در یادداشتی که با عنوان تحفههای پورداود از سفر به هندوستان، تقریبا همزمان با هشتادمین سالروز تأسیس انجمن ایرانشناسی، که یادگار پورداود است، منتشر شد ادعاهایی مطرح شد که در این یادداشت به آن میپردازم. در اینکه پورداوود اولین مترجم اوستا به فارسی است هیچ شبههای وجود ندارد.
“نگارنده همیشه در گوش داشت که زرتشتیان ایران نیز در میان هموطنان خود به درستکاری و بیآزاری و بردباری مشهورند. مطالعه کتب مزدیسنا و مشاهده اعمال پارسیان (هند) مرا بر آن داشت که به تفسیر اوستا، کتاب دینی ایرانیان، بپردازم تا از اینرو به تکلیف وجدانی و وظیفه وطنپرستی خود رفتار کنم و عموم هموطنان را از این آیین کهن، که امروز هم موافق تمدن و مقتضیات این دوره است، آگاه گردانم. در ماه خرداد ۱۳۰۵ شمسی تفسیر گاتها را، که قدیمترین قسمت اوستا و از سرودهای خود پیغمبر است، به انجام رسانیدم.”
ابراهیم پورداود در دیباچه جلد دوم یشتها توضیح میدهد که چه شد او شروع به تفسیر و ترجمهی اوستا کرد. او در اولین سفرش به هند دو سال و نیم در آن دیار بود و در آنجا بخشی از مزدیسنا و اوستا را برای اولینبار به زبان فارسی برگرداند..
دکتر بهرام فرهوشی، استاد دانشگاه تهران و شاگرد پورداود، در مقدمهی ویسپَرَد مینویسد:«
آنگاه که استاد دست به کار ترجمه و تفسیر اوستا زد، ایرانیان جز نامی از اوستا نشنیده بودند و از کیش و آیین و تمدن دیرین نیاکان خود بیخبر بودند. در همان اوقات، هنوز از روی جهل و تعصب، پیروان ارجمند دین کهن را میآزردند و جوانان ایرانی از زرتشت و دین زرتشتی جز کلمات گبر و مجوس چیزی نمیدانستند.»
دکتر محمد معین، صاحب فرهنگ معین و دیگر شاگرد پورداود، در یادنامهای که به مناسبت شصتسالگی استادش منتشر کرد مینویسد: «پورداود، کهنترین و مهمترین یادگار کتبی نیاکان آریایی خویش را از زبان دیرین به پارسی نوین درآورد و بدینوسیله نام خویش را در تاریخ و ادب ایران جاوید گذارد.»
آنگاه که پورداوود دست به کار ترجمه و تفسیر اوستا زد، ایرانیان جز نامی از اوستا نشنیده بودند و از کیش و آیین و تمدن دیرین نیاکان خود بیخبر بودند. در همان اوقات، هنوز از روی جهل و تعصب، پیروان ارجمند دین کهن را میآزردند و جوانان ایرانی از زرتشت و دین زرتشتی جز کلمات گبر و مجوس چیزی نمیدانستند
بهرام گور آنکلساریا، از دانشمندان پارسی هند و اوستاشناس معروف، در مقدمه یشتها درباره پورداود مینویسد: « ( او) ادبیات مقدس و معارف زرتشتی را در آلمان و فرانسه بیاموخت و بدان درجه شایستگی رسید که توانست ترجمهای از سرودهای پیامبر ایران که به زبان کهن اوستایی تقریر شده به زبان نوین ایران (پارسی) به جهان ارزانی دارد.»
پورداود در بیروت با محمدعلی جمالزاده، نویسنده، و دکتر مهدی ملکزاده، نویسنده کتاب تاریخ انقلاب مشروطیت، آشنا شد. جمالزاده دربارهی آشناییاش مینویسد: « پورداود در بیروت از جوانان شیکپوش به شمار میآمد و فضل و کمالش بهخصوص در فارسی و عربی از ما جوانان ایرانی بیشتر بود. از کسانش از رشت پول بیشتری مرتبا به او میرسید و از اینرو در مهماننوازی از دوستان دستوبالش بازتر بود و همیشه با خوشرویی زیادی از هموطنان جوان خود پذیرایی میکرد.»
