از شالیزار تا ویلا؛ جایی که زمین حرف آخر را می‌زند؛

آخرین کِشت

0 ۱۶

گیلان درسال‌های اخیر با پدیده‌ای مواجه شده که می‌توان آن را هم‌زمان «فرسایش ظرفیت تولید کشاورزی» و «استحاله کارکردی اراضی زراعی» نامید؛ روندی که در آن زمین از یک نهاده تولیدی و سرمایه بین‌نسلی به دارایی قابل‌مبادله در بازار املاک و ابژه‌ای برای سوداگری کاربری تبدیل شده است.

 

فشار فزاینده هزینه‌های تولید، کاهش حاشیه سود فعالیت‌های کشاورزی، ناکارآمدی ساز وکارهای حمایتی و جذابیت بالای سرمایه‌گذاری غیرتولیدی در اراضی خوش‌اقلیم شمال کشور، زمینه‌ای فراهم کرده که در آن بخشی از کشاورزان بومی ناگزیر به فروش زمین‌های موروثی خود شده‌اند.

 

پیامد این فرایند، صرفا کاهش سطح زیرکشت یا تغییر سیمای کالبدی روستاها نیست؛ بلکه با اختلال در تداوم نظام معیشتی روستایی، تضعیف زنجیره تامین محصولات استراتژیک، تشدید وابستگی غذایی که با زوال تدریجی هویت تولیدمحور منطقه همراه است.

از این منظر، مساله گیلان دیگر صرفا یک چالش محلی در حوزه زمین و مسکن نیست، بلکه به مساله‌ای ساختاری درپیوند میان سیاست‌گذاری کشاورزی، آمایش سرزمین، عدالت فضایی و امنیت غذایی ملی تبدیل شده است.

 

در جاده‌های پیچ‌درپیچ روستاهای ییلاقی گیلان در بالا‌دست؛ هنوز مه از شانه کوه‌ها کنار نرفته است. عطر خاک نم‌خورده، باغ چای و فندق و مرکبات و در پایین دست؛ شالیزارهای سبز و صیفی‌جات همه با هم در یک قاب نشسته‌اند؛ قابی که سال‌هاست نامش را «بهشت شمال» گذاشته‌اند

 

آنچه درحال رخ دادن است، فقط معامله چند قطعه زمین نیست؛ فرسایش تدریجی یک شیوه زیست، تضعیف تولید بومی و تهدید یکی از پایه‌های امنیت غذایی ایران است. این گزارش روایتی داستانی است از گیلان که در طی این سالها با بوجودآمدن پدیده‌هایی از جمله؛ توسعه‌نامتوازن، تمرکز بیش از اندازه جمعیت در کلان‌شهرها، خشکسالی، آلودگی‌هوا و … به نوعی به پیامد‌های اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی در گیلان منجر شده است.

 

نانِ نان‌آورانِ دیروز

در جاده‌های پیچ‌درپیچ روستاهای ییلاقی گیلان در بالا‌دست که بالا می‌روی؛ هنوز مه از شانه کوه‌ها کنار نرفته است. عطرخاک نم‌خورده، باغ چای و فندق و مرکبات در پایین‌دست؛ شالیزارهای سبز و صیفی‌جات همه با هم در یک قاب نشسته‌اند؛ قابی که سال‌هاست نامش را «بهشت شمال» گذاشته‌اند.

 

در این سرزمین، زمین فقط یک قطعه خاک نیست؛ سند زندگی است، یادگار نسل‌ها و حاصل رنجی که با آب‌بندان، شخم، نشاکاری و روزهای بلند کار در شالیزار به دست آمده است. در گیلان، کشاورزی دیگر برای بسیاری از بومی‌ها صرفه گذشته را ندارد.

 

افزایش هزینه نهاده‌ها، نبود حمایت موثر، خشکسالی، آلودگی، فشار معیشت و سود کم، تولید را به کاری فرساینده بدل کرده است. در همین حال، زمین‌های کشاورزی که روزگاری پشتوانه خانواده‌ها بودند، هر روز بیشتر به کالایی برای خرید و فروش تبدیل می‌شوند؛ کالایی که ارزشش نه بر پایه حاصلخیزی، بلکه بر اساس چشم‌انداز ویلا، کافه، رستوران و اقامتگاه سنجیده می‌شود.

