در میان عکاسان بومشناس و طبیعتگرای ایران، «محمدکوچکپور کپورچالی» سیمایی نادر است. او علاوه بر مقبولیت و جلوهگری در میان جامعه هنری (هنرمندان، منتقدان و مخاطبان) به دلیل خلق و ثبت آثار عکاسانه منحصر بهفرد، خارج از قاعده بازی جریانها و محافل صاحبرای و بینیاز از حمایتها و تائیدهای نهادهای رسمی، در میان توده مردم نیز چهرهای شناخته شده و محبوب است. اتفاقی که فکر نمیکنم برای هیچ عکاس معاصر او این گونه رخ داده باشد.
محمدکوچکپور از ارتفاعات اِشکورات گرفته تا سیاهکل، انزلی، رشت، فومنات، تالش و حتی خلخال و دامنه سبلان، دلخواه مردم است. موید آن هم این که کم پیش میآید در جمعیتی از شهرها و روستاهای گیلان نامش بیاید و برایش نایستند و به احترامش کلاه از سر نگیرند.
آشنایی و معاشرت من با محمد کوچکپور اما به سال های خیلی دورتر بر میگردد. به اواسط دهه ۷۰ خورشیدی که عکس های سحرانگیزش را در رستورانی در زادگاهش (روستای کپورچال) نمایش میداد. آن روزها به واسطه مجموعه جوایز جهانی که به دست آورده بود شاید پرآوازهترین هنرمند زنده انزلیچی بود و عکس های او از طبیعت گیلان بهترین هدیهای که میشد از بندر به محبوبترین رفقای از دور رسیده یادگاری داد.
از اوایل دهه هشتاد، با تفکیک فضای نمایش آثارش از رستوران، گالری محقر عکس کوچکپور در روستای کپورچال، دیگر یکی از هدفهای اصلی گردشگری منطقه بود. هرگاه مسافری میهمانمان میشد، اگر تالاب و موجشکن ها و گورستان لهستانیها و بلوار دلگشای شهر را نمیدید، حتماً باید ناهار را در کپورچال میخورد و تماشای عکسهای کوچکپور را روی دیوار گالریاش تجربه میکرد.
این آمدوشد از همان وقتها اسباب نزدیکیمان شد و رفاقت و اشتراک زادبوم (انزلی) هم از میانه دهه ۹۰ انگیزهای ایجاد کرد برای ثبت، گردآوری و بهسامان کردن زندگینامهاش در قامت کتابی از مجموعه تاریخ شفاهی هنرمندان گیلان. کاری که از پائیز سال ۱۳۹۷ به پیشنهاد نشر فرهنگ ایلیا آغاز شد و درست یک سال بعد، با عنوان «تصویرگر اندوه» جهت انتشار در اختیار ناشر قرار گرفت.
محمد کوچکپور سه چیز را بیحد دوست میداشت؛ عکاسی، طبیعت و سفر. بیقرار بود و همین میل و شوق تمام ناشدنی به حرکت او را به شکلی ناگسستنی به طبیعت پیوند زد؛ احوالی غریب که ثمرهاش شد آن میراث تصویریِ گرانسنگ. گنجینهای ابدی و بیتکرار برای فرهنگ گیلان و ایران و جهان.
او همواره در سفر بود. البته که هر سفر، سلوک و مرام خودش را دارد. ما با هم، در مسیر گفتوگو برای تدوین کتاب، بسیار در این باره حرف زدیم. درباره چگونگی قدم گذاشتن در مسیرِ بکرِ عکاسانه. حالا که از پس سالها بیماری و خانه نشینی، باز بارش را بسته و رفته، بریدههایی از آن همه گفتوگو در باب آداب سفر، شاید خواندنی باشد.
