روایتی از آینده بر بلندای فراموشی یک شهر؛

نمای رشت از برجی مشرف بر بلدیه رشت

0 ۲۰

از طبقه سی‌وهشتم یکی از برج‌هایی که ربع قرن پیش قرار بود “گیلان را نجات دهد”، نمی‌توان نوک ساعت عمارت بلدیه رشت را دید؛ البته اگر مه خاکستری و دیوار بلند آسمان‌خراش‌های اطراف، چند ثانیه‌ای فرصت تماشا دهند. از این ارتفاع، شهر دیگر شبیه رشت نیست.خانه‌های کوتاه، سقف‌های سفالی، کوچه‌هایی که باران در آن‌ها راه می‌رفت و شالیزارهایی که تا حاشیه شهر امتداد داشت، جایشان را به هندسه‌ای بی‌پایان از بتن، فولاد، شیشه، کامپوزیت و… داده‌اند.

 

پایین‌تر، خیابان‌های چندین و چندطبقه زیر بار ترافیک خم شده‌اند، کامیون‌های حمل زباله بی‌وقفه از کنار برج‌ها عبور می‌کنند و کودکان، کپسول‌های کوچک اکسیژن را کنار کتاب‌هایشان در کیف‌ مدرسه می‌گذارند. پیرمردها عصرها با عینک‌های واقعیت مجازی در کوچه‌هایی قدم می‌زنند که سال‌ها پیش زیر سایه برج‌ها ویران شد و تالاب‌انزلی و شالیزارهای پیرامون شهر، بیشتر به تصاویری در کتاب‌های تاریخ شباهت دارند تا بخشی از زندگی روزمره.

 

شاید هیچ‌ یک از این تصویرها عجیب به نظر نرسد؛ همان‌گونه که هیچ شهری، یک‌باره به این‌جا منتهی نمی شود. شهرها آرام آرام تغییر می‌کنند؛ با هر مجوز، هر تغییر کاربری، هر طبقه‌ای که بر آسمان افزوده می‌شود و هر درختی که بی‌صدا از نقشه شهر حذف می‌شود.

 

این گزارشی از آینده نیست؛ روایتی است از مسیری که شاید اگر توسعه، تنها در ارتفاع ساختمان‌ها معنا شود و ظرفیت سرزمین، زیرساخت‌ها، حافظه تاریخی و توان اکولوژیک شهر نادیده بماند، چندان هم دور از ذهن نباشد. گاهی آینده، نه با یک فاجعه بزرگ، بلکه با چند تصمیم کوچک آغاز می‌شود؛ تصمیم‌هایی که اثرشان را سال‌ها بعد، از پشت پنجره بلندترین برج‌های یک شهر می‌توان نظاره کرد.

 

آن‌چه در این گزارش می‌خوانید نه پیشگویی است و نه داستانی علمی‌- تخیلی. روایتی است؛ از آینده‌ای فرضی که از دل تصمیم‌های امروز زاده شده است؛ آینده‌ای که شاید هرگز از راه نرسد، اما اگر توسعه را تنها در ارتفاع ساختمان‌ها بجوییم و ظرفیت سرزمین، زیرساخت، حافظه تاریخی و تاب‌آوری محیط‌زیست را نادیده بگیریم، دیگر چندان دور از ذهن نخواهد بود.

 

***

 

مرگ آرام یک شهر
می‌گویند شهرها یک‌باره نمی‌میرند؛ آرام‌آرام از حافظه جمعی پاک می‌شوند. نخست، نام کوچه‌ها از زبان مردم می‌اُفتد. بعد، خانه‌ها یکی‌یکی فرو می‌ریزند. درخت‌ها از سیمای شهر حذف می‌شوند و سرانجام، آدم‌هایی که آن خانه‌ها را به یاد داشتند نیز از میان می‌روند. آن‌گاه تنها نقشه‌ای باقی می‌ماند که هنوز همان نام‌ها را بر خود دارد، بی‌آنکه کسی بداند هر نام، روزگاری به چه مکان، چه خانه و چه خاطره‌ای اشاره می‌کرد.