 

زمینی که میراثِ نسل‌ها بوده و نانِ نان‌آورانِ دیروز در خاک آن نشو و نمو می‌یافت، امروز به کالایی مصرفی تبدیل شده است.

زمین؛ نام دیگر درماندگی

“صفرعلی”پیرمرد 80 ساله‌ای که اسمش با زمین و بیجار و برنج گره خورده است.  نامی که شاید دیگر حتی رویِ سنگِ قبرش هم ننویسند؛ سال‌هاست که با همین قطعه زمینِ چندین و چند هکتاری، زندگی کرده. وَجَب به وَجَب زمین را با دستان پینه بسته‌اش، آب داده، شخم زده تا برنج کاشت شود.

 

پیرمرد، عصایش را به گِلِ کنارِ جاده خاکی روستا می‌زند و آهی می‌کشد که انگار از اعماقِ تاریخِ گیلان برمی‌خیزد. می‌گوید: «همه زندگیِ ما همین بود. پدرم، پدرِ پدرم… از این زمین نان خوردیم. اشکِ چشمِ زنِ بیمارم، خرجِ عروسیِ پسرم، جهیزیه دخترم. این‌ها همه از همین خاک درمی‌آمد.» «ولی این روزها، دیگر نمی‌دهد. نه پولِ کود هست، نه پولِ سَم. درآمدمان به زور خرجِ خورد و خوراکمان را می‌دهد.»

 

در این سرزمین، زمین فقط یک قطعه خاک نیست؛ سند زندگی است، یادگار نسل‌ها و حاصل رنجی که با آب‌بندان، شخم، نشاکاری و روزهای بلند کار در شالیزار به دست آمده است

 

«زنِ برادرم وقتی مریض شد، دکتر گفت: باید سریع عمل شود. پولش را از کجا می‌آورد؟ همین زمین اجدادی را فروخت. یک تکه کوچک را. به آقایی که از اصفهان آمده بود. انگار که طلا می‌خرید. دو سال بعد زمین زراعی را به گردشگری تغییر کاربری داد.

چندین کلبه چوبی سوییسی پیش‌ساخته آورد و رستوران و کافه راه انداخت. چند تا از جوانان روستا برایش کار می‌کنند. خودش هم برای تعطیلات به همراه خانواده میاد اینجا ! ما – هم؟! خدا روزی‌مان را جایِ دیگری می‌دهد.»

 

او با افسوسی فروخورده می‌گوید: «هر کی که پول داره، میاد اینجا ! می‌خَره ! می‌تَراشه ! می‌سازه ! می‌ره !» آهی می‌کشد و به گیلکی می‌گوید: « اَمن بَمانستیم و خاکی که دیگه اَمی شین نیه.»

“صفرعلی” که اهالی روستا عمو صفر صدایش می‌کنند، زیر لب شعری از شیون را می‌خواند:

« دُوُزد اُونه که گیلان فُوروختَن‌دَره، کارگرِ مُردیَه سوختَن‌دَره، دُوُزد اُونه که کارخانه‌دارِ بُویوسته، قانونی خو اَسبَ سَوارَ بُوسته، دُوُزد اُونِه که خانه دَره ده جِگا، دریاکنار، دیهات مین، شهرِجا»

 

وقتی چاره نباشه، خاک هم زیر قیمت می‌ره.

در خانه‌ای روستایی با سقف شیروانی کهنه، راضیه زن ۴۳ ساله‌ای که هم همسرش کشاورز است، و هم خودش در فصل نشا و برداشت کار می‌کند. چادر به کمر بسته در کنار سماور ایستاده و می‌گوید: «ما زن‌های روستا همیشه بار زمین رو کشیدیم. از صبح تا شب تو شالیزار بودیم. اما حالا بچه‌هامون می‌گن این کار نون نداره. راست هم می‌گن. با این هزینه‌ها، با این قیمت‌های کود و آب و کارگر، کشاورزی برای خیلی‌ها دیگر صرف نمی‌کنه.» «خیلی‌ها مجبور شدن زمین‌های زراعی را مناسبه بدهند تا فقط برنج خوراک‌شان را بگیرند.»

