کابوس در غبار سیمان
بادها به بلندای سبز و کهن دیلمان که میرسند، ترانهخوان اندوه میشوند و آدمیان سر در گریبانِ غریبانه خویش راوی دردی عمیق میشوند که در زمین و زمان و جانشان ریشه دوانده است. آنها دهان که باز میکنند از انفجارهای دهشتناکی سخن میگویند که ردشان بر پیکر کوهها، تپهها و خانههاشان هویداست.
آنان انگشتان لرزان خویش را بر ترک دیوارها میکشند و با هر غریو مهیب به کارخانهای میاندیشند که آب و سنگ را میبلعد و کیسههای سیمان را روانه بازار میسازد. وقتی غول نیستی در مراتع مُرده تنوره میکشد، مردمکهای لرزان در کاسههای…