36 سال از آن 30دقیقه گذشت. شبی که زمین دهان گشود و آسمان خون بارید. زلزلهای که نه تنها گیلان که استان همجوار را نیز تکان داد. کانون زلزله را شهرستان رودبار و گسل جیرنده گزارش دادند. هنوز آثار زلزله بر جیرنده قدیم برجاست. نه تنها در خاطرات زنده ماندهها، که در خانههای خشت و گلی به جا مانده و الوارهایی که بر صاحبان خانه آوار شد.
روستای جیرنده اگر 4 دهه پیش در دره قرار داشت، بعد از زلزله خود را بالا کشید، بر کوههای مشرف به دره از نو ساخته و شهر شد. لابد اکنون باید «جورده» بخوانیمش. اما بالانشین هم که شد، باز با فقدان امکانات شهری همان «جیرده» است. (جیر و جور در گیلکی به معنی بالا و پایین بوده و در ترکیب با نام روستاها، ده پایین و ده بالا معنا میدهد)
از بالای کوه، جیرنده را مینگرم. روستایی که پس از زلزله کمر راست کرد و با رشد ساخت و ساز در بخشهای جدید، عنوان شهر را دریافت نمود. اما به گفته اهالی، امکانات شهری را ندارد.
جیرنده از سال 1338، تاکنون مرکز بخش عمارلوی شهرستان رودبار است و از سال 1372 شهرداری جیرنده تاسیس شد. درست 3 سال بعد از زلزله، جیرنده شهر شد ولی فرهنگ و زبان «تات» نشینهای خود را از دست داد. بسیاری از اهالی که از زلزله جان سالم به در بردند، دیگر هیچگاه به زادگاه خود بازنگشتند و در فصل تابستان و تنها برای رسیدگی به باغهای خود به جیرنده میآیند.
جیرنده قدیم اگر همچون گذشته آباد نشد، اما ساختمان4 امامزاده به نامهای؛«محمد، عبدالله، عسگر، فضل الله و بی بی خاتون» نوسازی شد. پیرمرد سالخوردهای که راهنمایم میشود، آنها را نه امامزاده که «شاهزاده» عسگر و عبدالله و فضل الله میخواند. و همین نشانه کافی است که متوجه شویم به احتمال مدفن حکمرانان محلی، بعدها زیارتگاه اهالی شده است.
جیرنده از سال 1338، تاکنون مرکز بخش عمارلوی شهرستان رودبار است و از سال 1372 شهرداری جیرنده تاسیس شد. درست 3 سال بعد از زلزله، جیرنده شهر شد ولی فرهنگ و زبان «تات»نشینهای خود را به دلیل مهاجرت آسیبدیدگان زلزله از دست داد
پیرمرد، چنان زبانِ تاتی را به غلظت تلفظ میکرد، که به زحمت مفهوم کلماتش را درک میکردم. اما وقتی از بالای کوه، دره جیرنده را با توپوگرافی دیگر تات نشینهای ایران مقایسه میکنم، تازه متوجه میشوم که چگونه یکی از قدیمیترین زبانهای ایران توانست قرنها خود را در میان نفوذناپذیرترین نقاط جغرافیایی ایران حفظ کند.
تات نشین های جیرنده، شاید آخرین گویشورانی باشند که زلزله سال 69 بیشتر ایشان را زیر خاک برد و واژه های تاتی قدیم را دیگر در زبان جوانان جیرنده نمیشنویم. نزدیک به مدفن شاهزاده عسگر، زنی با لباس محلی، شیب تند جاده را پیاده طی میکند، و در پاسخ به انتظار من مقابل در بسته میگوید: «دیدم داری میروی زیارت، آمدم سریع در را برایت بازکنم.»
وقتی میپرسم به چه زبانی حرف میزنی، میگوید: «فارسی». اما لابه لای کلماتش، واژههای تاتی، گیلکی و کردی را هم میتوان شمرد. و من انگار در برابر نوع تلفظ واژگانش، یک دور تاریخ زبان فارسی دکتر خانلری را مرور میکنم که چگونه یک زبان در گذر زمان تحول یافته و به حیات خود ادامه میدهد.
