دکتر «آذر اندامی» چهره جهانی است. و به دلیل کشف واکسن «وبای التور»، حفرهای از سیاره زهره به نام او ثبت شد. درباره زندگی و خدمات دکتر اندامی، متولد رشت(آذر 1305- مرداد 1363) مطالب تکراری زیاد است. در شماره 7 کتاب گیلاننامه، مطلبی پیرامون زندگی دکتر اندامی در خلال یک مقاله بلند منتشر و بعدها همان -که حاوی اشتباهاتی است- باز تولید و با اضافاتی وارد فضای مجازی شد.
از خانواده هفت نفره دکتر آذر اندامی تنها نوهها در قید حیات هستند. بنابراین گفتوگو با ایشان نیز ممکن است حاوی تمامی اطلاعات لازم نباشد. برای روشن شدن بخشی از زوایای زندگی خانواده دکتر آذر اندامی به دیدار «فرشته اندامی» (متولد1339 شمسی) برادرزاده ایشان رفتم که بیش از بقیه با دکتر اندامی مانوس بود. او متولد رشت بوده و بعد از 7سالگی و تقریبا پس از قبولی دکتر اندامی در دانشگاه به تهران مهاجرت میکند.
«سیاوش خانجانی» همسر فرشته اندامی، شاعر و بازنشسته هوا نیروز است و با همسر دکتر اندامی مراودات فرهنگی داشته است. جنگ اخیر، ایشان را ناگزیر کرد، برای مدتی از شاهین شهر به گیلان بیایند و بخت یار بود که این مصاحبه انجام شد.
***
*نخست، پدربزرگ خود را معرفی کنید و ترتیب فرزندان. آیا «اندامی» از ابتدا نام فامیلی خانواده بود؟
-پدربزرگم، محمد حسین یازقی و مادربزرگم شاهجان نام داشت. و فرزندان به ترتیب؛ عیسی، موسی، صادق، آذر، فرخنده و محمد(منوچهر) نام داشتند. فرخنده در کودکی فوت کرد و «آذر» تنها دختر خانواده بود. عمو محمد، عکسی را منتشر کرده که همه اعضای خانواده در یک قاب هستند و از روی عکس ترتیب سن فرزندان مشخص است. در این عکس، پدربزرگم با وجود قد بلند و جسمی سالم، یک عصا در دست دارد.
تا زمان قبولی عمه آذر در دانشگاه تهران، فامیلی ما همین بود. گویا در زبان ترکی «یازق» معنی «بیچاره» میدهد و همین مایه تمسخر دیگر دانشجویان میشود. البته اجداد ما اصلا ترک نبودند و پدربزرگم اصالتا رشتی بود و نمیدانم چرا موقع دریافت سجل چنین فامیلی ثبت شد.
خانه محمد حسین اندامی، خانه باغ بزرگی در محله استقامت بود. در آن باغ، انبار تنباکو داشت. متاسفانه در رسانهها نوشتند دکتر آذر اندامی مجبور بود کار کند! آذر تک دختر بود و او را برای درس خواندن، تشویق میکردند. همه برادرها بسیج شدند تا آذر به جایی برسد
عمه آذر تک دختر خانواده و مورد توجه همه بود و حرفش همیشه برو داشت. بعد از قبولی در دانشگاه تهران به نام خانوادگی اعتراض میکند و پدر را مجبور میکند به ثبت احوال رفته و شناسنامه جدید بگیرد. پدربزرگم و البته بقیه فرزندان، قد بلند و باریک اندام بودند. آنطور که بعدها شنیدم، مسوول ثبت به دلیل قد بلند و باریک اندامی پدربزرگ، خودش این فامیلی را پیشنهاد میکند و اینگونه نام خانوادگی ما «اندامی» شد.