 

سال ۱۴۵۰ است؛ چهل‌وپنج سال از روزی می‌گذرد که پشت درهای بسته، طرح بلندمرتبه‌سازی رشت و انزلی تصویب شد.رشت دیگر از روی زمین دیده نمی‌شود. باید از بالا نگاهش کرد. طبقه سی‌ام، طبقه چهلم، سکوی پرواز تاکسی‌های پرنده. خیابان‌های چندین و چند طبقه این شهر سال‌هاست ظرفیتی برای خودروهای جدید ندارند

 

رشت نیز چنین از یاد رفت؛ نه با زلزله‌ای ویرانگر نه با آتشی بزرگ و نه در میانه جنگ. مرگ این شهر، آرام و بی‌صدا رقم خورد؛ با مجوزهایی که هرکدام تنها یک امضا بودند، اما هر امضا، بخشی از حافظه شهر را برای همیشه پاک کرد.

 

سال۱۴۵۰ است؛ چهل‌وپنج سال از روزی می‌گذرد که پشت درهای بسته، طرح بلندمرتبه‌سازی رشت و انزلی تصویب شد. آن روز گفتند برای نجات شالیزارها باید شهر را به سوی آسمان برد. گفتند؛ اگر ساختمان‌ها بلندتر شوند، زمین‌های کشاورزی حفظ خواهند شد. این روایت آن‌قدر امیدوارکننده به نظر می‌رسید که کمتر کسی پرسید بهای این راه نجات قرار است از کدام بخش شهر پرداخت شود؛ و تشویق‌ها،یکی پس از دیگری، در سالن اجلاس‌ها پیچید.

 

دور تا دور میدان عمارت بلدیه، برج‌هایی قد کشیده‌اند که مثل مکعب‌هایی خاکستری، آسمان را تکه‌تکه کرده‌اند. دیگر کسی نمی‌گوید «شهر باران». باران هنوز می‌بارد، اما روی شیشه‌های دودی برج‌ها سر می‌خورد و مستقیم وارد کانال‌های بتنی می‌شود؛ بی‌آنکه خاکی را خیس کند یا بوی نم را در کوچه‌های قدیمی پخش کند. کوچه‌ای هم نمانده است. محله‌های استادسرا، چله‌خانه، خمیران چهلتن، آفخرا، ساغریسازان، چمارسرا، سبزه‌میدان، پیرسرا… نام‌هایشان تنها داخل آرشیو دیجیتال شهرداری پیدا می‌شود؛ همان آرشیوی که سالمندان عصرها با عینک‌های واقعیت مجازی تماشایش می‌کنند.

شهر بی‌صدای باران
باران از صبح بند نیامده بود. نه آن باران‌های عصبی که چند دقیقه‌ای می‌بارند و تمام می‌شوند؛ همان باران کشداری که رشت را همیشه شبیه شهری می‌کرد که انگار دارد آرام با خودش حرف می‌زند. مرد، لیوان چای را کنار پنجره گذاشت. عادت داشت هنگام باران، پنجره را باز کند. دستش به دستگیره نرسیده، صفحه‌ای آبی روی شیشه روشن شد: «باران اسیدی است، باز کردن پنجره توصیه نمی‌شود.» چشم‌هایش میان هزاران پنجره، هزاران آنتن، هزاران پل هوایی و هزاران نمایشگر دیجیتال، دنبال یک نقطه آشنا می‌گشت؛ برج ساعت عمارت بلدیه.

