36 سال پیش، زمانی که جام جهانی ۱۹۹۰ میلادی در ایتالیا آغاز شد، هیچکس گمان نمیبرد که تنها دوازده روز بعد، درست در میان هیاهوی بازی برزیل – اسکاتلند، در دورترین مرزهای شهر تورین، یکی دیگر از سرنوشتهای تلخ بشر تکرار شود؛ اینبار اما نه در استادیوم، بلکه در دل خاک ایران؛ جایی میان کوههای مرتفع البرز و جنگلهای هیرکانی و دریای کاسپین؛ آنهم در 60 ثانیه جهنمی؛ تنها ۶۰ ثانیه طول کشید تا تمامِ زندگی، به خاک و سنگ بدل شود. در رودبار، تنها ۶۰ ثانیه کافی بود تا تمام نقشههای زندگی، زیر آوارِ مرگ دفن شوند.
در حالی که استادیوم دل آلپی ایتالیا با صدای هوادارانی که در پیِ یک گل بودند، به لرزه درآمده بود، کوههای رودبار در سکوتی مرگبار، زیر بارِ خشمِ زمین، فرو میریختند. این تقابلِ هولناک میانِ ۹۰ دقیقه از هیجانِ بیپروا و ۶۰ ثانیه از جهنمِ محض، روایتگرِ آن بامدادِ ۳۱ خرداد 1369 است؛ زمانی که جهان در جستجوی قهرمانان فوتبال بود، اما در گیلان، زمین در حالِ بلعیدن تمام قهرمانان ناتمام، تمام اُمیدها و تمام آیندههای جوانانی بود که هرگز به صبح نرسیدند. آن شب تماشای فوتبال در گیلان زودتر به پایان رسید؛ در رودبار هیچکس فرصت نکرد گُل مهاجم برزیلی به اسکاتلند را تماشا کند؛ همانجا بود که روایتِ ویرانی، آغاز شد.
این حادثه تنها جغرافیای منطقه را تغییر نداد، بلکه روح گیلان را نیز جابهجا کرد. ۶۰ ثانیه طول کشید. ۶۰ ثانیه کافی بود تا نظمِ استادیومها با بینظمیِ آوارها یکی شود. تیرهای چوبی سقفها، مثل گدازهها فرو میریختند. درختان زیتون، که قرنها بود به زمین وفادار بودند، از ریشه کنده شدند. زمین، برای این حجم از مرگ، کم میآمد. از آن روز به بعد، خندهها و شوق زندگی دیگر هرگز به شکل پیشین بازنگشتند و تاریخ استان گیلان، برای همیشه به دو فصلِ «پیش از زلزله» و «پس از زلزله» تقسیم شد.
در بامداد ۳۱ خرداد، درست زمانی که جهان درگیر هیجان بازی برزیل و اسکاتلند بود، عقربههای ساعت بر عدد ۱۲ و نیم ایستاد و ثانیهها به سمت عدد ۱۳ میخزیدند، زمین در فاصله ۱۶ کیلومتری رودبار و در قلب روستای پاکده و توابع استان گیلان، به خروش درآمد. لرزهای که چنان بیرحمانه بود که نام «زلزله رودبار» را در فهرست مرگبارترین زلزلههای یک قرن اخیر جهان حک کرد
مرگبارترین زلزله یک قرن اخیر
در بامداد ۳۱ خرداد، درست زمانی که جهان درگیر هیجان بازی برزیل و اسکاتلند بود، عقربههای ساعت برعدد ۱۲و نیم ایستاد و ثانیهها به سمت عدد ۱۳ میخزیدند،زمین در فاصله ۱۶ کیلومتری رودبار و در قلب روستای پاکده و توابع استان گیلان، به خروش درآمد.
