تاملی درباره نسبت ما با موسیقی؛

هنر درست شنیدن

0 ۳

موسیقی از نخستین روزهای تمدن با انسان پیوند داشته است؛ بسیار پیش‌تر از آنکه دانش و نظریه‌ای برای توضیح و دسته‌بندی آن وجود داشته باشد. انسان برای تجربه موسیقی به دانش تخصصی نیاز نداشت؛ حرکت بدن، احساس ریتم و تشخیص تفاوت صداها برای برقراری ارتباط با موسیقی کافی بود. امروزه نیز بسیاری از افراد، بدون آنکه توانایی خواندن یک خط نت را داشته باشند، ملودی‌های معروف را به‌راحتی با سوت اجرا می‌کنند.

 

 در همین گیلان خودمان، زنانی که سال‌ها به کار بیجار مشغول بودند، بدون آنکه چیزی از نت‌خوانی و سلفژ بدانند، آوازهای جمعی محلی را با ریتم و هماهنگی درست اجرا می‌کردند. شاید هرگز نام «سلفژ» را نشنیده بودند، اما ریتم را به‌درستی می‌شناختند و گوششان خطا نمی‌کرد.

 

برای شنیدن و لذت بردن از موسیقی، لازم نیست موسیقیدان باشیم؛ همان‌طور که برای لذت بردن از یک نمایش یا تابلو، لازم نیست خودمان هنرمند باشیم. اما آشنایی بیشتر با موسیقی می‌تواند کیفیت و عمق این تجربه را افزایش دهد.

 

به‌عنوان معلم موسیقی، بارها با افرادی روبه‌رو شده‌ام که گوش شنوا و توانایی خوبی در شنیدن دارند، اما راهی برای افزایش آگاهی و درک خود پیدا نکرده‌اند. سال‌هاست دغدغه‌ام این است که چگونه می‌توان مفاهیم موسیقی را به زبانی ساده به کسانی منتقل کرد که فرصت ساز زدن ندارند.

 

یکی از نمونه‌های مهم و تاثیرگذار برای من، مجموعه تلویزیونی «کنسرت‌های جوانان» لئونارد برنشتاین با ارکستر فیلارمونیک نیویورک بود؛ برنامه‌هایی که از سال ۱۹۵۸ تا ۱۹۷۲ برای مخاطبان جوان ساخته شدند و در آن‌ها درباره ملودی، ریتم، فرم، سازبندی و مفاهیم موسیقی صحبت می‌شد.

 اهمیت کار برنشتاین برای من در این بود که مخاطب را مجبور نمی‌کرد ابتدا موسیقیدان شود؛ حتی موضوعات پیچیده را نیز تلاش می‌کرد به زبانی قابل فهم و تجربه‌پذیر توضیح دهد.

 

با این حال در محتوای آموزشی موسیقی به زبان فارسی، هرقدر جست‌وجو کردم، به نمونه‌ای برنخوردم که مفاهیم کلیدی موسیقی را به زبانی ساده برای مخاطب غیرموسیقیدان توضیح دهد و در عین حال، مسیری آموزشی، مشخص و پیوسته داشته باشد.

 

نمونه‌هایی وجود دارند، اما بیشتر پراکنده و مقطعی‌اند و کمتر برنامه‌ای روشمند و مستمر برای مخاطب عمومی دیده می‌شود. به نظرم، اینجا با یک حلقه مفقوده آموزشی روبه‌رو هستیم؛ موضوعی که کمتر درباره آن صحبت شده و در عوض، بخش زیادی از بحث‌ها درباره موسیقی به گلایه از «افت سلیقه شنیداری جامعه» محدود می‌شود.

 

هدف این نوشته این است که گامی کوچک در جهت پر کردن همین خلا بردارد؛ نه با این ادعا که قرار است پس از خواندن آن موسیقیدان یا موسیقی‌شناس شوید، بلکه با این هدف که بتوانید کمی بیشتر از گذشته درباره آنچه می‌شنوید آگاهی پیدا کنید و با دقت و درک بیشتری به موسیقی گوش دهید. قرار است در ادامه، با مفاهیم و عناصر اصلی موسیقی به زبانی ساده آشنا شویم و یاد بگیریم هنگام شنیدن یک قطعه، به جزئیاتی توجه کنیم که شاید پیش از این از کنارشان عبور می‌کردیم.

