زنان اثرگذار؛ زندگی روشن، مرگ مبهم

آیا زنان پیشرو و ساختار شکن تاب آوری خود را از دست داده اند؟

1 237

به فاصله سه ماه پایانی سال ۱۳۹۹ و آغاز نخستین روزهای قرن  ۱۴۰۰، جامعه فرهنگی ـ اجتماعی ایران سه چهره اثرگذار و به یادماندنی خود را از دست داد. چهره هایی که هر کدام در نقش، منزلت و قلمرو حرفه ایی خود در بین دهها شخصیت از همتایان خود، به رغم همه ناکاستی ها و کژتابی ها، آثار و عملکرد ماندگاری از خود برجای نهاده بودند.

سیده شیده لالمی [روزنامه نگار و پژوهشگر رسانه] دکتر هاله لاجوردی [استاد مطالعات فرهنگی دانشگاه تهران] و آزاده نامداری [مجری نام آشنای تلویزیون ایران]، سه ایفاگر زن که هر کدام برخلاف رویه معمول و متعارف جامعه، طی سال های نوجوانی و جوانی به ایفای نقشی پرداختند که مخاطبان زیادی را به خود مشغول کرده و گفتمان جدیدی را رقم زده بودند. اینان آشکارا بین همگنان خود متفاوت و شاخص شناخته شده بودند و برای چنین تمایزی گاه هزینه های سنگینی همچون عزلت، استعفا و اخراج…. پرداخت کرده بودند.

جامعه فرهنگی ایران، طی سه ماه پایانی سال گذشته زنانی را از دست داد که در پایه گذاری مفاهیم جدیدی از علوم انسانی ـ مطالعات فرهنگی و روزنامه نگاری تحقیقی ـ اگر نقش تعیین کننده ای نداشتند، قدر مسلم در فرایند ساحت امروزین آن نقش کم بدیلی ایفا کردند.

آنچه که همه این مرگ ها و فقدان ها را در افکار عمومی رازآمیز کرده است، نوع و یا شاید انتخاب مرگ و بازتاب تناقض آمیز و گاه قطره چکانی آن در رسانه ها و علی الخصوص بین افکار عمومی جامعه ما بود. جامعه تشنه از چیستی و چرایی مرگ، قدم به قدم با اخبار و شایعات آن پیش رفت اما هرچقدر به جلو گام نهاد کمتر از چرایی و چگونگی آن اطلاع حاصل کرد. سال ۱۴۰۰در حالی آغاز شده است که نخبگان اجتماعی ایران، همچنان پیرامون علل این مرگ ها و ناکامی ها سخن می گویند و از همدیگر چرایی مرگ ها را جویا می شوند. آیا باید منتظر مرگ های از این دست در طبقات دیگر جامعه در سال ۱۴۰۰ نیز باشیم؟ مرگ هایی که حیات اجتماعی زنان ایرانی را متاثر از فشارها و تنگناهایی کرده که ممکن است تاب آوری خود را از دست بدهند.

شیده لالمی  [بهمن۱۳۶۰ ـ دی ۱۳۹۹]

لالمی نویسنده، کنشگر و روزنامه نگار چیره دست دهه ۸۰  و ۹۰ خورشیدی و یکی از مستقل ترین پژوهشگران رسانه ای در سال های اخیر بود که از شاخصه های متمایز او مطالعات گسترده اجتماعی ـ فرهنگی او بود که لاجرم حرفه روزنامه نگاری را در بطن جامعه و میان اجتماع تجربه کرده بود، به نحوی که بعدها از او به عنوان نمادی از “روزنامه نگاری میدان” یاد شد.

او مصممانه و از راهگشاترین روزنامه نگاران اجتماعی تهران بود که گاه برای جزییات یک خبر یا یک رویداد روزها و هفته ها زمان می گذاشت. چندانکه در همین احوال ناخوش جامعه، او همواره “مراقب کادر درمان و بیکاران بود، نبض زندگی تنگدستان در دستش بود و دلش برای همه نگرانی‌های جامعه می‌تپید.

