به بهانه ۲۱ شهریور، روز سینما؛

خاطره‌ای که در تاریکی جا ماند

0 ۶

بیش از یک قرن از ورود سینماتوگراف به ایران می‌گذرد؛ از روزهایی که نخستین تصاویر متحرک، ابتدا در دربار و بعد در سالن‌های عمومی، تماشاگران را با پدیده‌ای تازه روبه‌رو کرد. سینما اما خیلی زود از یک فناوری تازه فراتر رفت و به بخشی از زندگی اجتماعی مردم تبدیل شد؛ جایی برای گردهم آمدن، دیدن و دیده‌شدن و تجربه مشترک داستانی که بر پرده جان می‌گرفت.

 

برای نسل‌هایی از ایرانیان، خاطره‌ نخستین فیلم گاهی با نام سینمایی که فیلم را در آن دیده‌اند، پیوند خورده است. سینمارفتن، از خانه شروع می‌شد و در خیابان ادامه پیدا می‌کرد؛ قدم زدن تا سالن، ایستادن در صف، خرید بلیت، تماشای پوسترهای فیلم و سر بلند کردن به سوی سردری که نام فیلم را با نور و رنگ به خیابان اعلام می‌کرد.

 

آن روزها، خودِ سینمارفتن، بخشی از فیلم دیدن بود. صف گیشه فقط صف نبود. آدم‌هایی که یکدیگر را نمی‌شناختند، برای دقایقی در یک انتظار مشترک کنار هم قرار می‌گرفتند و پیرامون موضوع فیلم با هم صحبت می‌کردند. فیلم هنوز شروع نشده بود، اما روایت از همان بیرون سالن، شکل گرفته بود.

 

میثم کریمی: قدیم‌ها، سینما رفتن یک قرار جمعی بود؛ نه فقط برای تماشای فیلم، بلکه برای بودن در کنار هم. نیم ساعت زودتر می‌رسیدیم تا صندلی‌های وسط را بگیریم، بوی پفک و چیپس با بوی عطر و عرق قاطی شده و در سالن به مشام می‌رسید. آن لحظه‌ی جادویی که چراغ‌ها خاموش می‌شد، همه با هم سکوت می‌کردیم. آن سکوت، آن نفس مشترک، آن حسِ «ما با هم هستیم»، این‌ها همان خوشی‌های کوچک و صمیمی بودند که میلیون‌ها بار ارزشش از قیمت بلیت بیشتر بود

 

میثم کریمی، منتقد سینما، این بخش از خاطره‌ی سینما رفتن را چنین به یاد می‌آورد: «قدیم‌ها، سینما رفتن یک قرار جمعی بود؛ نه فقط برای تماشای فیلم، بلکه برای بودن در کنار هم. نیم ساعت زودتر می‌رسیدیم تا صندلی‌های وسط را بگیریم، بوی پفک و چیپس با بوی عطر و عرق قاطی شده و در سالن به مشام می‌رسید. آن لحظه‌ی جادویی که چراغ‌ها خاموش می‌شد، همه با هم سکوت می‌کردیم. آن سکوت، آن نفس مشترک، آن حسِ «ما با هم هستیم»، این‌ها همان خوشی‌های کوچک و صمیمی بودند که میلیون‌ها بار ارزشش از قیمت بلیت بیشتر بود.»

 

این تجربه اما برای نسل‌های مختلف، شکل‌های متفاوتی داشته است. برای بعضی‌ها، سینما ابتدا با هیجان فیلم‌های عامه‌پسند، قهرمانان روی پرده و لذت ساده تماشای یک فیلم آغاز و بعد، در مسیر زندگی، به علاقه‌ای جدی‌تر و حتی به یک حرفه تبدیل شد.

 

مجتبی کوه‌کن، سینماگر گیلانی، از تجربه‌ی هم‌نسلان خود چنین می‌گوید: «در دهه‌های ۶۰ و ۷۰ خورشیدی، برای نسل ما تنها سرگرمی، سینما بود؛ هنری که در ایران سرگرمی تعریف نشده بود و احیای ژانر هم وجود نداشت. اما دیدن فیلم‌های اکشن، جنگی و کمدی و برخی فیلم‌های عاشقانه، تنها دلیل ما برای رفتن به سینما بود. ما در جامعه‌ای زندگی می‌کردیم که تمایل به قهرمان شدن داشتیم. قهرمانان سینما، برایمان شبیه به خود زندگی بود.»