 

***

 

شنیدن دقیق‌تر و توجه به جزییات، فقط به افزایش آگاهی ما از موسیقی کمک نمی‌کند؛ می‌تواند لذت ما از شنیدن آن را نیز بیشتر کند. هدف ما در اینجا یادگیری مجموعه‌ای از اصطلاحات تخصصی یا حفظ کردن قواعد موسیقی نیست؛ قرار است مهارت شنیدن موسیقی را در خودمان تقویت کنیم تا بتوانیم آنچه را می‌شنویم بهتر تشخیص دهیم، درک کنیم و در نتیجه، تجربه عمیق‌تر و لذت‌بخش‌تری از موسیقی داشته باشیم.

 

موسیقی فرصتی برای تجربه، کشف و بیان است. کافی است یاد بگیریم دقیق‌تر گوش کنیم و به چیزهایی توجه کنیم که هنگام شنیدن موسیقی معمولا از کنارشان عبور می‌کنیم. یکی از نخستین چیزهایی که می‌توان در موسیقی تجربه کرد، ضرب و ریتم است.

 

موسیقی فرصتی برای تجربه، کشف و بیان است. کافی است یاد بگیریم دقیق‌تر گوش کنیم و به چیزهایی توجه کنیم که هنگام شنیدن موسیقی معمولاً از کنارشان عبور می‌کنیم

 

ریتم

حتی بدون دانستن هیچ اصطلاح موسیقایی، بدن ما معمولا به ریتم واکنش نشان می‌دهد؛ با دست زدن، تکان دادن پا، حرکت سر یا حتی راه رفتن با موسیقی. تصور کنید در یک مهمانی خانوادگی یا یک عروسی هستید و موسیقی پخش می‌شود. ناگهان متوجه می‌شوید دستتان همراه موسیقی شروع به زدن می‌کند.

 

آیا برای این کار لازم است بدانید قطعه در میزان نمای چهارچهارم است، شش‌هشتم است یا میزان دیگری دارد؟ خیر. کافی است به بدن خود اعتماد کنید. ریتم در موسیقی پیش از آنکه چیزی برای تحلیل کردن باشد، چیزی برای تجربه کردن است. کافی است خودتان را به موسیقی و جریان آن بسپارید؛ آن‌وقت ریتم ممکن است در دست‌های شما، در حرکت سرتان یا در پای شما ظاهر شود.

 

حالا کمی دقیق‌تر گوش کنید. وقتی همراه یک آهنگ دست می‌زنید، سعی کنید متوجه شوید کدام ضرب‌ها از بقیه قوی‌تر هستند. این تاکیدها کمک می‌کنند الگوی ریتم را بهتر بشنویم. در موسیقی به این تاکید اَکسِنت می‌گویند؛ یعنی برجسته‌تر شدن یک ضرب نسبت به ضرب‌های دیگر. در بسیاری از قطعات، نخستین ضرب هر چرخه تأکید بیشتری دارد و همین تأکید به ما کمک می‌کند جای ضرب‌ها را پیدا کنیم.

 

در مرحله بعد، سعی کنید تشخیص دهید با یک الگوی دوضربی طرف. هستید یا سه‌ضربی .

در الگوی دوضربی، ضرب‌ها معمولا به شکل «یک، دو، یک، دو» احساس می‌شوند؛ در الگوی سه‌ضربی می‌توانید آن‌ها را به صورت «یک، دو، سه، یک، دو، سه» دنبال کنید. برای شروع لازم نیست این الگوها را از روی نت یا فرمول موسیقایی تشخیص دهید؛ کافی است با موسیقی دست بزنید و ببینید بدن شما چگونه ضرب‌ها را دنبال می‌کند.

 

برای تجربه یک الگوی سه‌ضربی می‌توانید به «والس شماره ۲» شوستاکوویچ گوش کنید و همراه آن ضرب بگیرید. بعد سراغ قطعه‌ای با الگوی دوضربی بروید؛ برای مثال «مرغ سحر» می‌تواند نمونه‌ای آشنا برای این تمرین باشد. چندبار هر قطعه را گوش کنید و هر بار تلاش کنید ضرب‌های آن را با دست، پا یا حرکت بدن دنبال کنید.

 

ممکن است در ابتدا تشخیص این تفاوت‌ها برایتان ساده نباشد. اشکالی ندارد. مانند بسیاری از مهارت‌های شنیداری، این توانایی با تمرین شکل می‌گیرد. بهتر است برای شروع سراغ موسیقی‌هایی بروید که از قبل می‌شناسید و چند بار آن‌ها را با دقت گوش کنید و همراهشان ضرب بگیرید.