لرزهای که چنان بیرحمانه بود که نام «زلزله رودبار» را در فهرست مرگبارترین زلزلههای یک قرن اخیر جهان حک کرد. رودبار، رستمآباد، منجیل، لوشان و ۷۰۰ روستای پیرامون، در چنگال این بلا به خاک سپرده شدند. صدهزار خانه خشتی و گِلی با یک حرکت، با خاک یکسان شد و ویرانیهای آن، هزینهای بالغ بر ۲۰۰ میلیارد دلار بر جای گذاشت.
آمار، حکایت از فاجعهای فراتر از اعداد داشت: بیش از ۳۵ هزار جانباخته، ۶۰ هزار مجروح و نیم میلیون بیخانمان. شدت لرزه چنان بود که گویا زمین بخشی از خود را میبلعید؛ روستاهایی همچون فیشم، فتلک و گورتیم، چنان در دل خاک فرو رفتند که گویی هرگز وجود نداشتهاند. این زلزله، نه تنها گیلان بلکه استانهای همجواری همچون؛ زنجان، تهران، آذربایجان شرقی، مرکزی، همدان، مازندران و سمنان را نیز در بُهت و لرزه فرو برد.

خاطرهای مدفون زیر تلی از خاک
در دل کوهستانهای جنوبی گیلان، آنجا که مرز میان زمین و آسمان در میان رودبار، منجیل و لوشان محو شده و با شیبی تند به سوی رشت منتهی میشود؛ خاطرهای مدفون زیر تلی از خاک باقی مانده است. بامداد ۳۱ خرداد ۱۳۶۹، زمین با شدت ۳/۷ ریشتری در عمق ۱۳ کیلومتری از زمین، چنان به خروش برخاست که لبخندهای مردم شهرها و روستاهای پهنه جنوبی گیلان را در آغوش خاک فرو برد.
جانِ از دست رفته را بازنگرداند
در آن ارتفاعات، جایی که ستارهها به چشم میآیند، حادثهای رخ داد که دیگر هیچ قلبِ پر از شوق و شوری، جانِ از دست رفته را بازنگرداند. «سعید زارع»، نوجوانی که آیندهاش درخشش ستارهای در آسمان فوتبال ایران را نوید میداد، درست در نقطهای از کوهستانهای خوش آب و هوای جنوب گیلان که آسمان به زمین نزدیکتر بود، ستارهی زندگیاش را از دست داد.
این حادثه تنها جغرافیای منطقه را تغییر نداد، بلکه روح گیلان را نیز جابهجا کرد. ۶۰ ثانیه طول کشید. ۶۰ ثانیه کافی بود تا نظمِ استادیومها با بینظمیِ آوارها یکی شود. تیرهای چوبی سقفها، مثل گدازهها فرو میریختند. درختان زیتون، که قرنها بود به زمین وفادار بودند، از ریشه کنده شدند. زمین، برای این حجم از مرگ، کم میآمد
او دیگر نه در آسمانِ دُرفک، نه در سیدشت، نه در رحیمآباد و بلوکات و دشتویل و نه در فراز رودبار و منجیل و لوشان، هیچ ستاره درخشانی را ندید. از دُرفک تا سیدشت، از بلوکات تا دشتویل، آسمان برای سعید تاریک شد؛ گویی در آن بامداد تلخ، تمام ستارههای منطقه از چشم سعیدها، وحیدها، زهراها و مریمها پنهان شدند.
در میان این تراژدی، روایتِ «سعید زارع» یکی از آن زخمهای باز است. سعید که پتانسیل آن را داشت تا در تیمهای محبوب فوتبال کشور و استان، ستارهای تمامعیار باشد، درست در نقطهای که ستارهها از همیشه و هرجا به او نزدیکتر بودند، ستارهی زندگیاش را از دست داد. سعید تنها چند ساعت قبل از اینکه بدن بیجانش را از زیر تلی از خاک بیرون بکشند، از آسمان مرتفع گیلان خداحافظی کرد.
