانسیه بودند و جایز نبود که فرمانداران از سطح سواد کم‌تری برخوردار باشند، شاه دستور داد که تمام فرمانداران در این دوره شرکت کنند و مدرک بگیرند و البته شامل تمام بخشداران هم می‌‌شد.

 

آقای اُزگُلی به گمان‌ام سومین فرماندار دوره چهارساله شهرداریِ من بود. اول سرگردی از ژاندارمری بود، بعد فرد دیگری آمد و سپس آقای اُزگُلی آمد (ایشان در قید حیات است و در اُزگُل ماترک پدری بسیاری دارد و آن‌جاست). آدم بسیارخوبی بود و به من در این کارها کمک می‌‌کرد و در هیچ‌جا سنگ جلوی پای من نمی‌گذاشت. تمام فرمانداران در مسیر خدمات قرار نگرفتند.

 

هر رییس اداره‌‌ای می‌خواهد کارش چشمگیر به نظر آید. من به‌‌خاطر سمت قبلی‌‌ام در اداره رادیوی استان، خدمات‌ام در فومن خیلی در سطح گیلان سر و صدا به پا کرد و حتی تا وزارتخانه پیچید. آقای عبدالله ریاضی، رییس مجلس شورا ملی، با تمام وزرا، همراه با استاندار، برای بازدید به فومن آمدند. موقعی بود که درختان رشد کرده بودند، اگو به اتمام رسیده بود و سقف‌ها تغییر کرده بود و چراغانی کرده بودیم. به هر روی، این خدمات درآن‌‌زمان چشمگیر بود.

 

 نگاه محله‌ای در شهر

از سازمان برنامه و بودجه دستور داشتیم که شهر را یک‌دست کنیم و نگذاریم جایی آبادانی باشد و جایی راکد. در این دستور متذکر شده بودند که این نوع تفاوت‌ها ایجاد اختلاف می‌‌کند و به نفع مملکت نیست؛ نگذارید ثروتمندان در منطقه خاصی متمرکز باشند. و البته باید بدانیم اختلاف دارا و ندارِ ما در گذشته مثل الان نبود که من یک دوچرخه نداشته باشم و دیگری ماشین چهارمیلیاردی سوار باشد.

 

این مساله مرا نسبت به او دشمن و سیاه‌دل می‌‌کند. تازه حالا او ادعا هم می‌کند که من ژنی هستم و پدر و مادر من هم ژن خوب هستند! بله، اگر پدر من هم نمایندگی فلان موبایل را با چارصدهزاردلار وارد می‌کرد، من هم ژنی به دنیا می‌آمدم. این‌‌ها تباه‌‌‌کننده خانواده خود و به‌‌هم‌زننده اجتماع هستند. این بدگویی‌‌ها از اختلاف واضح طبقاتی نشات می‌‌گیرد. ما جایی می‌‌رفتیم که برادر شاه می‌‌نشست. خدا می‌‌داند من و خانواده‌‌ام و یک قصاب در همان کافه‌ای می‌‌رفتیم که برادر شاه می‌‌رفت. در دوره‌‌های کارآموزی مدام به ما تاکید می‌‌کردند که تا نگاه یکسان به محله‌ها داشته باشیم.

 

شیوه تعامل با مردم و سطح مطالبات‌شان

مدرسی آمریکایی داشتیم که به ما می‌‌گفت هر وقت سرِ کلاس درس رفتید اول شلوغ‌ترین آدم را بگیرید و یک رفتار یا گفتار غیرمعمول با او داشته باشید و نتیجه‌‌اش این است که سایرین با شما کاری نخواهند داشت.

 

در گیلان معلمانی بودند که دانش‌آموزان نخود وکشمش به سمت‌‌شان پرتاب می‌‌کردند. از طرفی، در گیلان مردمانی هستند که دانش و اطلاعات دارند و با اینان باید با دانایی و خردورزی و شکیبایی و شناختِ روحیات جلو رفت.