****
آقای کوچکپور، شما عکاس طبیعتید. عکاسِ همیشه در سفر. این میل به حرکت با دوربین و اشتیاق بیاندازه به سفر عکاسانه از کی و کجا در شما نمود پیدا کرد؟
– اجازه بدهید اول از اینجا شروع کنم که اصلا چهطور شد دوربین خریدم. من 17فرودین 1359 ازدواج کردم. 24 ساله بودم و تا آن موقع هیچ چیز از عکاسی نمیدانستم. اساسا دوربین را هم نمیشناختم. بلافاصله بعد از عروسی یک سفر با همسرم رفتیم مشهد.
صبح یکی از روزهای اقامتمان، از هتل بیرون زدم و خیلی اتفاقی به مغازهای برخورد کردم که دوربین عکاسی میفروخت. با این که اطلاعی از انواع دوربینهای عکاسی و کارکردشان نداشتم، یکیشان از توی ویترین دل من را گرفت. خب! همان طور که گفتم تا حالا عکاسی نکرده بودم اما نمیدانم چه کششی در من ایجاد کرد که آن را خریدم. از همان لحظه هم شروع کردم به عکس گرفتن. اولین جایی هم که مثل یک عکاس از آن عکس گرفتم داخل حرم بود.
درمیان عکاسان بومشناس و طبیعتگرای ایران، «محمدکوچکپور کپورچالی» سیمایی نادر است. او علاوه بر مقبولیت و جلوهگری در میان جامعه هنری به دلیل خلق و ثبت آثار عکاسانه منحصر بهفرد، خارج از قاعده بازی جریانها و محافل صاحبرای و بینیاز از حمایتها و تائیدهای نهادهای رسمی در میان توده مردم نیز چهرهای شناخته شده و محبوب است
در همین ایام اقامت در مشهد، زیارت ما مصادف شد با مراسم تشییع یکی از بزرگان. همین طور از روی کنجکاوی و برای تمرین با دوربین شروع کردم به عکاسی. یک سری از آقایان دوربین را که توی دستم دیدند گفتند که بروم روی سکوی استخر تا دید بهتری داشته باشم. آنها فکر میکردند من خبرنگارم! همانجا یک سری عکس از داخل و اطراف حرم گرفتم.
آن وقتها فیلمها را 24 ساعته ظاهر میکردند. من هم نگاتیوها را در همان مشهد برای ظهور تحویل یک عکاسی دادم. حالا مگر زمان میگذرد؟! 24 ساعت شد 24 ماه! خلاصه فردا صبح رفتم و بعد از کمی انتظار، اولین عکسهایی که گرفته بودم را تحویل گرفتم. نگاهشان که کردم ذوق زده شدم. در نظرم عالی بودند. از خودم میپرسیدم یعنی من اینها را گرفتهام؟ من که آموزش عکاسی ندیدم؟

این عکس ها را هنوز دارید؟
– بله. همه نگاتیوها را دارم. خلاصه آنقدر ذوق داشتم که بعد از بیرون آمدن از مغازه، صاحبش آمد دنبالم و فهمیدم که پولش را ندادهام! وقتی برگشتم به هتل، اول عکسها را به همسرم نشان دادم. ایشان تایید کرد و گفت که خیلی خوب شدهاند. همینها برای من انگیزه شد تا عکاسی را ادامه بدهم. آمدیم کپورچال (محل زندگی و زادگاهم) و از آن به بعد شروع کردم به عکاسی از طبیعت همان اطراف.
و این نظر عکاسهای منطقه را هم جلب کرد. منتها من هنوز اطلاعات فنی از این هنر نداشتم. فقط میدیدم یک خلاقیتی در من هست که روز به روز و کمکم دارد به بلوغ و بالندگی میرسد. بلوغ شاخههای زیاد دارد. هنر یک وجهش است. که به واسطه عکاسی به آن نزدیک شدم. همان هم من را کشاند به طبیعت. به جنگل…
اولین تجربه عکاسیتان در طبیعت بکر جنگلهای گیلان کی اتفاق افتاد؟ چند وقت بعد از اولین تجربه عکاسی؟
– فقط 15 روز بعد از بازگشت از مشهد.