*تحصیلات و شغل پدربزرگ چه بود؟
-من 5 سال و نیم بودم که پدربزرگم فوت کرد و چون اولین نوه خانواده بودم، بسیار مورد توجه و محبت پدربزرگ بودم و شبی که فوت کرد کاملا یادم هست. صبح که آمبولانس را در حیاط دیدم از شدت گریه تمام موهایم را می-کندم و آنقدر دنبال آمبولانس با دمپایی تا به تا دویدم که پدرم ناچار شد مرا روی پای خودش در آمبولانس بنشاند. موقع تدفین در تازه آباد رشت، باران میبارید و من یادم هست که به پدرم(موسی) میگفتم، چتر را روی پدربزرگ بگیر تا خیس نشود. سن من کم بود، ولی خاطرات زیادی از پدربزرگ به یاد دارم ولی درباره شغل و میزان تحصیلات، شنیدههای پدر و عموهایم است.
مادربزرگم شاهجان به گمانم 4 کلاس درس خوانده بود اما پدربزرگ تحصیلاتش بیشتری داشت. نمیدانم چند کلاس، فقط یادم هست کتابهای زیادی داشت. مرا روی پای خود مینشاند و بلند کتاب میخواند. یکی از کتابهای مورد علاقهاش مناجات نامه خواجه عبدالله انصاری بود. تابستانها در حیاط مینشست و این بیت را میخواند؛ ابریق می مرا شکستی ربی برمن در عیش را ببستی ربی
پدربزرگ ابتدا در شرکت نفت کار میکرد، گویا شرکت روسی بود. آن زمان میگفتند در سبزه میدان لوله نفت پیدا شده. بعدها شرکت تعطیل شد و پدربزرگ، مباشر یک خان شد و کارهای حسابداری املاک خان را انجام میداد. عموی بزرگم، عیسی و پدرم، موسی هر دو در کارخانه «ارج» کرج کار میکردند. صادق، پخش داروی کل در ناصرخسروی تهران را داشت و محمد، معلم ریاضی در کوچصفهان بود و بعدها دانشگاه تهران قبول و استاد ریاضیات شد.
*خانه پدربزرگ، جایی که آذر و بقیه به دنیا آمدند، ساغریسازان بود؟
-اگر منظور خانه شماره 5 کوچه بلورچی است، باید بگویم فقط چند سالی آنجا زندگی کردند. بعدها چندین بار آن خانه دست به دست شد. ولی چیزی که من یادم هست، ابتدا خانه پدربزرگ یک خانه باغ بزرگ در محله استقامت فعلی بود. البته مالکِ خانه نبود. من در همان خانه با پدربزرگ اُخت بودم. یادم هست در آن باغ، انبار تنباکو داشت.
*وضع مالی پدربزرگ خوب بود؟
-بد نبود. ولی اینگونه هم نبود که متاسفانه برخی نوشتند؛ آذر مجبور باشد کار کند. آذر تک دختر بود و پدربزرگم او را برای درس خواندن، تشویق می¬کرد. اصلا همه برادرها بسیج شدند تا آذر به جایی برسد. بیش از همه عمو محمد، تمام سخنرانیها و کارهای علمی عمه را پیش میبرد و هماهنگی همایشهای او را انجام میداد. عمو محمد و دخترِ بزرگ عمه آذر تلاش کردند تا نام کاشف واکسن وبای التور در حفرهای از سیاره زهره ثبت شود.
مادربزرگم خیاط بود. مادر من هم خیاط بود و من دیده بودم که برای فامیل و خانواده به ویژه در آستانه سال نو لباس میدوزند.
*چطور شد که خانواده به تهران مهاجرت کردند و چرا پدربزرگ همراه خانواده نرفت؟
-عمه آذر نفر پنجم دانشگاه تهران در رشته پزشکی قبول شد. مادربزرگم شاهجان، همراهش به تهران رفت و خانهای در محله سلسبیل اجاره کردند. اما پدربزرگم در رشت ماند و با خواهرش زندگی کرد. نمیدانم پدربزرگم چه سالی متولد یا فوت کرد، فقط شنیدم که مشکل قلبی داشت. اواخر عمر، عمه آذر از مادربزرگم مراقبت میکرد و نوهها برای دیدن مادربزرگ، خانه عمه میرفتیم. من بیشتر از بقیه و بیشتر تابستانها خانه عمه بودم.