 

در همین شهرِ فومن دو بخش آدم به‌صورت۱۸۰درجه با هم فرق داشتند که تعامل با هرکدام‌شان ادبیات مختلفی را می‌‌طلبید. موفقیت آن‌جاست که این نحوه‌های تعامل به تعادل برسد و به این جامعه، جامعه مترقی می‌گویند. در فومن عده‌ای مطالبات استانی داشتند و یکی‌-دو نفر هم نگاه دیگری داشتند. دید سیاسی هم برقرار بود.

 

شما می‌‌دانید که شهر فومن زمینه مذهبی دارد. حتی توده‌‌ای‌‌های زیادی داشت و به خون من تشنه بودند. به یکی از آن اشخاص گفتم: این نوع حمله‌های بی‌‌ریشه، تیشه به ریشه خودت می‌‌زند، تو را مشهور می‌‌کند اما محبوب نه.

 

سال‌‌ها در آن شهر فقط حقوق رفت و روب در شهرداری را می‌‌دادند، نه این که لیاقت نداشتند، پولی در کار نبود. وقتی به شهرداری آمدم، پرونده‌‌ای را دیدم که هفت‌سال بود عوارض مالیات‌اش را نپرداخته بود. چون طرف هیکل درشتی داشت و زورگویی می‌‌کرد. دستور دادم همه باید پرداخت کنند.

 

گفتیم هر مقداری که به شکل عرفی تعیین شده را در چهارسال بپردازند و مردم چون خدمات را دیدند همکاری می‌‌کردند. در برخی موارد شخصا به سراغ بزرگان شهر می‌رفتم و درخواست پرداخت مالیات را به‌ دست‌شان می‌دادم و می‌‌گفتم: شما شاخص های این شهر هستید و اگر پیشگام باشید دیگران راحت‌تر همکاری می‌‌‌کنند.

 

در زمان شهرداری‌ام در فومن، هیچ اداره‌‌ای بودجه آن‌‌چنانی نداشت. هریک از ادارات کاری می‌‌خواستند انجام دهند کمک‌ها از سمت شهرداری تامین می‌‌شد (با تایید فرماندار). در دوره دوم کارهای بزرگ‌تر وسنگین‌تری را به پیش بردم. در دوره اول، فومن شبیه به بخش بود و من بدان سیمای شهری بخشیدم. دردوره دوم اصلا شهر گردشگری شده بود و به‌‌طورکل شهریّت پیدا کرده بود که الان هم از نواحی گردشگری است

 

تفکر شخصی یا تفویضی

از سال۴۲ تفکر و برنامه‌ریزی و اعتبارات مملکت عوض شد و روی بحث عمران و آبادانی تمرکز پیدا کرد، مثلا قرار شد شهرها یک‌مرتبه از چندجهت گشایش پیدا کنند (یعنی راه، کانال‌‌ها و غیره). اگر این تفکرِ بالادست نبود من نمی‌توانستم اقدامی انجام دهم و مشابه آقای فروزش می‌شدم، چون هیچ اعتباری در زمان ایشان نزد سازمان برنامه و بودجه نبود.

 

و البته همین‌جا بگویم که زمان ما گرچه بودجه بود و لیکن این روابط بود که ایجاد گشایش می‌‌کرد. به‌طور مثال همین الان این مصاحبه از طریق دوستی‌ها شکل گرفته. من اگر رییس رادیو گیلان نبودم هرگز برای فومن مثمرِ ثمر واقع نمی‌شدم و اصلا شهردار فومن نمی‌‌شدم.

 

من زمانی آمدم آن‌جا که تمام بزرگان استان پُشت من بودند و از آن‌‌طرف در مملکت هم از سال ۴۲ به بعد این تفکر از بالادست شکل گرفته بود و به مقتضیات آن روز این امکانات را در اختیار من قرارداد و آمادگی من مکمل برای خدمت شد. یکی می‌‌توانست در این بلبشو به فکر خودش باشد.

