کلاس اول بودنِ من بر میگردد به چهلوهفت سال پیش. تصویری که از خودم در خاطرم مانده یک تن کوچک است با گردنی باریک که سری بزرگ با موهای کوتاه چتری رویش کار گذاشته بودند.
روز… ادامه مطلب ...
بهار آن سال، بهار سختی بود. آقاجان میخندید و میگفت: «گیدا باهار». بزرگترها نمیگذاشتند من و آتیه بفهمیم اما ما میدانستیم اوضاع ناجور است، چون بچهها خیلی زود دربارهی آن چیزی که… ادامه مطلب ...
اولین بار، وقتی آقاجان مرد، کودکی من تمام شد. دومین بار وقتی عمو صادق رفت. خبر را پوپک رساند. با همان لحن آرام، متین و حتی طنزآمیز، وقتی من به هوش و سلامت بریرانیها اشاره کردم. طنز… ادامه مطلب ...