 

روی تراس شیشه‌ای طبقه بیست‌وهفتم نشسته است. عینکش را روی چشم می‌گذارد و ناگهان با صدای گنجشک‌ها برمی‌گردد. در تصویر، بازار رشت هنوز سقف ندارد و طبقاتی نشده است. صدای دستفروش‌ها می‌آید. باران روی سنگفرش می‌بارد. خانه‌های چوبی هنوز ایستاده‌اند. او دستش را دراز می‌کند تا دیوار خانه‌ای قدیمی را لمس کند، اما انگشتانش به شیشه سرد بالکن برخورد می‌کند. تصویر تمام می‌شود. دوباره برج‌ها برمی‌گردند.

 

در رشت سال ۱۴۵۰، دیگر کسی آدرس نمی‌دهد. هیچ‌کس نمی‌گوید «بعد از خانه لالمی بپیچ»، یا «از کنار بازار ماهی‌فروشان رد شو»، یا «محله چله‌خانه که بوی نان سنگک و جغور بغور می‌دهد.» همه چیز با کُد شناخته می‌شود. «برجG-17، خوشه شمال‌غرب، بلوک چهار، ورودی هفت.» آدرس‌ها کوتاه‌تر شده‌اند

 

رشت دیگر از روی زمین دیده نمی‌شود. باید از بالا نگاهش کرد. طبقه سی‌ام، طبقه چهلم، سکوی پرواز تاکسی‌های پرنده. خیابان‌های چندین و چند طبقه این شهر سال‌هاست ظرفیتی برای خودروهای جدید ندارند. شهرداری تنها روی هم با ارتفاع برج‌ها خیابان می‌سازد تا مردم مستقیماز محل کار به خانه‌شان برگردند.

 

پایین برج‌ها، صف کامیون‌های حمل زباله تمام نمی‌شود. دفن‌گاه‌های قدیمی سال‌ها پیش پُر شدند. کوه‌های زباله هنوز قد می‌کشند. فقط دیوارهای بتنی بلندتری دورشان کشیده‌اند تا کمتر دیده شوند. مگر بوی شیرابه‌ها به ارتفاع برج‌های 30 به بالا نمی‌رسد؟ بوی شیرابه را اما نمی‌شود پشت دیوار زندانی کرد.

 

باران هنوز می‌بارد؛ هواشناسی مرکزی رشت می‌گوید: سالانه دو هزار میلی‌متر بارش هنوز سهم این شهر است. اما دیگر کسی صدای باران را نمی‌شنود. شیشه‌های پنج‌جداره‌ی برج‌های چهل‌طبقه، صدای باران را سال‌ها پیش از زندگی مردم حذف کرده بودند؛ درست همان روزهایی که بناهای تاریخی از معماری رشت حذف می‌شدند، همان روز‌هایی که کشاورزی دیگر اقتصادی نبود، همان روزهایی که شهر آرام آرام پوست می‌انداخت.

مختصات یک شهر گمشده
پسر کیف مدرسه را برداشت؛ کتاب تاریخ، تبلت، ماسک فیلتردار و کپسول اکسیژن. پدرش با دست، وزن کیف را امتحان کرد. گفت: «امروز یکی کافی است؟» پسر پاسخ داد: «خانم معلم گفته اگر شاخص آلودگی بالای سیصد شد، مدرسه کپسول ذخیره دارد.» پدر چیزی نگفت. فقط یادش آمد روزگاری مادرش، برای مدرسه، تنها نگران جا ماندن دفتر مشق بود.

 

آسانسور، سی‌ودو طبقه را در دوازده ثانیه پایین آمد. لابی برج شبیه فرودگاه بود. آدم‌ها کمتر همدیگر را می‌شناختند. پانصد و هفتاد و شش واحد مسکونی در یک برج.کودکی دوچرخه‌اش را کنار ستون شارژ ربات‌ها پارک کرده بود.