 

درهمان ‌‌زمان بارها و به انحاء مختلف به من پیشنهاد زمین شد (قسطی و…) و اگر یک‌متر می‌گرفتم دیگر اتفاق مثبتی رخ نمی‌داد. آن نقشه‌‌های بالادست، اعتبارات برنامه و بودجه، حضورآقای کسمایی در آن‌‌جا، استاندار، مهندس فرید، دکتر حکیم‌زاده و آمادگی من، جملگی از عوامل این موفقیت بود.

 

شبه‌ی ساواکی بودن

با علم و اطمینان، نه من و نه خانواده‌ام و نه برادران‌ام در این زمینه فعال نبودند. اگر فرضا یک‌درصد هم تصدیق می‌شد که من، فکر و نگاهم در این زمینه بوده، همان اوایل مرا قطع می‌‌کردند. تمرکز و نگاه من تنها وتنها روی کار بود. بگذارید دلایل این شبهات و شایعات را عرض کنم.

 

۱- داستان این‌‌طور است وقتی که از هر استان یک‌نفر را از استانداری مطالبه کردند که چهار دوره تابستانی ببیند و به وزارت اطلاعات و جهانگردی منتقل شود، «جهانگرد محبوب» انتخاب شد.

 

۲- زمانی که از هر استان یک نفر انتخاب می‌‌شد که به کشورهای آسیایی و اروپایی فرستاده شود تا دوره مواجهه با سیل و زلزله بگذراند، «جهانگرد محبوب» انتخاب شد. استاندار (هادی اشتری) بود که مرا انتخاب کرد، به‌خاطر شرافت‌ اکبرها، صوفی‌ها، سمیعی‌‌ها و سرتیب‌‌پور. آقای اشتری مانند دکتر مصدق مشهور و خوش‌نام بود.

۳- در انتصاب شهردار فومن باز هم «جهانگرد محبوب» انتخاب شد.

 

تمام این‌‌ها را که مردم کنار هم می‌‌گذارند و می‌‌گویند که فلانی مگر تخم دوزرده کرده!!! حتی در بین خانواده‌های همکاران هم همین سوظن بود که نکند فلانی ساواکی باشد. در دوره اول حتی مردم فومن مرا نمی‌‌خواستند تصورشان این بود که من ساواکی هستم. دلیل‌اش چه بود؟ شاید به‌خاطر این که همیشه در راس کار بودم و با سن و سال من هم‌‌خوانی نداشت. مثلا در ۳۲سالگی رییس اداره رادیو گیلان بودم. می‌‌گفتند نمی‌‌شود رییس اداره اطلاعات رادیو گیلان ساواکی نباشد.

 

بله، می‌‌شد؛ چون آقای معینیان وزیر ما بود و ساواک از ایشان می‌‌ترسید. ایشان وزیر بزرگی بود و اصلا اجازه نمی‌داد کسی از ساواک، روسای ادارات‌اش را تفتیش کنند. همه روسای ادارات گیلان تمایل داشتند به من نزدیک شوند تا هر شب اخبارشان پخش شود. باتمام این اوصاف من در خانواده‌ای بزرگ شده بودم که رویکرد ساواک را جزء منفورترین کارها می‌‌دانستم.

 

بعد از انقلاب هم رفتم در شرکت معتبر «ب‌‌ب‌‌ک» با ۳۰ میلیارد سرمایه. دیگران می‌‌گویند تمام این‌‌ها از قاعده خارج است. پس هرچه از قاعده بیرون باشد، می‌‌گویند در آن حکومت ساواکی بوده و در این حکومت هم همکاری داشته!

 

گرایش سیاسی و نحوه تعامل با روحانیت وقت

من اکیدا ضد توده‌ای بودم و به‌خاطر همین در رشت برای من بادیگارد گذاشتند. همه می‌‌دانند تا زمانی که آیت‌‌الله‌العظمی بروجردی طباطبایی بود یک تفکر صواب اسلامی وجود داشت که ما با آن تفکر بزرگ شدیم.

