رقص، زبانی برای سوگ؛

و مادرش زنی بود سخت جگر‌آور

0 ۲۳

در عهد شباب «تاریخ بیهقی» را در کتب درسی می‌خواندیم و گمان می‌بردیم بردار کردن حسنکِ وزیر و نحوه سوگواری مادرش که «زنی بود سخت جگرآور»، افسانه‌ای است از اعماق تاریخ. اما کسی نیست که در این ایام، قدرت یک زن را بر نعش عزیز چاک‌چاک شده‌اش ندیده باشد.

 

حتی اگر بر سر مزار هم نرفته باشد، فضای مجازی بازتاب آن سبکی از عزادارای است که ریشه در پهنای فرهنگ ایران دارد. این‌روزها یا نوای چَمَر است، یا کَرَنای و کَرَب. و نغمه‌ی گداخته تارهای نواخته بر مزارهایی که بند بند وجود هر شنونده‌ای را به لرزه درمی‌آورد.

 

این‌روزها فضای مجازی بازتابان سبکی از عزادارای است که ریشه در پهنای فرهنگ ایران دارد. این‌روزها یا نوای چَمَر است، یا کَرَنای و کَرَب. و نغمه‌ی گداخته تارهای نواخته بر مزارهایی که بند بند وجود هر شنونده‌ای را به لرزه درمی‌آورد

 

«سووشون» این مادران دیگر گیس‌های بریده از برای خداحافظی نیست، نمایانگر بدنی است که ذره ذره‌اش، زبانی برای اعتراض شده است. این‌روزها، هر شمع که به یاد سیاوشی که در آتش شده روشن می‌شود، نور امید را در هر وجودی شعله‌ور می‌کند.

 

اگر کینه شخصی «بوسهل زوزنی»، حسنک وزیر را پای چوبه‌ی دار برد و «بیهقی» از دلایل آن نوشت، سوگِ جمعی حسنک‌های بردار شده نه فقط در کتب‌ تاریخ که در حافظه تاریخی یک ایران باقی خواهد ماند. افترایی همچون؛ قِرمطی شدن حسنک وزیر، کشتاری که صاحب مسلکان «معتزله» و «اشاعره» که برای دیدگاه فلسفی قدیم و حادث بودن قرآن به‌راه انداختند و مرتضی مطهری «دوره محنت» می‌خواندش و.. در تاریخ این سرزمین کم نبوده است.

 

و «فصلی خواهم نبشت در ابتدای این حالِ بَردار کردن این مرد و آن روز و آن شب تدبیر بردار کردن حسنک در پیش گرفتند و دو مرد پِیک‌ راست کردند با جامه پیکان که‌ از بغداد آمده‌اند و نامه خلیفه آورده که حسنک قرمطی را بر دار باید کرد و به سنگ بباید کشت.»

 

شرح قصه را کم و بیش می‌دانیم که چگونه در سیاهی شب خیابان‌های مملو از جمعیت خلوت شد و روز بعد در سیاهی هر تماسی دفن‌های شبانه و غریبانه آغاز شد و حالا که اعداد و ارقام رسمی، ولو بسیار کمتر از فاجعه‌ی هولناکی که رخ داده منتشر شده است، دولت محترم! به خانواده‌های داغدار اجازه داده، آخرین مراسم سوگواری فرزندان خود را در چهلمین روز برپا کنند.

 

این‌بار نه سیاه‌جامگان که «سفیدجامگان» حجله عزا برپا کرده‌اند به شیوه‌ای جدید که جهانیان را هم متحیر کرده است؛ «سووشون» برای سیاوشانی که در آتش رفته و پاک و بی‌جان از آتش برآمدند. داغداران برایشان «دَف» می‌زنند

 

و این‌بار نه سیاه‌جامگان که «سفیدجامگان» حجله عزا برپا کرده‌اند به شیوه‌ای جدید که جهانیان را هم متحیر کرده است؛ «سووشون» برای سیاوشانی که در آتش رفته و پاک و بی‌جان از آتش برآمدند. داغداران برایشان «دَف» می‌زنند و اگر زبانشان را برای لعن و نفرین بریده‌اند، تمام بدن زبانی شده بر این ننگ. و کبوترانی که آزاد شده و بر مزار بیگناهان به آسمان عروج می‌کنند.

