روایت مادری از روزی که جنگ وارد خانه‌اش شد/ روایت جنگ(3)

مامان، یعنی ما می‌میریم؟

0 ۴۴

همین­که باشگاه ورزشی را ترک کردم، پیام روی گوشی‌ام را دیدم: حمله آمریکا به ایران آغاز شد. دیگر یادم نیست چگونه اضطراب و لرزش‌دستانم را برای رانندگی تا مدرسه کنترل کردم. راه طولانی نبود، اما حس می‌کردم تا ابد طول می‌کشد.

همه مادرها در آن خیابان یک هدف داشتیم: «برسیم». آن لحظه هنوز نمی‌دانستم اضطرابم بی‌جا نیست. چندی بعد که خبر حمله به مدرسه میناب را شنیدم، توی دلم گفتم مادران آن بچه‌ها هم دویدند، اما بعضی‌هایشان نرسیدند.

 

وارد مدرسه شدم. دوان‌دوان رفتم تو راهرو. ناظم آن‌جا ایستاده بود. چشمانم پر از اشک بود. بدون این‌که چیزی بپرسم، اسم هامی ‌را صدا زد. چند لحظه بعد هامی‌آمد. کوله به دوش، آرام، با آن چهره معصوم، به سمتم دوید؛ بعد ایستاد. نگرانی را از نگاهم خواند.

 

پرسید «مامان، چیزی شده؟» صدای سایر مادرها همه چیز را لو می‌داد. گفتم:«جنگ شده، هامی‌جان.» سکوت کرد. دستم را محکم فشرد. به چشمانم خیره ماند و بعد پرسید: «مامان، یعنی ممکن است ما بمیریم؟» چه جوابی داشتم برای این سوال؟ آن لحظه نه کتابی به کارم آمد نه تحلیلی. فقط دلم آشوب شد و اشک از گونه‌هایم جاری شد. اما باید قوی می‌ماندم، با اینکه از درون فرو می‌ریختم. گفتم «نه عزیزم، هیچ اتفاقی نمی‌افتد. مامان هست.»

 

صدایم را باور نداشتم. هامی ‌هم باور نکرد؛ اما این تازه اول ماجرا نبود. شب‌ها که صدای هولناک انفجارها در فضا می‌پیچید، ترس فروریختن خانه بر سرمان، ما را وادار می‌کرد که هر شب، پابرهنه به دل جاده بزنیم. هامی،کودک کوچک من با پاهای برهنه‌اش بر آسفالت می‌دوید، دست کوچکش را محکم در دستانم می­فشرده و چشمانش، که دیگر جرات نگاه به آسمان را نداشت. بعدها، در دلنوشته‌هایش برای معلم، نوشت:«من نمی‌خواهم مثل بچه‌های میناب بمیرم، چون آرزوهای زیادی در دل دارم.» گویی تمام غم و اندوه آن شب‌ها، در این جمله کوتاه خلاصه شده بود.

 

جنگ و مرگ در گفتارعمومی‌گاه به مفهومی‌کلی و انتزاعی بدل می‌شود؛ واژه‌ای که تکرار می‌شود بی‌آنکه وزن انسانی آن درک و تکرار شود. اما در زندگی واقعی، جنگ پیش از هر جا در خانه‌ها حضور پیدا می‌کند: در بازی کودکی که هنوز جهان را امن می‌پندارد و در اضطراب مادری که می‌داند امنیت تا چه اندازه شکننده است.

 

در فضای رسانه‌ای و تحلیلی، جنگ اغلب در قالب آمار، تحلیل‌های راهبردی و مواضع رسمی، ‌بیان می‌شود. فاصله‌ای میان «گفتن از جنگ» و «زیستن در سایه جنگ» وجود دارد. این فاصله همان شکافی است که اگر دیده نمی‌شود، با تقلیل واژه جنگ به مفهومی‌انتزاعی دیگر لرزش حضورش در خانه‌ها احساس نمی‌شود.

 

برای فهم عمیق‌تر این مساله، می‌توان به اندیشه “یوهان هویزینگا” متفکر هلندی و نویسنده کتاب «انسان بازیگر» رجوع کرد. هویزینگا معتقد بود؛ بازی یکی از بنیادی‌ترین عناصر فرهنگ انسانی است. از نظر او، بازی فعالیتی آزادانه، محدود در زمان و مکان، همراه با قواعد مشخص و آمیخته به نوعی جدیت درونی است. انسان در بازی وارد جهانی می‌شود که به شکل‌گیری نهادهای فرهنگی کمک می‌کند.

 

حقوق، آیین‌ها، رقابت‌ها و حتی برخی صورت‌های نبرد در تاریخ، ریشه‌هایی در ساختار بازی داشته‌اند. در این چارچوب، بازی صرفا سرگرمی‌کودکانه نیست؛ بلکه نشانه‌ای از وجود نظم، قاعده و اعتماد به استمرار جهان است. کودک وقتی بازی می‌کند در واقع به جهان اعتماد دارد. او فرض می‌کند که زمین زیر پایش امن است، که قواعد پایدارند و بازی تا پایان ادامه خواهد یافت.

