تخریب جنگلها و اراضی ملی، بیش از آنکه نتیجه کمبود قانون باشد، ماحصل پشتمیزنشینی، عافیتطلبی و آرامش کاذب برخی مدیران محلی است؛ مدیرانی که مسؤولیت را پذیرفتهاند، اما نه خطر را، نه هزینه را و نه حضور در میدان را.
در سالهای اخیر، آنچه منابع طبیعی و به ویژه جنگلها را تهدید میکند، فقط اره و بولدوزر نیست؛ بلکه تصمیمهای نگرفته، بازدیدهای انجامنشده و ارادههای سست است.
وقتی مدیر به عرصه نمیرود، تخلف زودتر از قانون میرسد. همانطور که «آقایی»، بازرس کل گیلان، در دیدار با مسؤولان منابع طبیعی گیلان گفت: «جنگلها را نمیتوان با کت و شلوار حفاظت کرد.»
بهطور قطع عدم حضور مدیران و به طبع آن کارشناسان در میدان موجب تصمیمات نادرست و بعضا سلیقهای و در نهایت تلخ برای جنگلها خواهد شد. چنین مدیریتی میتواند بستر را برای چپاول و غارت اراضی ملی مهیا کند.
یکی از مهمترین دلایل عدم حضور فعال عدهای از مدیران و کارشناسان که آسیبهای جدی را در مدیریت و حفاظت منابع طبیعی در پی داشته است، تمرکز افراطی برخی کارشناسان جنگل بر تحصیلات عالیه و تحلیلهای نظری است؛ کارشناسانی که به دلیل غرق شدن در مطالعات و گزارشها، کمتر به حضور میدانی و نظارت مستقیم در عرصه میپردازند. این نگاه دانشگاهی و پشت میز، بهجای تقویت حفاظت، به تخریب جنگلها دامن زده و حلقه ارتباط میان قانون، نظارت و عمل را قطع کرده است.
واقعیت تلخ دیگر این است که در بسیاری از مناطق، رانتهای محلی و هستههای فساد سازمانیافته شکل گرفتهاند؛ شبکههایی که از سکوت، انفعال و مماشات تغذیه میکنند. فشار منتفعان، بهویژه زمانی که مدیران به بهانه «بومی بودن» در معرض ملاحظات قومی، محلی یا رفاقتی قرار میگیرند، عملا مدیریت را خلع سلاح میکند. بومی بودن اگر به شجاعت منجر نشود، به توجیه تخلف میانجامد.
افزون بر این، مدیران عافیتطلب و فرار از میدان با رفتارهای خود بهطور سیستماتیک نیروهای دلسوز و فعال را حذف یا به حاشیه میرانند؛ کسانی که حاضرند خطر حضور در عرصه را به جان بخرند، با فشار، جابهجایی، توبیخ یا محدود کردن اختیارات روبهرو میشوند. این شیوه، هم انگیزه نیروهای حفاظتی را کاهش میدهد و هم جای آنها را با مدیران منفعل و پشتمیزنشین پر میکند.
به عبارتی پشتمیزنشینی مدیران نهتنها به عدم حضور موثر در عرصههای جنگلی و مرتعی انجامیده، بلکه نوعی آرامش کاذب مدیریتی ایجاد کرده است؛ آرامشی که در آن، تخریب جریان دارد اما گزارشها «عادی» است. در چنین فضایی، روحیه مبارزه با تخلف جای خود را به «مدیریت بیحاشیه» میدهد؛ مدیریتی که مهمترین دستاوردش، نداشتن دردسر است.
از سوی دیگر، عدم اعتقاد به پیشگیری و اتکا به گزارشات مردمی، منابع طبیعی را به صحنه واکنشهای دیرهنگام تبدیل کرده است که هزینه آن تخریب منابع طبیعی و در نتیجه افزایش تعارض مردمی خواهد شد. وقتی پیشگیری جدی گرفته نشود، تخلف باید کامل شود تا برخورد آغاز گردد؛ آنهم اگر آغاز شود. ضعف در مدیریت نیروها، آموزش ناکافی، نبود انگیزه و فقدان نظارت موثر بر نیروهای حفاظتی، حلقه تکمیلکننده این چرخه معیوب است.
در نهایت باید پذیرفت که حفاظت از جنگل، با امضا و بخشنامه ممکن نیست؛ با حضور میدانی، شجاعت تصمیم، استقلال از فشارها و ایستادگی در برابر رانت ممکن است. مدیری که اهل میدان نباشد، ناخواسته به حاشیه امن متخلفان تبدیل میشود و به دور از فشارهای سیاسی جنگلها را قربانی قدرتطلبی میکند.
امروز بیش از هر زمان دیگر، منابع طبیعی نیازمند مدیرانی میدانی است که هزینه حفاظت را بپذیرند نه آسایش تخریب را. جنگلها با پشت میز حفظ نمیشوند؛ با ایستادن در خط مقدم حفظ میشوند و این امر باید ملاک عمل مدیران باشد چرا که مدیر میدانی انگیزه و رغبت کارشناسان و نیروهای حفاظتی را را دوچندان میکند.