«به نام خداوند جان و خردکزین برتر اندیشه برنگذرد»
گویی به راستی جهان را نهادی دیگر آمده است و زمستان جای خود را به بهار داده. هر جا را که مینگری یاد و سخن دهقان پرمایه، «فردوسی» بزرگ است. برنا و پیر سخن از فردوسی میگویند و نامه باستان را میجویند.
آری. گرچه برای دورهها چراغهای کاخ را کشتند و در راهش خار کاشتند و گام به گام رهزن گماشتند، آنچه فردوسی از سخن پیوسته بیفکند، بیگزند و استوار بمانده تا امروز و خواهد ماند تا روز پسین. بر ماست که این بهار را به نیکی گرفته با خواندن و بازخوانی و پژوهش در شاهنامه، گرد تیره از بهیترین دژِ خردِ ایرانی بشوییم و چراغهای کاخ را دوباره برافروزیم.
در این دمِ فرخنده بنده به چرخه دین و آیین در شاهنامه از« گیومرث تا فریدون» میپردازم و در نامهای دیگر به «منوچهر و زال» خواهم پرداخت.
خواننده گرامی باید بداند در نوشتهای که میخواند و همچنین در شاهنامه فردوسی – به گمان نگارنده – مراد از «کیش» یکی از سه گونه یکتا پرستی، چند خدا پرستی یا بتپرستی است و مراد از «آیین»، دین به زبان امروزه و دستگاه است چرا که شاه هم سَرِ دین بود و هم سَرِ دستگاه. یا بهتر بگوییم اینکه «شاهان شایسته باید هم شاه باشند هم موبد.»
****
گیومرث
چون آفتاب از برج بره بتابید، «گیومرث» نخستین انسان پا بر زمین و دیهیم بر سر نهاد. نشست او و همگروهانش در کوه بود. گیومرث نماینده هرمزد بر روی زمین است. همین است که دد و دام و همه جانوران – افزون بر فرزندان و کسان و همگروهان – به رسم نماز پیش او میآمدند و از او کیش و آیین میآموختند.
اما گیومرث و یارانش در جهان آفرینش تنها نیستند. اهریمنِ زدارمینو و دیوبچهی سیاه و سپاهیان او نیز در جهان آفرینش میتازند. آنها به دستگاه گیومرث رشک میبرند. همکیشان گیومرث و سپاهیان اهریمن ناگزیر از جنگ اند. کارزار نور با تاریکی در جهان آفرینش برای فردوسی همیشگی است.
25اردیبهشت، روز بزرگداشت فردوسی است. بر هر ایرانی است که به پاس سی سال رنج آن دانشی مرد، شاهنامه را بخواند تا اندیشه فردوسی، چراغ راه آینده باشد
در این رویارویی گروه گیومرث شکسته میشود و دیوبچه سیاه، سیامک پسر گیومرث را میکشد. گیومرث یک سال در سوگ پسر مینشیند تا اینکه سروش (پیامآور کردگار ) به گیومرث میگوید دیگر سوگ بس است. برخیز و سپاه بساز و به انجمن دیوان بتاز و کین سیامک بخواه.
از پس پیام کردگار و آمدن پیک او، گیومرث سر به سوی آسمان بلند میکند:
کی نامور سر سوی آسمان/ برآورد و بد خواست بر بدگمان
بر آن برترین نام یزدانش را/ بخواند و بپالود مژگانش را
میبینیم که گیومرث برای گفت و گو با خداوند و راز و نیاز با او-خواندن یزدان به برترین نام- سر به سوی آسمان بلند میکند.کیش گیومرث یزدانپرستی است و آیین و شیوه او ستایش رو به آسمان.
هوشنگ
دوم پادشاه باستانی «هوشنگ» است. نوه گیومرث و پسر سیامک که در جنگ دوم گیومرث با انجمن دیوان، از خون پدر کین میستاند و دیو سیاه را میکشد. هوشنگ نخستین شاهی است که خود را «پادشاه هفت کشور» مینامد. پس از شکستن دیوان و رفتن گیومرث از جهان، هوشنگ تاج بر سر مینهد و بهجای کینخواهی و جنگ و سوختن و مرگ، کمر به آبادانی و دادگری میبندد.