زلزله؛ تمامِ «امکانها» را از سعید ربود
سعید در آن شب، شاید با پیرهنی زرد و سبزِ برزیل، در میانِ هیجانِ تماشای نمایشِ بزرگِ فوتبال، رویا میبافت. او در آن لحظات، تنها یک تماشاگر نبود؛ او در ضمیرِ خود، در حالِ دویدن بود؛ در حالِ گل زدن و در حالِ تماشای نگاهِ تحسینآمیزِ تماشاگران. آرزوی آن نوجوان ۱۴ ساله، در میانِ ریتمِ توپ و گزارشگر، رنگ میگرفت؛ او میخواست روزی در همین میدانها، ستاره باشد. اما تقدیر، برتریِ خود را نشان داد.
زلزله، تنها خانهاش را تخریب نکرد؛ او تمامِ «امکانها» را از سعید ربود. او از آیندهای که در انتظارش بود، به گذشتهای که دیگر وجود نداشت، پرتاب شد. امروز، دنیای فوتبال با تمامِ هیاهوی خود، نام سعید را نمیشناسد؛ زیرا زلزله، نه تنها بدنِ او را، بلکه تمامِ دویدنها، تمامِ آرزوها و تمامِ آن «فرداهایی» را که در چشمهای درخشانش جوانه زده بود، زیر تلی از خاک و ناامیدی، دفن کرد.
زمینِ زیرِ خانههای گیلان لرزید
ساعت از نیمهشب گذشته بود. چراغها خاموش، کوچهها ساکت و مردم در خواب بودند؛ اما زمین، بیهشدار، تصمیم گرفت همهچیز را به هم بریزد و ببلعد. ناگهان زمینِ زیرِ خانههای گیلان لرزید؛ لرزشی چنان شدید که در چند ثانیه، آرامش شهرها را به تلی از آوار، گردوغبار و فریاد تبدیل کرد. چند ثانیه بعد، رودبار، رستمآباد، منجیل، لوشان، رحیمآباد دیگر آن شهرِ آرامِ پیشین نبودند.
اجساد وسط میدان شهر
تابحال بچههاتو از دست دادی؟ تابحال پدر و مادرتو یکجا با برادر و خواهرت از دست دادی؟ تابحال تمامِ خانوادهات زیرِ آوار موندن و از نفس افتادن؟ تابحال کلی تل از اجساد وسط میدان شهر دیدی که روی هم ریخته و دیگر هیچکس نمیداند کدام، کجای کدام است؟ تابحال دیدی که شوق و شورِ زندگی، در میانهی خاک و سنگ، دفن شده باشد؟ خانههای ناآباد و ویرانشده دیدی؟
اینها پرسشهایی نیستند که در اخبار کوتاه و بیروح شنیده شوند؛ اینها واقعیتهایی هستند که در نیمهشب ۳۱ خرداد ۱۳۶۹، در پهنهی جنوبی استان گیلان از گوشِ تاریخ بیرون آمدند تا روایت کنند که چگونه در چشمبهمزدنی، تمامِ هستیِ یک انسان، به تلی از خاک و نااُمیدی بدل میشود.
ساعت از نیمهشب گذشته بود. چراغها خاموش، کوچهها ساکت و مردم در خواب بودند؛ اما زمین، بیهشدار، تصمیم گرفت همهچیز را به هم بریزد و ببلعد. ناگهان زمینِ زیرِ خانههای گیلان لرزید؛ لرزشی چنان شدید که در چند ثانیه، آرامش شهرها را به تلی از آوار، گردوغبار و فریاد تبدیل کرد. چند ثانیه بعد، رودبار، رستمآباد، منجیل، لوشان، رحیمآباد دیگر آن شهرِ آرامِ پیشین نبودند
فرصت صبح نشد
سیوشش سال گذشته است، اما بعضی شبها هیچ وقت تمام نمیشوند. در رودبار، زلزله تنها خانهها را ویران نکرد؛ ساعتها را هم شکست. و هر سال که بهار به پایان میرسد، نامهایی دوباره از زیر خاکِ فراموشی بیرون میآیند؛ نامهایی مثل سعید زارع، که انگار هنوز در همان سنِ چهاردهسالگی ایستاده، با آرزوی دویدن، با عشقِ به فوتبال، و با نوجوانیای که فرصت نکرد به صبح برسد.
