رشت در این روزگار شهری، بی باغ است. سالهاست که از این شهر، تنها چند ساختمان با سقفهای سفالی، کوچههای باریکِ پیچ در پیچ و بارانهای بیپایان در اذهان باقی مانده است. اما شهر ما همیشه چنین نبود. دیوارها بر درختان غلبه نداشتند. همیشه در مرداد، نفس کشیدن در آن اینقدر سنگین نبود.
اگر صدسال پیش از رهگذری در رشت، نشانی خانهای را میپرسیدید، کمتر کسی از خیابان و میدان نام میبرد. نشانیها با باغها آغاز میشدند؛ «کنار باغ محتشم»، «پشت باغ مدیریه»، «نزدیک باغ ناصریه». رشت، پیش از آنکه شهر خیابانها باشد، شهر باغها بود؛ شهری که خانههایش در دل درختان ساخته میشد و اقتصاد، فرهنگ و خاطره جمعیاش زیر سایه توتستانها، آزاددارها و نارنجستانها شکل میگرفت.
رشت را امروز با خیابانهای شلوغ، ساختمانهای بدقواره و ترافیک آن میشناسند؛ اما این شهر، روزگاری با باغهایش شناخته میشد. امروز اما از آن باغشهر، جز لکههایی سبز بر نقشههای قدیمی، نام محله و چند کوچه و خاطرهای پراکنده در ذهن سالخوردگان باقی مانده است.
این گزارش، روایت باغشهری است که آرامآرام باغهایش را از دست داد. اما پیش از آنکه باغهایش را از دست بدهد، آرامآرام حافظه و هویت خود را گم کرد.
***
وقتی رشت یک باغشهر بود
روزگاری وقتی از بالا به شهر نگاه میکردی، پیش از آنکه خانهها را ببینی، سبزی باغها به چشم میآمد. رشت هیچوقت شهری در کنار باغها نبود؛ رشت، شهری بود که در دل یک باغ ساخته شد. زمانی نهچندان دور، پیش از آنکه دیوارهای بلند آپارتمانها، خیابانها و پلها میان خانهها فاصله بیاندازند، شهر در میان درختان نفس میکشید. باغها حاشیه رشت نبودند؛ خودِ رشت بودند. اگر برگههای نقشههای قدیمی را ورق بزنیم، شهر دیگری از میان کاغذ بیرون میآید؛ شهری که بیشتر به باغ بزرگی میماند تا به آنچه امروز «شهر رشت» مینامیم.
اگر امروز کسی برای نخستین بار به رشت بیاید، شاید این شهر را با خیابانهای شلوغ، ساختمانهای چندطبقه و کارگاههای بیوقفه ساخت و ساز به خاطر بسپارد. کمتر نشانی از شهری خواهد یافت که روزگاری خانههایش میان باغها نفس میکشیدند؛ شهری که پیش از آنکه با دیوارهای سیمانی شناخته شود، با بوی خاک بارانخورده، درختان گردو، ازگیل، خرمالو، نارنج، آلوچه، باغچای، توتون و توتستانهای آن شناخته میشد.
باغها کجا رفتند؟
آخرین آغوزدار هنوز در یکی از خانههای قدیمی رشت ایستاده است. کسی سنش را نمیداند. شاید صد سال، شاید بیشتر. روزگاری شاخههایش بر بامهای سفالی سایه میانداخت و کودکان، تابستان را زیر برگهایش به عصر میرساندند. امروز اما میان دیوارهای سیمانی و پنجرههای آلومینیومی تنها مانده است؛ شاهد خاموشی شهری که آرامآرام حافظه خود را از دست داده است. اگر این درخت زبان داشت، احتمالا از خانهای قدیمی نمیگفت؛ از شهری میگفت که خانههایش در میان باغها گُم بودند، نه باغهایش میان خانهها.