 

برای کوه‌کن، همین تماشای ساده و سرگرم‌کننده، به‌تدریج مسیر دیگری پیدا کرد؛ مسیری که از میل به فهمیدن و جست‌وجوی سینمای متفاوت گذشت و او را به جشنواره، تحصیل و در نهایت کار حرفه‌ای در سینما رساند. او در این‌باره می‌گوید: «اما من ناخودآگاه شاید به دلیل نیاز خودم برای فهمیدن، سینما را از بخش اندیشیدن دنبال می‌کردم و گرایش به سینمای هنری و خاص و دیدن فیلم‌های شبکه‌ی ۴ (سینما ۴) و دیدن برخی فیلم‌های جنجالی و خاص، به جشنواره فجر و فعالیت در سینما گرایش پیدا کردم و به‌تدریج در این رشته سینما تحصیل کردم و سینما شد شغل من.»

 

این روایت نشان می‌دهد که سینما برای بخشی از نسل‌های گذشته، فقط مقصدی برای گذراندن چند ساعت سرگرمی نبود؛ بلکه می‌توانست نقطه‌ی آغاز یک علاقه، یک مسیر فکری و حتی انتخابی برای زندگی حرفه‌ای باشد. فیلم از پرده پایین می‌آمد، اما اثرش می‌توانست سال‌ها در زندگی مخاطبانش ادامه پیدا کند.

 

در چنین تجربه‌ای، خود سالن هم بخشی از ماجرا بود. سردر سینما، عکس بازیگران، پوسترهای رنگارنگ و نورهایی که نام فیلم را در شب به شهر خبر می‌دادند، بخشی از حافظه‌ی بصری شهر بودند. سینما در خیابان هم حضور داشت؛ در پیاده‌رو، پشت ویترین‌ها و در صف‌هایی که گاهی از مقابل گیشه تا بیرون سالن کشیده می‌شدند.

 

درهای سالن که باز می‌شد، صندلی‌ها پر، چراغ‌ها خاموش و پرده روشن می‌شد. آدم‌هایی با سن، سلیقه و پیشینه‌ی متفاوت، برای مدتی کوتاه در یک جهان مشترک قرار می‌گرفتند. با هم می‌خندیدند، با هم سکوت می‌کردند و گاهی یک صحنه، یک جمله یا پایان یک فیلم، واکنشی جمعی در سالن به وجود می‌آورد.

 

مجتبی کوه‌کن: در دهه‌های ۶۰ و ۷۰ خورشیدی، برای نسل ما تنها سرگرمی، سینما بود؛ هنری که در ایران سرگرمی تعریف نشده بود و احیای ژانر هم وجود نداشت. اما دیدن فیلم‌های اکشن، جنگی و کمدی و برخی فیلم‌های عاشقانه، تنها دلیل ما برای رفتن به سینما بود. ما در جامعه‌ای زندگی می‌کردیم که تمایل به قهرمان شدن داشتیم. قهرمانان سینما، برایمان شبیه به خود زندگی بود

 

شهریار پورسیدیان، فیلمساز گیلانی، سینما رفتن در گذشته را بخشی از تجربه‌‌ی جمعی مردم دانسته و می‌گوید: «به نظرم سینما رفتن در گذشته فقط تماشای یک فیلم نبود؛ بخشی از تجربه فرهنگی و اجتماعی مردم بود. سینما می‌توانست محلی برای مواجهه با فیلم‌های اندیشه‌محور و آثار فرهنگی باشد، با نمونه‌های آثار غنی فرهنگی که در حافظه‌ی جمعی فعالان سینما و سینمادوستان همچنان باقی‌ست.

 

امروز اما بخش قابل‌توجهی از اکران‌ها، تحت‌تاثیر فیلم‌های کم‌مایه و سرگرمی‌محور قرار گرفته و فرصت کمتری برای سینمای فرهنگی و اندیشه‌ورز باقی مانده است. به همین دلیل من کمتر از گذشته به سینما می‌روم؛ از طرف دیگر، نسل جوان امروز، انتخاب‌های بسیار گسترده‌تری دارد و می‌تواند محتوای مورد علاقه‌اش را از طریق شبکه‌های اجتماعی، پلتفرم‌ها و وب‌سایت‌های نمایش فیلم، پیدا کند، بنابراین سینما دیگر مثل گذشته در اولویت او نیست».