لالمی در آخرین ماههای حیاتش دبیر سرویس اجتماعی روزنامه همشهری و پیش از آن دبیر اجتماعی روزنامه شهروند و دو سالی دبیر خبرگزاری ایرنا ۲۴ بود. اما آنچه که او را بارز و شاخص کرده بود شخصیتی قوی، جسور، توانمند و خلاق بود. از میان دهها روزنامه نگار اجتماعی در دو دهه گذشته، او از معدود روزنامه نگارانی بود که انتخاب سوژه و تحقیق پیرامون آن را بسیار حایز اهمیت می دانست و بدور از ساختار و مکانیزم های متداول رسانه ها به واکاوی چند و چون آن می پرداخت.

گزارش‌های لالمی راجع به معضلات و چالش های زنان و فضاهای شهری و تجاری، بازتاب ویژه‌ای در رسانه‌ها و کارشناسان حرفه ای داشت که اغلب مورد استناد دوره های آموزشی و محافل روزنامه نگاری قرار می گرفت. از جمله تیترهای به یاد ماندنی او مربوط به گزارش گورخواب های بی‌خانمان، آسیب‌دیده و خلق اصطلاح “گورخواب” یکی از جنجالی ترین واژه های خبری طی یک دهه گذشته در ادبیات خبری بود. همچنین رساله ناتمام او با عنوان “نحوه بازنمایی گروه‌های خاموش در رسانه‌های ایران” پیرامون بازتاب افزایش قیمت بنزین در ۲۰ روزنامه و ۴ خبرگزاری که پس از سخنرانی وی در انجمن صنفی روزنامه نگاران تهران بازتاب گسترده ای در مطبوعات یافت از جمله تمایز او با دیگر همگنان او بود.

به رغم همه کاستی ها و فضای یاس آلود ماههای آخر فعالیت خبری او در سال ۹۹، او در وضعیت تب آلود و بحرانی کشور ناشی از شدیدترین تحریم های گسترده، همه گیری ویروس کرونا، رکود و تورم کمرشکن اقتصادی، بیکاری و افزایش فزاینده فقر و نداری، مرگ و میرهای گسترده، تعطیلی گسترده مدارس و دانشگاه‌ها، او مصممانه و از راهگشاترین روزنامه نگاران اجتماعی تهران بود که گاه برای جزییات یک خبر یا یک رویداد روزها و هفته ها زمان می گذاشت. چندانکه در همین احوال ناخوش جامعه، او همواره “مراقب کادر درمان و بیکاران بود، نبض زندگی تنگدستان در دستش بود و دلش برای همه نگرانی‌های جامعه می‌تپید.» (همشهری)

با اینهمه، مرگ او به هر نحو و وسیله ای ناگهانی، غیرمترقبه و یکی از رازآمیزترین رویدادهای جامعه روزنامه نگاری ایران طی یکی دو دهه اخیر بود. چون پیش بینی جامعه کوچک روزنامه نگاری آن بود که پیش از آن که او را زیر خروار خروار خاک بینید، شاهد اوج و ارتقای علمی و حرفه ای او در کسوت روزنامه نگاری باشد.

هاله لاجوردی  [ تیر ۱۳۴۳ ـ  بهمن ۱۳۹۹]

 هاله لاجوردی مهجور و منزوی تر از آن بود که در فقدانش، آحادی از جامعه فرهنگی ایران او را به یاد آورد. وقتی خبر درگذشت او ناگهان به شبکه های اجتماعی راه یافت، تنها جامعه دانشگاهی بخصوصی [اغلب کسانی که پای کلاس درس او نشسته بودند یا آثار و پژوهش های او را خوانده بودند] او را در یادها داشت. او در اوایل دهه ۸۰ استاد مطالعات فرهنگی در حوزه ارتباطات دانشگاه تهران بود و سال ۱۳۸۳ در گروه ارتباطات این دانشگاه استخدام شد. اغلب او را به عنوان یکی از شاگردان یوسف اباذری استاد دانشگاه تهران می شناختند. پژوهشگر سنت انتقادی که بعدها مطالعات و پژوهش های او به واکاوی و تحقیق در صنعت سینما و زندگی روزمره نیز معطوف شد، یک اثر ماندگار هم «زندگی روزمره در ایران مدرن با تأمل بر سینمای ایران» در همین حوزه از خود برجای گذاشت که در یک دهه گذشته مورد توجه پژوهشگران مطالعات فرهنگی بود.