روزگاری، وقتی از بالا به شهر نگاه میکردی، پیش از آنکه خانهها را ببینی، سبزی باغها به چشم می آمد. رشت هیچوقت شهری در کنار باغها نبود؛ رشت، شهری بود که در دل یک باغ ساخته شد
اگر بخواهیم رشت را در ذهن خود مجسم کنیم، معمولا تصویری آشنا پیش چشممان شکل میگیرد؛ خانههایی با سقفهای سفالی چهارشیب، کوچههای باریک و پیچدرپیچ، باران و رطوبت. اما این تصویر، تنها بخشی از هویت رشت است. آنچه کمتر به آن توجه شده، نسبت عمیق این شهر با باغ، درخت و فضای سبز است.
اگر مردی از عصر ناصرالدینشاه، ناگهان در یکی از خیابانهای امروز رشت پیاده شود، شاید نخستین پرسشی که بپرسد این نباشد که «بازار کجاست؟» یا «میدان شهرداری کدام سوی آن است؟»؛ احتمالا با تعجب اطرافش را نگاه میکند و میپرسد: «پس باغها کجا رفتند؟» زیرا رشت، پیش از آنکه شهر خانههای سفالی باشد، شهر باغها بود.
شهر، بخشی از یک باغ بزرگ بود
یکی از مهمترین اسنادی که هویت باغشهری رشت را آشکار میکند، نقشهای است که ۱۵۱ سال پیش در سال ۱۲۴۹ هجری شمسی به دست ذوالفقارخان مهندس، سرهنگ توپخانه، در دوران حکمرانی میرزا عبدالوهابخان آصفالدوله بر گیلان و به فرمان ناصرالدینشاه قاجار تهیه شد. این نقشه که ترسیم آن با استفاده از دستگاه تئودولیت، طی نه ماه و هشت روز در شهر رشت به انجام رسید، یکی از دقیقترین اسناد تاریخی برای شناخت سیمای کالبدی رشت در روزگار قاجار به شمار میرود.
ذوالفقارخان مهندس ناخواسته راز دیگری را نیز آشکار کرد. میان خطوط سیاه خانهها و گذرها، رنگ سبز چنان بر صفحه نقش بسته که گویی شهر، مهمانی کوچکی در دل طبیعت است. رشت نه بر زمین خشکی بیدرخت، که در پهنهای سبز، میان دو رودخانه زرجوب و گوهررود، قد کشیده بود؛ شهری که انگار از دل یک باغ بزرگ سر برآورده است.
اگر مردی از عصر ناصرالدینشاه، ناگهان در یکی از خیابانهای امروز رشت پیاده شود، شاید نخستین پرسشی که بپرسد این نباشد که «بازار کجاست؟» یا «میدان شهرداری کدام سوی آن است؟»؛ احتمالاً با تعجب اطرافش را نگاه میکند و میپرسد: «پس باغها کجا رفتند؟» زیرا رشت، پیش از آنکه شهر خانههای سفالی باشد، شهر باغها بود
با وجود آنکه این نقشه با هدف نمایش ساختار و پهنهبندی شهر تهیه شده است، گستردگی رنگ سبز در آن بهخوبی نشان میدهد که رشت در دل شبکهای از باغها و درختان شکل گرفته بود. این نقشه روایت میکند که رشت، شهری بود که میان دو رودخانه و بر بستری سرسبز متولد شد؛ گویی شهر، بخشی از یک باغ بزرگ بود.
روایت دگرگونی یک شهر؛ از جنگل تا توتستان و بیجار
مرثیه باغشهر رشت، قصه دگرگونی زمین است؛ جنگلهایی که در روزگار صفویه به توتستان بدل شدند، توتستانهایی که با افول ابریشم جای خود را به بیجارها دادند و شالیزارهایی که در دهههای اخیر با توسعه افقی شهر و نیاز روز افزون جمعیت و همچنین ناکارآمدی مدیریتشهری زیر آسفالت و بتن پنهان شدند.
داستان باغهای رشت، پیش از آنکه از میان بروند از دل جنگلها آغاز شد. از روزگار صفویه، همزمان با رونق تجارت ابریشم، بخشی از جنگلهای جلگهای برای پرورش کرم ابریشم به توتستانها بدل شدند.