هوشنگ به دانش «آهنگری» دست یافت. از آهن، افزار سودمند چون تیشه و اره ساخت. زمینهای بایر را چراگاه کرد. جویهای آب ساخت تا آب و سبزی و آبادی به دورترین سرزمینها برسد. هوشنگ اما «آتش» را نیز کشف کرد. همه نیکوکاریهای هوشنگ با دانش آهنگری و ساختن افزار آغاز میشود اما آهنگری بدون آتش ممکن نبود.
نخستین یکی گوهر آمد به چنگ/ به آتش ز آهن جدا کرد سنگ
اگر آتش نبود، آهنگری و افزارسازی و کشاورزی و راه سازی هم نبود. پس هوشنگ به فرخندگی این کشف بزرگ، دو کار انجام داد؛ نخست، «جشن سده» را بنا نهاد. دوم، آیین گیومرثی را دگر کرد.
هوشنگ «آتش» را کشف کرد. و با دانش آهنگری، ابزراهای آهنی اعم از کشاورزی و راه سازی ساخت. و به فرخندگی این کشف بزرگ، «جشن سده» را بنا نهاد
در دوران هوشنگ:
پرستیدن ایزدی بود کیش/ نیا را همین بود آیین پیش
چو مر تازیان را به مهراب سنگ/ بدان گه بودی آتش خوب رنگ
پس هوشنگ کیش نیای خود گیومرث را که همان ایزدپرستی بود، نگهداشت اما آیین پرستش را دگرگون کرد و بهجای نیایش رو به آسمان، نیایش رو به آتش را بنیان گذاشت. همانگونه که از بیت دوم آشکار است هوشنگ، خدایی را به جای خدای دیگری نیاورد. همان خدای گیومرث را بهجای آسمان، در آتش ستایش کرد. پس آتشپرستی همان پرستش ایزدی است با نشانه آتش نه پرستش آتش بهجای یزدان.


تهمورث
سومین پادشاه باستانی «تهمورث» پسر هوشنگ است. نشستن بر تخت پدری چون هوشنگ برای هر کسی دشوار است. هوشنگ شاه بنیانگذاریهاست. کشف آتش، دست یافتن به دانش آهنگری و ساخت افزارهای سودمند و فزون کردن چراگاه و کشیدن آبراه و گستراندن سبزی و کشاورزی و اهلی کردن چهارپایان شیرده و دانش چرم و پوشاک همه را هوشنگ کرد.
تهمورث به یادگارانِ سترگِ پدر رشک نبرد. او که هم گنج دانش و هم گنج خواسته از پدر داشت، کمر به تار و مار کردن بازماندگان انجمن دیوان بست.
تهمورث گفت:
جهان از بدیها به شویم به رای/ پس آنگه کنم در کئی گرد پای
ز هر جای کوته کنم دست دیو/که من بود خواهم جهان را خدیو
تهمورث اسبِ دیوکشی را زین کرد و به جنگ دیوان رفت. با پیشرفتهای دوران هوشنگ خردمند و دانشی که او گرد کرد و به کار بست، راه تهمورث برای پیروزی بر دیوان دشوار نبود. دیوان شکست خوردند و از شاهتهمورث زینهار خواستند و گفتند اگر ما را نکشی هم به فرمان تو گردن مینهیم و هم به تو هنر میآموزیم:
که ما را مکش تا یکی نو هنر/ بیاموزنیمت کهت آید به بر
و این هنر، زبان و نوشته و دانشهای دیگران بود.
