هادی حقشناس، استاندار گیلان چند روز قبل به بانکهای استان تَشَر زد و دستور داد؛ وام بیشتری برای ترغیب گیلانیان برای شرکت در طرح “فرزند بیشتر” بپردازند و خساست را کنار بگذارند. ایشان هم مانند مابقی مسئولان دولتی، هنوز معتقد است اینکه مرگ و میر استان از تولد پیشی گرفته به خاطر مقدار وام است و هیچ ربطی به لجبازی اقتصاد ایران ندارد.
وضعیت جمعیتی گیلان را نمیتوان در یک کلام تشریح کرد. بهرحال شاعر در این خصوص میفرماید: در تولید، ابتدا ابزار و بستر لازم است، این وسط ابزار هستو بستر آن جور نیست. در گیلان گرچه بستر مهیا نیست اما فعلا ابزار تولید فرزند کم و بیش هست، اما حتی اگر جانفداها هم خود را تکه پاره کنند، گرانی یک تودهنی حسابی به همه میزند.
آمارها میگویند؛ رشد جمعیت گیلان منفی شده و جمعیت استان با سرعتی مثالزدنی به سمت بازنشستگی دستهجمعی حرکت میکند. اگرچه گیلان در بسیاری از شاخصها از مازندران عقب مانده، اما جای دیگری روسفید شدیم زیرا در سالمندی چنان از آن سبقت گرفته که رکوردهای ایران و کل خاورمیانه را یکجا با هم شکسته است.
اگر اوضاع به همین منوال پیش برود، بعید نیست چند سال دیگر سالنهای زایمان استان تغییر کاربری داده و به مراکز ماساژ سالمندان و فیزیوتراپی تبدیل شوند و سالنهای شطرنج بازنشستگان جای مهدکودکها را بگیرد.
بیش از یک دهه است که انواع و اقسام طرحهای تشویقی برای فرزندآوری اجرا میشود؛ از وام گرفته تا سایر مشوقها و کالابرگ الکترونیک. اما گیلانیها تاکنون در برابر همه این برنامهها رفتاری معنادار از خود نشان دادهاند که کارشناسان جمعیتشناسی از آن با عنوان “بیمحلی استراتژیک” یاد میکنند.
تا همین چهل سال پیش، خانوادههای گیلانی چنان پرجمعیت بودند که هر خانه به تنهایی یک تیم ملی محسوب میشد. حتی دوستی میگفت: داییای داشتم خدا رحمتش کند، دوازده فرزند داشت. آن زمان نه وام فرزندآوری میدادند، نه قرعهکشی خودرو بود و نه کالابرگ. اگرچه خرجشان را پدربزرگ میداد اما از حق نگذریم دایی هم بدجور پای کار خوابیده بود.
امروز اما اوضاع تغییر کرده است. دولت هر سال مشوقها را چربتر میکند و گیلانی جماعت هر سال بیاعتناتر میشوند و بسیاری از جوانان آن هنوز برای تامین هزینه یک زندگی دونفره فعل چه کنم را صرف میکنند.
همان شاعر باز میفرماید: من نزایم، تو نزایی، او نزاید، پس که بزاد؟ این سؤال مهم در گیلان بدون پاسخ مانده و کسی جوابی برای آن ندارد. وی پا را فراتر گذاشته و یک نصیحت هم کرده و میفرماید: گرچه فرزندآوری در کشور ما زور نیست، رشد جمعیت شده منفی و هیچ چارهای جز زایش فیالفور نیست. خائن است آنکه کم کاری کند، کار خیر است و حاجت دستور نیست.
اگرچه از ابیات این شاعر برمیآید که دولتی است و با مسئولان دست به یکی کرده تا مردم را متهم کند اما دم خروسش از خیلی جاها بیرون زده است. در طول تاریخ، مردم گیلان ثابت کردهاند زیر بار حرف زور نمیروند. در گذشته که چمپا برنج بود و اگر به دیوار میزدی صاف به سمت خودت برمیگشت؛ اما خانوادههایش اهل دل بودند؛ چون مثل جوانان فلک زده امروزی مجبور نبودند قبل از تصمیم برای فرزندآوری یک جلسه با حسابدار و دو جلسه با بانک برگزار کنند و سر آخر به این نتیجه برسند که وسعشان فقط به سیر کردن شکم خودشان دوتا میرسد و بهتر است تا اطلاع ثانوی همان گلدان روی طاقچه را بزرگ کنند.
مشکل گیلانیان که اتفاقا زور، بخار و غیرت زیادی هم دارند و دلشان بیشتر از هر مسئول دولتی پشت میز نشین برای انقراض جماعت گیلک میسوزد، کمبود مشوق نیست. آنها اهل حرف حسابند و مایلند بدانند در این فقر دست جمعی وقتی یک پرس باقالی پلو با گردن، میلیونی شده و خوردن کتلت برایشان لاکچری، قرار است چگونه با داشتن فرزند از پس اجاره خانه، قسط بانک، خرج بیمارستان و حتی قیمت گوجه فرنگی بر بیایند؟!
داستانی نقل میکنند از پیرمردی رشتی که از جوانی، سالها بلیط بختآزمایی میخرید و هیچوقت برنده نمیشد. سرانجام در 90 سالگی بلیطش برنده شد و صاحب ثروتی هنگفت گردید. خبرنگاری از او پرسید: حالا با این همه پول میخواهی چه کنی؟ پیرمرد در جواب گفت: میخواهم در رشت و تمام شهرهای گیلان دستشویی عمومی بسازم تا مردم بروند و بر شانس بد من بش… بر شانس بدم لعنت بفرستند.
خلاصه اینکه گیلانیان این مردم باهوش و متفکر با فرزندآوری قهر نکردهاند. از آن طرف اهل جهاد بچهآوری و زایش فلهای هم نیستند. بلکه قبل از دست به کار شدن یک حساب سرانگشتی کردهاند و منتظرند اگر بالاخره یک روز اقتصاد ایران و عوامل آن سرعقل آمدند؛ گلدان روی طاقچه را کنار بگذارند و به دوران طلاییشان برگردند و به جای آب و خاک گلدان، خرج پوشک و شیرخشک بچه بدهند.