رشت، نگین فراموششده شمال، در حال مرگی تدریجی و خاموش است؛ مرگی که حاصل نگاهی سودجویانه به منابع طبیعی و اجرای پروژههایی برای نابودی آن است. این فرآیند نه ناشی از بیبرنامگی یا ناآگاهی، بلکه نتیجه برنامهریزی از پیش طراحیشدهای است که مسؤولان شهر خود بانی آن بودهاند.
شهر باران اکنون در حال خفهشدن است: خفه در دود خودروها، خفه در زبالههای انباشته در مسیر رودخانهها و خفه در ساختمانهای بلندی که مانند قارچهای سمی، بیهیچ برنامه و منطقی از هر سو سر برمیآورند و فضای شهر را مسموم کردهاند.
اما آیا این ساختمانهای سر به فلک کشیده، نشانهای از پیشرفت شهری هستند یا نماد بیبرنامگی و بیتوجهی به نیازهای اصیل شهری؟ این در حالی است که گاه مسؤولان از الگوهای توسعه در سنگاپور با باغهای عمودیاش، از هلند و مدیریت تالابهایش، یا از ونکوور و هماهنگی آسمانخراشها با محیط زیست سخن میگویند. اما آیا این اندیشهها به رشت راه یافته است؟
آیا مسؤولان اندیشیدهاند که چگونه میتوان از مواهب طبیعی خدادادی رشت بهرهای عمومی برد، نه سودی شخصی؟ هر رودخانه، هر زمین کشاورزی و هر درخت در این شهر میتواند عاملی برای رشد، پیشرفت و جذب گردشگر باشد؛ ولی دریغ که گردش مالی پروژهها بر فرهنگ و هویت شهر اولویت یافته است.
البته این روند را نمیتوان تنها حاصل بیمسؤولیتی فردی برخی مسؤولان دانست؛ بلکه انحرافی سیستماتیک و خطایی سازمانیافته است که هر یک از ما شهروندان نیز در آن نقش داریم. ما اجازه دادهایم شهری با زیستبوم منحصربهفرد، به کالایی مصرفپذیر تبدیل شود.
امروز از پروژهای سخن میگوییم که فراتر از یک سازه یا طرح معماری است؛ رویکردی ناپایدار در مدیریت شهری که خود میتواند به تنهایی آسیبهای بیشماری برای “شهر باران”، این زمرد سبز شمال، به همراه آورد. پروژهای افسانهای به نام «جامجم» که این روزها به کابوسی برای شهر بدل شده است.
این طرح در منطقهای اجرا میشود که طبیعت دستنخورده و درختان سرسبزش تاکنون حفظ شدهاند و اکنون همان طبیعت بکر، در معرض تهدیدی جدی قرار گرفته. این در حالی است که رشت امروز با بحرانهای پیچیده تری دستوپنجه نرم میکند: از ترافیک آزاردهنده و ساختوسازهای بیضابطه که هیچ احترامی به چشماندازهای طبیعی شهر نمیگذارند، تا نابودی تدریجی فضاهای سبز و دست نخورده، با سر چرخاندن در گوشه و کنار این شهر، هزاران نشانه از بیتوجهی و مدیریت ناکارآمد به چشم میخورد که هر کدام نشانهای از ناآگاهی می باشد. حال باید پرسید: آیا درآمدزایی، اشتغالزایی یا رونق اقتصادی دلیل این وضعیت است؟ در مقابل تمام این مسائل، چه آیندهای برای شهروندان این شهر رقم خواهد خورد؟
چرا در مواجهه با بحرانهای شهری، توجه لازم به نوسازی بافتهای فرسوده نمیشود؟ این در حالی است که باززندهسازی این بافتها میتواند همزمان رویکردهای اجتماعی و کالبدی مناسب را ایجاد کند و راهکارهای مؤثری برای معضل حملونقل ارائه دهد. بسیاری از این فضاها که قابلیت بالایی در جذب گردشگر دارند، اکنون به مکانهایی فراموششده و گوشههای مرده شهر تبدیل شدهاند.
چرا به جای اجرای پروژههای جدید و غالبا نامتناسب، بودجهها صرف احیای همین ظرفیتهای ازدسترفته نمیشوند؟ چنین سرمایهگذاریهایی میتوانند نه تنها صنعت گردشگری، بلکه رونق اقتصادی و حیات فرهنگی شهر را نیز احیا کنند. آیا طرح بازسازی شهرداری رشت، نمونه موفقی از چنین نگاهی نیست که توانسته به درآمدزایی برای شهر بینجامد؟
با این وجود مردم شهر ما مخالف پیشرفت و توسعه نیستند، اما نگرانی عمیقتری این است که چرا باید بهای پیشرفت، از دست دادن منابع طبیعی و هویت اصلی شهر باشد؟ چرا شهر باید به پوستهای خالی از بتن و انبوهی از ترافیک تبدیل شود؟ به جای نابودی منابع طبیعی و ساخت بناهایی که شهر را به سوی ویرانی میبرند، چرا ویژگیها و محیطهای اصلی که قابلیت بالایی برای پیشرفت دارند، رها شدهاند؟ این پرسشها خواسته عمومی را نشان میدهد توسعهای که هویت شهر و مواهب طبیعی آن را فدای ساختوسازهای نسنجیده نکند.
حال بهتر است از خود و وجدان انسانی و شهروندیمان بپرسیم: آیا وقت آن نرسیده که دستگاههای مسؤول، نهادهای کارشناسی، رسانهها و مردم، خواستار توقف یا بازاندیشی صریح در چنین طرحهایی شوند؟ باید به خاطر بسپاریم که حفظ و نگهداری شهر برای نسلهای آینده، تعهدی همگانی است. اگر امروز در برابر برنامهریزیهای شتابزده و غیرکارشناسی سکوت کنیم، در واقع به ویرانی تدریجی خانهی مشترکمان رضایت دادهایم.