 

در کتاب فارسی کلاس پنجم، درسی تازه اضافه کرده‌اند؛ «میراث از یاد‌رفته». روی صفحه اول، تصویر عمارت بلدیه است؛ همان ساختمان سپیدرنگی که روزگاری میدان را تعریف می‌کرد، نه اینکه میان برج‌ها گم شود. صفحه بعد، خانه‌های چوبی رشت است. بعد، بازار قدیمی. بعد، تالاب انزلی. زیر هر عکس نوشته‌اند: «نمونه‌ای از سیمای تاریخی جلگه گیلان در اوایل قرن پانزدهم هجری شمسی»

 

زن سالخورده‌ای روی نیمکت نشسته بود و با عینک واقعیت مجازی در کوچه‌ای قدم می‌زد که دیگر وجود نداشت. روی صفحه عینکش نوشته بود: «رشت؛ سال 1380.» او خود را وسط بازار پرجنب و جوش رشت می‌دید که از خانه قدیمی پدرش در آفخرا برای خرید به بازار رفته بود. لبخند زد. گریه کرد. عینک را برداشت. کنارش، نوه‌اش پرسید: «مامان‌بزرگ… اینجا کجاست؟» زن چند لحظه سکوت کرد و گفت: «خانه – بازار» اما خودش هم مطمین نبود هنوز بتواند معنی این کلمات را برای نوه خردسالش شرح دهد.

 

اگر امروز، سال ۱۴۵۰، از کسی بپرسید رشت کجاست؟ احتمالا مختصات یکی از خوشه‌های مرتفع شمال کشور را روی نقشه برایتان باز می‌کند؛ مجموعه‌ای از برج‌های مسکونی که از شرق تا غرب شهر کشیده شده و افق را بلعیده‌اند و شب‌ها از ارتفاع، شبیه مدارهاییک رایانه غول‌آسا دیده می‌شوند.

 

اما اگر همین پرسش را از پیرمردی بپرسید که یکصد سال پیش، در محله ساغری‌سازان به دنیا آمده بود، جواب دیگری می‌دهد. می‌گوید: «رشت، عطر چای بود و باران‌های گاه و بی‌گاه. رشت، صدای باران روی شیروانی بود. کوچه‌هایی بود که آدم‌ها اسم هم را می‌دانستند. بازاری که هنوز رنگ و بو داشت. عصرهای سبزه‌میدان. جمعه‌های انزلی. مه تالاب و شالیزارهایی که تا افق ادامه داشتند.»

 

زن سکوت می‌کند. نوه‌اش هیچ‌کدام از این تصویرها را ندیده است. برای او، شالیزار تنها تصویری در کتاب جغرافیاست. تالاب، یک پرونده محیط‌زیستی است. خانه چوبی، شیئی در موزه‌ است و باران… تنها عددی در گزارش سازمان هواشناسی.

 

شهری که آسمانش را از دست داد
در مدرسه، معلم از بچه‌ها می‌خواهد نقاشی «طبیعت» ترسیم کنند. دختری دستش را بالا می‌برد و می‌پرسد: «خانم اجازه… درخت واقعی چه شکلی بود؟» کلاس ساکت می‌شود. آخرین جنگل‌های جلگه‌ای را بچه‌ها تنها در کتاب‌های تاریخ دیده‌اند. اردوهای مدرسه دیگر به جنگل و تالاب نمی‌روند. به «پارک‌های اکسیژن مصنوعی» می‌روند؛ سالن‌هایی شیشه‌ای که هر ساعت ورود به آن‌ها بلیت دارد و هوای تصفیه‌شده می‌فروشند.

 

پیرمردی آرام می‌گوید: «یادم هست یک روز تمام این هوا مجانی بود.» آن روزها گفته بودند بلندمرتبه‌سازی، مهاجرت را کنترل می‌کند. اما مهاجرت هیچ‌گاه با بتن متوقف نشد. هر برجی که بالا رفت، جاذبه‌ای تازه ساخت. هر جاذبه، جمعیتی تازه آورد. و هر جمعیت، نیاز تازه‌ای خلق کرد؛ آب بیشتر، خیابان بیشتر، مدرسه بیشتر، بیمارستان بیشتر، زباله بیشتر. شهر هر روز بلندتر شد. اما زیرساخت‌هایش همان‌قدر کوتاه ماند.