نبشتن به خسرو بیاموختند/ دلش را چو خورشید بیافروختند
نوشته یکی نه که نزدیک سی/ چه رومی چه تازی و چه پارسی
تهمورث، در سی سال حکومت خود، 30 زبان از دیوان آموخت و دانشاندوزی و دانشآفرینی کرد و در کیش وآیین شاهان پیشین به ظاهر دگرگونی ایجاد نکرد
تهمورث تا پایان دوران سیساله پادشاهی خود به یادگاران خرد دیگران پرداخت و از نوشتههایی که دیوان به او آموختند، دانشاندوزی و دانشآفرینی کرد و درگذشت.آنچه آشکار است اینکه تهمورث نه در کیش و نه در آیین شاهان پیشین دگرگونی نکرد.
اما نهانِ داستان دیگر است؛ تهمورث با دانش مردمان گونهگون آشنا میشود، آنها را میآموزد و جانش چون خورشید «مهر» میافروزد.
در فراز پیش رو نشان خواهم داد که آشنایی با دانشِ سرزمینهای دیگر «تهمورث» را از آتشپرستی به «مهرپرستی» رهنمون میشود.

جمشید- ضحاک- فریدون
پس از تهمورث، «جمشید» به شاهی میرسد. نخستین نشانهی دگرگونی آیین را در نام جمشید میبینیم. جمشید در نوشتههای هندی با نام YAMA یا «یمه» آمده است. نام او «جم- شید» است. «جم» چون خورشید میتابد، او مهرپرستی پیش میگیرد و به پشتوانه دانشی که تهمورث گرد آورده کار و زندگی مردمان را پیشرفت میدهد.
جمشید از «آهن» افزار جنگ چون کلاهخود و زره ساخت. ریسندگی و بافندگی رو به مردمان بیاموخت و آنها را در چهار گروه مختلف از پیشه جای داد.
«آثوربانان» (پرستندگان»، «ایشیاران» (ارتشیان»، «آزادگان» (دهقانان» و «دستورزان» (پیشهوران).
جمشید، سپس دیو ناپاک را فرمان داد تا آب و خاک را بههم بیامیزد و گرمابه و کاخهای بلند و … بسازد. پس از این به کشورگشایی پرداخت. با کشتی از آب «اروند» گذشت و به سرزمین بابِل رفت و در «بیت المقدس» و نزدیکی قبه الصخره امروز به تخت نشست. و این صخرهای است که به خواست یزدان(معجزه) با فاصله از زمین قرار گرفته است.
خواننده گرامی باید بداند که پایتخت ضحاک نیز در بیت المقدس است. در داستان پادشاهی جمشید میخوانیم:
گذر کرد از آن پس به کشتی بر آب/ چو کشور به کشور گرفتی شتاب(44)
به فرّ کیانی یکی تخت ساخت/ چه مایه بدو گوهر اندر نشاخت
که چون خواستی دیو برداشتی/ ز هامون به گردون برافراشتی
چو خورشید تابان میان هوا/ نشسته بر او شاه فرمانروا (ابیات47 و 48)
کار جمشید بالا میگیرد. کشورگشایی میکند. دیوان ناپاک را فرمانبردار میکند. اما گرفتار گناه ناسپاسی میشود.
یکایک به تخت مهی بنگرید/به گیتی جز از خویشتن را ندید(60)
چنین گفت با سالخورده مهان/ که جز خویشتن را ندانم نِهان
هنر در جهان از من آمد پدید/ چو من نامور تخت شاهی ندید(63 و 64)
«جم» چون خورشید میتابد، او مهرپرستی پیش میگیرد و کار و زندگی مردمان را پیشرفت میدهد. گناه جمشید تنها خود بزرگ بینی نیست، با دیوان ناپاک پیوسته و روانش آلوده گشته و خود را بنده کردگار نمیداند و خود را «مهر» می پندارد
گناه جمشید تنها خود بزرگ بینی نیست. جمشید با دیوان ناپاک پیوسته و روانش آلوده گشته است. او دیگر خود را بنده کردگار و پرستنده جهان آفرین نمیداند. او دیگر مهرپرست نیست بلکه «مهردروج» پرست است. یعنی «مهر» دروغین را میپرستد یا بهتریم بگوییم «خود» را مهر میداند. در تاریخ آمده که شاهان دیگری چون «نِرون»، امپراتور روم، نیز خود را «مهر یا میترا» دانسته است. اما هیچ نشانهای از یزدان برتر نیست. چه آسمان چه سنگ چه آتش و چه خورشید همه آفریده یزدان و نشانه اویند.