در جامعه‌ی پس از انقلاب ایران، دیگر نسلی به امیدواری نسل پس از دوم خرداد نخواهد آمد. نسلی که به مهاجرت تن نداد و همواره به ماندن و ساختن امیدوار بود و هاله بی شک همین آرمان را دنبال می کرد.

لاجوردی از جمله پژوهشگری مستقل، نقادی بی هیاهو و قائم به مطالعات و یافته های خود بود که توانست در کنار جریان های اصلی مطالعات فرهنگی، سلسله مباحث جدیدی در حوزه ارتباطات و سینما و فرهنگ روزمره ابداع کند.

کلاس های درس او به عنوان یکی از اساتید جوان، پویا و نیز کنشگری جدی درحوزهای انتقادی مورد توجه دانشجویان قرار می گرفت که به حوزه جدید مطالعات علوم اجتماعی به عنوان کاربست های نوین جامعه امروز می نگریستند. اغلب نگاه او به مباحثی چون قدرت، فرهنگ، زندگی روزمره، رسانه های بصری معطوف بود و کلاس های او نیز عمدتا در همین چارچوب برگزار می شد.

در عین حال، لاجوردی از استوانه های فکری مطالعات نظریه انتقادی بود که عصاره آثار او در فصلنامه «ارغنون» جایگاه شایسته ای کسب کرده بود. ارغنون  در دهه ۷۰ خورشیدی یکی از منابع مورد توجه پژوهشگران علوم اجتماعی و فلسفه سیاسی بود که با آثار و ترجمه های بزرگانی چون یوسف اباذری، حسین پاینده، مراد فرهادپور، علی مرتضویان، سعید حنایی کاشانی، بهزاد برکت، حسن چاوشیان، هدایت الله علوی تبار و شهرام پرستش معنا و مفهوم پیدا می کرد.

به رغم همه این توانایی ها، لاجوردی در گردبادهای سیاسی سال های پایانی دهه هشتاد که مصادف با رویدادهای انتخابات ریاست جمهوری سال ۸۸  بود، از ادامه حضور در کلاس های دانشگاه بازماند و ارتباط او با دانشجویانش قطع شد. بعدها تلاش ناچیزی برای بازگشت به دانشگاه از خود نشان داد، اما سد مقاومت ها و اقتدار سیاسی حاکم بر دانشگاه، بازدارنده تر از توان و پیگیری های یک زن حساس و دگراندیش بود. لاجوردی به خانه بازگشت و گوشه عزلت را برگزید و از سوی همکاران، دانشجویان و اصحاب علوم اجتماعی کمترین یادی از او نشد. او بعدها به توصیه پزشک، دهه های درخشان دانشگاهی خود را، هر چه داشت و کاشته بود  ـ بی آنکه برداشتی کند ـ از یاد برد تا غم بزرگی چون جدایی و فراق از دانشگاه و حضور در مجامع علمی را به فراموشی بسپارد.

درگذشت او در میان صدها تن از  اندیشمندان و اصحاب شاخص علوم اجتماعی یادآور “سال‌ها جنب‌وجوش آکادمیک، اخراج، ۱۰ سال عزلت و مرگ در وقتِ شکفتن” بود که در نامه ای اعتراضی انجمن جامعه شناسان ایران در رثای او بروز یافت.

در آیین یادبود او، شاید پرمحتواترین یادها و خاطره ها، گزیده ای از سخنان دکتر کاظمی بود که وقتی خواست او را نماینده نمادی از جریان اجتماعی ویژه ای مخاطب قرار دهد به یاد آورد: «در جامعه‌ی پس از انقلاب ایران، دیگر نسلی به امیدواری نسل پس از دوم خرداد نخواهد آمد. نسلی که به مهاجرت تن نداد و همواره به ماندن و ساختن امیدوار بود و هاله بی شک همین آرمان را دنبال می کرد.».

