ایران امروز را میشود از هزار زاویه دید؛ از قیمت ارز و تورم گرفته تا منازعات منطقهای و فشارهای خارجی. اما هیچکدام از اینها بهتنهایی نمیتواند توضیح دهد چرا جامعهای با این حجم از تاریخ، تجربه و منابع انسانی به نقطهای رسیده که بخشی از فرزندانش نهتنها امیدی به اصلاح ندارد، بلکه در مواردی حتی از فشار بر سرزمین خود نیز دچار تعارض اخلاقی جدی نمیشود.
این پدیده را نمیتوان با چند برچسب ساده توضیح داد. نه با «بیوطنی» نه با «تبلیغات دشمن» و نه حتی با «مشکلات اقتصادی». آنچه امروز با آن مواجهیم، بیشتر از هر چیز، نشانه یک خلا عمیق در «فهم خود» است؛ خلایی که در طول دههها شکل گرفته و اکنون به سطح آمده است.
مساله از جایی آغاز شد که علوم انسانی در ایران بهجای آنکه به ابزار شناخت جامعه تبدیل شود به بازگوکننده مفاهیمی بدل شد که در جغرافیایی دیگر تولید شده بودند. ما نظریه خواندیم، ترجمه کردیم، تدریس کردیم، اما کمتر ایستادیم و جامعه خودمان را با دقت، با صبر و با صداقت مطالعه کردیم. نتیجه این شد که تصویری که از «ایران» در ذهن تصمیمگیران، دانشگاهیان و حتی رسانهها شکل گرفت، بیشتر شبیه یک تصور بود تا یک واقعیت.
وقتی جامعه بهدرستی دیده نشود، تصمیمها هم بر مبنای واقعیت نخواهند بود. سیاستگذاری بهجای آنکه مبتنی بر داده و شناخت باشد به سمت واکنشهای مقطعی و گاه متناقض حرکت میکند. در چنین شرایطی، فاصله میان آنچه مردم تجربه میکنند و آنچه درباره آنها تصور میشود، هر روز بیشتر میشود. این فاصله، همان شکافی است که امروز در رفتارها، در گفتارها و حتی در سکوتها دیده میشود.
در این میان، نظام آموزشی که باید محل شکلگیری هویت باشد، نتوانست نقش خود را بهطور کامل ایفا کند. آموزش در بسیاری از موارد به انتقال اطلاعات محدود شد؛ اطلاعاتی که نه به درک عمیق انجامید و نه به تجربه زیسته. نسلهایی شکل گرفتند که درباره ایران شنیدهاند، اما آن را لمس نکردهاند. تاریخ را خواندهاند، اما آن را بهعنوان بخشی از هویت خود زندگی نکردهاند.
وقتی «وطن» از یک تجربه درونی به یک مفهوم بیرونی تبدیل شود، رابطه انسان با سرزمینش نیز تغییر میکند. دیگر ماندن، یک انتخاب عاطفی نیست؛ یک تصمیم منطقی یا حتی اجباری است. و رفتن نه یک استثنا، بلکه یک مسیر طبیعی تلقی میشود. در چنین فضایی، حتی واکنشهای افراطی نیز قابل فهمتر میشوند؛ نه قابل پذیرش، اما قابل تحلیل.
از سوی دیگر، سیاستگذاری در ایران در بسیاری از موارد از تحولات نسلی عقب مانده است. نسل جدید، با تجربه زیستی متفاوت، با دسترسی گسترده به اطلاعات و با افقهای ذهنی متنوع، نیازمند نوعی گفتوگوی متفاوت بود؛ گفتوگویی که کمتر شکل گرفت. در غیاب این گفتوگو، سوتفاهم جای فهم را گرفت و فاصلهها عمیقتر شد.
بیاعتمادی، که در ابتدا محدود و پراکنده بود، بهتدریج به یک احساس عمومیتر تبدیل شد. و وقتی اعتماد کاهش مییابد، سرمایه اجتماعی نیز تضعیف میشود. در چنین شرایطی، جامعه بهجای حرکت جمعی، به سمت فردگرایی ناگزیر میرود؛ هرکس به دنبال نجات خود، نه بهبود کل.
در این میان، پدیدهای شکل میگیرد که شاید از همه نگرانکنندهتر باشد: امید بستن به بیرون. وقتی فرد احساس کند که از درون نمیتوان تغییری ایجاد کرد، نگاهش به خارج معطوف میشود. اما این نگاه، بیش از آنکه مبتنی بر واقعیت باشد، محصول ناامیدی است.
تجربه تاریخی بارها نشان داده که قدرتهای خارجی، نه بر اساس اخلاق، بلکه بر اساس منافع خود عمل میکنند. با این حال، وقتی امید در داخل تضعیف شود، حتی این واقعیت روشن نیز کمرنگ میشود.
آنچه امروز در ایران میبینیم، نتیجه یک عامل واحد نیست؛ حاصل همزمان چند روند است که در طول زمان، بر یکدیگر اثر گذاشتهاند: ضعف در تولید دانش بومی، فاصله میان آموزش و واقعیت، سیاستگذاری بدون شناخت کافی و کاهش تدریجی سرمایه اجتماعی. این عوامل، در کنار هم، جامعهای را شکل دادهاند که بخشی از آن، خود را در آینهای ناآشنا میبیند.
با این حال، این مسیر، یکطرفه و غیرقابل بازگشت نیست. اولین گام برای تغییر، بازگشت به یک اصل ساده اما دشوار است: دیدن جامعه آنگونه که هست، نه آنگونه که دوست داریم باشد. این به معنای پذیرش واقعیت، حتی اگر تلخ باشد، و تلاش برای فهم آن، نه انکار یا سادهسازی آن است.
ایران، بیش از هر زمان دیگری، نیازمند آن است که توسط خود ایرانیان فهمیده شود. نه در قالب شعار، نه در قالب کلیشه، بلکه در قالب یک شناخت دقیق، صادقانه و علمی. بدون این شناخت، هر راهحلی، هرچقدر هم که نیت آن خیر باشد در بهترین حالت موقتی خواهد بود.
شاید مساله اصلی ایران نه آن چیزی باشد که هر روز دربارهاش صحبت میکنیم، بلکه آن چیزی باشد که سالهاست دربارهاش سکوت کردهایم: ناتوانی در فهم خود.
و تا زمانی که این سکوت شکسته نشود، هیچ صدای دیگری، حتی اگر بلندتر باشد، راهگشا نخواهد بود.
*فعال اجتماعی و محیط زیست