از میان آن همه چهرهای که در ذهن میماند، سعید زارع یکی از روشنترینهاست؛ نه بهخاطر اینکه تنها قربانی آن شب بود، که نبود، بلکه چون در چهره او میشد آیندهای را دید که به آن فرصت داده نشد. نوجوانی که باید میدوید، اما ندوید؛ باید میخواست، اما مجالِ خواستن پیدا نکرد؛ باید در حافظه خانوادهاش به خاطرهای شیرین تبدیل میشد، اما در حافظه یک شهر، به نشانهای از فقدان بدل شد.
از استادیوم دلآلپی تورین تا رودبارِ گیلان
درحالی که هزاران تماشاچی در استادیوم دلآلپی ایتالیا و میلیونها چشم و گوش به سوی تلویزیونسیاه و سفید و رادیوهای خانگی با هیجان و شور، تقابل تاریخی برزیل و اسکاتلند را در جام جهانی ۱۹۹۰ تماشا میکردند و جهان در غوغای یک مسابقهی فوتبال غرق بود، در آن سوی مرزها و در قلب جنگلهای هیرکانی، جغرافیایِ جنوب گیلان در سکوتی مرگبار به انتظار نشسته بود؛ سکوتی که در آن، درختانِ زیتون با ریشههایِ عمیقِ خود، گویا داشتند آخرین نفسهایِ آرامشِ این سرزمین را پیش از برخورد با فاجعهای بیسابقه، در میان رطوبتِ سبک کاسپین و خنکیِ سنگینِ کوهستانها میکشیدند.

لرزهای سهمگین همهچیز را به هم ریخت. آنچه در آغاز شاید شبیه تکانی کوتاه به نظر میآمد، در چند لحظه بدل شد به واقعهای که نفسِ یک منطقه را برید. دیوارها صدای شکستن دادند. سقفها فرو ریختند. گرد و خاک، مثل پردهای ضخیم، روی کوچهها و حیاطها نشست. صدای آدمها، صدای فریاد، صدای ترس، در هم پیچید و بعد، در خیلی جاها، به سکوتی سنگین رسید؛ سکوتی که از فریاد هم هولناکتر بود.
جهانی که در آن، زمان در گروِ حرکتِ توپ و هیجانِ گُلها تعریف میشد و همه چیز، با نظمی دقیق و تحت کنترل، در جریان بود. بسیاری از مردم در خانهها بیدار بودند. تلویزیونها روشن بود و مسابقه برزیل و اسکاتلند در جریان بود. این بیداری، برای برخی، عامل نجات بود و برای برخی دیگر، تنها شاهدِ وقوعِ فاجعه.
فوتبال؛ نشانه بیداری بود
در آن لحظه، فوتبال دیگر تنها فوتبال نبود. برای بعضیها، نشانهی بیداری بود؛ برای بعضیها، آخرین تصویرِ آرام پیش از ویرانی. گفتهاند بسیاری از کسانی که اهل فوتبال بودند و در آن شب بیدار مانده بودند، از مرگ جان سالم به در بردند؛ شاید چون صدای بازی، چراغ اتاقشان را روشن نگه داشته بود، شاید چون هنوز خوابشان نبرده بود، شاید چون در همان دقیقهها، زندگیشان به ریتم توپ و صدای گزارشگر گره خورده بود. اما برای عدهای دیگر، همین بیداری هم کافی نبود. زمین که لرزید، زمان از حرکت نایستاد؛ فقط از معنا خالی شد.