با این ناسپاسی، «فرّ ایزدی» جمشید را ترک میکند و ضحاک سر بر میآورد. پایتخت ضحاک نیز در بیت المقدس است.کارنامهی ضحاک، کشتن، غارت و سوختن است. او تنها ماردوش نیست. اژدهاخوی نیز هست. اخترشناسان به او میگویند؛« فریدون خواهد آمد و تو را به پاداَفره گناهانت سرنگون خواهد کرد.» ضحاک به هندوستان میرود تا سر هزاران بیگناه از مرد و زن و دد و دام راببرد و خون آنها را در گودالی بریزد و سر و تن در آن گودال به خون مردمان بشوید تا از پیشگویی آمدن فریدون رها شود و به خیال پریشان جاودانه شود.
خواننده باید توجه داشته باشد چه ساخت جنگافزار (که برای دفاع نباشد) و چه کشورگشایی با جنگ و خونریزی و چه گروهبندی مردمان، آنگونه که جمشید کرد و چه اخترشناسی و فالجویی و سر و تن شستن به خون قربانی، همه از نشانهها و روشهای آیین مهرپرستی (یا مهردروج پرستی) است.
***
«فریدون» برای کینخواهی از پدر و سرنگون کردن ضحاک بلند میشود. از کاوه و یارانش و گروهی از تازیانِ یزدانپرست سپاه میسازد، از اروند میگذرد و به پایتخت ضحاک در «بیت المقدس» یورش میبرد.
در داستان پادشاهی ضحاک میخوانیم:
بیت ۳۱۰ و ۳۱۱ و ۳۱۲:
به خشکی کشیدند سر کینه جوی/به بیت المقدس نهادند روی
که بر پهلوانی زبان راندند/ همی کنگدژ هوختاش خواندند
به تازی کنون خانه پاک دان/ برآورده ایوان ضحاک دان (ابیات310تا312)
میدانیم که فریدون بر ضحاک ماردوش پیروز میشود. سروش پیک یزدان بر فریدون پیام میآورد که ضحاک را نکشد بلکه او را در غاری در کوه دماوند به بند کشد:
به کوه اندرون به بود بند او/ نیاید برش خویش و پیوند او(451)

فریدون پس از پیروزی بر ضحاک و هنگام بیرون رفتن از شهر، برای مردم بیت المقدس سخن میگوید:
منم کدخدای جهان سر به سر/ نشاید نشستن به یک جای بهر
وگرنه من ایدر همی بودمی/ بسی با شما روزگار پیمودمی(471 و 472)
بر خواننده هوشیار روشن است که این دو بیت درباره خورشید است و نشانی است بر مهرپرستی فریدون و نیز در داستان پادشاهی فریدون میخوانیم:
بفرمود تا آتش افروختند/ همه عنبر و زعفران سوختند
پرستیدن مهرگان دین اوست/ تن آسایی و خوردن آیین اوست (26 و 26)
فریدون نماینده گونهای از مهرپرستی است که دین بهی آن را میپذیرد. در چنین شکلی، مهر نیز یکی از یاران هرمزد و از نشانههای فرمانروایی جاویدان اوست که خرد و آگاهی و نور باشد
گرچه ابیات بالا بر مهرپرستی فریدون آشکارا گواهی میدهند، اما خواننده باید بداند «گل شش پر زعفران» یکی دیگر از نشانههای مهرپرستی است. گمان مردمان باستان این بود که خورشید در پرچمهای گل زعفران خانه دارد. همچنین اینکه فریدون با ویژگان، ضحاک را به فرمان یزدان به غاری در دماوند کوه میبرد، خود بهترین نشان از مهرپرستی دوره «جمشید- ضحاک- فریدون» است.