مرگ او نیز همچون لالمی، یکی از ابهام آمیزترین مرگ های سال های اخیر در بین اندیشمندان علوم اجتماعی بود. سکوت خانواده و جامعه دانشگاهی و همگنان او بر رازها و پنهان کاری ها افزود. ۸ روز پس از مرگ او، انتشار اعلامیه ای از کاوه لاجوردی ـ برادر مرحومه ـ  هزاران کیلومتر دورتر از ایران، دوستداران او را بیش از گذشته ناکام گذاشت. در این اعلامیه با رد گمانه‌زنی‌ها مبنی بر مرگ خودخواسته وی تاکید شده بود که «در خانه و جاهای دیگر شاهدی برای خودکشی نیافتیم و به علاوه، پزشکی قانونی هم هنوز علت فوت را اعلام نکرده است…..چیزی که به ضرسِ قاطع می‌شود گفت این است که هاله عاشقِ معلمی بود (خاصه در دانشگاه)، و وقتی که از این عشق‌ خود دور ماند و در عزلتِ ده ‌ساله فرو رفت، تعبیرِ عامیانۀ «دق کردن» شاید در موردش ناموجّه نباشد…»

آزاده نامداری [آذر ۱۳۶۳ـ  فروردین ۱۳۹۹]

 در ماههای اخیر، از بین سه فقدان و سوگ زنان تاثیرگذار در حرفه و قلمروهای فرهنگی، درگذشت ناگهانی آزاده نامداری مجری جوان و خوش چهره صدا و سیمای جمهوری اسلامی، مشهورترین و بلندآوازه ترین آنان بود. اگرچه او اعتبار و منزلت فرهنگی قابل اتکایی در بین فرهیختگان و جامعه فرهنگی ایران بدست نیاورد اما طی ۱۲ سال از عمر حرفه ای خود ـ به مدد پرده نقره ای تلویزیون ـ ضریب نفوذ موثری در بین بخشی از مخاطبان جوان تلویزیون ایران پیدا کرد.

نامداری نخستین مجری تلویزیون ایران بود که «چادر ملی» را بر تن کرد که به نوعی در چارچوب پوشش و ادبیات جدید، طبقه متوسط را به حاکمیت نزدیک می کرد و او در هیات یک مبلغ رسانه ای ظرفیت قابل ملاحظه ای را برای فهم بیشتر این مفاهیم برای نسل جدید ارائه می داد و طبیعی بود این موفقیت نسبی، به او جسارت و اعتماد به نفس می داد.

نامداری ۳۶ ساله، متولد سنقر، بزرگ شده یکی از شهرهای کردنشین ایران بود که در ۱۹ سالگی به رسانه ملی گام نهاد و کار خود را در شبکه استانی زاگرس کرمانشاه آغاز کرد. او در این حرفه به سرعت نردبان ترقی را طی کرد و به فاصله کوتاهی به تهران منتقل و اجرای اولین برنامه خود را ـ خط مستقیم ـ برعهده گرفت. بعدها طی سال های آتی و شبکه های مختلف، مجری برنامه های «غیرمنتظره» «تازه ها» «خانمی که شما باشی» «رادیو هفت» «پشت صحنه» «صبحی دیگر» «شب آدینه» و «آبان» نیز شد.

نامداری نخستین مجری تلویزیون ایران بود که «چادر ملی» و «چادر قهوه‌ای» را بر تن کرد و در مصاحبه با مجله «زندگی ایده‌آل» در سال ۱۳۹۴ گفت «برخاسته از یک خانواده سنتی است و تا هفت نسل پیش از او همه در خانواده‌شان چادر بر سر می‌کرده‌اند.»

پوشش چادر ملی یا یکی از انواع چادرهای آستین دار در دهه ۸۰، ریشه در سیاست جنسیتی داشت که جلوه جدیدی از زن مسلمان و مومن ایرانی را به نمایش می  گذاشت که هم نقش مادری و همسرداری را در منزل ایفا می کرد و هم باید بخشی از نیروی کار جامعه ای محسوب می شد که نمی تواند ایستا و راکد باشد و نیازمند تکاپو و حرکت در محافل عمومی است. چادری  که ـ همچون پوشش سنتی ـ اندام او را بپوشاند اما تحرک و آزادی عمل هم داشته باشد. پوششی که بی شباهت به چادر آستین‌دار عرب ها نیست.