 

هویزینگا نشان می‌دهد که در برخی دوره‌های تاریخی، حتی جنگ نیز در چارچوب‌هایی آیینی و محدود رخ می‌داده است؛ با قواعدی که آن را از خشونت مطلق جدا می‌کرد. اما در جهان مدرن، جنگ بیش از هر زمان دیگری از این محدودیت‌ها فاصله گرفته است.

در چنین شرایطی، خطر دیگری نیز پدید می‌آید: تبدیل جنگ به نمایش. به واژه‌ای که در تریبون‌ها تکرار می‌شود، به مفهومی‌که در هیجان جمعی مصرف می‌شود، بی‌آنکه تجربه زیسته انسان‌ها در نظر گرفته شود.

 

اینجاست که سخن گفتن از جنگ بدون درک موقعیت واقعی انسان‌ها، به شعاری توخالی بدل می‌شود. شعارهایی که شاید به‌آسانی تکرار شوند، اما در برابر نگاه مضطرب کودکی که از مادرش می‌پرسد «مامان، آیا ما خواهیم مرد؟» رنگ می‌بازند. آن پرسش ساده، حقیقتی عمیق را آشکار می‌کند.

 

جنگ برای کودک نه یک تحلیل ژیوپولیتیک و نه یک مفهوم انتزاعی، بلکه پرسشی درباره بقاست درباره فردا؛ درباره امکان ادامه بازی. وقتی چنین پرسشی در فضای‌خانه شکل می‌گیرد، دیگر نمی‌توان جنگ را صرفا در سطح گفتار عمومی ‌فهمید. جنگ وارد زندگی شده است.

 

اگر بازی کودکان نشانه امید و استمرار زندگی است، اضطراب مادران نشانه آگاهی از شکنندگی آن است. مادر، جنگ را در سطح واژه‌ها تجربه نمی‌کند؛ او آن را در نسبت با امنیت فرزندش می‌سنجد. نگرانی مادران فقط احساسی شخصی نیست؛ بلکه بازتابی از فهمی‌عمیق نسبت به آسیب‌پذیری زندگی روزمره است.

 

مدرسه رفتن، خواب شبانه، خنده‌های بی‌دلیل کودکانه و اطمینان از فردا، همگی در شرایط بحران به پرسش کشیده می‌شوند. تنها زمانی می‌توان درباره جنگ با مسئولیت سخن گفت که وحشت و نگرانی مادران در هر دو سوی میدان درک شود. تجربه ترس، مرز جغرافیایی نمی‌شناسد. هر جا مادری نگران آینده فرزندش است، همان‌جا معنای واقعی جنگ شکل می‌گیرد.

 

وقتی جنگ به یک نمایش زبانی تقلیل یابد، شکافی میان زبان و زندگی ایجاد می‌شود. زبان ممکن است پرشور باشد، اما زندگی پر از اضطراب است. زبان ممکن است از قدرت سخن بگوید، اما زندگی از امنیت. اگر این شکاف دیده نشود، فرهنگ آسیب می‌بیند. زیرا فرهنگ بر اعتماد به قواعد، بر استمرار زندگی و بر امکان بازی استوار است.

 

فروپاشی این عناصر، به معنای تضعیف بنیان‌های تمدن است. از این‌منظر، بازی کودکان و اضطراب مادران صرفا تصویرهایی احساسی نیستند؛ بلکه معیارهایی اخلاقی برای سنجش معنای جنگ‌اند. هر تحلیلی که این دو را نبیند، ناقص است.

 

بازاندیشی در معنای جنگ، نیازمند بازگشت به تجربه‌های ملموس انسانی است. باید دید این واژه چگونه در خانه‌ها ترجمه می‌شود، چگونه در خواب‌های نا آرام حضور پیدا می‌کند و چگونه در پرسش‌های کودکانه شکل می‌گیرد. شاید مهم‌ترین وظیفه تحلیل فرهنگی همین باشد: پیوند دادن زبان به زندگی. یادآوری اینکه پشت هر واژه بزرگ، زندگی‌های کوچکی قرار دارد که آسیب‌پذیرند.

 

بازی کودکان در سایه اضطراب مادران، تصویری است که این پیوند را آشکار می‌کند. تصویری که نشان می‌دهد جنگ، پیش از هر چیز، امکان زیستن بی‌هراس را تهدید می‌کند. آیا کسانی که از جنگ سخن می‌گویند،می‌دانند این واژه در زندگی واقعی چگونه به ترس، بی‌خوابی، دویدن پابرهنه در شب و پرسش یک کودک از مادرش ترجمه می‌شود؟

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.