اشرف یعقوبی میگوید: «پدر من کرد بود، شوهر پدرم، قزوینی. دخترم با تاتهای روستای پاکده وصلت کرد.» او با 65 سال سن، سواد ندارد. 47 سال است خادم و کلیددار شاهزاده عسگر است.«اگر قبل از زلزله مِیامدی، خیلی قشنگتر بید.
ی گُنبذ دراز داشت با کاشیهای آبی رنگ. دورتادور داخل حرم هم پر کاشی آبی. یک شجره نامچه هم داشت، به چه بلندی. اون پشت سردابه داشت، پِلَه مِخُورد مِرَفت زیرزمین، اموات مِذاشتن. اونایی که مِخواستند اموات خودشان ببرند،جای دیه دفن کنند، جنازه را مزاشتن داخل سردابه، زیر حرم بود.»
و توضیح میدهد؛ که از قدیم، اول محرم «عَلَم بندی»(بستن پارچه های رنگی به چوبی بلند به نیت علم دار کربلا و آغاز مراسم سوگواری)در همین امامزاده دارند و در 28 صفر «علم واچینی» (بازکردن پارچهها از علم و گرو نگه داشتن پارچه به نیت برآورده شدن حاجت). و اهالی مهاجر در این ایام برای مراسم به جیرنده باز میگردند. در زمان علم بندی هرکس نذر دارد، پول میگذارد و روز عاشورا خیرات میدهند.
تاتنشینهای جیرنده، شاید آخرین گویشورانی باشند که زلزله سال 69 بیشتر ایشان را زیر خاک برد و واژههای تاتی قدیم را دیگر در زبان جوانان جیرنده نمیشنویم
اشرف یعقوبی یادآور میشود؛ که چند سال بعد از زلزله، امامزاده نوسازی شد و من به بخشی از آیینه کاریهای فروریخته دور گنبد مینگرم که با وجود خشکی اقلیم جیرنده، تیرآهنهای زیر کار، بدجوری زنگار گرفته است.
میپرسم، چرا در حیاط امامزاده، سنگ قبر زیادی نیست. «بعد زلزله مردم رفتند بالادست خانه ساختند. اطراف همه باغ گیلاس و گردوست. بخاطر اینکه محوطه آلوده نشود، نمیگذارند اموات اینجا دفن شوند.» و اشاره به چند سنگ قبر میکند که نسل اندر نسل متولی بقعه بودهاند.
نام حک شده بر سنگ قبور و تکرار آن، بهترین نشانه برای زیستن انسانهایی است که در خاک جیرنده ریشه داشتند. چند سنگ قبر با نام خانوادگی «شفاعی»و نام یکی از خفتگان، «غزل خانم محرابی». و اگر«مهراب»را به پارسی مینوشتند، پاسخ خادم بقعه، راز شاهزادگان جیرنده را برای خوانندگان روشن میکرد: « غزل خانم، دخترخان بود. ناصرخان محرابی، خان خورگام و ناوه.
غزل، زن اول شیخ طاهر شفاعی بود. شیخ طاهر هم خان بود، یک زن دیگر هم گرفت.رقیه، طاهر و باقر شفاعی هم اولاد آنها هستند. پدرمان قدیم مِگُفت عبدالله و فضلالله شفاعی هم خان بودند. خان روستاهای بالاتر. معدن سنگرود را شیخ فضل الله آباد کرد، کلی جوانهای منطقه رفتند معدن پی کار. زلزله که آمد، معدن هم بسته شد، مردای محله همه بیکار، کوچ کردند یا رفتند معدن مازندران، هر چند ماه یک بار میآیند به زن و بچه سر میزنند.»
از شب هولناک سال 1369 میپرسم. کف دستانش را محکم به زانوهایش میکوبد، سرانگشتانش را نشانم میدهد و آه جگرسوزی که میان کلماتش تکرار میشد. «اینقدر مِصیبَت کَشیدیم که مَپرس. به دلمان سنگ بستیم. تمام خانواده ام زیر آوار دفن شِدند. اینقدر با نوک انگشتانم خاک را میکندم و سنگها را کنار زدم که تمام ناخنهایم افتاده بود. از انگشتانم خون میامد.
