اکثر سیاحان در بدو ورود به گیلان به خلق و خو و روحیات ساکنان این سرزمین اشاراتی کرده اند. مردم گیلان در مقایسه با سایر هموطنانشان که به سبب تعصبات خشک مذهبی از تماس با اروپائیان تا حد ممکن اجتناب میکردهاند، آدابدانتر و مهماننوازتر بودهاند. شاید رفت و آمدهای مداوم اروپاییان از این سرزمین آنان را به دیدن این مهمانان عادت داده بود.
ساکنان گیلان مردمی شریف، آزاده، مغرور، استقلالطلب و جوانمرد بوده اند ولی در تعدادی از سفرنامهها به کمجراتی و ترسویی مردم این منطقه اشاره شده است. هینریش بروگش در کتاب «سفری به دربار سلطان صاحبقران» ذکر کرده؛ دولت از گیلان و کاشان سرباز داوطلب نمیپذیرفته است، با این حال دلاوریهای مردم گیلان علیالخصوص ساکنان مناطق کوهستانی گیلان بر هیچکس پوشیده نیست.
گیلها و دیلمها در سراسر دورهی ساسانی از بهترین سربازان و جنگجویان ایران بودهاند و دلاوری آنان به قدری شهرت داشته که مهمترین سرداران ایران که کار مهمی انجام میدادند به لقب «گیل گیلان» مفتخر میساختهاند.
به مانند تمامی نقاط ایران باورهایی در میان مردم گیلان شکل گرفته و سالیان دراز و نسل به نسل گشته است تا به امروز که احتمال دارد اندکی از این باورها در میان مردم و نسل جوان باقی مانده باشد. در این مقاله، تنها به چند نمونه از این باورها در گذشتههای دور سرزمین گیلان که در سفرنامه ها به آن اشاره شده، پرداخته شده است.
***
“رابینو” نوشته است که بر طبق پارهای باورهای محلی، برخی مارها تحت فرمان سید شرفشاه بودند که مقبرهاش در طالش دولاب قرار دارد. این مارها موظف بودند که گاهگاه در مقابل سید، مراسم احترام به جای آورند. اگر مار در معده کسی باشد و برای او ایجاد ناراحتی کند، بهترین راه معالجه آن است که به زیارتگاه توسل جوید. وقتی آن شخص به زیارتگاه میرسید، حالت تهوع پیدا میکرد و مار برای ادای احترام از معده او خارج میشد. مریض نمیبایست مار را میدید، چون بلافاصله میمرد؛ ولی همراهان او میتوانستند مار را مشاهده کنند.
گیلانیها در نظر اروپاییانی که از این منطقه گذر کردهاند، مردمی آرام و سختکوش بودهاند و مهربانی و ملایمت آنان در چشم سیاحان نمود زیادی داشته است
“رابینو” همچنین دربارهی پیشگویی در گیلان نوشته است که «زنهای گیلان نیز به کمک سوزن از آینده خبر میگرفتهاند. کسی که میخواسته از آینده خبری به دست آورد، سوزن را در دستمال و یا پارچهای که آب ندیده باشد، فرو می برده و نگه میداشته تا کسی ترانهای بخواند و با آن ترانه درباره آینده تفال میزدند و این کار در صورتی درست انجام می شده که خواننده ترانه از قصد کسی که تقاضای خواندن کرده است با خبر نباشد.»
“پولاک “نیز گفته است: زنهای گیلان روش دیگری نیز برای پیشگویی آینده داشتند، آنها به همراه دختری جوان در حالی که یک قیچی، یک قفل و یک آینه با خود همراه داشتند به گوشه جادهای میرفتند و به حرفهای رهگذران گوش فرا میدادند و از گفتگوهای آنها دربارهی آینده پیشگویی میکردند. همچنین به هنگام ازدواج، داماد نقل و سکه بر سر عروس میریخته و سپس پرتقالی به سمت او میانداخته است.

آنگاه عروس و داماد دور چاه میگشتند و عروس سکهای به نشانه خوشبختی در آن میانداخته است و پس از آن، با هم درخت توتی در خانه مینشاندند. در منطقه دیلم نیز کسی که در منزلی مهمان بوده و مورد پذیرایی قرار میگرفته، تا سه روز هیچ نوع پرسشی درباره قصد و نیت و یا کارش از او نمی کردند.
گیلها و دیلمها در سراسر دورهی ساسانی از بهترین سربازان و جنگجویان ایران بودهاند و دلاوری آنان به قدری شهرت داشته که مهمترین سرداران ایران که کار مهمی انجام میدادند به لقب «گیل گیلان» مفتخر میساختهاند
“خودزکو”نیز روایاتی از باورهایعامیانه مردمگیلان نقل کرده است.
وی مینویسد:« در مرغدانیهای روستاها هنوز خروس سفید را به تفالی سفید پرورش میدهند. این پرنده در خانواده گیلانی از حرمتی خاص برخوردار است و همه جا مورد نوازش قرار میگیرد، زیرا عقیده عموم بر آن است که خروس آوازی مبارک دارد و خانه را از چشم زخم دیوان و پریانی که در جنگلها ماوا گزیده اند مصون میدارد، گیلانیها در وجود اجنه کوچکترین تردیدی به خود راه نمیدهند.»
دوستی به نام حاجی جعفرخان، با چشمانی اشکبار از من استمداد کرد تا وسیلهای فراهم آورم که او را از مزاحمت پریعاشقی که مدام خواب شبانه را بر وی آشفته میدارد و همسرش را بیرحمانه میآزارد خلاصی بخشد.