بسیاری از کسانی که اهل فوتبال بودند و در آن شب بیدار مانده بودند، از مرگ جان سالم به در بردند؛ شاید چون صدای بازی، چراغ اتاقشان را روشن نگه داشته بود، شاید چون هنوز خوابشان نبرده بود، شاید چون در همان دقیقهها، زندگیشان به ریتم توپ و صدای گزارشگر گره خورده بود. اما برای عدهای دیگر، همین بیداری هم کافی نبود. زمین که لرزید، زمان از حرکت نایستاد؛ فقط از معنا خالی شد
فاجعه رودبار تنها ویرانیِ خانهها نبود؛ ویرانیِ امکان بود؛ امکانِ بزرگ شدن، امکانِ بازی کردن، امکانِ رفتن به مدرسه، امکانِ ایستادن زیر نورِ آفتابِ صبحِ بعد از حادثه و فکر کردن به فردا. در آن بامدادِ لرزان، تاریخ در دو مسیر کاملاً متفاوت روان بود. در حالی که زمینِ رودبار در حال فروپاشی بود، چرخِ زمان در جای دیگر، با بیخیالیِ محض به چرخش ادامه میداد.
نکن ای صبح طلوع
آن شب، در خانهها و کوچههای رودبار، آدمها با دستهای خالی دنبال عزیزانشان میگشتند. زیر آوار، اسمها دیگر صدا نمیدادند. مادرها کنار دیوارهای ترکخورده میایستادند و فرزندانشان را صدا میزدند؛ پدرها با چشمهایی که گرد و خاکِ شب را بلعیده بود، آوارها را کنار میزدند؛ همسایهها یکدیگر را از زیر سنگ و چوب بیرون میکشیدند. هر کس که زنده مانده بود، ناگهان با این پرسش روبهرو شد که چگونه میشود از شبی چنین، صبح ساخت.

تقابلِ انسان با زمین
و در همان حال، در گوشهای از جهان، یا شاید در گوشهای از همان شب، بازی ادامه داشت. فوتبال، بیاعتنا به زلزله، توپ را میچرخاند. جام جهانی ۱۹۹۰ میلادی در ایتالیا، برای میلیونها بیننده، هنوز نمایشِ قدرت و رقابت بود؛ اما برای ساکنان رودبار، آن شب سرنوشت دیگری رقم خورد.: تقابلِ انسان با زمین و انسانی که اینبار، نه با حریف و رقیب، که با فروپاشیِ ناگهانیِ زیر پایش روبهرو شد.
آن زمان، لیونل مسی تنها یک کودکِ سه ساله بود که هنوز نمیدانست قرار است امپراتوریِ فوتبال را در دست بگیرد؛ رونالدو، تنها کودکی ۵ ساله بود که در دوردستها، هنوز به دنبالِ رویایِ او بود؛ و امپاپه، هنوز حتی در هیچ آستری از هستی، به دنیا نیامده بود. جهان، در آستانهی تولدِ اسطورههایی بود که قرار بود تاریخ را بنویسند، اما در رودبار، تاریخ برای هزاران نفر، در همان لحظه، به پایان رسیده بود. اسطورههای فوتبال در حالِ شکلگیری بودند، در حالی که اسطورههایِ ازدسترفتهی رودبار، در میانِ آوار، به خاک سپرده میشدند.
توقف زمان در ساعت 12:30 دقیقه
امروز که جام جهانی 2026 در حال برگزاری است؛ دنیا غرق در هیاهوی دیجیتال، استادیومهای پیشرفته و تکنولوژی VAR در آمریکای شمالی است، آیا میتوانید یک لحظه در رودبار 36 سال پیش مکث کنید؟! سعید در سال ۶۹ گلِ پیروزی برزیل را ندید.
اما امروز، در سال ۱۴۰۵که شادیِ مردمِ دنیا در پلتفرمهای اینترنتی مدام منتشر و بازنشر میشود؛ آیا به گوشِ آنهایی که زیر آوار ماندند میرسد؟ این که دنیا همچنان میچرخد و جام جهانی همچنان برگزار میشود، در حالی که برای سعید و هزاران نفر دیگر، زمان برای همیشه در ساعت ۱۲:۳۰ دقیقه ۳۱ خرداد ۶۹ متوقف شد.