خواهرم زیر آوار مانده بود، اما همه مردند. فقط من ماندم. چندسال بود شوهر کرده بودم، خانه ما جدا بود، زلزله که آمد، از سالن دویدیم بیرون. بالافاصله سقف سالن پایین آمد. 3تا بچه داشتم، یکی از بچه هایم سرش آسیب دید مویرگهای سرش پاره شِدَه بود. 5 شبانه روز هیچکس نبود به داد ما برسد.
کوه ریزش کرده و راه بسته شده بود. 5 روز هیچ غذایی نخورده بودیم. بعد که جاده باز شد، بچه ها را بردم قزوین، آنجا فامیل داشتیم. طفلم را بردم بیمارستان، پای برهنه و خاک آلود در خیابانها میگشتم، اینقدر گیج بودم که حال خودم را نمی فمیدم، یک نفر نبود، یک جفت دمپایی بدهد پایم کنم. طفلم زنده ماند اما گوشش برای همیشه کم شنوا شد. من ماندم در این دنیا بی کس و کار.
جیرنده تا قبل از زلزله، یک محله همین پایین دره بود. بعد از زلزله، خانههای جدید را بالاتر و نزدیک به کوه ساختند. جیرنده شد فاز 1، فاز 2 و فاز 3. اونایی که مهاجرت کردَه بودند، برگشتند و جیرنده قدیمَ دوباره آباد کردند. اما برخی خانهها هیچ وقت آباد نَشُد. یکیاش همین روبروی شاهزاده عسگر، مال توکلی بود. همهشان مردند.
هیچ وارثی نماند.» و با اشاره به ساختمان یادمان شهدای گمنام در جوار امامزاده ادامه میدهد: « این محوطه هم «کِلا» بود، بنه گندم و جو. همین چند سال اخیر، صاف کردند و نمیدانم بچههای چه کسی بودند، گفتند گمنام اند، آورِدند طفلکا را اینجا دفن کردند.»
اینقدر مِصیبَت کَشیدیم که مَپرس. به دلمان سنگ بستیم. تمام خانوادهام زیر آوار دفن شِدند. اینقدر با نوک انگشتانم خاک را میکندم و سنگها را کنار زدم که تمام ناخنهایم افتاده بود. از انگشتانم خون میآمد
از لباس محلی زنان آبادی میپرسم و نقوش تکرار شونده اش«جدیدی ها دیگر این لباس را نمیپوشند. قدیم لباس عروسی همین بود، برای عروس یک کلاه میاوردن، تمام سکه دوزی. مال دوره شاه. من مال خودم اینقدر سکه داشت که روی سرِم سنگینی مِکرد. هم سکه پهلوی داشت و هم سکههای شاهان قدیمتر. دخترم که عروس شِد، دادم به دخترم. روی جَلِیقّه لباس هم سکه مِدوختن. تو عروسی میرقصیدند، سکه ها جلینگ جلینگ صدا مِکرد.»
در میان جیرنده قدیم بازهم در جستجوی سالخوردگانی هستم که فهم زبانشان برایم دشوار است. «بانو کوچک یعقوبی»، افزون بر 70 سال سن دارد. شیب دره را با جوالی از علف بالا میآید. او هم لباس محلی پوشیده، با دستمال مشکی که بالای پیشانی گره زده. هُرم آفتاب صورتش را سوزانده اما نشانی از استخوان و زانوهای خمیده مردم رطوبت گرفته جلگه گیلان را ندارد. با قامت صاف میایستد تا از او عکس بگیرم و میگوید اقلا بگذار بروم لباس خوب بپوشم.
خانه او هم بعد از زلزله خراب شد. او هم بعد از زلزله روانش آسیب دید.« فامیلای ما همه مردند. بیشتر از 500 نفر در جیرنده. بیشتر خانوادهها 10 تا 15 تا اولاد داشتند. بچههای من دیگر نخواستند در جیرنده بمانند. بیشتر خانهها خراب شد، امامزاده، مسجد حمام محله. حمام عروسی من آنجا بود، نزدیک چشمه 10 تا 12 تا پله میخورد میرفت پایین. زلزله که آمد، گنبدهاش ریخت. دیوارهاش همه سنگی بود.»