 

این تغییر فقط در محتوای فیلم‌ها یا انتخاب مخاطب دیده نمی‌شود؛ شیوه‌ی تماشا نیز تغییر کرده است. امروز فیلم بیش از هر زمان دیگری در دسترس است. می‌توان آن را در خانه، روی مبل، در مسیر رفت‌وآمد یا در فاصله‌ی میان دو کار روزانه تماشا کرد. مخاطب، انتخاب بیشتری دارد، می‌تواند فیلم را متوقف کند، عقب ببرد، جلو بزند و حتی اگر حوصله نداشت، آن را نیمه‌کاره رها کند.

 

مجتبی کوه‌کن نیز همین تغییر را بخشی از وضعیت امروز سینما می‌داند و می‌گوید: «امروز به دلایل متعدد سینما رقیبی جدی به نام پلتفرم‌ها دارد و مخاطب به دلیل دسترسی به اینترنت و سبک زندگی تمایلی برای رفتن به سالن تاریک سینما و تجربه جمعی برای دیدن فیلم ندارد».

 

در این میان آن‌چه از تجربه‌ی جمعی گذشته کم‌رنگ شده، فقط صف بلیت یا صندلی‌های پر سالن نیست؛ بخشی از مناسبات اجتماعی پیرامون فیلم نیز تغییر کرده است. زمانی فیلم می‌توانست موضوع گفت‌وگویی باشد که از سالن آغاز شده و در راه بازگشت ادامه پیدا می‌کرد. امروز ممکن است همان گفت‌وگو در فضای مجازی شکل بگیرد، اما تجربه‌ نشستن کنار آدم‌های دیگر و واکنش همزمان به یک تصویر، کیفیت دیگری دارد.

 

میثم کریمی این تفاوت را از زاویه‌ای صمیمی‌تر روایت نموده و می‌گوید: «سینمای امروز، فقط یک اتاق تاریک تنهایی است. آدم‌ها گاهی فیلم می‌بینند و اغلب، وسط آن نیز، اینستاگرام‌شان را چک می‌کنند؛ انگار پرده‌ی نقره‌ای دیگر جادو نمی‌کند! نه هیجان و نه عاشقانه‌های عیان و یواشکی در سالن سینما به وقت تماشای عاشقی بر پرده سینما.

سینما رفتن دیگر یک تجربه‌ منحصر به فرد نیست؛ شاید فقط یک نوستالژی به جا مانده از گذشته است؛ ما حتی یادمان نیست که تجربه مشترک با هم بودن را از دست داده‌ایم».

 

شهریار پورسیدیان: امروز بخش قابل‌توجهی از اکران‌ها، تحت‌تأثیر فیلم‌های کم‌مایه و سرگرمی‌محور قرار گرفته و فرصت کمتری برای سینمای فرهنگی و اندیشه‌ورز باقی مانده است. از طرف دیگر، نسل جوان امروز، انتخاب‌های بسیار گسترده‌تری دارد و می‌تواند محتوای مورد علاقه‌اش را از طریق شبکه‌های اجتماعی، پلتفرم‌ها و وب‌سایت‌های نمایش فیلم، پیدا کند، بنابراین سینما دیگر مثل گذشته در اولویت او نیست

 

سالن‌های سینما نیز بخشی از این دگرگونی را روایت می‌کنند. سالن‌هایی که زمانی بخشی از زندگی شهری بودند، در بسیاری از شهرها تعطیل شده‌اند یا شکل و کارکردشان تغییر کرده است. با خاموش شدن چراغ سردرها، چیزی بیشتر از یک تابلوی قدیمی خاموش می‌شود؛ گویی بخشی از حافظه‌ی جمعی شهر نیز از دست رفته است.