 

می‌گفت؛ خدا، اصول و فروع دین جز مسائل شخصی انسان‌ها هستند و می‌‌توانند در محیط بسته خود هرکاری بکنند ولیکن خلاف شرع در ملا عام گناه کبیره ا‌‌ست و ما هم نمی‌‌بخشیم.

 

لیکن، بعدها این تفکر به حاشیه رفت. حالا چون من سواد فقهی ندارم و وارد عصر بعد از آن نخواهم شد. تعامل ما بدین‌گونه بود که روحانیت وقت شهر بعضی از مشکلات را عنوان می‌‌کردند و من هم پی می‌گرفتم. مثلا تذکر می‌دادند که فلانی بچه‌های شهر را مدام آب می‌‌برد و چاره‌‌ای برای‌اش بیاندیش.

 

خوب، چنین قضایایی احساساتِ انسان را جریحه‌‌دار می‌‌کند و روحانیت وقت هم در تلاش بود تا، برای جلوگیری از بروز پی‌آمدهای اجتماعی، در مشکلات مرا همراهی کند تا گرفتاری‌ها رفع شود.

 

در مورد احداث میدان گلباغ فومن، باید بگویم میدانی اصلا نمی‌‌توانست در کار باشد، چون زمین خاکی بود.گلباغ را من ساختم، کاشت درختان تا چهاردختران و مواردی که در بالا توضیح دادم مربوط به دو دوره من بود و سایر توسعه‌ها (در مورد بلوارها و مجسمه‌سازی و یا حتی تکمیل همین گلباغ) توسط جناب فرهی نازنین بود

 

 احوالات فومنات در توسعه

یکی از معضلات اصلی فومن بن‌بست بودنِ آن بود. زمانی که در دوره دوم ما از بن بست درآمدیم و راه‌های طوالش، بندرانزلی و آستارا باز شد، ملکه وقت طرحِ بازکردن فومن به زنجان را تصویب کرد (از طریق شکافتن کوه ماسوله به زنجان). اگر این کار رخ می‌داد فومن شهر فوق العاده‌‌ای می‌شد که تاکنون هم به‌‌دلیل مشکلات مالی و نیاز به بودجه بالا ممکن نشده است. نمونه دیگر مثلا این نقشه‌ای است که برای قلعه‌رودخان پیاده شده است.

 

این به‌واقع همان نقشه یا طرحی نبود که مهندس فرید تهیه کرده بود. از آن طرح گمان کنم نسخه‌ای در استانداری موجود باشد (با تصویر و همه مدارک). در نظر داشتیم آن‌جا به یک شهرک مشابه نیس فرانسه تبدیل شود و این جایگاه را برای ما داشت. الان، قابل قبول نیست و به‌صورت دکه‌دکه درآورده‌‌اند و این بخشی از مردم را از آن‌جا دور می‌‌کند. تنها آن‌‌هایی که به کیوسک و سرپایی غذا خوردن علاقه دارند از این محل استقبال می‌‌کنند.

 

من تمایل داشتم افرادی که در خانه‌های امروزی و لابی‌‌های مدرن هم می‌‌نشینند از این محل استفاده کنند. البته مطمین هستم اگر آن راهِ زنجان باز شود همه این‌ها مجددا برچیده خواهد شد و یک نقشه درخورِ شان برای این شهر پیاده می‌‌شود.

 

دیدگاه فرهنگیِ شهرداری

ما با تعامل با سایر نهادها، تالار فرهنگی را به‌‌وجود آوردیم که کاربرد فرهنگی و ورزشی داشت. یک مرکز برای جوانان بود. این را درسال اول با دست خالی انجام دادیم. سالنی که با همکاری وکمک مالی شهرداری در نزدیک کارخانه چای احداث شد که یک نوع تالار اجتماعات بود.