یادم هست عمهآذر زیر چراغ گردسوز درس میخواند. دکتر خلعتبری، همسر دکتر اندامی، نماینده مجلس بود. ولی آذر اصلا در وادی سیاست نبود. کاملا سادهزیست و بی حاشیه بود
بعد از رفتن عمه به تهران، بقیه برادرها هم رفتند و دلیلش مشکلات کارخانه «گونی بافی» رشت بود. پدرمن در گونی بافی کار میکرد، یادم هست یک روز آمد و گفت اوضاع خوب نیست و کارگرها شلوغ کردند. پدرم تراشکار گونی بافی بود. آن زمان آقای «دریایی»، مدیر بخش تراشکاری بود. دوستی به نام «داوری» داشت که حسابدار کارخانه ارج بود، معرف ایشان شد و موسی و عیسی وارد کارخانه ارج شدند. مدتی بعد پدرم خانهای در تهران اجاره کرد و همه خانواده به تهران مهاجرت کردند. من تا کلاس اول ابتدایی رشت خواندم و بعد به تهران مهاجرت کردیم.
*دکتر اندامی با دکتر خلعتبری چگونه آشنا شد و ازدوج کردند؟
نمیدانم، شاید چون هردو در دانشگاه پزشکی درس می¬خواندند. همسر ایشان از خاندان معروف خلعتبری بود. با آن سردار معروف تنکابنی چه نسبتی داشت، نمیدانم. اما خانواده متمکنی بودند. من آن زمان حدودا 12ساله بودم. تابستانها میرفتیم شهسوار. خاندان آنها املاک زیادی در تنکابن داشتند. رفتیم دهات «مازلِنگ سَر».
یادم هست از هفت تا رودخانه رد شدیم. باغ گل داشتند و صادر میکردند. هوشنگ خلعتبری که عمه «منصور» صدایش میکرد هم رییس پزشکی قانونی بود و هم قبل از انقلاب نماینده مردم شهسوار در مجلس شورای ملی. من عاشقانههای عمه و همسرش را در باغهای شهسوار دیده بودم، برای هم شعر میخواندند. آن زمان آذرمیدخت، دختر بزرگ عمه، کوچک بود و من او را برای گردش به باغهای شهسوار میبردم.
قبل از ازدواج، عمه معلم بود. در محله عباسی، پشت خزانه. محله محرومی بود، به خانوادههای محروم کمک میکرد. بعد از اینکه پزشکی قبول شد، بازهم تدریس میکرد. آن زمان هنوز ازدواج نکرده بود. از حقوقش داروی رایگان میخرید. خیلی دست به خیر بود. بعدها در مطب همسرش، خدمات پزشکی میداد.
یادم هست در محله امیرآباد تهران، روبروی سازمان انرژی اتمی، خانه ساختند. یک خانه دوبلکس. و عمه همانجا شخصا به درسهای من و بچههایش رسیدگی میکرد. بعد از ازدواج عمه در انسیتو پاستور مشغول به کار شد و با فعالیت زیاد، رییس بخش میکروبشناسی پاستور شد. عمه چون فعالیت علمی داشت، به نسبت دیر صاحب فرزند شد. ضمن اینکه از طرف دولت مرتب برای دورههای آموزشی میکروبشناسی، هر 6ماه یک بار تنها به فرانسه میرفت.
قبل از ازدواج، عمه معلم بود. در محله عباسی، پشت خزانه. محله محرومی بود، به خانوادههای محروم کمک میکرد. بعد از اینکه پزشکی قبول شد، بازهم تدریس میکرد. آن زمان هنوز ازدواج نکرده بود. از حقوقش داروی رایگان میخرید. خیلی دست به خیر بود. بعدها در مطب همسرش، خدمات پزشکی میداد
بعدها که صاحب فرزند شد، به بچهها فرانسه آموخت. و از همان نوجوانی در حدی که 1000 کلمه فرانسه یاد بگیرند، «آذرمیدخت و میترا» دخترانش را به پانسیونی در فرانسه فرستاد. و چون مرتب برای تحقیقات علمی به فرانسه میرفت خانهای در فرانسه خرید. آرش تنها پسرش را دیرتر از بقیه و به سختی راهی فرانسه کرد.