 

او از روی ایوان به بیرون که چشم‌اندازش شالیزارهای روستاست نگاه می‌کند و ادامه می‌دهد: «دخترم می‌گه مامان، چرا باید تو گِل باشی و آخرش هم زمین فروخته بشه؟ من چی دارم بگم؟ بگم این خاک، خاکِ پدرمه، مادرمه؟ نسل جدید حرفِ نان می‌زنه.» « با واردات برنج هندی و پاکستانی، برنج مرغوب گیلان روی دست کشاورزان ماند و فروشگاه‌های زنجیره‌ای نبض بازار را در دست گرفتند. با آن‌همه زحمت دیگه برنجکاری صرفی نداره.»

راضیه با اضطراب از آینده در عین حال از این می‌گوید که فروختن زمین همیشه انتخاب از روی طمع نیست؛ گاهی انتخاب از روی اضطرار است. «وقتی بیمار می‌شی، وقتی جهیزیه دخترت مونده، وقتی پسرِ بیکار داری، وقتی بانک بهت رحم نمی‌کنه، زمین می‌شه آخرین و تنها دارایی. آدم دلش نمی‌خواد بفروشه. ولی وقتی چاره نباشه، خاک هم زیر قیمت می‌ره.» این جمله، خلاصه تلخ وضعیت بسیاری از خانواده‌های روستایی گیلان است: جایی که زمین، آخرین پشتوانه و هم‌زمان آخرین قربانی است.

قهوه‌خانه روستا؛ ساعت 6 غروب

با نزدیک شدنِ خورشید به افق، نورِ نارنجیِ رنگش، کوچه پس‌کوچه‌هایِ روستا را در بر گرفته و عطرِ چایِ دم‌کشیده از قهوه‌خانه «مَش‌قاسم» به مشام اهالی روستا می‌رسد. اینجا، پاتوقِ همیشگیِ پیر و جوانِ روستا در غروب است؛ جایی که درِ آن حتی در سردترین زمستان‌های گیلان هم به رویِ اهالی باز است. قهوه‌خانه مش‌قاسم، نه فقط یک مکان، که نبضِ زندگیِ اجتماعیِ روستاست؛ جایی که خاطراتِ تلخ و شیرین، و دغدغه‌هایِ حال و آینده روستا در هم تنیده می‌شود.

 

در گیلان، کشاورزی دیگر برای بسیاری از بومی‌ها صرفه گذشته را ندارد. افزایش هزینه نهاده‌ها، نبود حمایت موثر، خشکسالی، آلودگی، فشار معیشت و سود کم، تولید را به کاری فرساینده بدل کرده است.

 

پیرمردها، که اغلبِ چروک‌هایِ صورتشان داستانی از سال‌ها کار در شالیزار و باغ چای و مرکبات دارد، رویِ نیمکت‌هایِ چوبیِ کهنه قهوه‌خانه نشسته‌ و نظاره‌گر‌‌اند. با صدایی آهسته از خاطراتِ روزگارِ قدیم از «حسن بالا، رمضانعلی، علی یاور، ناصرکدخدا ، ممد جَعفر، کاس‌خاتون ، نازخاتون و… » که حالا دیگر نیستند.

از قیمتِ پیش‌کاول، اوراغ، خالیک، زیبیل و… (ابزار و آلات کشاورزی) از سالِ قحطی و خشکسالی حرف می‌زنند. چایِشان که در استکان‌هایِ کمر باریک سرو می‌شود، کم‌رنگ اما داغ است و شاید تنها چیزی باشد که در این عصرِ سرد، روحشان را گرم نگه می‌دارد.

 

در کنارِ آن‌ها، جوان‌ترها یا همان «جوانِ بیکارِ» گیلان، سرشان به گوشی‌هایِ موبایلشان گرم است، اما گوشِ شنوایشان را به حرف‌هایِ بزرگان سپرده‌اند. گاهی «حسین» با حرارتِ جوانی، از مشکلاتِ امروز می‌گوید؛ فرهاد از قیمتِ بالایِ نهاده‌هایِ کشاورزی و نبودِ حمایت از کشاورزان حرف می‌زند؛ و حجت از آرزویِ شغلی که شاید هیچ‌وقت پیدا نشود.

