پلی ست میان دو اندوه؛ زندگی!

نگاهی به مجموعه شعر «دّم دّمای تو»

0 488

شعر تعریف مشخصی ندارد؛ همه­ مان سعی می­کنیم در زندگی روزمره با بیان حالات متفاوت خود از طریق کارکردی مانند زبان که به آن جلوه و معنایی منفرد می­ دهد، به نوعی شعر بیافرینیم. صحنه­ ای تک افتاده از جهان بیرون که در قاب کلام جاودانه می ­شود. از این رو بیان اینکه شعر، تجربه­ ای فردی از خلال ماجراهای متوالی زندگی است، پُر بیراه نیست. حال چه عنصری این تجارب را شایسته­ ی جاودانه بودن می ­سازد؟ بی­ شک هر انسانی با «آن­»های متفاوتی در زندگی­اش روبه­ رو می­ شود که از نظر او زود به فراموشی سپرده می­ شوند و دیگر هیچگاه به خاطره چهره نمی ­گشایند. پس باید بودنِ عنصری دیگرگون، آن را برای ما جذابیت بخشد: غرابت. عنصر غریب در سازوکار شعر مانند فرم عمل می­کند؛ به آن جهت می­ دهد، از روزمرگی محض جدایش می­ سازد و به طریقی نقشی متفاوت برایش قایل می ­شود. این نوع رویکرد شعر را سرشار از سویه­ های متباین می ­سازد. فرم شعر بدین گونه قوام می­ یابد. عنصر غریب (امر بعید) نخست بندهای گوناگون شعر را در هم می ­ریزد و در پایان آن­ها را در کلی پویا به یکدیگر پیوند می ­دهد و شاعر، (این راوی خستگی ناپذیر سرنوشت و ماجرا) تجارب زیسته و نازیسته­ ی خود را منتقل می­ کند و آن گاه وظیفه­ ی خوانندگان است که آن زندگی نابوده را دریابند. چونان که گویی زمان، (این خاطره­ی ازلی) رشته­ های گسسته را با یکدیگر پیوند می ­دهد و بعد دیگر آن خلا، خود را مقابل دیدگان آشکار می ­سازد. با این مقدمه با هم نگاهی می­ کنیم به کتاب «دَم­دَمای تو».

از این شاعر ما مجموعه­ های دیگری را طی سال­های متمادی خوانده­ ایم: «گاهی دوستت دارم گاهی نه»، «سدها خواب آب را عمیق می­کنند»، «چون ساعت شنی از تو پرم از تو خالی» و «سقف­ها».

«دَم ­دَمای تو» کتابی است از یاور مهدی ­پور که به تازگی توسط انتشارات مروارید در کتابفروشی­های سراسر کشور توزیع شده است. این کتاب با مقدمه­ای از لادن نیکنام شروع می ­شود. این مجموعه­ ی ۱۰۵ صفحه­ای ۸۰ شعر کوتاه و بلند شاعر را به خود اختصاص داده و از این منظر توانسته با شناسایی ظرفیتهای به هنجار شعر امروز و گذشته، توجه­ ی خوانندگان را به خود جلب کند. شاعر در این مجموعه عشق را دستمایه­ ی مضمون­ سازی کرده. ولی آیا این تنها تمهید پیش ­برنده­ ی کتاب است؟ خیر. عشق، حضور و غیاب است؛ من و تویی که در کشاکش مداوم با همدیگرند و این ضدیت، تنها در تخیل شاعر، آنجا که تمایزات دیگر معنایی ندارند، با هم یکی می ­شوند. حضور پر رنگ این تمایزات در کتاب کاملا قابل مشاهده است: مرگ/ زندگی، تاریکی/ روشنایی، میرایی/ نامیرایی، بودن/نبودن، شکفتن/ نابودی. به همین دلیل شما ممکن است این شعر را مضمونی عاشقانه نپندارید: از تنهایی/ دست می­کشم بر میز/ و روی صندلی می­نشینم/ حالا منتظرم/ غبار برخاسته/ مرا/ به جا آورد. تنهایی، این عقوبت ازلی، انسان را مانند خاک به جا مانده بر روی میزی، سست می­سازد. جدال مداوم میان اعتزال جستن و یار طلبیدن، درون­مایه­ ی شماری از اشعار این مجموعه است. آنجا که یار را توان ایستایی نیست، راوی او را با چیز دیگری جایگزین می­سازد. چیزی که یادآور اوست و در این نقطه فرم از دل ماجرا سر بر  می ­آورد و ما را شگفت­ زده می­کند. شاعر با قرار گرفتن در یک چارچوب زمانی و افزودن عنصر مبارزه علیه ماجرا به زمان، تعلیق را افزایش می ­دهد. همین تمهید شاعر را وامی­ دارد که بسیاری اوقات مانند روایت گری بی ­طرف عمل کند و از ما بخواهد که پرده ­پوشی­های خودسرانه­ اش را شفافیت بخشیم. چه چیزی یک ماجرا را پر کشش می­کند؟ همان امر غریب.

