در حافظه جمعی ما، زمستان با سرما تعریف میشود، با بخار نفسها، با آسمان خاکستری، با بارانی که بوی خاک را زنده میسازد. اما وقتی در میانهی زمستان، هوا گرمتر از حد انتظار است و بارشها کمجان و پراکندهاند، چیزی بههم میریزد. انگار فصلها جای خود را گم کردهاند.
این بینظمی آرام، تنها مسالهای هواشناسی نیست، بر روان ما هم اثر میگذارد. گرمای غیرعادی در زمستان، اغلب نتیجهی تغییرات اقلیمی است. همان پدیدهای که در ادبیات علمی گرمایش جهانی نام دارد. افزایش میانگین دمای زمین، الگوهای بارش را تغییر میدهد و چرخههای فصلی را بههم میزند. زمستانهای کوتاهتر، برف کمتر، و نوسانهای شدید دمایی بخشی از این تصویرند.
اما انسان موجودی است که با ریتم طبیعت تنظیم میشود. وقتی ریتم بههم میخورد، روان هم گاهی ناهماهنگ میشود. حس افسردگی در چنین شرایطی میتواند چند منشا داشته باشد. یکی از آنها اختلال عاطفی فصلی است، حالتی که معمولا با کمبود نور خورشید در زمستان مرتبط است.
اما paradox جالب اینجاست حتی وقتی نور بیشتر و هوا گرمتر از انتظار است، باز هم احساس بیقراری یا اندوه ممکن است افزایش یابد. ذهن ما انتظار زمستانی سرد و مشخص دارد و وقتی تجربهی بیرونی با انتظار درونی همخوان نیست، نوعی نارضایتی مبهم شکل میگیرد.
شرایط جوی ناپایدار، آلودگی هوا، مهدود، یا گردوغبارهم تاثیر مستقیم بر خلقوخو دارند. پژوهشها نشان دادهاند؛ که کیفیت پایین هوا میتواند با افزایش علایم افسردگی و کاهش تمرکز همراه باشد. بدن و روان از هم جدا نیستند. مغز هم عضوی از همین بدن است که با اکسیژن و نور و دما کار میکند. در این زمستان نامعمول، مردم نه تنها با تغییرات جوی، بلکه با بیحوصلگی جمعی مواجهاند.
خیابانها پر از کسانی است که به شکلی بیهدف قدم میزنند یا میدوند، نه برای رسیدن به مقصدی مشخص، بلکه برای رهایی از حس رخوت و خمودگی که در دل هر روز طولانی و گرمای غیرمنتظره نفوذ کرده است. این دویدنهای بیهدف، نوعی واکنش ناخودآگاه به بینظمی محیط است. بدن در حرکت است اما ذهن در سکون، گرفتار اضطراب و نارضایتی مبهمی که نمیتوان آن را نامگذاری کرد.
گرمای بیموقع، علاوه بر فشار جسمی، این بیحوصلگی را تشدید میکند. مغز و بدن انتظار سردی و آرامش زمستانی را دارند، اما وقتی دما به شکلی غیرمعمول بالا میرود، احساس ناهماهنگی عمیق ایجاد میشود. هیچ مسیر مشخصی وجود ندارد. حتی تعاملات اجتماعی هم بیرمق و پراکنده است. این ترکیب گرمای نابهنگام و بیهدفی، نوعی رخوت جمعی میآفریند که گاهی با اضطراب یا افسردگی همراه میشود.
از سوی دیگر، گرمای نابهنگام زمستان میتواند نشانهای ملموس از بحرانهای بزرگتر باشد. آگاهی از تغییر اقلیم، خشکسالیها، و آیندهای نامطمئن، اضطرابی خزنده میسازد. این همان اضطراب اقلیم است نگرانی عمیق دربارهی آیندهی زمین و کیفیت زندگی. اما این تصویر تیره، پایان ماجرا نیست.
انسان انعطافپذیر است. همانگونه که طبیعت در مقیاس بزرگ خود را بازتنظیم میکند، ما هم میتوانیم راههایی برای تنظیم دوباره بیابیم. ساختن ریتمهای شخصی پیادهروی منظم، قرار گرفتن در نور طبیعی صبحگاهی، کاهش مصرف اخبار اضطرابآور، حس کنترل را برمیگردانند. حتی حرکت فیزیکی بیهدف، اگر با آگاهی همراه شود، میتواند به نوعی تخلیه انرژی و آرامش روانی تبدیل شود.
فصلها شاید نامنظم شوند، اما ظرفیت انسان برای معنا ساختن و ساختن نظمهای کوچک شخصی، همچنان پابرجاست. حتی در زمستانی که شبیه زمستان نیست، میتوان آتشی کوچک از فهم و امید روشن نگه داشت.