خاطره خوش از روز اول مدرسه؛

مهرِ اول

0 ۸

کلاس اول بودنِ من بر می‌گردد به چهل‌وهفت سال پیش. تصویری که از خودم در خاطرم مانده یک تن کوچک است با گردنی باریک که سری بزرگ با موهای کوتاه چتری رویش کار گذاشته بودند.

 

روز اول مدرسه را یادم نیست. اولین تصویرم از مدرسه دو تا تصویر است. یکیش مال وقتی است که صبح‌ها با بابا می‌رفتم مدرسه. بابا من را می‌رساند و بعد خودش از آن طرف می‌رفت سرِ کار. مدرسه‌ام دبستان شید بود در محله‌ باغ صبای تهران.

 

آن آدم‌ها حالا کجا هستند؟ هم‌کلاسی‌ها، آموزگاران، مدیر و ناظم و بابای مدرسه؟ آدم‌های توی خیابان؟ خیلی‌هاشان لابد دیگر توی این دنیا نیستند. مثلا آن آقای بلندبالای پیری که به بابا گفت؛ «بچه را دنبال خودت نکش» حتما دیگر زنده نیست.

 

بابا آن‌وقت‌ها جوان بود و برای در آوردن یک لقمه نان عجله داشت. یک دستش ظرف ناهارش بود و با دست دیگرش، دست من را گرفته بود. من هم یک دستم کیف قهوه‌ای بزرگ‌تر از قدوقواره‌ام بود و دست دیگرم توی دست بابا. بابا قدم‌هاش بلند بود و من کوچک و سبک مثل بادبادکی کج و کوله و بی‌اختیار پی بابا کشیده می‌شدم.

 

تصویر اول، تصویر پیرمرد بلندبالا است یا که به چشم کودک من چنین آمده بود. انگار کت و شلوار کرم پوشیده بود. و انگار خندیده بود و پدرانه به بابای عجول جوانم گفته بود که این بچه با این کیف و قدوقواره‌اش چه‌طور باید هم‌پای تو بیاید؟

مهر ماه پنجاه‌وهشت بود و احتمالا بابا حواسش به خیابان بود به تاریخ به نوشته‌های روی دیوار به روزنامه‌ها و به سرزمینی که داشت پوست می‌انداخت و ماها هم توی این هیر و ویر بزرگ می‌شدیم.

 

تصویر دیگرم از اولین معلم کلاس اولم است. به نام کوچک صدایش می‌کردیم: «فریده‌جون». او جوان بود و موهای کوتاه پرپشتی داشت که فرق کج باز می‌کرد و بخشیش را می‌داد پشت گوش‌هاش و وقتی می‌خندید ردیف دندان‌های سفیدش با فاصله‌ میان دو دندان جلویش که شبیه مکثی در نتی پیوسته بود، پیدا می‌شد.

 

سر کلاس وقتی ما سرگرم رونویسی از سرمشق روی تخته بودیم، او در سکوت روزنامه می‌خواند. هنوز سواد خواندن نداشتم اما لوگوی روزنامه را می‌شناختم و برایم آشنا بود. توی خانه هم گفته بودم و دعوام کرده بودند که دیگر جایی حرفش را نزنم.

 

سر کلاس گل‌سرسبد بودم. ریزه بودم و چپ دست و سر میز اول می‌نشستم. در نزدیک‌ترین فاصله به فریده‌جون که همه‌ نیکویی و زیبایی و دانایی‌ عالم را در خودش داشت. تحت تاثیر آن مهر و زیبایی و دانش، من هم خوش‌خط بودم و منظم. زود یاد می‌گرفتم و با همان چند کلمه که بلد بودم جمله‌های قشنگ می‌ساختم.