در بافت قدیم جیرنده، آب چشمه در میان باغ ها میدود. نزدیک گرمابه، چند خانه دو طبقه و آغول دامهایی را میبینم که هنوز ویرانی زلزله را در خود دارد. داخل ویرانه، نشانههایی از معماری قدیم جیرنده را میتوان یافت؛ شومینه داخل اتاق، رفها و طاقچههای گلی، ستونهای چوبی سقف. خانههایی که طبقه نخست آن آغول دام بود و طبقه دوم محل سکونت. و اینگونه مال و جان اهالی جیرنده در آن شب سیاه، زیر صفحه زمین دفن شد.
مهدی یعقوبی، جوانی از اهالی جیرنده در باغ مشغول کار است. میپرسم مالک این خانه که بود؟«نمیدانم، همه مردند. به جای مردهها چرا نمینویسی ما یک مرکز بهداشت درست و درمان نداریم! اینقدر در این خرابه ها نمان، پر از مارهای سمی است. چند وقت پیش یکی از اهالی را مار نیش زد، تا برسانیم شهر فوت کرد. هرسال چند نفر مارگزیده داریم. مرکز بهداشت جیرنده، نه پادزهر مارهای این منطقه را دارد نه واکسن هاری. هیچ کس هم نیست فکری به حال مردم کند. از جیرنده تا برسیم به رودبار یا منجیل، مصدوم تلف شده. برای یک واکسن هاری، تا منجیل هم رفتیم، موجودی نداشتند، مارگزیده تا برسد رشت، جان داده.»
لباس محلی زنان جیرنده با همان رودوزیهای سنتی است.زیگزاگهای تکرار شونده و طرح زیبای «بته جقه» که مهر اصالت ایرانی است. خم شده از تند باد حوادث و نشکسته به وقت ستم. زلزله سال 69، بسیاری از زنان را در میان دره جیرنده بلعید. اما هنوز نقش ترنج بر لباس زنان جیرنده میرقصد
در گودترین نقطه جیرنده قدیم، آثار گرمابه پیداست. چند حفره عمیق در سطح زمین و نشانی از فروریختن گنبدهای سقف.و برخلاف جلگه، نه درخت انجیر، که شاخههای ترد درختان انگور از باغ های اطراف به داخل گرمابه نفوذ کرده است. مهدی یعقوبی میگوید: «ورودی بعد از زلزله مسدود شد. از سمت گلخن یک ورودی کوچک هست، مراقب نباشی، زمین فرومی رود.»
ریسکش را می پذیرم، شکاف کوچک تون تاب سیاه و دود زده، نشان روزهایی که سوخت گرمابه هیزم بود. گنبدهای سربینه، گرمخانه و خزینه فروریخته ولی سازه اصلی سالم است با طاق ضربیهای سنگ چین و آهک بری نما. در میان سربینه بدون گنبد، گویی در گودال تاریخ ایستادهام. سقف آسمان بالای سرم و شعلههای تند خورشید، به جای سرما و خنکی آب حوض سربینه، گرمای تفتیده تابستان را برسرم فرومی ریزد.
به محوطه بازار قدیمی جیرنده می روم که حجرههایش نوسازی شده،در یکی از مغازه، لباس محلی میفروشند. با رودوزی هایی که دیگر مثل قدیم با دست دوخته نمیشود. اما طرح رودوزی همان است که بود، زیگزاگهای تکرار شونده دور یقه و سرآستین و طرح زیبای «بته جقه» بر شلیته لباس گویی سرو کاشمر است. مهر اصالت ایرانی، خم شده از تند باد حوادث و نشکسته به وقت ستم. زلزله مهیب سال 69، بسیاری از زنان جیرنده را با بته جقههای روی لباسشان بلعید. اما هنوز نقش ترنج و سرو بر شلیته لباس زنان جیرنده میرقصد.
عکاس: مهری شیرمحمدی