با کی و چه وسیلهای؟ دقیقا کدام محل را برای عکاسی انتخاب کردید؟
– تنها و پیاده. راه افتادم به سمت جنگل ویسادار. آن وقتها ماشینی در کار نبود. توی جاده فقط ماشینهای چوکا بودند که آمد و شد داشتند. خسته شدم. سه چهار بار تلاش کردم و نشد تا انتها بروم و وسط راه برگشتم.
عکس نگرفتید؟
– گرفتم. سفر بدون عکس نبود. خانواده من کلا با عکاسی مخالف بودند. میگفتند چون با دوربین از نامحرم عکس میگیرند گناه است. برای همین بعد از ظهورِ عکسها آنها را به همسرم و بعضی دوستان نشان میدادم تا نظرشان را بدانم.
در این دوران هدف و سوژه عکاسیتان چه بود؟
– عموماً طبیعت.
محمد کوچکپور: میدیدم یک خلاقیتی در من هست که روز به روز و کمکم دارد به بلوغ و بالندگی میرسد. بلوغ شاخههای زیاد دارد. هنر یک وجهش است. که به واسطه عکاسی به آن نزدیک شدم. همان هم من را کشاند به طبیعت. به جنگل
فقط همین؟
– اوایل بله. تنها طبیعت. اما بعد که رفتوآمدم بیشتر شد، در کنار طبیعت، توجهم به آدمهای داخل طبیعت جلب شد. و بعد هم به شکل زندگی و آداب و آیینهاشان. کلا هرچه که حیات انسان جنگلنشین با آن وابسته است در نظرم پررنگ میآمد. پس همه آنها را با دوربین عکاسیام ثبت کردم.
خب! میخواهیم کمی هم ما را با تجربههایتان از سفر عکاسانه شریک کنید. بفرمایید اگر همین حالا باز سرِ پا باشید و تنتان یاری کند و بخواهید برای عکاسی بزنید به جنگل یا اصلا هرجای دور و بکرِ دیگر، چه چیزهایی را با خودتان همراه میبرید. چه چیزهایی هست که داشتنش را برای هر عکاسی ضروری میبینید؟
– دوربین و لنزهایش. همین.
یعنی هیچ چیز دیگری لازم نیست؟ پوتین مناسبی، کولهای، آذوقهای…؟
-خب! اینها که همیشه سر راه منِ عکاس هست. آن چه که مهم است و عکاس باید در اولویت مراقبشان باشد همین تجهیزات عکاسیاش است.
و این که آداب سفرتان چیست؟ بفرمایید شما چه طور خودتان را مهیای سفر میکنید؟
-ببینید! من برای عکاسی در منطقه، همیشه صبح ساعت سه آماده میشدم. راه میافتادم و راس ساعت هفت، «برزِکوه» بودم. یعنی طلوع دریای خزر را از برزکوه میگرفتم. میدانید که برزکوه بلندترین کوه منطقه رضوانشهر است.
فصول سال تغییری در آداب سفر شما ایجاد نمیکرد؟ مثلا زمستانها که منطقه سرد و خطرناکتر است.
– زمستانها وقتی که تنها بودم کمتر میرفتم. و البته دخترها و پسرهای عکاسی که تمایل داشتند از زمستان مناطق صعبالعبور عکاسی کنند را هم همراه نمیبردم، چون خطر داشت و امانت بودند. حتی همسرم را هم در این فصل هیچ وقت همراه نبردم. خودم اما زمانی که تصمیم به سفر داشتم از شبش آماده بودم. گفتم که تجهیزات و وسایلی مثل کفش مخصوص و شلوار و البسه زمستانی که همیشه مهیا بود. صبح زود اصلاح میکردم. حمام میرفتم. بعد مینشستم و با حافظ صحبت میکردم و حرکت…
با حافظ؟ تفال میزدید؟
– بله. هر صبح. هنوز هم این طوریام.
شده روزی به شما بگوید که سرجایت بنشین و سفر نرو؟
-گفته. من اما رفتم! دلم شکسته میشد ازش. اما فحشاش میدادم و راه میافتادم!
