نان بر پهنای باند
شب با همه ترافیک خستگیاش، آرام آرام از پشت پنجره بالا میآید. به زنی فکر میکنم که روی میز کوچک آشپزخانه نشسته چراغ حلقهای هنوز روشن است. همان چراغی که روزگاری سایهها را پس میراند و صورتها را برای مشتریان آن سوی شهر و کشور روشن میکرد.
گوشی میلرزد و پیامی کوتاه بالا میآید: اتصال برقرار نیست. دوباره. لبخند حرفهای که سالها در آینه تمرین شده، میماسد. جاییکه یک نفر با عصا یا روی صندلی چرخدار با انگشتانی که به اندازه روزهای زمستان سرد نشدهاند، عکس میگرفت، کپشن مینوشت، سفارش میگرفت، بستهبندی میکرد به…