او آن زمان دامنه شعری خود را بیشتر کرده بود و در میان «دانشجویان بهعنوان شاعری ملی و آزادیخواه» شناخته میشد. وقتی خبر شکست مشروطهخواهان با حمله محمدعلیشاه به مجلس و کشتن ملکالمتکلمین و میرزا جهانگیرخان شیرازی، مدیر صور اسرافیل، به بیروت رسید، پورداود در سرودهای فریاد کرد: « شام غم باز نمودار شد افسوس، افسوس / دلم از ظلمت آن تار شد افسوس، افسوس… مادر پیر وطن از غم فرزندانش / زار و دلگیر و عزادار شد افسوس، افسوس…»

بنابراین در مشروطه خواهی وی نیز شکی نیست. همانطور که در تهدید به قتل وی در اواخر عمر شکی نداریم.
او با آموزش زبان عربی در مدارس مخالف بود و میگفت؛ « تدریس عربی کمکی به دانشآموزان نمیکند و برای آموزش عربی باید مراکز جداگانهای درست شود و متقاضیان در آنجا آموزش ببینند.» همین نگاهش مخالفانی داشت که تفکرش را در ستیز با اسلام میدانستند. در اواخر عمر کسانی با فرستادن نامه به آدرس خانهاش او را به مرگ تهدید کردند که اگر از گفتن دربارهی قابلیت زبان پارسی در مقابل زبانهای خارجی و حذف زبان تازی از برنامهی مدارس و دانشگاهها دست بر نداری، تو را خواهیم کشت.
با دریافت این نامهها او بسیار نگران شده و کمتر بدون همراه جایی میرفت و به نوشتهی علیاصغر مصطفوی که هفت سال آخر عمر پورداود همواره با او بود: «بامداد روز یکشنبه ۲۶ آبان ۱۳۴۷ هنگامیکه همسر استاد از دیربیدارشدن وی به تردید افتاده بود، به کتابخانه مراجعه کرد، او را روی هم نیمتخت خود، آرام و دیدهفروبسته، خاموش یافت.»
پورداود در محل نخستین مدرسهاش در رشت که در آنجا خواندن و نوشتن آموخته بود به خاک سپرده شد. همانجا که اکنون در افخرا ثبت ملی شده است.
او با آموزش زبان عربی در مدارس مخالف بود و میگفت؛ « تدریس عربی کمکی به دانشآموزان نمیکند و برای آموزش عربی باید مراکز جداگانهای درست شود و متقاضیان در آنجا آموزش ببینند.» همین نگاهش مخالفانی داشت که تفکرش را در ستیز با اسلام میدانستند
اما از عنوان شروع کنیم. منظور از گیلانشاه کدام شخصیت است؟ در تاریخ گیلان، «گیلانشاه» نام یک پرنده کمیاب و نیز شخصیتهایی با دورههای زمانی مختلف بوده است.
۱- گیلانشاهِ ساسانی و گاوباری
مشهورترین کاربرد تاریخی این نام در شمال ایران به شخصی به نام گیلانشاه مربوط است که در روایات محلی و دودمانهای پساساسانی گیلان و طبرستان از او یاد شده است. او پدر گیل گیلانشاه (گاوباره) دانسته میشود. منابع تاریخی طبرستان و گیلان، گیلانشاه را از نیاکان دودمان گاوباری معرفی میکنند.
۲– گیل گیلانشاه (گاوباره)
گاهی در متون، «گیلانشاه» به اشتباه برای خودِ گیل گیلانشاه نیز به کار میرود. او فرمانروایی بود که در سده هفتم میلادی بر گیلان و سپس طبرستان حکومت کرد و بنیانگذار شاخهای از حکومتهای محلی شمال ایران شد.