آنچه که او را از همتایان خود متمایز می کرد، تظاهر او به اجرای الزامات و دستورالعمل های حاکمیت بود که در سال های دهه ۸۰ به تدریج به راهکارهای جدیدی دست یافته بود. رویه ها و آدابی که به نوعی در چارچوب پوشش و ادبیات جدید، طبقه متوسط را به حاکمیت نزدیک می کرد و او در هیات یک مبلغ و کاتالیزور رسانه ای ظرفیت قابل ملاحظه ای را برای فهم بیشتر این مفاهیم برای نسل جدید ارائه می داد و طبیعی بود این موفقیت نسبی، به او جسارت و اعتماد به نفس می داد.

با اینحال، نامداری برخلاف آن دو، از ریشه و اصالت های فرهنگی ـ علمی معتبری برخوردار نبود اما کوشید خود را در هیاهو و فرصت های رسانه ای در بین همتایان خود به جایگاه رقابت آمیزی ارتقاء دهد. عمر مفید فعالیت رسانه ای او کمتر از یک دهه، آن هم در برابر تلویزیون ملی ایران، آرام آرام او را از یک شهرستانی در غرب کشور به قلب پایتخت ایران پرتاب کرد. با این حال، هر اندازه که آن دو به ذهن و اندیشه های خود متکی بودند، نامداری به چهره و ابزارهای رسانه ای  ـ ارتباطی وابسته شده بود. این در حالی بود که او آشکارا یک تفاوت اساسی داشت که او را به نحو چشمگیری از آن دو متمایز می ساخت؛ دقیقا زمانی که آندو در نقد سیاست های فرهنگی نظام مطرود شده بودند او برای نزدیکی به حاکمیت، کوشش می کرد، پله های نردبان ترقی را به نحوی گام بردارد که به عنوان جزیی مهمی از اندام واره فرهنگی و اجتماعی حاکمیت در ارائه پوشش و منش زنان نقش آفرینی کند.

اما سرنوشت حرفه ای نامداری زمانی تغییر کرد که در تیرماه ۹۶، ویدئوی افشاگرانه ای از او در پارک تفریحی در سوییس منتشر شد که نشان می داد بدون حجاب در حال نوشیدن آبجوست. فیلمی که چندی بعد، او را آشکارا ممنوع التصویر و ممنوع الکار کرد. نمایش عمومی این فیلم در شبکه های اجتماعی، موجی از واکنش ها را برانگیخت و غالبا او را به “ریاکاری” متهم می کرد. اما او همچنان از پای ننشست و با انتشار ویدئویی از خود و عملکرد خویش دفاع کرد و سعی کرد بطور غیررسمی مجددا به تلویزیون باز گردد.

مرگ غمبار سه چهره سرشناس از زنان تاثیرگذار اجتماعی ایران در سال ۱۳۹۹ـ ۱۴۰۰ روایت کمتر آشنا و تناقض آمیزی بود که ممکن است در آینده باز هم در فقدان تاب آوری و تحمل مرارت ها و قضاوت ها، در میان انبوهی از یاس ها و بی توجه ای های جامعه تکرار شود و دامن زنانی را بگیرد که در عرصه های اجتماعی قد کشیده اند.

تنها یکسال بعد، وی در مصاحبه ای تلویحا شکست حرفه ای خود را پذیرفت و گفت ” اعتقاد دارد «ممنوع‌ التصویر» شده چون سفارش و پیشنهادی برای اجرا از سوی تلویزیون ندارد» و سپس اضافه کرد «زندگی دخترش، گندم، برای او اولویت بیشتری نسبت به اجرا در تلویزیون دارد.” بدین ترتیب او از صحنه حرفه ای رسانه ملی کنار گذاشته شد و خانه نشین شد.

با اینحال، نامداری اگرچه در زندگی شخصی خود دچار چرخش های اعتقادی و ایدئولوژیک شد و در خفا از سیاست های فرهنگی نظام تمرد کرد اما در زیست حرفه ای خود خوش درخشید و در مقاطعی توانست نسل جدیدی را مجذوب خود کند.