 

اما مهم‌ترین نکته این است که برای پیدا کردن ریتم، نباید بیش از حد فکر کنید. ریتم جایی است که بدن خودش را در موسیقی نشان می‌دهد. بدن را رها کنید، به موسیقی گوش دهید و اجازه دهید ضرب و ریتم، پیش از آنکه در ذهن شما تعریف شوند، در بدن شما اتفاق بیفتند.

حالا که کمی با ریتم آشنا شدید، وقت آن است که سراغ یکی از مهم‌ترین عناصر موسیقی برویم.

ملودی

ملودی چیست؟ شاید تعریف کردن آن به یک جمله ساده، کمی ناقص به نظر برسد؛ مثل اینکه بخواهیم انسان را فقط با گفتن «موجودی با یک سر و دو گوش» تعریف کنیم. اما برای شروع می‌توانیم بگوییم ملودی همان چیزی است که می‌توانیم از یک آهنگ با سوت یا زمزمه به یاد بیاوریم. همان چیزی است که وقتی اسم آهنگ را فراموش کرده‌ایم، می‌توانیم برای دیگری بخوانیم تا او بفهمد درباره کدام آهنگ صحبت می‌کنیم.

 

اما ملودی فقط چند نت پشت سر هم نیست که خوش‌صدا باشند و بالا و پایین بروند. ملودی تا حد زیادی شناسنامه یک اثر است. بخش مهمی از هویت یک آهنگ به ملودی آن گره خورده است؛ به همین دلیل است که معمولاً نمی‌توانیم ملودی یک اثر را برداریم و بدون تغییر در اثری دیگر قرار دهیم و همچنان انتظار داشته باشیم هویت اثر حفظ شود.

 

برای درک بهتر ملودی، کافی است با سوت آن را بزنید و به فراز و فرود صداها توجه کنید. ببینید ملودی چگونه بالا می‌رود، چگونه پایین می‌آید، کجا مکث می‌کند و چگونه دوباره به یک نقطه بازمی‌گردد. مهم‌تر از همه، سعی کنید تشخیص دهید کدام صدا برای گوش شما حالت مرکزی و پایدار دارد و صداهای دیگر چگونه نسبت به آن حرکت می‌کنند. اینجا کم‌کم می‌توانید متوجه شوید که ملودی چگونه حول یک نت مرکزی شکل می‌گیرد؛ نتی که در زبان موسیقی به آن نت پایه یا نت اصلی می‌گوییم.

 

آیا ملودی همیشه ثابت می‌ماند؟ در آهنگ‌های پاپ، ملودی اصلی بارها تکرار می‌شود و در بخش‌های مختلف آهنگ، همان چیزی را می‌شنویم که پیش‌تر معرفی شده است. اما در سبک‌های دیگر، مانند موسیقی کلاسیک، جاز و راک، ملودی می‌تواند تغییر کند، گسترش پیدا کند و شکل‌های تازه‌ای به خود بگیرد. آهنگساز یا نوازنده ممکن است هسته اصلی یک ملودی را معرفی کند و سپس با تغییر، تکرار، جابه‌جایی یا گسترش آن، ایده اولیه را در طول قطعه دنبال کند.

 

موسیقی فقط از یک خط ملودیک و یک الگوی ریتمیک تشکیل نشده است؛ صداهای مختلف می‌توانند هم‌زمان در کنار یکدیگر قرار بگیرند و رابطه‌ای میان آن‌ها شکل بگیرد

 

برای تجربه این موضوع، «مارش ترکی» اثر موتسارت نمونه خوبی است. به ملودی اصلی توجه کنید و ببینید موتسارت چگونه آن را در طول قطعه تغییر می‌دهد، گسترش می‌دهد و در موقعیت‌های مختلف به کار می‌گیرد. بعد می‌توانید همین تمرین را با سبک‌های دیگر انجام دهید و ببینید یک ایده ملودیک چگونه می‌تواند در طول یک اثر تغییر کند، بدون آنکه هویت اصلی خود را کاملا از دست بدهد.

 

در اینجا لازم است میان ملودی و بداهه‌نوازی نیز تفاوتی قایل شویم. گاهی می‌شنویم که نوازنده در بخشی از یک قطعه، برای مدتی طولانی به اجرای نت‌ها و جمله‌های مختلف می‌پردازد و در لحظه آن‌ها را خلق می‌کند.

 

در اینجا ممکن است با بداهه‌نوازی روبه‌رو باشیم؛ چیزی که در میان نوازندگان گاهی به آن «سولو» نیز گفته می‌شود. در سبک‌های مختلف، سازهای متفاوتی می‌توانند نقش اصلی را در این بخش برعهده بگیرند؛ برای مثال در موسیقی جاز سازهای بادی، در بسیاری از آثار کلاسیک ویولن، و در موسیقی راک گیتار الکتریک.