 

کنار پنجره یکی از برج‌ها، زن سالخورده‌ای قاب عکسی را تمیز می‌کند. در عکس، مردی کنار شالیزاری ایستاده است. پشت سرش رشته‌ای از درختان توسکا دیده می‌شود. زن آرام زیر لب می‌گوید: «گفتند اگر برج بسازیم، شالیزارها می‌مانند…» بعد پرده را کنار می‌زند. جایی که زمانی شالیزار بود، اکنون خوشه‌ای از برج‌های شیشه‌ای تا افق کشیده شده است. غروب که می‌شود، چراغ هزاران واحد مسکونی همزمان روشن می‌شود. از دور، شهر شبیه کهکشانی مصنوعی است.

 

راهنمای موزه شهر، هر روز گروهی از دانش‌آموزان را از مقابل ماکتی عبور می‌دهد که روی آن نوشته‌اند: «رشت؛ اوایل قرن پانزدهم.» کودکان دور ماکت جمع می‌شوند. یکی می‌پرسد: «یعنی واقعا خانه‌ها تنها دو طبقه بودند؟» دیگری می‌گوید: «پس مردم آسمان را می‌دیدند؟» راهنما لبخند می‌زند. می‌گوید: «بیشتر از آسمان… همدیگر را می‌دیدند.»

 

بعد دستش را روی سقف سفالییکی از خانه‌ها می‌کشد و ادامه می‌دهد: «این خانه‌ها تنها دیوار نبودند. حافظه بودند. هر ایوان، قصه‌ای داشت. هر حیاط، صدای باران را جور دیگری پخش می‌کرد.» اما بچه‌ها حوصله تاریخ ندارند. برای آن‌ها، جذاب‌ترین بخش موزه، شبیه‌ساز سه‌بعدی برج‌های اولیه رشت در شمال شهر است؛ همان برج‌هایی که روزگاری «نماد توسعه» نام گرفتند و بعدها آن‌قدر تکثیر شدند که دیگر هیچ نمادی نبودند؛ فقط تکرار بودند. جمله‌ای روی دیوارموزه نوشته‌اند: «اینجا روزگاری شهری بود که مردمش آسمان را از میان شاخه‌های درختان می‌دیدند.»

 

انزلی را از رشت جدا نمی‌توان روایت کرد. آن روزها می‌گفتند اگر رشت بلند شود، انزلی هم باید بلند شود. برج‌ها تا نزدیکی ساحل رفتند. بعد، آرام‌آرام، خط آسمان بندر تغییر کرد. کشتی‌هایی که روزی از دور، فانوس دریایی را می‌دیدند، حالا نخستین چیزی که می‌بینند، دیوارهای شیشه‌ای برج‌هایی است که انعکاس خورشید را روی آب می‌پاشند

 

شهر از قاب پنجره افتاد
در میدان شهرداری، هنوز ساعت بلدیه کار می‌کند. پیرمردی هر روز ساعت نه صبح روی نیمکتی می‌نشیند و به برج ساعت نگاه می‌کند. نیمکت، تنها چیزی است که از میدان قدیم باقی مانده است. اطرافش، دیوارهای شیشه‌ای و نمایشگرهای غول‌پیکر، میدان را به مرکز خریدی بی‌انتها تبدیل کرده‌اند. پیرمرد زیر لب می‌گوید: «قدیم، ساعت مردم را تنظیم می‌کرد. حالا مردم باید ساعت را پیدا کنند.»

 

انزلی را از رشت جدا نمی‌توان روایت کرد. آن روزها می‌گفتند اگر رشت بلند شود، انزلی هم باید بلند شود. برج‌ها تا نزدیکی ساحل رفتند. بعد، آرام‌آرام، خط آسمان بندر تغییر کرد. کشتی‌هایی که روزی از دور، فانوس دریایی را می‌دیدند، حالا نخستین چیزی که می‌بینند، دیوارهای شیشه‌ای برج‌هایی است که انعکاس خورشید را روی آب می‌پاشند.