آقای کوچکپور! شما را با عکسهایتان از طبیعت گیلان میشناسند. به غیر از این منطقه کجاهای ایران را به شکل حرفهای عکاسی کردید؟
– به شکل جدی از سیستان، کردستان، آذربایجان، چهارمحال بختیاری، اصفهان، ترکمن، گرگان و مازندران عکاسی کردم.
خانواده من کلا با عکاسی مخالف بودند. میگفتند چون با دوربین از نامحرم عکس میگیرند گناه است. برای همین بعد از ظهورِ عکسها آنها را به همسرم و بعضی دوستان نشان میدادم تا نظرشان را بدانم
ما مثلا از مجموعه عکسهای سیستانتان هیچ اثری ندیدهایم. فعلا برنامهای برای انتشارشان ندارید؟
-خب! این مجموعهها تا حالا اصلا جایی منتشر نشدهاند. احتمال دارد پولی به دستم برسد و بتوانم مجموعهای از عکسهای ایرانم را چاپ بکنم.
میدانم که در این سفرها هم برای عکاسی به نقاط جدا افتاده و محروم یا دور از دسترس عام پرداختهاید. انگیزه شما از سفر به این نقاط سخت چه بود؟ مثلا همین سیستان؟
– خب! ایران وسعت زیادی دارد با اقوام مختلف. واقعیت این است که روحم از گیلان خسته شده بود. میخواستم تضاد این منطقه را ببینم و ثبت کنم. میخواستم فقر را در اشکال مختلفش ببینم. برای همین رفتم سیستان. و آن جا خیلی چیزها دیدم….
عکاسیتان در این منطقه چقدر طول کشید؟ هدف از پیش تعیین شدهای داشتید؟یا سوژه و برنامه تدوین شدهای برای عکاسی؟
– سفر من به سیستان ده روزه بود. هیچ برنامهای هم نداشتم و همهچیز فیالبداهه بود. همین طور زدم به اطراف چاه نیمه. جای خطرناکیست. یک باره توی کویر تصویر یک زن را دیدم که از زیریک چادر نصفه و نیمه؛ پستانش را در آورده مثلا دارد به بچهاش شیر میدهد. دیدم پستانش هیچ شیر هم نداشت.
فقر بسیار بود و همانها را با دوربین ثبت کردم. همان جا شعورِ من سیاسی شد. من آدم عارفی بودم. ائمه اطهار را توی مهِ جنگل دیدم. ولی این موضوعاتِ اجتماعی، شعور من را سیاسی کردند. بیچارگی این مردم، فقر مردم فضای ذهنی من را تغییر داد.
یعنی عکاسی طبیعت شما را به طور غریزی به سمت عکاسی اجتماعی برد و همین خردمندترتان کرد؟ یعنی یک جور تغییر مسیر از فضاهای انتزاعی و صرفاً معنوی شما را به سمت ثبت محسوسات بُرد؟
– این مشاهداتی که در سفر اتفاق افتاد ضریب هوشی من را بالا برد. همینها هم باعث ارتباطم با «احمد شاملو»، «عباس کیارستمی»،«محمود دولتآبادی»،«علیرضا استهبد» و … شد.
حالا که نام همسفرهای شهیرتان را بردید بفرمایید خوشسفرترینشان کی بود؟
– احمد شاملو.
چه طور؟ بیشتر بگویید.
– اولین بار با علیرضا اسپهبد رفتیم ملاقات شاملو، یک جایی اطراف کرج. همسرم (افسر) همراهمان بود. آیدا هم حضور داشت. من آلبوم «فریاد جنگل» را به ایشان نشان دادم. شاملو داشت سیگار میکشید. انتهای آلبوم که رسید گفت: «یک چیزی بگم زنت ناراحت نمیشه؟!… توی کله تو مثل کله من پدر سوختگی زیاده!…انزلی یک احمد زیبرم داشت. الان محمدکوچکپور داره…» و بعد رو به همسرم ادامه داد: «چه طور اینو نیگهش میداری؟!».