من آن زمان زیاد به خانه عمه میرفتم. عمه حواسش به درس خواندن ما هم بود و با بچه ها زبان کار میکرد. من بعد از دیپلم، در شبکه 8 رسانه ملی(شبکه تبلیغات) مشغول به کار شدم. با یک دختر ارمنی، ماشین نویس بودیم و علاوه بر حقوق، پورسانت تبلیغات را هم میدادند.
*تولید واکسن در آن زمان کار بزرگی بود. چطور شد که حفرهای را در زهره به نامش کردند؟
-باید بگویم، دود چراغ را دکتر آذراندامی خورد و اکنون افتخارش برای خانواده اندامی مانده. من یادم هست عمه زیر چراغ گردسوز درس میخواند. درست است که دکتر خلعتبری نماینده مجلس بود، ولی عمه اصلا در وادی سیاست نبود. کاملا افتاده، ساده زیست و بیحاشیه بود. عکسهای زیادی هم از او نداریم. خود من تنها یک عکس سیاه و سفید از او در یک مراسم عروسی دارم.
عمه تمام وقت خود را صرف تولید واکسنی کرد که جان انسان ها را نجات دهد. و آنگونه که نشریات آن زمان نوشتند، واکسن را به کشورهای همسایه مثل افغانستان و پاکستان هم صادر کردند تا بیماری دوباره از کشورهای همسایه به ایران برنگردد و همین باعث درخشش عمه شد.
عمو محمد، تمام مقالات و سخنرانیهای عمه را جمع کرده و مقالاتی که درباره خدمات عمه نوشتهاند. بخشی از آن را من در خانه آرشیو دارم. آذرمیدخت خلعتبری، دختر نخست، دانشمند فیزیک بود و همزمان خبرنگار مجلات علمی. او در فرانسه با اتحادیه بینالمللی نجوم برای نامگذاری رایزنی کرد و در ایران هم عمو محمد پیگیر بود و در نهایت گودالی به قطر 30 کیلومتر به صورت دایمی به نام دکتر آذر اندامی شد.
آذرمیدخت دختر اول عمه در اثر یک سرطان نادر فوت کرد. دختر دوم میترا خلعتبری، دکتر اتاق بیهوشی است و آرش خلعتبری، دکترای زمین شناسی دارد و با یکی از پسران من همبازی بود.
دکتر اندامی، تمام وقت خود را صرف تولید واکسنی کرد که جان انسانها را نجات دهد. واکسن را به کشورهایی مثل افغانستان و پاکستان صادر کردند تا بیماری دوباره از کشورهای همسایه به ایران برنگردد
*نامگذاری بلواری به نام دکتر اندامی در رشت هم تلاش خانواده بود؟
-بله. عمو محمد خیلی نقش داشت. او بود که سالها تلاش کرد، نام دکتر آذر اندامی زنده بماند و از طریق دوستانش با ادارات گیلان رایزنی کرد تا بلواری به نام او شود و سردیسی بسازند. عمو محمد تغییر نام میدان مادر به دکتر آذراندامی مدنظرش بود، ولی موفق نشد.
عمو محمد در نخستین دور شیوع کرونا فوت کرد و به فاصله 10 روز تنها فرندش هم در اثر کرونا از دست رفت و خانواده فقط از دور توانستند خداحافظی کنند. یک سال بعد، همسرش نیز از شدت غصه جان سپرد.
عمو محمد، عمه آذر را خیلی دوست داشت، یادم هست هروقت میآمد، برایش ساز دهنی میزد و شعر میخواند و با لهجه رشتی میگفت: بر گیسویت ای جان کمتر زن شانه… عمه هم همیشه با لهجه رشتی حرف میزد تا آخر عمرش و همیشه میگفت؛ لهجه من اصالت من است.
(1)«ساغریسازان، یکی از قدیمیترین محله های رشت» براساس خاطراتی فزون بر هفتاد سال از دیدهها و شنیدهها و خواندهها«جعفر خمامی زاده»، گیلان نامه، جلد هفتم به کوشش م. پ جکتاجی.)