“ویلز “در سفرش به هنگام خسوف در انزلی حضور داشته و صدای کوبیدن به دیگها را شنیده است. کوبیدن بر دیگها هنگام خسوف سنتی بود برای دفع لکهی سیاهی که به صورت ماه عارض شده بود. بهترین وسیله برای این کار صدایی بود که به زعم گیلانیان از «مس میراث» یعنی آلات طبخی که از پدران به فرزندان میرسد بر میخواست.
“پولاک “نیز گفته است: زنهای گیلان روش دیگری نیز برای پیشگویی آینده داشتند، آنها به همراه دختری جوان در حالی که یک قیچی، یک قفل و یک آینه با خود همراه داشتند به گوشه جادهای میرفتند و به حرفهای رهگذران گوش فرا میدادند و از گفتگوهای آنها دربارهی آینده پیشگویی میکردند
“خودزکو “همچنین از توسل به دامان ارواح رفتگان برای رفع مشکلات سخن گفته است که این مساله به خصوص در میان سادات رواج بیشتری داشته و آنان به هنگام بروز مشکلی رو به سوی گورستانشهر نهاده و ناله «یا جدا، یا جدا» سر میدادهاند و دراین هنگام حتی کارگزاران حکومتی چارهای جز رفع مشکل وی نداشته اند.

در کنار این باورها در گیلان مراسم ویژهای نیز انجام میشده است، از جمله در سفرنامه “نیکتین” به نمایشی اشاره شده به نام ورزو – ورزا– جنگ یا جنگ گاومیشان که گویا تنها منحصر به این ایلات نبوده است و بدین صورت بوده که دهقانان گاومیشهای خود را آورده به نوبت این حیوانات را در برابر هم قرار گرفته و مبارزه میکردند و توسط تماشاچیان تشجیع میشدند. در پایان، صاحب گاو فاتح، افسار آن را میگرفته و درحالی که اشعار حماسی میخوانده، پولهایی که تماشاچیان میانداختند را جمع میکرده است.
در زمان سفر “دلاواله” نیز ولایت گیلان شاهد حادثهی عجیبی بود وی در این مورد مینویسد: «… یکی از بزرگان کشور که حتی از خاندان شیخاوند بود، مدعی شد همان مهدی موعود یعنی فرستاده خداوند است که او را با لقبهای دیگری چون صاحبالزمان مصلح و مالک زمان نیز مینامند… مهدی دروغین طبق اصول دینی خودشان همه جا سرک میکشید، مردم را دور خود جمع میکرد و اعلام میداشت، نوعی جدید از حکومت را خواهد آورد، از جمله تمام مسیحیان را تکه تکه خواهد کرد، شاه فورا احساس کرد این قضیه آغاز فتنه و بلوایی خطرناک برای او و تمام خاندان سلطنتی است.
ویلز در سفرش به هنگام خسوف در انزلی حضور داشته وصدای کوبیدن به دیگها را شنیده است. کوبیدن بر دیگها هنگام خسوف سنتی بود برای دفع لکهی سیاهی که به صورت ماه عارض شده بود. بهترین وسیله برای این کار صدایی بود که به زعم گیلانیان از «مس میراث» یعنی آلات طبخی که از پدران به فرزندان می رسد بر میخواست
[وی] چند تن از سنگدلترین و قسیالقلبترین قزلباشهایش را برای ختم غایله به گیلان و نزد این مهدی فرستاد. تعداد این افراد از چهار نفر تجاوز نمیکرد… مهدی بدون آن که به نیت شوم آنان سوظنی ببرد همگی را پذیرفت و در همان هنگام قزلباشها با استفاده از فرصت ناگهانی بر سرش ریختند و او را کشتند. میگویند شاه قصد داشت تمام مردم گیلان را تنبیه و سرزمینشان را ویران کند؛ ولی بعد با توجه به این که گناه همگانی نبوده و به این دیوانه و پیروانش محدود میشد… از مجازات عمومی صرفه نظر و تنها به تنبیه مجرمین اکتفا کرد که بعضی از آنها از بزرگان گیلان بودند، این عده جان خود را بر سر این کار گذاشتند. »
فهرست منابع
· اورسل، ارنست(1353)، سفرنامه اورسل، ترجمه: علی اصغر سعیدی، تهران: زوار.
· پولاک، یاکوب ادوارد (1368)، سفرنامه پولاک ( ایران و ایرانیان)، ترجمه کیکاووس جهانداری، تهران: خوارزمی.
· خودزکو، الکساندر (1385)، سرزمین گیلان، ترجمه: سیروس سهامی، رشت: فرهنگ ایلیا.
· دلاواله، پیترو(1380)، سفرنامه پیترو دلاواله، ترجمه: محمود بهفروزی ج 1 ، تهران: قطره.
· رابینو، هـ.. ل (1366)، مازندران و آسترآباد، ترجمه: غلامعلی وحید مازندرانی، تهران،: علمی و فرهنگی.
· فخرایی، ابراهیم (2535)، گیلان در گذرگاه زمان، تهران: جاویدان.
· نیکیتین، ب (1329)، ایرانی که من شناخته ام، ترجمه فره وشی، تهران: کانون معرفت.
· ویلز (1368)، ایران در یک قرن پیش، ترجمه غلامحسین قراگوزلو، تهران: اقبال.