عنوان یادداشت قصد احیای کدام شخصیت را برای پورداود، که نامش به تنهایی سترگ است داشته است؟
برای این ادعا که ” پورداود هنگام بازگشت از هند ماشینآلات کنفبافی، چایخشککنی، دخانیات و صنایع سلولزی را به گیلان آورد” در منابع شناختهشده زندگینامهای پورداود ارجاع مستقیمی یافت نمیشود. منابع معتبر درباره زندگی و آثار او عمدتاً بر فعالیتهای علمی، فرهنگی و دانشگاهی تمرکز دارند و اشارهای به واردات ماشینآلات صنعتی توسط شخص پورداود نکردهاند.
متن در مرز روایت ادبی و ادعای تاریخی حرکت میکند؛ یادداشت از یک سو میکوشد چهرهای کمتر شناختهشده از ابراهیم پورداود را معرفی کند و از سوی دیگر ادعاهایی را مطرح میسازد که برای اثبات آنها شواهد کافی ارایه نمیدهد. نتیجه آن است که خواننده با متنی مواجه میشود که بیش از آنکه پژوهش تاریخی باشد، نوعی بازسازی روایی از گذشته است.
نخستین مساله، استفاده از زبان قهرمانساز است. نویسنده پورداود را نه صرفا یک پژوهشگر و مترجم بزرگ، بلکه عامل اصلی تحول صنعتی گیلان معرفی میکند. در این روایت، او از هند بازمیگردد و همزمان هم اوستا را برای ایرانیان به ارمغان میآورد و هم فناوری صنعتی را.
گاهی در متون، «گیلانشاه» به اشتباه برای خودِ گیل گیلانشاه نیز به کار میرود. او فرمانروایی بود که در سده هفتم میلادی بر گیلان و سپس طبرستان حکومت کرد و بنیانگذار شاخهای از حکومتهای محلی شمال ایران شد. عنوان یادداشت قصد احیای کدام شخصیت را برای پورداود، که نامش به تنهایی سترگ است داشته است؟
چنین تصویری از نظر ادبی جذاب است، اما از نظر تاریخی نیازمند مدارک بسیار قوی است. هرچه نقش یک فرد در تحولات اجتماعی و اقتصادی بزرگتر توصیف شود، بار اثبات آن نیز سنگینتر میشود. حداقل در خصوص بادام زمینی مستنداتی وجود دارد که توسط پورداوود به ایران آورده شده است که البته در این یادداشت به بادام زمینی اشاره نشده است، اما در خصوص سایر ادعاها به سندیتی جز وضعیت مالی خانواده ابراهیم خان اشاره نشده است.
دوم نکته، فقدان ارجاعات مشخص است. متن از «نخستین ماشینآلات کنفبافی»، «صنایع دخانیات»، «چای خشککنی» و «صنایع سلولزی» سخن میگوید، اما هیچ نام کارخانه، سال تاسیس، سند تجاری، گزارش دولتی یا مدرک آرشیوی ارایه نمیدهد. در تاریخ اقتصادی، چنین ادعاهایی بدون استناد ارزش اثباتی محدودی دارند.
این ادعا که خانواده حاجی داوود از پایهگذاران صنایع تبدیلی کشاورزی گیلان بودند ، نیازمند استناد به اسناد ثبتی شرکتها، روزنامههای دوره قاجار و پهلوی اول، گزارشهای اقتصادی یا پژوهشهای دانشگاهی درباره تاریخ صنعت گیلان است. در متن حاضر چنین مستنداتی ارائه نشده است. در تحقیقات کتابخانهای صرفا در اساسنامه کارخانه گونیبافی به اینکه یکی از برادران پورداوود از سهامداران اولیه کارخانه بوده اشاره شده است.
