«روح گمشده» روایتی آشنا و ملموس از زندگی انسان معاصر و شتاب جهان مدرن در سایه شهرنشینی و صنعتی شدن است؛ همان وضعیتی که در اندیشههای کارل مارکس از آن با عنوان «ازخودبیگانگی انسان» یاد میشود. این کتاب علاوه بر تحسین منتقدان، موفق به دریافت جایزه راگاتزیِ نمایشگاه کتاب بولونیا و چندین جایزه و رویداد معتبر دیگر نیز شده است. حسین عیدی زاده این کتاب را برای نشر کتاب چ ( خانواده فرهنگی چشمه) ترجمه کرده است.
این روایت، داستان انسانی سرگردان است؛ انسانی که در ظاهر زندگی میکند و همهچیز عادی به نظر میرسد، اما…
داستان به شیوهای کلاسیک و مینیمال روایت میشود و نویسنده خیلی زود وارد اصل ماجرا میشود
«روزی روزگاری مردی بود که خیلی سخت و خیلی سریع کار میکرد. او سالها پیش روحش را پشت سرش جا گذاشته بود…»
این روایت، داستان انسانی سرگردان است؛ انسانی که در ظاهر زندگی میکند و همهچیز عادی به نظر میرسد، اما…
داستان به شیوهای کلاسیک و مینیمال روایت میشود و نویسنده خیلی زود وارد اصل ماجرا میشود
«روزی روزگاری مردی بود که خیلی سخت و خیلی سریع کار میکرد. او سالها پیش روحش را پشت سرش جا گذاشته بود…»
همین چند جمله کافی است تا مخاطب با جهان داستان روبهرو شود؛ مردی که زندگی میکند، میخوابد، کار میکند، ماشین میراند و حتی تنیس بازی میکند، اما جهان اطرافش دیگر برایش معنا ندارد. همهچیز یکنواخت شده است؛ آنقدر که شبی در اتاق هتلی از خواب میپرد و حتی نام خودش را هم به یاد نمیآورد.
سپس مرد گمگشته برای درمان نزد پزشک میرود، اما از پزشک نیز کاری برنمیآید. هیچ درمانی برای روحی که سالها پیش جا مانده، وجود ندارد. اوج داستان همینجاست؛ جایی که پزشک نیز درمانده میشود و تنها توصیهاش این است که به کلبهای برود، آنجا بماند و منتظر بازگشت روحش باشد.
داستان تنها یک شخصیت اصلی دارد، اما همین شخصیت به گونهای یادآور مواجهه انسان با خویشتن است؛ انسانی گمگشته در تکاپوی بیوقفه زمان. نویسنده روایت را بهآرامی در بستری مراقبهگونه پیش میبرد. خواننده نیز همراه شخصیت اصلی، از جهان سرد، دور و تاریک فاصله میگیرد و به گوشهای پناه میبرد تا شاید روح گمشده و زندگی اصیل خود را دوباره پیدا کند
در این کتاب، نسخه یا درمانی وجود ندارد؛ تنها انتظار است، سکوت است و بازگشت به زندگی آرام و اصیل؛ همان جایی که انسان دوباره میتواند خودِ آغازینش را پیدا کند.
درباره تصویرگری
چندین صفحه آغازین کتاب، بدون حتی یک کلمه، تنها با تصویر روایت را آغاز میکند؛ تصاویری سیاهوسفید، سرد و خاموش. انسانها در مقیاسی کوچک و در نماهای دور به تصویر کشیده شدهاند؛ میان جنگل، ردپاهای ممتد روی برف و آدمهایی که در سکوت فضای زمستانی سرگرم بازیاند. گویی تصویرگر تنها با یک مداد سیاه و کاغذ سفید جهانی خلق کرده است که از هر رنگ و گرمایی تهی است.
چندین صفحه آغازین کتاب، بدون حتی یک کلمه، تنها با تصویر روایت را آغاز میکند؛ تصاویری سیاهوسفید، سرد و خاموش. انسانها در مقیاسی کوچک و در نماهای دور به تصویر کشیده شدهاند؛ میان جنگل، ردپاهای ممتد روی برف و آدمهایی که در سکوت فضای زمستانی سرگرم بازیاند. گویی تصویرگر تنها با یک مداد سیاه و کاغذ سفید جهانی خلق کرده است که از هر رنگ و گرمایی تهی است
صفحات، خالی، عریان و سردند و بهخوبی حس انجماد، انزوا و فاصله آدمها را منتقل میکنند. پیش از آنکه حتی یک کلمه روایت را آغاز کند، میدانیم با چه چیزی روبهرو هستیم؛ نوعی از رنج انسان معاصر.