مراسم تشرف و قربانی مهرپرستی( مهردروج پرستی) نیز ویژه گروهی اندک از ردههای بالای دربار بود و در غارهای طبیعی برگزار میشد.
خواننده باید بداند آموزههای زرتشت اسپیتمان (که استادان و پژوهشگران برجسته شاهنامه آن را گوهر اندیشه فردوسی در شاهنامه میدانند) قربانی مسرفانه و خون ریختن به بیداد و کشورگشایی به جنگ را رد میکند.
ضحاک برای یافتن و کشتن فریدون و رسیدن به جاودانگی آبتین پدر فریدون و گاو برمایه را میکشد؛ خون هزاران بیگناه و دد و دم را در هندوستان میریزد تا سر و تن به خون بشوید و فال بد را از خود بگرداند؛ در مقابل فریدون با اینکه کینخواه پدر و کینخواه گاو برمایه است، ضحاک را نمیکشد. او را در غار به بند میکشد و آیین مهردروج را نیز چون ضحاک در بند میکند.


فریدون مهردروج پرست نیست. او مهری را میپرستد که یار بلند مرتبه اما پرستنده هرمزد است.
در پایان باید بگویم نوشته پیش روی شما گرامیان، نمی از دریای شاهنامه است که به فراخور زمان و زمانه گرد آمده.
امید است که چراغی در ذهن شاهنامه پژوهان و آذینی بر کاخ خرد جاویدان باشد.خواننده باید بداند که به گمان باستان پژوهان و اسطورهشناسان، «آیین مهرپرستی» نخستین آیین فراگیرِ جهانی از یونان و روم تا ایران و هندوستان بوده است و بن مایه و اساس همه یا بسیاری از ادیان روزگار ماست.
و این خود نیز نشانهای است که چرا شاهان فرزانه چون «تهمورث» که دانش مردمان دیگر را فراگرفته و فرزانگان برجسته شاهنامه چون «زال» که سالیان جوانی خویش را با دانشمندان کشورها و سرزمینهای دیگر گذرانده به مهرپرستی روی آورده اند. ( درباره مهرپرستی زال و خاندان او در فرصتی دیگر خواهم نوشت. )
خواننده گرامی باید بداند، نگاه کردن به گیتی و جز از خویشتن ندیدن نیز دیگر ویژگی خورشید است. چون خورشید در آسمان هست نه ماه هست نه ستاره و چون خورشید – کدخدای جهان – از نیمکرهای به نیمکره دیگر میرود و شب برمیآید هم ماه و ستارگان بازتابنده نور خورشیدند. پس خورشید همیشه هست حتی وقتی که به چشم نمیآید.
نگارنده بر این گمان است که هم «جمشید» مهرپرست است هم «ضحاک». اما جمشید ناسپاس و ضحاک مهردروج اند. مهری که این دو میپرستند نشانه یزدان نیست. خود ایزدی دیگر است. ایزدی باستانی که تهمورث در نوشتههای دیوان مییابد.

خواننده گرامی باید بداند مهرپرستی بهویژه میان سپاهیان و تمدنهای جنگاور چون رومیان و مردمان باستانی سرزمین آناتولی (هیتی) پیروان فراوان داشت و در یشتهای اوستا نیز با جنگ و خونریزی و انتقام پیوند دارد.
همچنین خواننده گرامی باید بداند مهرپرستی به شکل ضحاکی را زرتشت اسپیتمان مردود میداند. فریدون نماینده گونهای از مهرپرستی است که دین بهی آن را میپذیرد. در چنین شکلی، مهر نیز یکی از یاران هرمزد و از نشانههای فرمانروایی جاویدان اوست که خرد و آگاهی و نور باشد.
* پژوهنده روزگار نخست
منبع: شاهنامه فردوسی به کوشش مهدی قریب انتشارات دوستان