در روزگار صفویه، با رونق تجارت ابریشم و سیاستهای شاهعباس برای توسعه نوغانداری، گروههایی از ارامنه به گیلان آمدند و در گسترش تولید و تجارت ابریشم نقش داشتند. جنگلهایی که جای خود را به درختان توت دادند تا خوراک کرمهای ابریشم را فراهم کنند. شاردن و کمپفر، دو جهانگرد اروپایی، نیز در سفرنامههای خود از این دگرگونی نوشتهاند؛ از جنگلهایی که در پیرامون رشت کنار میرفتند تا توتستانها جای آنها را بگیرند.
رشت، شهر ابریشم شد و درخت توت، ستون اقتصادش. هزاران اصله توت، نه برای زیبایی، که برای زندگی کاشته شده بودند. کرمهای ابریشم زیر برگهای همین درختان، ثروتی را میتنیدند که آوازهاش از بندر انزلی تا بازارهای روسیه تزاری و اروپا میرسید. اما هیچ شکوهی همیشگی نیست.
با اُفول نوغانداری، توتستانها نیز یکییکی از رونق افتادند. زمینهایی که روزگاری در سایه درختان توت آرمیده بودند، به شالیزار بدل شدند و سبزی توتستانها، جای خود را به سبزی بیجارها سپرد. اقتصاد رشت نیز از همین منظومه سبز جان میگرفت. رونق نوغانداری و تجارت ابریشم، هزاران اصله توت را در پیرامون شهر رویانده بود؛ درختانی که بر اهالی رشت تنها سایه نمیبخشیدند، بلکه ثروت میآفریدند. هر برگ توت، خوراک کرم ابریشم بود و هر کرم، رشتهای از اقتصادی که رشت را به یکی از مهمترین شهرهای شمال ایران بدل کرده بود.
این ویژگیها تصادفی نبود. اقتصاد رشت در دوره صفویه تا قاجار بر پایه نوغانداری و صنعت ابریشم استوار بود و همین وابستگی، به گسترش توتستانهای وسیع در پیرامون شهر انجامید. درخت توت و توتستانهای شهر تنها یک گونه گیاهی نبودند؛ بخشی از چرخه اقتصادی و حیات شهری رشت به شمار میرفت.
اما هیچ باغی برای همیشه باغ نمیماند. بیکفایتی شاهان قاجار و ورود بیگانگان استعمارگر منجر به اُفول صنعت ابریشم در رشت شد. توتستانها آرامآرام جای خود را به بیجارها دادند. بسیاری از زمینهایی که بعدها به «بیجار» یا شالیزار تبدیل شدند، روزگاری توتستانهایی بودند که خوراک کرم ابریشم را تامین میکردند. اما با افول صنعت ابریشم، کارکرد این اراضی نیز بهتدریج تغییر یافت؛ دگرگونیای که در روایتها و سفرنامههای دوره قاجار، پهلوی اول و بهویژه در سالهای آغازین پهلوی دوم نیز بهروشنی قابل مشاهده است.
اما این تنها آغاز دگرگونی بود. با افول صنعت ابریشم، بسیاری از توتستانها به بیجار و شالیزار تبدیل شدند و در دهههای بعد، شالیزارها نیز زیر خیابانها، ساختمانها و محلههای تازه ناپدید شدند. رشت، در گذر چند سده، بارها جامه عوض کرد؛ از جنگل به توتستان، از توتستان به بیجار و از بیجار به شهر. شاید بتوان تاریخ این شهر را نه از روی بناهایش، که از سرگذشت درختانش خواند.
عباس مسعودی، مدیرمسوول روزنامه اطلاعات، در سفرنامه خود در دهه 20 خورشیدی با نگاهی انتقادی به این دگرگونی اشاره میکند. او مینویسد: شالیزارهای پیرامون رشت، در تیر و مرداد و همزمان با رسیدن خوشههای برنج، گرما و رطوبتی سنگین در هوا ایجاد میکنند. از همین رو آرزو میکند که ای کاش این بیجارها به باغهای چای تبدیل میشدند تا گردش هوا افزایش یابد، رطوبت کاهش پیدا کند و شهر از خفگی روزهای تابستان و بیماریهای ناشی از آن رهایی یابد. انگار او نیز، بیآنکه بداند، حسرت همان رشتی را میخورد که باغ و درخت، بخشی از کالبدش بود.