 

آقای رزازی، آقای منصوبی وآقای رجایی دانش‌آموزان را به آن‌جا می‌‌بردند و مدام سخنرانی داشتند. شخصیت‌‌ها می‌آمدند و سخنرانی می‌‌کردند و تمام هزینه‌ها با شهرداری بود، چون آن‌ها اصلا پول نداشتند. بدانید که درآن زمان هیچ اداره‌‌ای بودجه آن‌‌چنانی نداشت. هریک از ادارات کاری می‌‌خواستند انجام دهند کمک‌ها از سمت شهرداری تامین می‌‌شد (با تایید فرماندار).

 

در دوره دوم کارهای بزرگ‌تر وسنگین‌تری را به پیش بردم. در دوره اول، فومن شبیه به بخش بود و من بدان سیمای شهری بخشیدم. دردوره دوم اصلا شهر گردشگری شده بود و به‌‌طورکل شهریت پیدا کرده بود که الان هم از نواحی گردشگری است.

 

محل مجسمه آناهیتا

آن زمین مربوط به مرحوم غفاری بود و آمده بود که مجوز ساختن برجی را دریافت کند. من به ایشان گفتم هر چه‌قدر بخواهید من حاضرم خرج‌اش را بدهم. در صورت ساخت برج در این محل، این‌جا برای همیشه کور می‌‌شود و حتی مسیری برای رفت‌‌وآمد آتش‌نشانان نخواهد بود و راه‌اش کلا از بین می‌رود. ایشان با من رفیق بود و حرف و ادله‌های مرا پذیرفت. عملا مال ما شد ولیکن متعلق به ایشان است.

 

شهردار فرهی

من الان در سنی هستم که نباید ناحق سخن گویم. دست ایشان را می‌بوسم، چون نیامد در آن‌جا غفلت کند. آمد آن‌جا و لیاقت نشان داد و کار انجام داد و من در این مصاحبه تمام کار ایشان را تحسین کردم. دلیلِ آوردن آن تقدیرنامه و نشان‌دادن‌اش به شما نیز بدین‌خاطر  است که جواب تصورات عموم را بدهم؛ این جواب خودِ آقای فرهی است که: “آقای جهانگرد شما در این شهر تلاش کرده‌اید و فعالیت‌های مثمر ‌ثمر در این شهر داشته‌اید.”

 

چون این مسائل به گوش من هم رسیده و تحولات فومن را صرفا به نام ایشان می‌‌دانند و در آن تقدیرنامه از بنده در خواست شد تا عکسی از خود در ضمیمه نامه قرار دهم و برای نصب در محل شهرداری به فومن ارسال کنم. مثلا در مورد احداث میدان گلباغ فومن، باید بگویم میدانی اصلا نمی‌‌توانست در کار باشد، چون زمین خاکی بود.گلباغ را من ساختم، کاشت درختان تا چهاردختران و مواردی که در بالا توضیح دادم مربوط به دو دوره من بود و سایر توسعه‌ها (در مورد بلوارها و مجسمه‌سازی و یا حتی تکمیل همین گلباغ) توسط جناب فرهی نازنین بود.

 

یا وقتی مسیر رودخانه را تغییر دادم، بستر فراهم شده بود و ایشان آمدند در فضاهای بسیاری که ایجاد و متعلق به شهرداری شده بود، پارک شهر را به زیبایی احداث کردند.

 

پیش از انقلاب هرکدام از معلمان کیفی پُرکتاب داشت تا هر کسی کاری انجام دهد به او کتاب جایزه بدهد. برعکسِ امروزه! یعنی دنیای فکر بود. تمام افتخارات ما این بود وقتی به هم‌دیگر می‌رسیدیم از آخرین کتابِ خوانده‌شده می‌پرسیدیم. الان کسی کتاب نمی‌خواند. استاد دانشگاه الان پانصد دانشجو دارد و با انتشاراتی قرار می‌گذارد و پنجاه‌تا چاپ می کند و به دانشجویان هم اعلام می‌کند

 

بعد از فومن

بعد از رفتن از شهرداری فومن به تهران و به وزارتخانه  فرهنگ و ارشاد کنونی (اطلاعات و جهانگردی سابق) رفتم و در سال ۵۸ بازنشسته شدم و بعد از آن بیست ‌و پنج سال شرکت ب‌ب‌ک را با سمت جانشین مدیر‌عامل و مدیر بازرگانی، با یک کلیمی و دو آذری اداره کردم.

