در این متن فعل گذشته به کار نمیبرم زیرا زندگی کپورچالی در عکسهایش ادامه دارد.
«کپورچالی» نماد شور زندگی است، کسی که دنیای اطرافش را مثل منظرهیاب دوربین نگاه میکند و همه جا را عکس میبیند. تالش و جنگلنشینان به نام او و لنز دوربین او گره خوردهاند. حتی نوشتن از کپورچالی نیز شورانگیز است مانند عکسهایش، برخوردش و رفتارش که عشق و مهربانی را به پاکی باز میتاباند همچون آینه دوربین.
کپورچالی با مردم کوهپایه و جنگل و ییلاق زیسته،گریه کرده و خندیده و تمام این گریهها و خندهها را با دوربین ثبت کرده است. او بخشی از سرزمینش را جاودانه ساخته مثل «داگر» که نور را ضبط کرد و مانع گریز آن شد. «اوژن آتژه» عکاس فرانسوی میگفت: «من صاحب پاریس قدیم هستم»؛ چون از تمام کوچه پسکوچههای پاریسی عکس میگرفت که در مرحله گذار و تبدیلشدن به شهری مدرن بود. کپورچالی نیز میتواند بگوید: «من صاحب تالش بکر و زیبا هستم».
تالش و جنگلنشینان به لطف کپورچالی برای همیشه در عکسهای او دستنخورده میمانند. درختانی که قطع شدند، روستائیانی که لباس تالشی را کنار گذاشته و شهری شدند و آیینهایی که رو به فراموشی گذاشتند، در عکسهای کپورچالی جاودانهاند. او به گردن تکتک درختان، آدمها و آیینها حق دارد؛ به گردن تالش، گیلان، ایران و جهان. عکسهایش پژواک جهانبینی او نسبت به دنیای پیرامونش هستند. عکسهایی که در عین زیبایی گاه دلها را به درد میآورد.
حتی آنجا که محرومیتها را به تصویر میکشد، عکسهایش به تمامی سرشار از زندگی است. کپورچالی لذت بصریای که از دنیای پیرامونش برده را با ما به اشتراک میگذارد، لذتی که تمامشدنی نیست و تا ابد با دیدن آثار او از این همه رنگ و زیبایی و زندگی که در چهرهها و خانهها جاری است میشود، بهره برد.
تالش و جنگلنشینان به لطف کپورچالی برای همیشه در عکسهای او دستنخورده میمانند. درختانی که قطع شدند، روستائیانی که لباس تالشی را کنار گذاشته و شهری شدند و آیینهایی که رو به فراموشی گذاشتند، در عکسهای کپورچالی جاودانهاند
«نصرالله کسرائیان» که آثار او و کپورچالی از نظر مردمشناسی شباهتهای زیادی دارند، در مصاحبهای میگوید: «وقتی چیز تازهای میبینم میگویم کاش دیگران هم بودند کاش دیگران هم میدیدند کاش میتوانستم به دیگران هم نشان دهم. آیا این کار انسانیتر نیست؟ شاید اگر چیزهایی را که دیدهام به تو هم نشان بدهم تو هم خوشحال شوی آیا این بهتر نیست که آدمها ببینند که دیگران جهان را چگونه میبینند؟»
و ما با مشاهده عکسهای کپورچالی میبینیم او جهان را چگونه دیده است، دنیا از منظر چشم او چگونه بوده و چه چشماندازهایی برایش جذابتر بودهاند و چه نکاتی از زندگی چشمش را بیشتر گرفته است؟
یک بار از او پرسیدم سرچشمه این همه شور زندگی در عکسهایت از چیست؟ گفت: «هم سوژه هم خودم. سوژههایم شعور سیاسی مرا بالا بردند، مرا متحول کردند. فکر میکردم عارف هستم اما دنیای پیرامون، مرا دگرگون کرد. رابطه متقابل من با مردم تالش باعث پدید آمدن این عکسها شده، اتفاق این جا رخ داد که وظیفه انسانی خود دانستم تا چیزهایی را که میبینم ثبت کنم و به دیگران انتقال دهم.»
کپورچالی جدا از خانوادهاش نیست او برای ثبت این عکسها نه فقط جوانی و انرژی خود بلکه از خانواده خود نیز هزینه کرده است. اگرهمسر همراه او افسر زیبا نبود و پابهپای کپورچالی کوه و دره را نمیپیمود، بیشک این همه آثار زیبا هم نبود به عبارتی کپورچالی این کپورچالی نمیشد به قول خودش: «اگر همسر من نبود اینها همه میسر نمیشد. ما عکاسها همیشه نگران ابزارمان هستیم چون بسیار ظریف و گرانقیمت هستند.»