 

آن‌روزها در تاریخ بیهقی می‌خواندیم که «بوسهل زوزنی» مردی بود «محتشم، فاضل و ادیب. اما شرارت در طبع او مُوَکّد و هیچ دلسوزی نداشت و همیشه چشم نهاده بودی تا پادشاهی جبّار، بر چاکری خشم گرفتی و آن چاکر را لَت‌ زدی و فروگرفتی‌، این مرد از کرانه بِجستی‌ و فرصتی جُستی و تَضریب‌ کردی و اَلَمی بزرگ بدین چاکر رسانیدی.» اما با همه این تفاسیر، «بوسهل زوزنی»، «در جنب‌ امیر حسنک، یک قطره آب بود.»

 

 

آن‌روزها شخصیت پرکینه و سَخیف «بوسهل» را در ذهن مجسم می‌کردیم و همچون بیهقی بر «زوزنی» خرده می‌گرفتیم «که زده و افتاده را توان زد… بوسهل زوزنی را با حسنک چه افتاده است که چنین مبالغت‌ها در خون او گرفته است؟» و ما نیز بوسهل را همچون عامه‌ی مردم لعن می‌فرستادیم که «خواجه بوسهل آب خویش ببرد.»

 

و اکنون نه در قعر تاریخ که به عینه دیدیم که مُشتی رند را دستور دادند بر نعش جوانان تیر زدی و استخفاف همی‌کردی. «و حسنک را به پای چوبه دار آوردند … و همه خلق به درد می‌گریستند»

 

چهل شبانه‌روز است که یک درد جمعی از اعماق وجودمان تنوره می‌کشد، وجودمان گمان می‌کند که هنوز زنده است و مبهوت مانده‌ایم که شمع وجود سیاوشان به خاک افتاده خاموش شده یا این «وجود» ماست که نیست شده است

 

و هر کس می‌گفت: «شرم ندارید، مرد را که می‌بکشید [به دو] بدار برید؟» و خواست که شوری بزرگ به پای شود، سواران سوی عامه تاختند و آن شور بنشاندند… و حسنک را سوی دار بردند و به جایگاه رسانیدند و جلّادش‌ استوار ببست، و رَسَن‌ها فرود آورد. و آواز دادند که سنگ دهید. هیچ کس دست به سنگ نمی‌کرد، و همه زارزار می‌گریستند، پس مشتی رند را سیم دادند که سنگ زنند… .»

 

 

 

چنان دِنائَتی که برایمان پرسش بزرگی شده؛ دینی که پیامبرش را در قرآن مظهر«مکارم اخلاق» معرفی می‌کند، چگونه پیروانش به قعر انسانی سقوط کرده‌اند.

 

آری! چهل شبانه‌روز است که یک درد جمعی از اعماق وجودمان تنوره می‌کشد، وجودمان گمان می‌کند که هنوز زنده است و مبهوت مانده‌ایم که شمع وجود سیاوشان به خاک افتاده خاموش شده یا این «وجود» ماست که نیست شده است. و مادران داغ دیده بر فراز این چاه سرگشتگی، نور امید را برای ما روشن نگه داشته‌اند همچون مادر حسنک که «زنی بود سخت جگرآور …چون بشنید، جزعی‌ نکرد، چنان‌که زنان کنند، بلکه بگریست به درد، چنان‌که حاضران از درد وی خون گریستند؛ پس گفت: بزرگا مردا که این پسرم بود!»

 

و آخرین پند بیهقی در فصل بردار کردن حسنک که؛ «احمق مردا که دل در این جهان بندد / که نعمتی بدهد و زشت بازستاند.»

 

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.