مامان، یعنی ما میمیریم؟
همینکه باشگاه ورزشی را ترک کردم، پیام روی گوشیام را دیدم: حمله آمریکا به ایران آغاز شد. دیگر یادم نیست چگونه اضطراب و لرزشدستانم را برای رانندگی تا مدرسه کنترل کردم. راه طولانی نبود، اما حس میکردم تا ابد طول میکشد.
همه مادرها در آن خیابان یک هدف داشتیم: «برسیم». آن لحظه هنوز نمیدانستم اضطرابم بیجا نیست. چندی بعد که خبر حمله به مدرسه میناب را شنیدم، توی دلم گفتم مادران آن بچهها هم دویدند، اما بعضیهایشان نرسیدند.
وارد مدرسه شدم. دواندوان رفتم تو راهرو. ناظم آنجا ایستاده بود. چشمانم پر از اشک بود.…