محمد کوچکپور: ایران وسعت زیادی دارد با اقوام مختلف. واقعیت این است که روحم از گیلان خسته شده بود. میخواستم تضاد این منطقه را ببینم و ثبت کنم. میخواستم فقر را در اشکال مختلفش ببینم. برای همین رفتم سیستان. و آن جا خیلی چیزها دیدم
چه سالی بود؟
– سال 73-74. بعد از آن یک سفر به جنگل داشتیم و شاملو و همراهان یک هفته آن جا ماندند. من اما خیلی نشد همراهیشان بکنم. همانجا به من گفت که به انزلی هم آمده و شعر گلها و جوانهها را توی بلوار انزلی گفته. البته نگفت بلوار! گفت اون پارک کنار دریا… گفت که صبح دیده از توی تنه یک درختی در بلوار، شاخهای جوانه زده و شکوفه کرده. همان منبع الهامش شده و آن شعر را نوشته.
مثل این که چندین بار هم با «عباس کیارستمی» تجربه سفر به جنگل داشتید؟
– بله. آلبوم فریاد جنگلام را همین جا (نمایشگاه عکسِ کپورچال) به «عباس کیارستمی» و «سیفالله صمدیان» که همراهش بود نشان دادم که جرقه آشنایی ما شد. البته قبلا همدیگر را میشناختیم. اما نه به این نزدیکی. سفیر ایتالیا در تهران هنرمندهای شاخص ایران را دعوت کرده بود به یک مهمانی داخل سفارت. از گیلان فقط من بودم. بیرون، در محوطه باغ سفارت داشتم سیگار میکشیدم که کیارستمی را دیدم. سلام کردم و گفتم کوچکپورم. لپام را کشید وگفت میدونم…
بعد که آمد نمایشگاه، رفاقتمان عمیق شد. ازآن به بعد با عباس چندبار رفتیم جنگل. تنها…جاهای دنج البته. توی طبیعت حرف نمیزد. کلاهش را میبُرد بالا و با عینکش بازی میکرد. هیچ وقت از خودش توی طبیعت عکس نگرفتم. دلم نیامد. شاید هم فکر میکردم ناراحت بشود. اما از مناظری که نگاه میکرد خیلی عکس گرفتم.

دقیقا با عباس کیارستمی به کدام مناطق سفر کردید؟
-گفتنی نیست. باید شما را ببرم و ببینید. ندیدید «پیر هرات» را آقای حقره! یک جنگل بکر، حوالی اسالم، با چشمههای چشمنوازش. درست مثل یک رویاست. اولین بار لیلی رشیدی را بردم آنجا.
کیارستمی کلاً سه بار آمد و با هم رفتیم سفر. دو بارش را رفتیم همینجا. یک بار هم رفتیم بالا. گفت؛ محمد دیگر زیاد بالا نرو. حالش هم خوب نبود. حال من بدتر از او. این سفر آخری یک سال و نیم قبل از مرگش بود. آنجا من عکسهایی گرفتم به یاد کیارستمی. از نمای کیارستمی. برای کیارستمی. همه را الان توی آرشیو دارم.
از موقعیت جغرافیایی این مناطق دستنخورده و رابطهشما با بومیها چیزی نمیپرسید؟
– توی طبیعت نه. اما توی ماشین و در مسیر چرا. این سفر آخر اسمِ جاها را میپرسید. که چند خانوار آن جا زندگی میکنند. اتفاقا ارتباط من با اهالی بومی منطقه هم برایش جالب بود. میگفت که: «چه جوری اینها رو میشناسی؟ تو چه کردی با اینها و چه ارتباط قویای گرفتی با بومیها به واسطه عکس!»
آخر وقتی میرفتم آنجا بچههای محلیها جلوی ماشین را میگرفتند و از ذوق پدر و مادرشان را صدا میکردند. عباس میپرسید که بداند من با اینها چه کردهام! من هم گفتم بعدا بهت میگم!
خب! به ما هم بگویید چه کردید.
– فقط عکاسی نبود. از تهران به من چکمه، پوشاک و پول نقد میدادند و من هم در سفر به این مناطق به همه دانش آموزان مدارس آن طرفها میدادم. حتی به خانههاشان سر میزدم.