سپس چند جمله آغازین کتاب، همچون تلنگری، مخاطب را وارد جهان داستان میکند:
«اگر کسی میتوانست از بالا به ما نگاه کند، میدید دنیا پر از آدمهایی است که سراسیمه به این طرف و آن طرف میدوند، عرق میریزند و حسابی خستهاند و روح گمشدهشان را…»
و دوباره تصویرها ادامه پیدا میکنند
این بار دوربین به آدمها نزدیکتر شده است. همان آدمهای صفحات پیشین را میبینیم، اما با جزئیات بیشتر؛ چند نفر در حال ساختن آدمبرفی، مردی روی نیمکتی تنها نشسته، خانوادهای مشغول سورتمهسواریاند و کافهای پر از آدمهایی که هرکدام در سکوت و تنهایی، غرق دنیای خود هستند. با وجود حضور دیگران، تنهایی در تمام قابها جاری است.
هرچه داستان پیش میرود، فضا تاریکتر میشود. تصویرها در خانههایی کوچک و شطرنجی محصور شدهاند؛ عریان، سرد و خاموش. قهرمان داستان در جستوجوی روح خود به کلبهای پناه میبرد و تصویرگر با پلانهای گوناگون، سکون و رخوت زندگی او را به تصویر میکشد.
همراه با مردی که نامش در گذرنامه جان است، اما در حقیقت می تواند هریک از ما باشد، تصویرها نیز منتظرند؛ منتظر کورسوی امیدی! مرد منتظر میماند تا اینکه ناگهان، در تضادی چشمگیر میان سیاهی، خطوط مدادی و خاکستریهای ممتد، گلدانی با برگ های سبز در قاب ظاهر میشود.
از همین لحظه، مسیر روایت تصویری تغییر میکند. جهان کتاب از سردی به گرما میرسد و رنگهای روشن آرامآرام وارد صحنه میشوند. این چرخش تنها یک تغییر رنگ نیست؛ نشانه بازگشت روح و جریان دوباره زندگی است. ناگهان ریتم تصویرها جان میگیرد و رنگها، شاد، زنده و پویا، زیر پوست کتاب و ذهن خواننده جریان پیدا میکنند.
«روح گمشده» با تصویرگری جوانا کونتسو، یکی از شناختهشدهترین آثار تصویری اوست؛ کتابی که با پرداختن به مفاهیمی چون آرامش، هویت و بازیافتن خویشتن، مورد استقبال مخاطبان و منتقدان قرار گرفته و جوایز بینالمللی متعددی را نیز از آن خود کرده است
درباره نویسنده
اولگا توکارچوک، نویسنده، جستارنویس و روانشناس لهستانی، متولد ۱۹۶۲ است. او پس از تحصیل در رشته روانشناسی، مدتی بهعنوان رواندرمانگر فعالیت کرد و همین پیشینه، ردپای پررنگی در آثارش بر جای گذاشته است.
توکارچوک در سال ۲۰۱۸ با رمان پروازها بهعنوان نخستین نویسنده لهستانی، جایزه بوکر بینالمللی را از آن خود کرد و در همان سال نیز موفق به دریافت جایزه نوبل ادبیات شد.
آثار او آمیزهای از واقعیت، اسطوره، فلسفه و روانشناسیاند و با زبانی شاعرانه و تأملبرانگیز، خواننده را به اندیشیدن درباره انسان و جهان دعوت میکنند. از مهمترین آثار او میتوان به پروازها، استخوانهای مردگان را شخم بزن، کتابهای یعقوب و روح گمشده اشاره کرد.
«روح گمشده» با تصویرگری جوانا کونتسو، یکی از شناختهشدهترین آثار تصویری اوست؛ کتابی که با پرداختن به مفاهیمی چون آرامش، هویت و بازیافتن خویشتن، مورد استقبال مخاطبان و منتقدان قرار گرفته و جوایز بینالمللی متعددی را نیز از آن خود کرده است.