 

تالاب هنوز روی نقشه هست. اما بیشتر شبیه خاطره‌ای است که میان ساختمان‌ها گیر افتاده باشد. پرنده‌های مهاجر، مسیرشان را عوض کرده‌اند. کسی دقیق نمی‌داند از چه سالی. تنها پیرمردان بندر می‌گویند: «آخرین زمستانی که صدای بال قوها را شنیدند، خیلی دور نیست؛ اما آن‌قدر دور هست که بچه‌های امروز باورش نکنند.»

 

عصرها، آسانسورهای برج‌های رشت و انزلی شلوغ‌تر از خیابان‌ها هستند. همسایه طبقه سی‌وهشتم، نام همسایه طبقه سی‌ونهم را نمی‌داند. اما سامانه هوشمند ساختمان، تعداد قدم‌هایی را که هر دو در طول روز برداشته‌اند، ثبت کرده است. شهر، آدم‌ها را به هم نزدیک‌تر نکرد. فقط آن‌ها را روی هم چید. یک روزنامه زردرنگ را در آرشیو ملی پیدا کرده‌اند. تاریخش تیر ماه ۱۴۰۵ است. تیتر کوچکی دارد: «جمعی از معماران، شهرسازان و فعالان محیط‌زیست نسبت به پیامدهای بلندمرتبه‌سازی هشدار دادند.» خبر، در صفحه ششم کنار آگهی فروش آپارتمان چاپ شده بود.

 

هیچ‌کس آن روز نمی‌دانست که چهل‌وپنج سال بعد، همان خبر کوچک، شاید مهم‌تر از همه تیترهای صفحه اول باشد. پیرزن می‌گوید: «ما شهر را یک‌باره نفروختیم. تکه‌تکه فروختیم. یک خانه تاریخی این طرف، یک باغ آن طرف، یک شالیزار کمی دورتر. هر بار گفتیم چیزی نمی‌شود. هر بار گفتیم فقط همینیکی است. بعد که سر بلند کردیم، دیدیم دیگر چیزی برای شمردن نمانده است.»

 

امروز، از پنجره برج‌ها، همه‌چیز دیده می‌شود؛ جز خود شهر. خیابان‌ها دیده می‌شوند. پل‌ها دیده می‌شوند. بزرگراه‌ها، تابلوهای تبلیغاتی، پهپادهای حمل بار، پارکینگ‌های طبقاتی، خطوط انتقال آب، نیروگاه‌های تصفیه هوا…اما آن چیزی که روزگاری «رشت» و «انزلی» نام داشت، دیگر در هیچ ارتفاعی دیده نمی‌شود. انگار شهر، جایی میان طبقه دهم تا بیستم و سی‌اُم از قاب پنجره‌ شهر افتاده است.

 

آن‌سوی آخرین نشانی
در رشت سال ۱۴۵۰، دیگر کسی آدرس نمی‌دهد. هیچ‌کس نمی‌گوید «بعد از خانه لالمی بپیچ»،یا «از کنار بازار ماهی‌فروشان رد شو»، یا «محله چله‌خانه که بوی نان سنگک و جغور بغور می‌دهد.» همه چیز با کُد شناخته می‌شود. «برجG-17، خوشه شمال‌غرب، بلوک چهار، ورودی هفت.» آدرس‌ها کوتاه‌تر شده‌اند. اما شهر، گُم‌تر. در کتاب فارسی کلاس پنجم، درسی تازه اضافه کرده‌اند؛ «میراث از یاد‌رفته».

 

روی صفحه اول، تصویر عمارت بلدیه است؛ همان ساختمان سپیدرنگی که روزگاری میدان را تعریف می‌کرد، نه اینکه میان برج‌ها گم شود. صفحه بعد، خانه‌های چوبی رشت است. بعد، بازار قدیمی. بعد، تالاب انزلی. زیر هر عکس نوشته‌اند: «نمونه‌ای از سیمای تاریخی جلگه گیلان در اوایل قرن پانزدهم هجری شمسی.»