جدا از استفاده­ ی گاه­ و بی­گاه شاعر از این تکنیکی که منجر به تقسیم شعر به دو لایه­ ی زیرین و رویی می­ شود، تمهیدات دیگر هم قابل شناسایی هستند. بدین گونه که شاعر، آشنا به ظرفیت­های پنهان وسایل بی­جان اطرافش، آن­ها را برای ایجاد تأثیری پایدار همگام با مضمون مورد نظرش بر تارک شعر می­ نشاند. دست دراز می­کنم به سمت چراغ/ و جای خالی تو را/ با شب/ می­پوشانم/ گاهی یک کلید/ برای دو تنهایی­ ست. این هدف واحد اشیای مورد استفاده در شعر ما را با انگیزه­ ی راوی برای بیان این تجربه آشنا می ­سازد: هر دو از فقدان رنج می­برند؛ نبود چیزی که دیگر از مفهوم حضور تهی شده. کلمه وقتی شاعرانه می­ شود که خود را از تمام تجلیات بارز بیرونی جدا سازد و تنها به وجود عینی وابسته شود. به بیانی دیگر، هرگاه مفاهیم عنان شعر را به دست بگیرند، شاعرانگی در معرض نابودی قرار می­گیرد؛ این سعی شاعر برای خودبسندگی و بی نیازی به مفاهیم ذهنی در این شعر خود را نشان می­دهد:

پاییز تویی/ که از صندلی بلند می­شوی/ بارانی­ات را از رخت­ آویز/ برمی­داری/ و در کوچه/ تن می­کنی/ انگار چیزی از عریانی/ تو/ در بادهاست/که برگی نمی­ گذارد/ بماند/ بر درخت.

شاعر با ایجاد دو حس نامتناظر توانسته حسی واحد بیافریند و به نوعی از جز به کل رسیده تا این ناهمانندی بهتر خود را در میان سطور نشان دهد و این موضوع چونان که از نخستین بند برمی­ آید به درستی توانسته با پاییز (این برگ­ریزان فصول) رخ بنماید. آنگاه که معشوق به جامه­ ی پاییز در می­ آید، چه انتظاری می­توان داشت جز یکی شدگی اجزای منفردی که به شکل درخت درآمده­ اند. راوی (این روایت­گر جدا افتاده) معشوق را فقط در لباس پاییز باز می ­شناسد؛ لباسی که گویی تنها او را یکه ­تاز این فصل ساخته. اینجا هم با چیزهای آشنا رو به ­رو هستیم: پاییز، باد، صندلی، بارانی، رخت­ آویز، برگ، درخت. ترکیب این عناصر با یکدیگر به وجود آورنده­ ی تصویری چشم نوازند: پاییزی که تمام پوشش طبیعت را به هم ریخته و آن را در فاصله ­ای پیمودنی مقابل ما قرار داده: همه چیز تنها به یک درک بستگی دارد؛ ما همگی میراییم. این گزاره­ای ساده­ است و آگاهی داشتن به آن، در اختیار هر بشری. پس تنها فهم این گزاره نیست که ما را جذب شعر می­ کند، ما در جست­ و جوی چیزی دیگر هستیم؛ چیزی که امید را در ما زنده نگاه دارد، این که دریابیم آگاهی ما بعد از مرگ نابود نمی­شود و روزی همین برگ­ها دوباره با اشتیاق به مبدا خود بازمی­گردند.

گاهی در این اشعار به مضمونی برمی­ خوریم که ما را یاد رمان کوتاه «درِ تنگ» آندره ژید می­ اندازد و فراخوانی همین داستان، ما را به داستان لیلی و مجنون رهنمون می ­سازد: آن که عشق ورزد، عفت پیشه کند، پنهان دارد و بمیرد، شهید مرده است. عشق در اشعار این کتاب گویی با تبعیت از این گفتار، موفق به پروراندن چند شعر خوب شده. شاعر که تمنیاتش جدا از آمال و آرزوهایی است که به قول اخوان به اسافل اعضای بدن مربوط می ­شوند، ما را با معشوقی متشکل از این دو دیدگاه روبه­ رو ساخته: معشوقی که یک سویش، خیال راوی را برای نبودن آزار می ­دهد، و از طرف دیگر گویی حظ شاعرانه از همین غیاب سرچشمه می­ گیرد. شاعر از تمام مظاهر طبیعت بهره می­ گیرد تا معشوق را از صحنه خارج کند. در همین لحظه است که درمی ­یابیم شاید شاعر، روایت­گر روزهای از دست رفته است و ما اکنون، مانند او تنها گذشته را به نظاره نشسته­ ایم. گذشته ­ای که ما را مانند مورچگانی در تکاپو برای گذراندن زندگی نشان می ­دهد: می­ آییم/ می­رویم/ پلی­ ست میانِ دو اندوه/ زندگی/ و ماه به تماشای مورچگانی نشسته است/ که/ دانه­ دانه/ در مه/ گم می­شوند.

ماهی در دلم می­گیرد/ ماهِ دیگری/ زیر پلک ­هایم تمام می­شود/ تو رفته­ای و من/ ابرِ آسمانی شده­ ام/ که مرگ تو/ از شب تراشیده بود.

هر کتابی سرچشمه ­های زیادی را درون خود دارد؛ بی­شک، مرجعیت یک کتاب با درک همین موضوع شناخته می­شود. برای شناختن سرچشمه ­های اولیه­ ی کتاب، می­ توان مفاهیم و فرم جریان­ یافته در آن را بررسی کرد و دریافت که یک شاعر و یا نویسنده، با چه پیشینه­ ای قادر به سرودن و یا نوشتن آثاری بوده است. آنگاه می­توانیم میزان صداقت یک هنرمند را بسنجیم.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.