من اصلا هیچموقع زندگی را برای خودم نخواستم. همیشه 80 درصد برای مردم بودم و 20درصد برای خودم. من اصلا نمیدانم دختر و پسرم چه جور بزرگ شدند!
من اصلا هیچموقع زندگی را برای خودم نخواستم. همیشه 80 درصد برای مردم بودم و 20درصد برای خودم. من اصلاً نمیدانم دختر و پسرم چه جور بزرگ شدند
چون همهاش در سفر بودید.
– اگر نمیرفتم امروز این عکسها وجود نداشتند. من این تصاویر را برای همیشه ثبت کردم. در طول 38 سال. این طور هم نبود که این طبیعت را یک بار و یک فصل ببینم. دوازده ماه از سال را به این طبیعت سر زدم. حتی مقایسه کردم منظری که سی سال پیش از آن عکس گرفتم حالا بعد از این همه سال چه شده و چه بر سرش آمده. همه این تغییرات را توی آرشیوم دارم.
ببینید! نیاکان ما این جنگلها را و هویت و آیینهای ما را به درستی تحویل ما دادهاند. نسل به نسل. از هزاران سال پیش تا حالا. ما آمدیم همهشان را ویران کردیم. این آلبوم «فریاد جنگل» من فقط تصویرِ جنگل نیست. آن جا نشان دادهام که تمام هویت ما از بین رفته. الان توی جنگل چوپانهای ما با موبایل حرف میزنند. دامدارهای ما الان فقط یک کراوات کم دارند. که آن هم اثبات شده توی آینده نزدیک اتفاق میافتد. تصور کنید چوپانی با موبایل و کراوات! همینها دامها را میفروشند. چون چمنزار و مراتع آسفالت شدهاند، زمینها را هم میفروشند. زندگیشان را میفروشند میآیند حاشیه شهر. بعد وابسته به من و تو میشوند.
با این اوصاف اگر قرار باشد به کسی که حالا قصد عکاسی از این مناطق را دارد سفارشی بکنید تا بر کیفیت کارش موثر بیفتد، چه پیشنهادی ارایه میدهید؟
– باید اول مردم را بشناسد. اینها که توی این مناطق زندگی میکنند کی هستند؟ زن و مردشان آن جا چه کار میکنند؟ باید به اینها نزدیک بشود. من برای عکاسی در آذربایجان، رفتم توی شاهسونها و کتک خوردم. حتی توی همین تالش هم. بعدها بود که نسلهای جدید؛ پسرها و دخترهای اینها که عکسهای ما را میدیدند مُعرف ما شدند به خانوادههاشان. به آنها گفتند که این عکاس معمولی نیست. این دارد از اقوام ایران کتاب چاپ میکند. این آقا دارد فرهنگ ما را به دنیا صادر میکند.
پس به زعم شما یک عکاس خوب فقط عکس نمیگیرد. باید ارتباط قلبی هم با سوژه داشته باشد. یک شناخت عمیق.
– صد درصد. با سوژه اگر ارتباط مدام نداشته باشی، بازندهای. خاطرم هست برای عکاسی به یک جایی رفتم در منطقه ماکلوان. میخواستند عروس را به خانه داماد ببرند. رفتم روی بالکن تا رقصها را بگیرم. رقص خانوادههایی که خبر از آمدن عروس میدادند. من هر چه عکس میگرفتم مردم به دوربین نگاه میکردند. همهشان!
بعد رفتم از توی ماشین دوربینی آوردم که توش نگاتیو نبود. شروع کردم به شات زدن. آنقدر نمایشی عکس گرفتم تا همه را خسته کردم. بعد از آن با خیال راحت کار خودم را کردم!
این کلک نبود. تجربهمن بود. همین طور بود که عکاس موفقی شدم. توی این کار علاوه بر خلاقیت هنری، تجربه بسیار به من کمک کرد.