 

تالاب هنوز روی نقشه هست. اما بیشتر شبیه خاطره‌ای است که میان ساختمان‌ها گیر افتاده باشد. پرنده‌های مهاجر، مسیرشان را عوض کرده‌اند. کسی دقیق نمی‌داند از چه سالی. تنها پیرمردان بندر می‌گویند: «آخرین زمستانی که صدای بال قوها را شنیدند، خیلی دور نیست؛ اما آن‌قدر دور هست که بچه‌های امروز باورش نکنند.»

 

غروب است. باران، بعد از سه روز آلودگی، دوباره بر شهر می‌بارد. در یکی از طبقات برج شماره ۴۹، پیرمردی زندگی می‌کند که زمانی شهرساز بوده است. روی دیوار خانه‌اش، نقشه‌ای از رشت سال 1390 نصب شده. هر غروب، ساعت‌ها به آن نگاه می‌کند. نوه‌اش از او می‌پرسد: «بابابزرگ… چرا این نقشه این‌قدر سبز است؟» پیرمرد لبخند تلخی می‌زند. انگشتش را روی شالیزارهای جنوب شهر می‌گذارد.

 

بعد روی باغ‌های غرب. بعد روی حاشیه تالاب. بعد دستش را آرام پایین می‌آورد و می‌گوید: «این‌ها فقط رنگ نبودند…این‌ها دستگاه تنفس شهر بودند.»در انزلی،هنوز باد می‌وزد. اما دیگر بوی دریا، زودتر از بوی دود به مشام نمی‌رسد. ساحل دریا، پشت دیوار برج‌ها کوتاه‌تر به نظر می‌رسد. ماهیگیر پیری می‌گوید: «دریا هیچ‌وقت از ما نرفت…این ما بودیم که پشت ساختمان‌ها گُمش کردیم.»

 

پیش از آنکه دیر شود
آینده همیشه از جایی آغاز می‌شود که تصمیم‌های امروز گرفته می‌شوند. هر مصوبه شهری، پیش از آنکه روی کاغذ نوشته شود، روی حافظه جمعییک شهر ثبت می‌شود. و اگر قرار باشد روزی از پنجره برجی بلند، فقط نوک ساعت عمارت بلدیه را از میان مه و دود ببینیم، شاید آن روز بفهمیم که مساله، ساختن برج نبود؛ مساله این بود که هنگام ساختن آینده، فراموش کردیم شهر فقط مجموعه‌ای از ساختمان‌ها نیست.

 

هانری لوفور، نظریه‌پرداز فرانسوی، بیش از نیم‌قرن پیش از مفهومی سخن گفت که امروز بیش از همیشه به کار شهرهای ما می‌آید؛ «حق بر شهر». از نگاه او، شهروند تنها مصرف‌کننده خدمات شهری نیست؛ او حق دارد در تولید و بازتولید فضای شهری مشارکت کند. شهر، محصول گفت‌وگویجمعی است، نه نتیجه انحصاری اتاق‌های تصمیم‌گیری.

 

شاید امروز نیز لازم باشد پیش از آنکه درباره تعداد طبقات سخن بگوییم، درباره تعداد صداهایی که در این تصمیم شنیده شده‌اند پرسش کنیم. توسعه‌ای که مشارکت عمومی را دور بزند، حتی اگر از نظر فنی بی‌نقص باشد، از منظر حکمرانی شهری، دچار یک نقص بنیادین است؛ زیرا مشروعیت شهر، تنها از قانون به دست نمی‌آید، از رضایت و مشارکت شهروندان نیز تغذیه می‌کند. رشت و انزلی هنوز قصه‌های زیادی برای گفتن دارند. تا وقتی پنجره‌ای برای شنیدن باران باقی مانده، هنوز امیدی برای نجات شهر هست.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.