 

در موسیقی پاپ نیز معمولا خواننده حامل اصلی ملودی است و ملودی آواز بارها در طول قطعه تکرار می‌شود. اما در همه این نمونه‌ها، باید میان «ملودی اصلی» و آنچه در جریان بداهه‌نوازی اتفاق می‌افتد تفاوت بگذاریم. ممکن است یک نوازنده در جریان سولو، از عناصر ملودی اصلی استفاده کند، به آن اشاره کند یا آن را تغییر دهد، اما چیزی که می‌شنویم الزاما همان ملودی اصلی قطعه نیست.

 

حالا که کمی با ریتم و ملودی آشنا شدیم، می‌توانیم یک قدم جلوتر برویم. موسیقی فقط از یک خط ملودیک و یک الگوی ریتمیک تشکیل نشده است؛ صداهای مختلف می‌توانند هم‌زمان در کنار یکدیگر قرار بگیرند و رابطه‌ای میان آن‌ها شکل بگیرد. اینجا است که با یکی دیگر از عناصر مهم موسیقی، یعنی هارمونی، روبه‌رو می‌شویم.

«هارمونی» واژه یونانی

به معنای به‌هم‌پیوستن و هماهنگ شدن اجزای مختلف با یکدیگر است. در معنای عمومی، هارمونی یعنی قرار گرفتن عناصر مختلف در کنار هم به شکلی که میان آن‌ها تناسب و هماهنگی ایجاد شود.

 

در موسیقی نیز وقتی از هارمونی صحبت می‌کنیم، در ساده‌ترین بیان می‌توانیم آن را نوعی هماهنگی میان صداها با هدف ایجاد زیبایی و شکل دادن به فضای موسیقی بدانیم. صداها در کنار یکدیگر قرار می‌گیرند و رابطه‌ای میان آن‌ها شکل می‌گیرد؛ رابطه‌ای که می‌تواند به ملودی عمق، رنگ، تنش، آرامش یا حال‌وهوای متفاوتی بدهد.

 

هیچ‌وقت مخاطبی که در یک کنسرت نشسته نمی‌گوید: «به‌به، چه هارمونی!» معمولا گوش مخاطب بیشتر متوجه ملودی و در مواردی ریتم می‌شود. اما شنونده‌ای که مهارت شنیداری خود را تقویت کرده است، می‌تواند کم‌کم این لایه‌ها را از یکدیگر جدا کند؛ ملودی را دنبال کند، ریتم را بشنود و بعد متوجه شود چه صداهایی در پس‌زمینه قرار گرفته‌اند و چه رابطه‌ای میان آن‌ها وجود دارد. اینجا است که می‌توان هارمونی را کشف کرد.

 

هارمونی می‌تواند فضای یک ملودی را تغییر دهد می‌تواند بسیار تاثیرگذار باشد و برعکس، یک ملودی بسیار خوب، اگر با صداها و ترکیب نامناسبی همراه شود، ممکن است معمولی یا حتی نامتناسب به نظر برسد. اینجا بخشی از هنر آهنگساز یا تنظیم‌کننده در انتخاب نتها و رابطه میان آن‌ها شکل می‌گیرد.

 

برای درک ساده‌تر این موضوع، نقاشی را تصور کنید. فرض کنید در تابلویی با فضایی از جنگل و درختان زیبای افرا، ناگهان یک دایره صورتی و یک مثلث زرشکی فسفری قرار گرفته باشد. فارغ از سلیقه شخصی ، ممکن است احساس کنیم این عناصر با فضای کلی تابلو هماهنگ نیستند و تعادل بصری را به هم زده‌اند. در موسیقی نیز می‌توان با انتخاب صداهایی که با یکدیگر رابطه مناسبی ندارند، چنین اثری ایجاد کرد.

 

برای اینکه بتوانید مدتی فقط به هارمونی گوش کنید و کمتر درگیر ملودی و ریتم شوید، بهتر است سراغ موسیقی‌هایی بروید که در آن‌ها ملودی و ریتم به شکل معمول و واضح در مرکز توجه نیستند. موسیقی امبینت می‌تواند برای این تمرین انتخاب مناسبی باشد. در برخی آثار این سبک، صداها به‌جای آنکه یک ملودی مشخص یا ریتمی پررنگ بسازند، فضایی کشیده، مبهم و معلق ایجاد می‌کنند.