در خصوص بنایی که در انزلی “هتل گُل سنگ” خوانده می شود، میدانیم که در گذشته به “خانه داوود زاده” شهرت داشته است. مرحوم حاج محمد علی داوود زاده برادر کوچک استاد ابراهیم پورداوود و مدیر عامل اسبق کارخانه گونی بافی رشت بوده که تا سال ۱۳۲۹ خورشیدی حیات داشته است.
سومین نکته، خلط میان نقش فردی و نقش خانوادگی است. متن گاهی از ابراهیم پورداوود سخن میگوید و گاهی از برادران و سرمایه خانوادگی. مشخص نیست کدام بخش از این فعالیتها مستقیما به پورداوود مربوط بوده و کدام بخش محصول تصمیمات اقتصادی سایر اعضای خانواده بوده است. این ابهام باعث میشود سهم واقعی هر فرد در تحولات مورد ادعا روشن نباشد.
اینکه پورداوود برادران خود را متقاعد کرد با سرمایه خانوادگی صنایع مدرن گیلان را ایجاد کنند، در منابع شناختهشده مربوط به پورداود بهطور مستقیم دیده نمیشود. ممکن است در اسناد محلی یا آرشیوهای اقتصادی گیلان شواهدی وجود داشته باشد که به شخصه ندیدهام، اما متن مورد بحث هیچ سند، تاریخ، نام کارخانه یا مدرک مشخصی ارایه نمیکند.
این ادعا که خانواده حاجی داوود از پایهگذاران صنایع تبدیلی کشاورزی گیلان بودند ، نیازمند استناد به اسناد ثبتی شرکتها، روزنامههای دوره قاجار و پهلوی اول، گزارشهای اقتصادی یا پژوهشهای دانشگاهی درباره تاریخ صنعت گیلان است. در متن حاضر چنین مستنداتی ارائه نشده است. در تحقیقات کتابخانهای صرفا در اساسنامه کارخانه گونیبافی به اینکه یکی از برادران پورداوود از سهامداران اولیه کارخانه بوده اشاره شده است
چهارمین نکته، نگاه دوگانه و سادهسازانه به تاریخ است. نویسنده در پایان مدعی میشود که خدمات این خانواده «در سایه تهمت و کمبینی پنهان مانده است». این گزاره بدون ارایه شواهد، نوعی چارچوب روایی میسازد که در آن خانواده مورد نظر قربانی بیمهری تاریخ معرفی میشوند. اما تاریخنگاری علمی نیازمند ارجاع مصادیق مشخص این «تهمتها» و «کمبینیها» است، نه صرفا اشاره به آنها.
در عین حال نباید ارزش اصلی متن را نادیده گرفت. نویسنده به درستی توجه ما را به این نکته جلب میکند که ابراهیم پورداود فقط یک مترجم اوستا نبود و در بستری اجتماعی و اقتصادی رشد کرده بود که هنوز بهخوبی مطالعه نشده است. این پرسش که آیا خانواده او در توسعه صنعتی گیلان نقش داشتهاند، پرسشی مهم و ارزشمند است. اما طرح یک پرسش با اثبات آن تفاوت دارد.
متن بیشتر از آنکه یک پژوهش تاریخی باشد، نوعی «روایت احیاگر» است؛ روایتی که میخواهد جایگاه یک خانواده را در حافظه تاریخی گیلان بازسازی کند. ارزش چنین تلاشی در ایجاد انگیزه برای پژوهش بیشتر است، اما تا زمانی که ادعاهای مطرحشده با اسناد آرشیوی، منابع دانشگاهی و شواهد قابل راستیآزمایی پشتیبانی نشوند، نمیتوان آنها را به عنوان واقعیتهای تثبیتشده تاریخی پذیرفت. بنابراین مهمترین نقد وارد بر این نوشته، نه نادرستی قطعی ادعاها، بلکه فاصله میان حجم ادعاها و میزان مستنداتی است که برای اثبات آنها عرضه شده است.