خانههایش در میان درختان پنهان میشد
در دوران حکومت قاجار، رابینو با کنار هم گذاشتن روایت جهانگردانی که از این شهر عبور کرده اند، همان تصویر را کاملتر کرد؛ شهری که مرزش با باغ آشکار نبود، خانههایش در میان درختان پنهان میشد و طبیعت، پیش از آنکه پسزمینه شهر باشد، خودِ شهر بود.
جانبل که مسافرتهایی به نقاط مختلف آسیا داشت؛ در سفرنامه خود درباره رشت نوشته است: «شهر رشت دشت وسیعی است که همه اطراف آنرا جنگلهای انبوه فرا گرفته است. خانههای پراکندهاش به این شهر آرایشی روستاواره داده است. برای اینکه باران های فراوان این منطقه سقف خانهها را فرو نریزد بامها را سفالی می سازند.»
هانوی درباره رشت چنین مینویسد: «بیست سال است که رشت از جنگلهای انبوهی احاطه شده است.» گملین درباره رشت مینویسد: «در حدود بیش از پنجاه سال است که رشت مرکز حکومت گیلان است. این شهر در وسط جنگلی که قسمت اعظم آن امروزه زیر کشت قرار دارد بنا شده است.» و از عمارت یکی از خانهای شهر چنین توصیفی کرده است: «در وسط این ساختمان باشکوه باغی بزرگ که در حوض آن فوارههایی قرار دارد دیده میشود. عمارت حرم در قسمت عقب ساختمان واقع شده و باغ جداگانهای دارد.»
عباس مسعودی، روزنامهنگار، سناتور و نماینده مجلس شورای ملی در دوران پهلوی که در دهه ۱۳۲۰ خورشیدی به رشت سفر کرده بود از دیدهبانی بر فراز عمارت بلدیه یاد میکند؛ سازهای که به شکل گلدستهای زیبا بر بالای سردر ساختمان ساخته شده بود. او مینویسد از فراز این دیدهبان، تمام شهر زیر نگاه قرار میگرفت و در روزهای صاف، حتی دریای خزر نیز از فاصلهای دور در افق نمایان بود.
روایت نقشهها از مرگ باغشهر رشت
نقشههای قدیمی رشت، این دگرگونی را بهتر از هر روایت دیگری وصف کرده اند. کافی است نقشههای دوره قاجار، پهلوی ها و سالهای پس از انقلاب را کنار هم بگذاریم؛ بخشی از باغهای تاریخی رشت که در کتاب رشت به روایت 5 نقشه تاریخی به آنها اشاره شده، عبارتاند از: باغ سبزهمیدان در کیاب، باغ توت ملکالتجار، باغ مشهدی قاسم بقال، باغ ورثه حاجیآقا، باغ ورثه میرزا محمد، باغ توت حاجیآقا در استادسرا، باغ ناصریه در خمیران زاهدان، باغ صفا، باغ مدیریه، قلمستان، باغ اکبرخان، باغ سالاریه، باغ مشکاتیه، باغ دانیال، توتباغ، باغهای متعدد درخت توت در پهنه شمالی شهر، گلباغ، باغ نظمیه، باغ حاجی وکیل، باغ حاجی صمدخان، باغ سبزیکاری، باغ پاپروس، باغ حاجی فتاحالله، باغ حکیم فانوس، سیاهباغ، جیرباغ، باغ ملک، باغ قربانعلی، باغ حاتم، باغ ابتهاج، باغ بهاریه، باغ شهرداری، باغ محتشم، باغ آوادیس، باغ ابریشمی، باغ و مزارع نوشری، باغ اصغر سمیعی، باغ تحویلداری، باغ چای انساندوست، باغ چای جورابچی، باغ چای فولادلو، باغ چای گوهری، باغ چای کسمایی، باغ چایچیان، باغ چینیچیان، باغ حاج نصرت، باغ حافظی و صدها باغ و زمین زراعی و فضای سبز دیگر.