افسانه میگوید: «یک بار به جنگل رفته بودیم محمد عکاسی میکرد من هم دوربین فیلمبرداری در دستم و کیف دوربین سنگین او هم بر دوشم بود، ناگهان سر خوردم و به پایین پرت شدم. محمد گفت؛ ای وای دوربینهایم! گفتم نترس پایم شکست، دوربینهایت سالم هستند!»
کپورچالی جدا از خانوادهاش نیست او برای ثبت این عکسها نه فقط جوانی و انرژی خود بلکه از خانواده خود نیز هزینه کرده است. اگرهمسر همراه او افسر زیبا نبود و پابهپای کپورچالی کوه و دره را نمیپیمود، بیشک این همه آثار زیبا هم نبود به عبارتی کپورچالی این کپورچالی نمیشد
کپورچالی میگوید: «جنگل با همه زیبایی و رازآلودگی خطرهای زیادی هم دارد گاه در جنگل گم میشدم، گاه برف آنقدر زیاد بود که ماشین از حرکت باز میایستاد به ناچار به نزدیکترین خانواده جنگلنشین که میرسیدم میماندم و شب را به صبح میرساندم تا هوا بهتر شود.
گاهی هم حیوانات وحشی میتوانستند پایانی بر زندگی من باشند. با این همه شاید مهمترین خطر از جانب انسانها باشد تا حیوانات و گمشدن در جنگل. در جریان عکاسی کتک هم زیاد خوردم مثلا بعضی از عشایر دوست نداشتند ازشان عکس بگیرم. یکبار از دور با لنز تله داشتم از چند خانم عشایری عکس میگرفتم، ناگهان حس کردم متوجه شدند، ترسیدم چون سگ داشتند اگر سگ را رها میکردند مرا تکه پاره میکرد. رفتم زیر ماشینم قایم شدم در همین هنگام چند تا خانم از طرف دیگر داد زدند نخواب روی زمین مار دارد.
خطر یکی دو تا نبود. یکی دیگر از جاهایی که کتک خوردم هنگامی بود که عکس معروف خاتون آب را گرفتم، همان خانمی که بچه را به پشت بسته و در سرما و برف زمستان توی نهر آب لباس میشوید. وقتی عکاسی تمام شد و کنار جاده آمدم یکی از بسیجیها کتکم زد. مدتی از این داستان گذشت و عکس جایزه برد و در مجله چاپ شد. مجله را بردم و نشان همان بسیجی دادم و گفتم شما برای این کار مرا کتک زدهای. البته عکاسی همهاش درد سر و خطر نبود اتفاقات شیرینش هم بسیار بود.»
یکی از خاطرات جالب درباره جشن عروسی در ییلاق است. عروس لباس سفید نداشت. افسانهخانم یک پرده توری از پنجره باز میکند آن را چین میدهد و میدوزد و روی سر عروس میگذارد. کپورچالی نیز چوپانی را که نی زدن بلد بود صدا میکند و یک نفر دیگر هم تشت میآورد و جشن آغاز میشود و به آنها میگوید حالا بیاید وسط و برقصید. هم جشن برپا شد هم کپورچالی یکی از عکسهای موفق خویش را گرفت.
کپورچالی: هم سوژه هم خودم سوژههایم شعور سیاسی مرا بالا بردند، مرا متحول کردند. فکر میکردم عارف هستم اما دنیای پیرامون، مرا دگرگون کرد. رابطه متقابل من با مردم تالش باعث پدید آمدن این عکسها شده، اتفاق این جا رخ داد که وظیفه انسانی خود دانستم تا چیزهایی را که میبینم ثبت کنم و به دیگران انتقال دهم
کپورچالی میگوید: «همه بچههای تالش بچههای من هستند. همه دختران جنگل دختران من هستند و دوستشان دارم، زندگی بعضی از آنها را حدود ۳۰ سال از کودکی تا عروسی و مادر شدن دنبال کرده و با عکس ثبت کردهام. دختر بچهای بود که کتابهایش را در کیسه پلاستیکی سیاه میگذاشت چون کیف نداشت از او عکاسی کرده بودم. یک روز رفتم مدرسه دیدم خبری از این دختر کوچولو نیست، سراغش را گرفتم، گفتند مریض است رفتم خانهشان او را بغل کردم آوردم شهر.