 

صدایِ خنده‌هایِ گاه و بی‌گاهشان یا جنجالِ خفیفی که سرِ یک مساله ورزشی یا سیاسی درمی‌گیرد، با نوایِ دورِ رودخانه‌ای که از کنارِ روستا می‌گذرد و صدایِ گاه و بی‌گاهِ یک «کُوره غوغو» (نوعی پرنده) در هم می‌آمیزد.

کاسعلی، مردی پنجاه ‌و چند ساله و خسته از کارهای فصلی کشاورزی با موتورسیکلت قدیمی‌اش که این روزها در پیک موتوری شهر کار می‌کند، از راه می‌رسد. به جمع نشسته در قهوه‌خانه سلام می‌گوید و خطاب به صفرعلی می‌گوید: «عموصفر، شنیدی؟ زمینِ بالادست رو هم فروختن. می‌گن خریدارش از تهرانه. یه ویلا می‌خواد با نمای سنگ و شیشه بسازه. میگن قیمت ویلا از طلا هم بالاتر رفته.»

 

صفرعلی لبخند تلخی می‌زند و می‌گوید: «قیمتش بالا کشیده، اما برکتش رفته. این زمین‌ها نون ما بود، حالا شده سرمایه برای غریبه‌ها.»

کاسعلی با صدایی پایین‌تر ادامه داد: «راستش منم گیر کرده‌ام. پسرم بیکار مونده، دخترم دانشگاه می‌ره، خرج زندگی کمرمونو شکسته. دیروز دهیار گفت: اگر بخوام، مشتری سراغ داره. گفت: من برات می‌فروشم، تو هم نگران نباش» صفرعلی زیر لب می‌گوید: «دهیار باید نگهبان زمین باشه، نه دلالش! همین بلای روستا شده.» «دونیا تا اَمی سَر بامو، وَگَردَست»

 

کاسعلی با صدای بلند گفت: «ما نه می‌خوایم شهر بریم، نه می‌خوایم از این خاک دل بکنیم. ولی کشاورزی، بدون حمایت، بدون قانون، بدون ماشین‌آلات و …. با این خرج و مخارج دیگه صرفه اقتصادی نداره.»

 

یوسف، جوانی ۲۸ ساله که قبلا در شهرک صنعتی رشت کار می‌کرده و حالا به روستا برگشته، می‌گوید: «من واقعا دوست داشتم کشاورزی کنم. اما زمین کم شده، درآمدش هم معلوم نیست. جدیدا همه یاد گرفتن بیجاراشون رو میسوزونن تا بتونن راحت کاربری مسکونی بگیرن.» «هر سال یه عده می‌آن و پیشنهاد وسوسه‌کننده می‌دن. می‌گن زمینت رو بفروش، پولش رو بذار یه جا، زندگی‌ات راحت می‌شه. ولی بعدش چی؟ بعدش رو کسی نمی‌گه.»

او با خنده‌ای تلخ اضافه می‌کند: «آخرش می‌فهمی پولی که از فروش زمین میاد، مثل بارون تند تابستونه؛ یک‌باره میاد و یک‌باره هم می‌ره.» «قراره طرح هادی روستا را بازنگری کنند، خدا کنه بتونیم در روستا یک خونه نُقلی بسازیم.» حسین می‌گوید: «الان نون تو بوم‌گردی هست، می‌بینی تهرانی‌ها همه اومدن بوم‌گردی زدن.» فرهاد در پاسخ می‌گوید: «بزار حالا جاده اصلی روستا آسفالت بشه، تا مسافر بتونه بیاد.»