آقای کوچکپور تا حال پیش آمده جایی سوژهخوبی ببینید اما از آن عکس نگیرید. مثلا گرفتار اخلاقیات شوید و…
– نه. همان طور که گفتم من حتی با کتک خوردن هم عکسهایم را گرفتهام. تنها جایی که نشد عکس بگیرم زلزله رودبار بود. آن جا خواستم اما نتوانستم. دیدم اصلا عکسهای من با خون، با مرگ با نابودی میانه خوبی ندارند. گفتم آخر من شادابی جنگل و رقصِ عروسیهای جنگلنشینها را دیدهام و ثبت کردهام. و حالا اینجا…
خب! کمی فضای گفتوگو را عوض کنیم. شما برای عکاسی بسیار سفر میکردید و این مستلزم داشتن یک وسیله نقلیه متناسب با آن موقعیتهای جغرافیایی عموما صعبالعبور بود. وسیله سفر شما عمدتا چه بود؟
– باید میبودید و میدیدید که در ابتدای راه، من چه کردم و چه کشیدم. در دو سال اول عکاسی، همه جا را پیاده میرفتم. بعد یک موتور سیکلت خریدم. حوالی سال 1368 بود فکر میکنم. با این موتور دیگر حتی زمستانها هم میزدم به طبیعت. بعد کمکم دیدم سواری با آن به ویژه در فصل سرما اذیتم میکند. بهخصوص که به دلیل سفرهای متعدد به ارتفاعات استخوانهای بدنم درد گرفت.
خب! من روحم آنجا بود. دیگر متعلق به خودم نبودم و باید سفر میکردم. همان وقتها شد که آن لندرور مشهور را خریدم. با این وسیله دیگر هر یکشنبه و سهشنبه میرفتم ییلاق. بعضی مواقع هم گریز میزدم میرفتم شرق گیلان. در خیلی سفرها هم، به خصوص سفرهای خارج از استان مثل کردستان، چون به مقصد آشنایی نداشتم و هدفم عموما دشت و جنگل و بیابان بود، توی همین ماشین میخوابیدم.
در این دوره اصلا با عکاسهای طبیعتگرا آشنایی داشتید؟ نمونه آثار داخلی و خارجی را هیچ دیده بودید؟
-نه. اصلا!
نیاکان ما این جنگلها را و هویت و آیینهای ما را به درستی تحویل ما دادهاند. نسل به نسل.از هزاران سال پیش تا حالا. ما آمدیم همهشان را ویران کردیم. این آلبوم «فریاد جنگل» من فقط تصویرِ جنگل نیست. آن جا نشان دادهام که تمام هویت ما از بین رفته. الان توی جنگل چوپانهای ما با موبایل حرف میزنند. دامدارهای ما الان فقط یک کراوات کم دارند
پس میشود شما را یک هنرمند/عکاس خودآموخته دانست؟
– بله. واقعا نمیدانم مهر خداوند چگونه در مشهد در وجودم جرقه زد و این شور را به من داد. من این شور را به شعور تبدیل کردم. همان جا شد که توانستم انسانها را خوب ببینم. دردهای زندگی آدمها را دیدم و خوشیهایشان را هم. من عفو و معرفت و انساندوستی را از داخل آن حرم یاد گرفتم.
زنها و مردهاییکه درد داشتند و برای درمانشان دخیل بسته بودند را فهمیدم. بعد آن دردها را گرفتم و آوردم گذاشتم اینجا؛ توی قلبم. مدام این سوال را از خودم میپرسیدم که آخر چرا این مردم این قدر فقیراند و درد دارند؟
این طور شد که حالا تمام این عکسها که میبینید خود مناند. تمام سوژههایی که ثبتشان کردم خود مناند. چون من آن دردها را کشیدهام. تا نمیکشیدم نمیتوانستم اینها را ثبت کنم. من با سوژههایم در خواب حرف میزنم. من با درختها توی جنگل حرف میزنم. یک بار نشده با ماشین بخواهم بروم به جنگل و در راه گریه نکنم. من همیشه به جنگل که رسیدهام یا چشمهای خیس رسیدهام…