خانمم گفت؛ «این کیه آوردی، گفتم تالشه. خانم بچه را به حمام برد و ناهار داد بعد از ظهر او را پیش دکتر سیاسی بردیم. گوش و گلویش عفونت کرده بود. دکتر پس از معاینه و نوشتن دارو و توصیههای لازم به من گفت، این به بعد هر بچهای مریض شد بیاید بگوید از طرف کپورچالی آمدهام، رایگان ویزیت میکنم.»
او میگوید: «از درآمد خودم تا جایی که در توانم بود خرج جنگلنشینان میکردم چون واقعا نیاز داشتند. لباس، کتاب، کیف. یه وقتایی هم مواد غذایی و گوشت میبردم، بعد همان خانوادههای جنگلی به من جا و غذا میدادند. لطف دو طرفه بود. هوای همدیگر را داشتیم. گاهی هم برای کمکهای دوستانی که خودشان نمیتوانستند تا اینجا بیایند، واسطه شدهام.
به نظر من نیرومندترین رسانه عکس است، عکسهایم را به سراسر جهان بردهاند، بعضی از کشورها را توانستم بروم مثل سوئد. دانشگاهی در استکهلم کرسی خود را یک ساعت در اختیار من گذاشت تا من از تجربیات خویش برای آنها سخن بگویم. بعضی جاها نیز امکان مالی نبود و نشد خودم باشم اما عکسهایم نماینده من بودند درآمریکا، ژاپن، چین و خیلی جاهای دیگر جایزه بردهام و از من قدردانی کردهاند. جایزه یونسکو را برای عکس بهار گرفتم .کتاب عکسهایم تا دانشگاه هاروارد رفته است. فراموش نمیکنم.
هنرمند رنج میبرد و دیگران سود آن را میگیرند. در آغاز وقتی با دوربین به جنگل میرفتم سکوت رازآلود جنگل حس دیگری در من برمیانگیخت. آنجا همه چیز در اوج زیبایی و پاکی و خلوص است. آیا در سکوت جنگل در کلبهای تک و تنها ساعتها ماندهاید؟ مجسم کنید تابستان در دل جنگل بارانی آنچنان سرد است که بخاری هیزمی روشن میکنید، پنجره را میگشایید، مه به درون کلبه میآید و نور با مِه سرازیر میشود، در این فضاها ذهن به سمت شعر گرایش پیدا میکند. نگاه آدم عمیقتر میشود.
شاید در این شرایط که قرار میگرفتم برای عکسهایم شعر انتخاب میکردم و سراغ حافظ و سعدی و مولوی میرفتم. اما وقتی با مردم دمخور شدم دگرگونی در اندیشه من رخ داد و تازه فهمیدم که رسالت من چیست، وظیفه من نشاندادن شعر زندگی این مردمان بود.
در گیلان، سختی زندگی مردم زیر لایههای پنهان سرسبزی دیده نمیشود. من میدیدم و تصویر میکردم. من شرایط دشوار زندگی جنگلنشینان را نشان میدادم، بقیهاش به عهده متولیان بود که البته کاری نمیکردند. عکسهای من هویت و اصالت و شناسنامه دارند و دیگر این مناظر و طبیعت و آداب و رسوم را نمیتوانید ببینید.
در بیشترجاهایی که از جنگل بکر عکس گرفتم، الان ساختمان ساختهاند حتی از آیینهایی که عکس گرفتم دیگر خبری نیست. یکی از این موارد خانههایی بودند که روی دیوارشان نقاشیهای سادهای از گل و درخت و گوزن کشیده شده بود. خانههایی که دختر و پسر جوان و دم بخت داشتند با کشیدن این نقاشی ها که از طبیعت الهام گرفته بود این موضوع را به دیگران اعلام میکردند. عکسی که من از این خانهها و مردمش گرفتم، هم در شانگهای چین و هم در آساهی شیمبون ژاپن جایزه برد.»
او میگوید: «ترکیببندی عکسها را از خود طبیعت الهام گرفتم، البته ذهن خودم و کار زیاد نیز موثر واقع شد. گاه بالای درخت میرفتم برای به دست آوردن کادری بهتر، گاهی روی سقف ماشین، گاهی هم یک متر در برف فرو می رفتم.» کپورچالی مجموعه قابل توجه عکسهای آبستره از آب و بافت و رنگ دارد و در آنها فرمهای خاصی را دنبال میکند اما با این همه، کپورچالی را باید با عکسهای جنگل تالش و جنگلنشینان به یاد آورد.