شهر در هر نقشه اندکی بزرگتر میشود، اما همزمان، لکههای سبز آن کوچکتر. باغها عقب مینشینند و خیابانها پیش میآیند. زمینهایی که روزگاری توت، چای، توتون، برنج و صیفی در آنها کشت میشد، آرامآرام به قطعات ساختمانی تبدیل میشوند. انگار شهر، هر بار که گسترش یافت، بخشی از حافظه خود را نیز زیر پی ساختمانهای تازه دفن کرد.
باغها؛ شناسنامه فراموش شده رشت
رشت، روزگاری با باغهایش تعریف میشد. خانهها در دل درختان ساخته میشدند نه آنکه چند درخت، زینت حیاط خانه باشند. باغ، بخشی از معماری آن نبود؛ بخشی از فرهنگ زندگی بود. مردم، فصلها را از میوه درختان میشناختند، نه از تقویم. باران وقتی بر روی برگهای خرمالو مینشست، صدایش با بارانی که امروز بر سقفهای فلزی میبارد، فرق داشت.
پیش از آنکه رشت با خیابانهایش شناخته شود، با باغهایش شناخته میشد؛ باغهایی که هر کدام، جهانی مستقل بودند. باغ محتشم فقط باغ نبود؛ روزگاری مظفرالدینشاه شبی را در عمارت کلاهفرنگی آن گذراند و به تماشای ورزاجنگ نشست. زیر سایه آزاددارهای کهنسال، یخچالهایی ساخته بودند تا خنکای طبیعی درختان، یخ و خوراک را در گرمای تابستان حفظ کند.
قدیمیهای رشت هنوز هم از روز افتتاح باغ محتشم در دهه بیست یاد میکنند؛ روزی که برای پذیرایی از مهمانان بستنی آوردند و میگویند بسیاری از حاضران پس از خوردن آن مسموم شده بودند. این روایت، شاید در هیچ سند رسمی ثبت نشده باشد اما در حافظه شهر، درست کنار صدای باران و خشخش برگهای آزاددار، هنوز در ذهنها زنده است.
داستان باغهای رشت، پیش از آنکه از میان بروند، از دل جنگلها آغاز شد. از روزگار صفویه، همزمان با رونق تجارت ابریشم، بخشی از جنگلهای جلگهای برای پرورش کرم ابریشم به توتستانها بدل شدند. در روزگار صفویه، با رونق تجارت ابریشم و سیاستهای شاهعباس برای توسعه نوغانداری، گروههایی از ارامنه به گیلان آمدند و در گسترش تولید و تجارت ابریشم نقش داشتند. جنگلهایی که جای خود را به درختان توت دادند تا خوراک کرمهای ابریشم را فراهم کنند
وقتی باغها نشانی شهر بودند
هر باغ، سرگذشت خودش را داشت. باغ سالار مشکات، جایی بود که خانوادههای رشتی سیزدهبهدر را زیر سایه درختان آن جشن میگرفتند. باغ مدیریه، آنسوی پل مدیریه، آنقدر از شهر فاصله داشت که هوای خوشش مردم را برای گردش به بیرون رشت میکشاند؛ همانجا که امروز بیمارستان رازی ایستاده است.
باغ ناصریه، در حاشیه شهر، منزلگاه مسافران بود؛ جایی که اسبها و شترهایشان را میبستند و پیاده به بازار و محلات رشت میآمدند، همانگونه که چهاربرادران نیز زمانی چنین نقشی داشت. باغ نصرت، در انتهای نقرهدشت امروز، نامش را به مدرسهای سپرد که هنوز پابرجاست و خاطره خاندان گوهری را در خود حفظ کرده است. باغ فلاحت، پشت آزادگان، هنوز در روایت مردم با نام مردی گره خورده که میگویند از سر عشقی نافرجام خود را بر شاخه درختی حلقآویز کرد.
باغها فقط جای گردش نبودند؛ شهر، همه تناقضهایش را به آنها میسپرد. سیاهباغ، جایی که امروز بوستان ملت است، در حافظه قدیمیهای رشت، هم محل گردش عصرانه بود و هم پاتوق شیرهکشخانهها، قماربازها و بازیهایی که بر سرشان شرط میبستند.
