از روزی که صدای بمباران انزلی در رشت و انزلی پیچید تا امشب که به لاهیجان و لنگرود و رودسر هم کشیده شد، به شهریور ۱۳۲۰ فکر میکنم و اینکه پیشرفت جنگندهها و روشهای جنگی از خاصیت اساطیری جنگ فروکاسته است. به نقش شمال در آن سال و حمله شوروی تا نقش کنونی که صرفا کریدور جنگندههاست و ناخنکی هم به نیروی دریایی و ناوچههای انزلی میزنند.
به تصویر بایندر و همسرش که در کاخ موزه انزلی نصب بود و نمیدانم بعد از موج انفجار سر جای خود هست یا نه. به سنگ قبر شکسته او که هشتاد سال غریبانه در محوطه گمرک بود و دو سال پیش ِغربیانهتر به محوطه کاخ منتقل شد.
به فرمان او برای بستن ورودی اسکله با غرق کردن ناوچه، به مرگ همزمان برادرش در مقابل انگلیسیها در جنوب، به جانبازی بهآذین در کنار او که باعث شد یک دستش را از دست دهد و با خانهنشینی اجباری و مناعت طبع و پی نگرفتن حقوق خود بزرگترین مترجم ادبیات روس شود. به دویست سرباز سربازخانه رشت که در روز دریافت سردوشی غریبانه قتلعام شدند.
به گاری حامل اجساد آنها در سبزهمیدان رشت و پارچه خونی روی آن، به اعلامیههایی که سرتیپپور پخش آنها را در خیابانهای رشت دید، به فرماندار رشت که در زیر گلوله باران به محل کار خود رفت. همه از جلوی چشمم رژه میرود. حتی تیتر اطلاعات ۶ شهریور ۱۳۲۰ که بمباران رشت و انزلی را اعلام کرد. به بمباران کیاشهر توسط پسر لیانازف و بمب عمل نکردهای که تا چند سال پیش مهمان شهر بود و به لاهیجان.
به لاهیجانی که تازه داشت قطب چای میشد و تازه بوی چای جایگاه فلاطوری را در آن گرفته بود. به چهار چراغ و خانههای اطرافش، به نوزادی که در آغوش مادرش موقع شیر خوردن روی ایوان خانه در جمعه سیاه لاهیجان همراه 30 نفر دیگر کشته شد و چهار چراغ شد میدان شهدای هفت شهریور ۱۳۲۰ و به لیله کوه و وای از لیله کوه و توسطی خیری. به رنجی که استاد پاینده لنگرودی تا پایان عمر کشید.
نه به عنوان برادر، بهعنوان پسرعموی ناتنی. تصاویر جلوی چشمم رژه میروند. تصاویری که کمرنگ، سیاه و سفید و محو شدهاند. رژه قوای شوروی در خیابانهای رشت و ورود جنگندهها از آسمان گیلان و ورود به تهران و وای از لیله کوه. به سر “محترم” که دو روز روی درخت آزاد از موهایش آویزان بود.
استاد پاینده لنگرودی بخشی از منظومه لیله کوه را در سال ۴۷ دربارهی دخترعموی ناتنی خود سرود. ۲۷ سال بعد از بمباران کوچهای که هنوز بخشی از بمب در خاک آن پنهان است شعری سرود که درد در کلماتش وجود دارد و زشتی جنگ را به واژه کشیده است. برگردان آن بخش منظومه هم دردناک است اما حتما با صدای خود استاد پاینده بشنوید.
“وقتی که ظهر گرم روز جمعه را یاد میآورم که بمب چه بلایی بر سر دختر عموی ناتنیام آورد، سرش جدا و روی درخت تبریزی پرت شد و از مو آویزان شد و صورتش رو به زمین بود، دلم هنوز تیر میکشد، من که اینگونه سوختم چه بر مادرانی که بچههای خود را دادند گذشت و چه بر سر نوعروسان و خواهران و برادران آمد…”
و قبر غریب تنها شهید شهریور ۱۳۲۰ در لنگرود “محترم توسطی خیری “. و به لب آب و کاروانسرایی که اشغال شد و پادگان سربازان گیلان که در دست شوروی بود. همه اینها را بعد از ۸۵ سال مرور میکنم و احساس سنگینی در قفسه دارم چه رسد به اینکه بخواهم اکنون این فرود و ورود سربازان را تحمل کنم. جنگ زیبا نیست به خصوص جنگی که میشد با اعتماد بیشتر به مردم از آن پرهیز شود ولی 30 روز است درد آن در بدن ماست.