 

تحولات اخیر در مناطق روستایی استان به‌ویژه در بخش کشاورزی، زنگ خطری جدی را در باب «بحران هویت سرزمینی» و «امنیت غذایی» به صدا درآورده است. بررسی‌ها و روایت‌های میدانی از کشاورزان بومی حاکی از آن است که زمین در این استان، از جایگاه «سند زندگی و میراث تولیدی» به «کالای سرمایه‌گذاری و مصرفی» تبدیل شده است

 

شالیکاری؛ از کار تا هم‌خوانی

از دور عطر بَجِ تازه به مشام می‌رسد. صدای زنانی شنیده می‌شود که در فصل نِشا، دوشادوش پدر، برادر و همسر، تا زانو در گِل فرو می‌روند و به‌صورت جمعی و هماهنگ، آوازهای گیلکی سر می‌دهند. این آواها در پس‌زمینه‌ای از صداهای طبیعت از هم‌خوانی قورباغه‌ها و وزش باد در مزارع گرفته تا آواز پرندگان و صدای آب طنین می‌اندازد و نوعی همنشینی میان انسان و طبیعت را رقم می‌زد؛ همنشینی‌ای که به کار شالیکاری، جلوه‌ای فرهنگی و آیینی می‌بخشد.

 

شالیکاری ذاتا فعالیتی هماهنگ و تکرارشونده است؛ از شخم‌زدن تا نشا و وجین و برداشت برنج، همه‌چیز بر پایه نظمی مستمر و ریتمی یکنواخت پیش می‌رود. همین تکرارِ منظم در طول روز، زمینه شکل‌گیری نوعی موسیقی کار را فراهم می‌کند که از دل پیوندهای فرهنگی و زیست‌محیطی این خطه برمی‌آید.

این موسیقی، افزون بر کارکرد هنری، حامل ارزش‌هایی همچون؛ همیاری، پیوندهای خانوادگی و احترام به طبیعت است. از این منظر، موسیقی نه صرفا در مقام یک اجرا، بلکه به‌عنوان بخشی از فرایند زیست و کار در همان لحظه خلق و اجرا می‌شود و با محیط پیرامون خود در تعامل قرار می‌گیرد و طبیعت گیلان نیز در این هم‌نوازی، حضوری فعال و معنادار دارد.

مردان و زنان گیلانی دوشادوش هم زندگی می‌ساختند

تحولات اخیر در مناطق روستایی گیلان، به‌ویژه در بخش کشاورزی، زنگ خطری جدی را در باب «بحران هویت سرزمینی» و «امنیت غذایی» به صدا درآورده است. بررسی‌ها و روایت‌های میدانی از کشاورزان بومی حاکی از آن است که زمین در این استان، از جایگاه «سند زندگی و میراث تولیدی» به «کالای سرمایه‌گذاری و مصرفی» تبدیل شده است.

 

عواملی چون عدم صرفه اقتصادی تولیدات کشاورزی سنتی، فشار تورم و هزینه‌های تولید، و همچنین مهاجرت‌ها و سرمایه‌گذاری با هدف تغییر کاربری اراضی برای توسعه ویلاسازی و اقامتگاه‌ها و پروژه‌های گردشگری، موجی از فروش اجباری و اختیاری زمین را در میان کشاورزان محلی به راه انداخته است.

 

چه کسی پاسخگویِ این چرخه معیوب است؟ آیا مسوولانِ استانی، برایِ حفظِ شالیزارها و باغ‌هایِ مرکبات و چای و فندق، برنامه‌ای عملیاتی دارند؟

یا قرار است گیلان، آرام‌آرام، به یک «ویلاباغِ بزرگِ استخردار» تبدیل شود، آن‌هم برای گریز از کلان‌شهرهای دودگرفته‌ی مملو از جمعیت به بهشت برین شمال مهاجرت می‌کنند تا چند صباحی در سال از آن ازدحام جمعیت رهایی یابند.

 

اما این سکونت غیردایم چگونه کشاورزان و کشاورزی گیلان را در خاطرات زمین‌هایِ از دست رفته، غرق می‌کند؟! آینده گیلان، در همین تصمیماتِ امروز است. آیا این سرزمین، هویتِ تولیدیِ خود را حفظ خواهد کرد و از پس آن امنیت غذایی کشور تامین خواهد شد یا صرفا این خطه به موزه‌ای تبدیل خواهد شد که تنها بناهایِ یادبودش، ویلاهایِ لوکس بر فرازِ خاکِ حاصلخیزی است که زمانی، مردان و زنان گیلانی دوشادوش هم زندگی می‌ساختند.

 

 

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.