کوچه چهارباغ در استادسرا، نامش را از چهار باغ بزرگ گرفته بود؛ باغهایی که امروز تنها تکههایی از آنها میان ساختمانها باقی مانده است. باغ اللهوردی وطنآبادی، باغ سیرتی و دیگر باغهای این محدوده، زمانی آنقدر شناختهشده بودند که نام کوچهها را میساختند، اما امروز خود کوچه، آخرین یادگار آنهاست.
باغها از دریچه خاطرات اکبر رادی
خاطرات اکبر رادی، نمایشنامهنویس نامدار رشتی، نشان میدهد که باغهای رشت تنها بخشی از سیمای شهر نبودند؛ آنها بخشی از خاطره جمعی یک نسل را بازتاب میدادند. او از روزهایی یاد میکند که همراه همسالانش برای شکار سار، گنجشک و کاکایی راهی باغ محتشم میشدند و در فصل توت، دستهجمعی به باغهایی میرفتند که مه غلیظ و درختان بلندشان در ذهن کودکان، رنگی از افسانه و وهم داشت. روایتهایی درباره جنهایی که پشت درختان در مه ایستادهاند، برای کودکان آن روزگار، باغ را به سرزمینی میان واقعیت و خیال تبدیل میکرد.
رادی، از باغ سبزهمیدان نیز با حسرتی آمیخته به خاطره یاد میکند؛ باغی که در قلب رشت قرار داشت و برای کودکان، فقط محل بازی و گردش نبود، بلکه نخستین مواجهه آنان با جهان بیرون را نیز رقم میزد. سالها بعد بود که او دریافت لباسهای دستدومی که کنار این باغ فروخته میشد، یادگار زنانی بود که قربانی اردوگاههای مرگ جنگ جهانی دوم شده بودند؛ خاطرهای که بعدها معنایی تلخ و تاریخی پیدا کرد.
او همچنین شبهای تابستان خیابان شاه و باغ سبزهمیدان را به یاد میآورد؛ زمانی که موسیقی در فضای باغ میپیچید، خانوادهها زیر درختان کاج قدم میزدند، کودکان در میان نور چراغها بازی میکردند و کافههای کوچک، بستنی ثعلبی با شربت توتفرنگی سرو میکردند. در این خاطرات، باغ دیگر فقط فضایی سبز نیست؛ صحنهای است که زندگی روزمره، خاطرات کودکی و بخشی از هویت فرهنگی رشت در آن شکل گرفته است.
رشت؛ یک « باغشهر» بود
رشت را سالهاست با باران، سقفهای سفالی، کوچههای پیچدرپیچ، بازار و میدان شهرداری به یاد میآوریم. این تصویر، هرچند آشنا و واقعی است، اما همه حقیقت را روایت نمیکند. رشت، پیش از آنکه شهر سفال باشد، شهر درخت بود؛ پیش از آنکه بازار، قلب تپندهاش شود، باغها ریههایش بودند. این شهر در کنار باغها شکل نگرفت، بلکه از دل باغها و میان دو رودخانه سر برآورد.
وقتی امروز از خیابانهای رشت عبور میکنم، گاهی احساس میکنم روی شهری راه میروم که لایهای دیگر از زندگی را در زیر خود پنهان کرده است؛ شهری که اگر آسفالت و بتن و سیمان را کنار بزنی، شاید دوباره ریشههای جنگلها، توتستانها، بوی نارنج و صدای رودخانههایش بیش از بوی نامطبوع امروز آشکار شوند. شاید بزرگترین دگرگونی رشت، ساختن ساختمانهای بلند نبود؛ فراموش کردن این حقیقت بود که این شهر، پیش از هر چیز، یک « باغشهر» بود.
باغها فقط فضای سبز نبودند؛ آنها حافظه جمعی، فرهنگ، شیوه زیستن و هویت رشت را شکل میدادند. با از میان رفتن آنها، تنها چند هکتار جنگل، درخت و بیجار از دست نرفت؛ بخشی از روایت شهر خاموش شد.