 

ب‌ب‌ک جز ۱۰ شرکت برتر ایران بود که دوره دوم احمدی‌نژاد به همراه پنجاه شرکت دیگر (ازجمله ارج و آزمایش) به افتخار ورشکستگی نایل شدند.

 

 سخن آخر

من پدرم ضیابری و مادرم صومعه‌‌سرایی بودند. فردای روزی که اُزگُلی آمد فرماندار شد، با آقای طاهر صومعه‌‌سرایی، مباشر آقایان اکبر (زمین‌‌دار بزرگ صومعه‌سرا) ـ که رفیق برادرم بود ـ همگی ناهار با هم بودیم. همیشه بین صومعه‌‌سرا و فومن، بحث شمال وجنوبی وجود داشت.

 

درآن ناهار از من پرسید: چه‌طور خانه مادری را رها کردی و رفتی خانه پدری را آباد کردی؟ گفتم: چون اگر من این‌جا شهردار بودم اولین کسی که باید با آن مبارزه می‌‌کردم آن شخص خودِ شما بودی.

 

گفت: چرا؟ گفتم: شما برای توسعه و جاده‌‌کشی با شهردار همکاری نکردی و اجازه ندادی تا جاده از باغ چای‌ات به‌درستی عبور کند و مدام ممانعت به عمل آوردی. من اگر بودم، تمام این را می‌‌کوبیدم و ناچار می‌‌شدم با تو مبارزه کنم.

 

ولی در فومن هیچ‌کس با من این کار را نکرد و کمال همکاری را انجام دادند. و پروژه آسفالت و اگوی صومعه سرا را به همان کاشفی واگذار کردند که قبلا در بحث جمع‌آوری آسفالت در مورد ایشان توضیح دادم و به بدترین شکل ممکن انجام داد و شهردار وقت به‌‌خاطر قرابت کاشفی با آقا طاهر صومعه‌سرایی نتوانست کاری پیش ببرد. حتی آن اشکالات هنوز هم وجود دارد.

 

در آخر، نکته‌ای در مورد وضعیت مطالعه در جامعه عرض کنم، آن‌زمان هرکدام از معلمان کیفی پُرکتاب داشت تا هرکسی کاری انجام دهد به او کتاب جایزه بدهد. برعکسِ امروزه! یعنی دنیای فکر بود. تمام افتخارات ما این بود وقتی به هم‌دیگر می‌رسیدیم از آخرین کتابِ خوانده‌شده می‌پرسیدیم. الان کسی کتاب نمی‌خواند. استاد دانشگاه الان پانصد دانشجو دارد و با انتشاراتی قرار می‌گذارد و پنجاه‌تا چاپ می‌کند و به دانشجویان هم اعلام می‌کند، اما کسی نمی‌خرد و نمی‌خواند.

 

آن‌زمان هر مجله‌ای یا کتابی که نشر و توزیع می‌‌یافت، آقای طاعتی نمی‌توانست پاسخگوی جوانان رشت باشند. یعنی از بام تا شام از گلوی خود می‌زدند تا کتاب بخوانند و هیچ کار دیگری نداشتند.

 

برعکسِ این که الان دنیا از کتاب بیگانه است و دیدن نشریه «قاف» مرا متعجب کرده است و دارم می‌بینم ولی باورم نمی‌شود! مگر می‌شود که الان ما جوانانی داشته باشیم که در این راه قدم بردارند و سرمایه‌گذاری کنند؟! خدا را شکر! ضمن تشکر و قدردانی از حضورتان، باید عرض کنم که این دیدار با شما منجر شد که تمام گذشته‌ام مثل فیلم جلوی چشم خودم به تصویر کشیده شود…

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.