 

از نمونه‌های شناخته‌شده می‌توان به آثار برایان اینو آهنگساز مهم سبک امبینت  اشاره کرد. چند بار یکی از قطعات او مثلا قطعه “ساختن باغ‌هایی از سکوت در دره وهم‌آلود” را گوش کنید و این بار تلاش کنید به‌جای دنبال کردن یک ملودی مشخص به صداهایی توجه کنید که در کنار یکدیگر قرار گرفته‌اند و فضایی کلی ساخته‌اند. ببینید اگر یکی از این صداها تغییر کند، چه اتفاقی برای فضای موسیقی می‌افتد.

 

شاید شنیدن آگاهانه قرار نباشد موسیقی را برای ما پیچیده‌تر کند؛ برعکس، قرار است گوش ما را بازتر کند تا بتوانیم همان موسیقی همیشگی را عمیق‌تر، دقیق‌تر و لذت‌بخش‌تر تجربه کنیم

 

حتی می‌توانید یک قدم جلوتر بروید. تصور کنید همین موسیقی را به یک آهنگساز بدهید و از او بخواهید بدون تغییر دادن فضای هارمونیک آن، ملودی یا ریتم تازه‌ای روی آن بسازد. ممکن است همان فضای هارمونیک، با ملودی و ریتمی کاملا متفاوت، شخصیت تازه‌ای پیدا کند. همین تصور ساده می‌تواند کمک کند بفهمیم هارمونی چگونه در کنار ملودی و ریتم، بخشی از شخصیت و فضای یک اثر موسیقایی را شکل می‌دهد.

 

بله، برای پایان بهتر است هم جمع‌بندی باشد، هم لحنش شخصی بماند، ولی تبدیل به معرفی رزومه نشود. «ریشه‌موزیسین‌ها» را هم احتمالا منظورت «دیگر موسیقیدان‌ها» یا «موسیقیدان‌های جوان» بوده؛ من آن بخش را طبیعی‌تر کرده‌ام.

 

تا اینجا در این نوشته با سه عنصر اصلی موسیقی، یعنی ریتم، ملودی و هارمونی، آشنا شدیم. البته آشنایی با این سه عنصر به این معنا نیست که حالا همه‌چیز را درباره موسیقی می‌دانیم. عوامل و عناصر بسیار دیگری نیز وجود دارند که شناخت آن‌ها می‌تواند به درک بهتر موسیقی کمک کند؛ اما تا جایی که در حوصله این نوشته بود، تلاش کردم مهم‌ترین نکات را به زبانی ساده و قابل فهم توضیح دهم.

 

 

من به‌عنوان یک موسیقیدان و مدرس موسیقی مستقل در سال‌های گذشته با برگزاری کارگاه‌های مختلف برای علاقه‌مندان و موسیقیدانان تلاش کرده‌ام راه‌هایی برای افزایش آگاهی و درک بهتر موسیقی و شیوه شنیدن آن پیدا کنم. این نوشته نیز ادامه همان دغدغه است؛ اینکه بتوانیم بدون نیاز به تبدیل شدن به موسیقیدان یا موسیقی‌شناس، شنونده دقیق‌تری باشیم.

 

امیدوارم بعد از خواندن این نوشته، وقتی دوباره سراغ موسیقی‌هایی که دوستشان دارید می‌روید، کمی متفاوت‌تر گوش کنید؛ به ریتمی که بدن شما را همراه می‌کند، به ملودی‌ای که در ذهن شما باقی می‌ماند و به صداهایی که در کنار یکدیگر فضای موسیقی را می‌سازند. شاید همین توجه ساده باعث شود چیزهایی را بشنوید که پیش از این از کنارشان عبور می‌کردید و در نتیجه، لذت بیشتری از موسیقی ببرید.

 

در نهایت، شاید شنیدن آگاهانه قرار نباشد موسیقی را برای ما پیچیده‌تر کند؛ برعکس، قرار است گوش ما را بازتر کند تا بتوانیم همان موسیقی همیشگی را عمیق‌تر، دقیق‌تر و لذت‌بخش‌تر تجربه کنیم.

 

* موسیقیدان، مدرس موسیقی

 

منابع و پیشنهاد برای مطالعه بیشتر:

Leonard Bernstein – Young People’s Concerts

Dmitri Shostakovich – Waltz No. 2

Wolfgang Amadeus Mozart – Rondo Alla Turca (Turkish March)

  • Brian Eno – Making Gardens Out of Silence in the Uncanny Valley
  • Music appreciation for beginners
  • How to listen to music actively
  • Active listening in music
  • Rhythm, melody and harmony explained
  • Elements of music
  • Music listening skills
  • Brian Eno – Ambient Music
  • Music and conscious listening

 

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.