خودش هم میگوید: «با این که از سوژههای گوناگون عکاسی کردهام ولی دوست دارم وقتی مردم نام کپورچالی را میشنوند دو تا از عکسهای من در ذهنشان مجسم شود، یکی دختربچه تالشی که برهاش را بغل کرده و از این عکس تابلو نقاشی و تابلوفرش ساختهاند و عکس دیگر دو خواهر کوچولو هستند که خواهر بزرگتر، کوچکتر را کول کرده و این عکس چندین سال روی جلد دفترچه بیمه چاپ می شد. زندگی این دو خواهر را تا بزرگسالی و ازدواج و بچهدار شدن به تصویر کشیدهام.»
اما همه چیز همیشه آن جور که میخواهیم پیش نمیرود و گاهی اتفاقی، تصادفی یا برخوردی برنامه زندگی ما را به هم میریزد و ما را در مسیری دیگر قرار میدهد که ناچار در بزنگاه خاصی باید شیوه زندگیمان را عوض کنیم و بار مشکلات پیشآمده را به شکلی دیگر و گاهی سختسر به دوش بکشیم. کپورچالی ده سال است که دیگر عکاسی نمیکند. ده سال است که سکته او را خانهنشین کرده و باز هم همسرش در کنار اوست.
کپورچالی: «همه بچههای تالش بچههای من هستند. همه دختران جنگل دختران من هستند و دوستشان دارم، زندگی بعضی از آنها را حدود ۳۰ سال از کودکی تا عروسی و مادر شدن دنبال کرده و با عکس ثبت کردهام
با همه توانمندی کپورچالی و به قول دوستان عکاس تهرانی که لقب هنرمند فرازمینی به او داده بودند، در حد شخصیتش و زحمتهایی که کشیده و خدمتی که به فرهنگ و سرزمین خود کرده، بهرهمندی سزاوار ندیده. در دنیایی که قیمتگذاری آثار بر اساس روابط، برنامههای اقتصادی، نظر مجموعهدارها و نام صاحبان اثر تعیین میشود از عکسهای او سوء استفادههای زیادی شده است.
کپورچالی دنیای تجربه است. او و همسرش فقط تصویربرداری نمیکردند، با تالشها زندگی کردهاند. اکنون که عکاسی نمیکند دوست دارد حکایت عکسهایش را بگوید: «حرف زیاد دارم برای گفتن درست است که عکسها خودشان حرف میزنند اما پشت هر عکسی دنیایی از ناگفتهها است. ناگفتههایی که معنی و ارزش عکسها را کاملتر و گاه دگرگون میکند. در سینه گفتنی زیاد است، شنونده میخواهم. میخواهم از تجربههایم از سرگذشت عکسهایم بگویم. من عکاس نبودم زمانه مرا به این راه کشاند.»
هر مجموعه عکس او داستانی منحصر به فرد و شنیدنی دارد. تنها کاری که میشود انجام داد نشستن پای صحبتهای اوست و درس گرفتن از انسانی عاشق وپاکباخته با سری پر شور … پنجشنبه چهارم تیر۱۴۰۵ بار دیگر سراغ کپورچالی و همسر مهربانش آمدهام و باز هم پرسشهایی از او میپرسم تا کمی از دنیای درون ذهن او را بتوانم ببینم. از او میپرسم زندگی چیست؟ میگوید: «زشت و زیبا در کنار هم، غم و شادی با هم، رنج و سرمستی با هم. غروب تابستان زیباست همچون یک روز برفی سرد. هرچه بیشتر آگاه باشیم رنج را عمیقتر حس میکنیم.
من ساده بودم، در تمام زندگی ساده بودم، تمام تلاشم سالم زندگیکردن بود، حتی نسبت به خطرات جنگل و گمشدن در برف یا افتادن در دام حیوانات وحشی یا سرمازدگی به سادگی برخورد میکردم. اکنون این عکسها را که نگاه میکنم، خدا را شکر میکنم که زنده ماندم و این منظرهها را ثبت کردم. مناظری که بسیاری از آنها دیگر وجود ندارند و اتفاقات و آیینهایی که هرگز هرگز دوباره رخ نخواهند داد.»
یکشنبه هفتم تیر، یعنی سه روز بعد از این دیدار آقای کپورچالی برای همیشه از پیش ما رفت اما نگرش و اندیشههای زیبای او در عکسهایش جاری و جاودانه است.