مرگ او در غروب هفتم فروردین ماه ۱۴۰۰ میلیون ها تن را در سراسر ایران شوکه و بهت زده کرد. مرگی نابهنگام و غیرمترقبه با پرسش های بی پاسخ و گمانه های تناقض آمیز از سوی مراجع قضایی، افکار عمومی و رسانه ها؛  یکی دیگر از مرگ هایی بود که هضم آن برای روزهایی در جامعه ناممکن به نظر رسید.

مرگ غمبار سه چهره سرشناس از زنان تاثیرگذار اجتماعی ایران در سال ۱۳۹۹ـ ۱۴۰۰ روایت کمتر آشنا و تناقض آمیزی بود که ممکن است در آینده باز هم در فقدان تاب آوری و تحمل مرارت ها و قضاوت ها، در میان انبوهی از یاس ها و بی توجه ای های جامعه تکرار شود و دامن زنانی را بگیرد که در عرصه های اجتماعی قد کشیده اند. این البته سناریوی فرازها و طبقات بالای جامعه ماست. فرودها و جامعه فرودستان از قضا بی صداتر و خاموش ترند.

 انعکاس این مرگ ها که از همان دقایق اول، نه با انتشار اخبار صحیح و موثق که با گمانه ها، شایعات و ابهامات خبری غیرحرفه ای و ناموثق آغاز و افکار عمومی را ـ پیش از نتیجه کالبدشکافی ـ تا روزها و ماهها به ناکجاآباد سوق داد، یکی از  ابهام آمیزترین رویدادهای فرهنگی چند ماه اخیر بود. دلایل مرگ این سه زن، از همان ساعات آغازین حادثه، با گمانه هایی همچون «گاز گرفتگی» «مسمومیت» «خودکشی» «دق مرگی» و «قتل» آغاز و در روزهای آتی نیز با چرخش های خبری توأم با انتشار دهها خبر از به اصطلاح «منابع آگاه» باز هم همان ابهام ها و ایهام ها با پراکندگی بیشتر در جزییات حادثه ادامه یافت. در هیچکدام آن ها زمان دقیق مرگ قطعی نشده و افکار عمومی ناگزیر در بلاتکلیفی بسر برد. در اغلب آن ها، خانواده ها انتشار دلایل مرگ را، تا مدت ها به سکوت برگزار کرده و یا با بیانیه های کوتاه شرایط حاکم بر تقدیر و سرنوشت عضوی از خانواده خود را پذیرفته بودند. در یک مورد سرعت عملیات خاکسپاری متوفی، آنچنان شتابزده و سراسیمه انجام گرفت که جز خانواده احدی از دوستان و آشنایان با خبر نشد. پیکر چهره دیگری که با همراهی مردم تشییع عمومی شد، خانواده متوفی مجال اندکی یافت تا با روشنگری بر بخشی از شایعات کذب، فضای غبارگرفته اذهان عمومی را گردگیری کند.

سرانجام آنکه، حوادث تاثرآور چند ماهه اخیر، اگرچه به سرعت و ناباوری گذشت اما جامعه، مآل اندیشانه مترصد آن است بداند که آیا چه نوع سیاست و پیامدی، حیات اجتماعی زنان پیشرو، مبتکر و جسور را پیش از آنکه به بلوغ اجتماعی برسند، این چنان تار و مار کرد.

 تاسف بار آنکه، زنان و کنشگرانی که در حیات خود، بخشی از مسئولیت روشنگری را در قبال جامعه بردوش کشیده بودند خود به سرنوشتی دچار شدند که جامعه کمتر مجال آن را یافت که به چند و چون آن بپردازد و اعتنایی به آن داشته باشد. اما آنچه که تاکنون محرز و قطعی شده است اینکه هیچکدام به مرگ طبیعی این جهان را ترک نگفتند.

1 نظر
  1. کاوه لاجوردی می گوید

    سلام.
    من از سال ۱۳۸۷ به ایران بازگشته‌ام و از ۱۳۹۱ حتی سفر خارجی هم نرفته‌ام. تعبیرِ ” هزاران کیلومتر دورتر از ایران” غلط و گمراه‌کننده است.
    موفق باشید.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.