«ریچارد پی روملت» استادبرجسته مدیریت در دانشگاه یوسیالای اندرسون و یکی از تاثیرگذارترین متفکران معاصر حوزه استراتژی، پیش از این با کتاب پرفروش و بسیار مرجع «استراتژی خوب / استراتژی بد» شهرت جهانی پیدا کرده بود؛ کتابی که در آن نشان داد چرا بسیاری از چیزهایی که سازمانها «استراتژی» مینامند در واقع چیزی جز فهرست آرزوها و اهداف کلی نیست.
در «گره استراتژی» که با ترجمه «علیرضا خاکساران» و پیشگفتاری از «محمدرضا شعبانعلی» توسط انتشارات آریانا قلم منتشر شده، روملت همین خط فکری را عمیقتر دنبال میکند، اما اینبار بهجای تمرکز صرف بر تعریف استراتژی خوب، پاسخ میدهد که یک رهبر چگونه اساسا به این تشخیص میرسد.
هسته اصلی کتاب حول مفهومی میچرخد که روملت آن را «گره» مینامد. او چالش پیشروی هر سازمان را به یک کلاف درهمپیچیده و سردرگم تشبیه میکند که باز کردنش کار سادهای نیست؛ الگوی مشخصی برای حلش وجود ندارد، هیچکس دقیقا نمیداند از کجا باید شروع کرد و گاهی کشیدن یک رشته از این کلاف بهجای باز کردن گره، گرههای تازهای میسازد.
گره چالش، بخشی از همین کلاف در همپیچیده است که دو ویژگی را همزمان دارد: هم اهمیت بالایی دارد و حل آن بیشترین تاثیر را در سرنوشت سازمان میگذارد و هم قابلحل است، به این معنا که با تمرکز منابع و تلاش میتوان با اطمینان معقولی بر آن غلبه کرد.
هسته اصلی کتاب حول مفهومی میچرخد که روملت آن را «گره» مینامد. او چالش پیشروی هر سازمان را به یک کلاف درهم پیچیده و سردرگم تشبیه میکند که باز کردنش کار سادهای نیست؛ الگوی مشخصی برای حلش وجود ندارد، هیچکس دقیقا نمیداند از کجا باید شروع کرد، و گاهی کشیدن یک رشته از این کلاف، به جای باز کردن گره، گرههای تازهای میسازد
به بیان روملت، استراتژی در نهایت نوعی حل مساله است و کسی که مساله را درست نفهمیده باشد، هرگز نمیتواند آن را حل کند. بنابراین اولین و مهمترین مهارت یک استراتژیست، توانایی تشخیص همین گره از میان انبوه مسائل جانبی و پرتکننده حواس است، نه فرمولبندی اهداف بزرگ و دهانپرکن.
روملت در طول کتاب این ایده را از زوایای مختلف باز میکند: نخست نشان میدهد چرا باید پیش از هرتلاشی برای حل و فصل مساله، ابتدا آنرا عمیقا درک کرد، سپس روشهایی برای چارچوببندی مجدد مساله و یافتن مشابهتها با تجربههای دیگر پیشنهاد میدهد و در ادامه به استفاده هوشمندانه و در عین حال محتاطانه از ابزارهای تحلیلی میپردازد؛ او هشدار میدهد که تکیه بیش از حد بر مدلهای انتزاعی و ابزارهای تحلیلی تیز میتواند به همان اندازه گمراهکننده باشد که نادیده گرفتن آنها.
بخش قابلتوجهی از کتاب نیز به آنچه او «حواسپرتیهای پرزرقوبرق» مینامد اختصاص دارد، یعنی چالشهای ظاهرا جذاب و فوری اما در نهایت بیاهمیتی که رهبران را از گره اصلی منحرف میکنند.
روملت سپس به منشا برتری و مزیت رقابتی میپردازد، چالشهای خاصی که فرآیند نوآوری با خود به همراه میآورد را بررسی میکند و در نهایت با نگاهی نقادانه به تاریخچه برنامهریزی استراتژیک، هم موفقیتها و هم شکستها و سوءاستفادههای رایج از این ابزار را به تصویر میکشد.
کتاب با نوعی کارگاه عملی به پایان میرسد که راهنمایی مشخص برای پیادهسازی این چارچوب در تیمها و سازمانهای واقعی ارایه میدهد.
یکی از نقاط قوت اصلی کتاب، تکیهاش بر روایت و تجربه واقعی بهجای نظریهپردازی خشک است. روملت با استفاده از چند دهه تجربه مشاوره استراتژیک خود، مسیر تصمیمگیری در شرکتهای شناختهشدهای مانند نتفلیکس، تسلا و اپل را تحلیل میکند تا نشان دهد چگونه رهبران این سازمانها با تشخیص درست گره چالششان و نه با تکیه بر شعارهای بلندپروازانه یا اهداف انتزاعی، توانستند مسیری متفاوت و موثر برای خود رقم بزنند.
روملت با استفاده از چند دهه تجربه مشاوره استراتژیک خود، مسیر تصمیمگیری در شرکتهای شناخته شدهای مانند نتفلیکس، تسلا و اپل را تحلیل میکند تا نشان دهد چگونه رهبران این سازمانها با تشخیص درست گره چالششان و نه با تکیه بر شعارهای بلندپروازانه یا اهداف انتزاعی، توانستند مسیری متفاوت و موثر برای خود رقم بزنند
همین رویکرد داستانمحور است که کتاب را از بسیاری از آثار مشابه حوزه مدیریت متمایز میکند؛ جایی که خواننده بهجای مواجهه با مفاهیم انتزاعی و دور از واقعی با فرآیندی ملموس و قابلپیگیری روبهرو میشود.
آنچه این کتاب را برای مطالعه ارزشمند میکند در وهله اول رویکرد عملی و نه صرف تئوریک آن است؛ برخلاف بسیاری از آثار مدیریتی که در سطح مفاهیم کلی باقی میمانند، روملت فرآیندی مشخص و قابلاجرا برای تحلیل مساله در اختیار خواننده میگذارد.
در وهله دوم، کتاب نقدی صریح و روشن بر رویکردهای رایج برنامهریزی استراتژیک ارایه میدهد و نشان میدهد چرا بسیاری از چیزهایی که درسازمانها با عنوان «برنامه استراتژیک» شناخته میشوند در عمل چیزی بیش از فهرستی از آرزوها نیستند.
و در نهایت، چارچوب «گره» ظرفیت آن را دارد که فراتر از حوزه کسبوکار در تحلیل مسایل پژوهشی، پروژههای سازمانی و حتی تصمیمگیریهای فردی نیز به کار گرفته شود؛ برای کسی با پیشینه مدیریتصنعتی، تولید و عملیات، این چارچوب میتواند ابزار مفیدی برای واکاوی گلوگاههای واقعی در زنجیره تامین یا فرآیندهای نوآوری باشد، دقیقا همان تمرینی که در تحلیل هر شبکه یا سیستم پیچیدهای اهمیت دارد: تشخیص اینکه کدام مانع واقعا گره اصلی است و کدام صرفا حاشیهای بیش نیست.