جای یک صفحه، سه صفحه رونویسی می‌کردم و پیش‌پیش درس‌ها را توی خانه یاد می‌گرفتم. توجه خانم معلم را می‌خواستم و از محبتش سیر نمی‌شدم. جایزه هم می‌گرفتم. یک بسته ماژیک دوازده رنگ که آن‌قدر حیفم آمد ازش استفاده کنم که خشک شد، کتاب سه‌بعدی زیبای‌خفته که وقتی کتاب را باز می‌کردی زیبا همان‌طوری افقی بر تختی با سقف بلوری که البته بلورش از زرورق بود از صفحه‌ی کتاب می‌زد بیرون و شگفت‌انگیزترین چیزی بود که توی عمرم دیده بودم. و  کتاب «پولینا چشم‌وچراغ کوهپایه».

 

فریده‌جون دریچه‌ای بود به جهانی قشنگ که ساکنینش قصه‌های زیاد بلد بودند، خیالات بلند داشتند و از همه مهم‌تر صاحب کلمات بودند و من شبیه یک وارث قدرشناس می‌خواستم مالک تمام آن گنج باشم. مالک انار و باران و درخت و زاغ.

 

کارنامه‌ ثلث اولمان را داده بودند و شاگرد اول اگرچه توی کلاس ما یکی نبود اما من در خیالم اول‌ترین اول‌ها بودم. صبح روز بعد از گرفتن کارنامه در حالی که توی قلبم پروانه‌های رنگی بال‌بال می‌زدند، رفتم سر کلاس. هوا سرد بود و من با کاپشن پفی قرمزم به سختی در فاصله‌ میان میز و نیمکت جا می‌شدم.

 

از فشار تنگی جا بود یا بوی بخاری یا کلافگی از سروصدای بچه‌ها در دقایقی که بدون معلم مانده بودیم که تهوع گرفته بودم. قلبم تند می‌زد و سرم سنگین بود. دوست داشتم سرم را بگذارم روی میز و بخوابم. ناگهان همه‌ آن شوقم را برای دیدن هرروزه‌ فریده‌جون از دست داده بودم. یادم نیست چه قدر در آن احوالات بودم که در باز شد و خانم ناظم با خانمی ناشناس و دختری هم‌سن‌وسال خودمان وارد شد. برپا شدیم و خانم ناظم گفت که «فریده‌جون» دیگر نمی‌آید و به جایش خانم نمی‌دانم چی‌چی‌نژاد از این به بعد معلم ما هستند.

 

خانم معلم جدید هم موهای کوتاه لَخت پرپشت داشت‌ و تا رسید دخترش را نشاند سر میز اول جای من تا باقی سال را وقت نوشتن با دست چپم درگیر شانه و آرنج دخترش باشم.

وقتی هم از روی تخته مشق می‌کردیم، به جای روزنامه خواندن مدام دستش را می‌کرد توی موهاش و می‌گفت بچه‌ها موهام قشنگه؟ و من خیلی حواسم بود که دهانم این وقت‌ها بسته باشد.

 

از آن به بعد با این‌که قدم‌های بابا کندتر شده بود اما انگار من هم سنگین‌تر شده بودم و بیش‌تر توی راه کش می‌آمدم.

 

از روزی که فریده‌جون بی‌خبر از پیش ما رفت، من تقریبا هر روز در دفتر مدرسه بابت مشق ننوشتن و بی‌نظمی بازخواست می‌شدم. دیگر جایزه هم نگرفتم. یک بار هم که بی‌تا دختر خانم‌ چی‌چی‌نژاد نقاشی‌ام را نشان مادرش داد که ببین چه خوب کشیده، خانم معلم گفت: «چه فایده مشقاشو که نمی‌نویسه…»

نمی‌دانم تقصیر چه کسی بود که باعث شد فریده‌جون دیگر معلم ما نباشد. نمی‌دانم فریده‌جون کجا رفت و حالا کجاست. هر چه بود خاطره‌ خوش من از مدرسه فقط همان سه‌ماه بود و بعد از آن همه بی‌حاصلی و بی‌خبری بود.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.