 

ادهم صفرزاده، فیلمساز و منتقد سینما، وضعیت امروز را با نگاهی انتقادی دنبال کرده و می‌گوید: «سینمای ایران، این روزها عرصه‌ی دریغ است. سینمایی که روزگاری با شاعرانگی، جسارت، اصالت و زبان منحصر‌به‌فردش جهان را به تحسین وا ‌می‌داشت، این روزها در چنبره‌ی تولیدات نازل، مبتذل و یک‌شکل به نفس افتاده است».

 

برای صفرزاده از دست رفتن سالن‌ها، حتی از افت کیفیت آثار نیز سخت‌تر است؛ چون سالن سینما فقط محل نمایش فیلم نبود، بخشی از حافظه‌ی فرهنگی و شهری مردم بود. این فیلمساز در ادامه می‌گوید: «تماشای مرگ خاموش سالن‌های سینما، از سقوط کیفی آن هم دردناک‌تر است. سینماهایی که دهه‌ها خاطره‌ جمعی یک ملت را در دل آجرهای کهنه و صندلی‌های مخملین خود پناه داده بودند، یکی پس از دیگری بسته می‌شوند.

 

چراغ سردرهایشان خاموش می‌شود، تابلوهای نئونی رنگ می‌بازند و در پسِ درهای زنجیرشده، سکوتی سنگین و بغض‌آلود لانه می‌کند؛ سالن‌هایی که یا به پاساژ و پردیس‌هایی با سالن‌های کوچک و خالی بدل می‌شوند یا در غبار فراموشی فرو می‌روند تا آخرین پیوندهای فیزیکی تماشاگران با خاطرات نوستالژیک پرده عریض نیز از هم بگسلد».

 

شاید به همین دلیل است که بخشی از علاقه‌مندان سینما هنوز به فضاهایی مانند سینماتک‌ها پناه می‌برند؛ مکان‌هایی که در مقیاسی کوچک‌تر، امکان دوباره با هم دیدن را فراهم می‌کنند.

ادهم صفرزاده پیرامون این تجربه می‌گوید: «ایستادن در این عصر ابتذال و نظاره کردن این زوال تدریجی، دردی است که تنها عاشقان واقعی سینما سنگینی‌اش را فهمیده‌اند و برای تاب‌آوری این وضعیت به سالن‌های کوچک «سینماتک»ها پناه آورده‌اند.

 

برای آن‌ها این گردهمایی‌های سینمایی تنها تماشای جمعی یک اثر نیست؛ بلکه تداوم و بقای سنت فیلم خوب دیدن بر پرده نقره‌ای است. برای آن‌ها پرده‌ی کوچک سینماتک، همچنان یک معبد است. حفظ این سنت، در واقع حفظ «آیین تماشا»ست؛ احترامی که تماشاگر برای خرد، هنر فیلم‌ساز، قاب‌بندی‌های دقیق و سکوت پرمعنا قائل می‌شود».

 

ادهم صفرزاده: تماشای مرگ خاموش سالن‌های سینما از سقوط کیفی آن هم دردناک‌تر است. سینماهایی که دهه‌ها خاطره‌ی جمعی یک ملت را در دل آجرهای کهنه و صندلی‌های مخملین خود پناه داده بودند، یکی پس از دیگری بسته می‌شوند. چراغ سردرهایشان خاموش می‌شود، تابلوهای نئونی رنگ می‌بازند و در پسِ درهای زنجیرشده، سکوتی سنگین و بغض‌آلود لانه می‌کند

 

در این نگاه، سینما هنوز می‌تواند چیزی فراتر از یک صفحه برای نمایش فیلم باشد؛ جایی که مخاطب نه فقط فیلم را، که حضور دیگران را نیز تجربه می‌کند. آدم‌هایی که شاید یکدیگر را نشناسند، اما برای ساعتی در یک تاریکی مشترک می‌نشینند و به یک تصویر نگاه می‌کنند.

 

این فیلمساز گیلانی بر این باور است که با حفظ این آیین، تماشاگر جزئی از جامعه‌ای می‌شود که همچنان فیلم خوب را مطالبه می‌کند تا خود را در برابر هجوم مداوم و سیستماتیک ابتذال فرهنگی مقاوم و مصون بدارد و این شاید تنها اتفاق مبارکی است که این روزها در عرصه سینمای ایران رقم می‌خورد؛ جایی که تماشاگران سینما همچنان خرد و اندیشه را پاس می‌دارند و به زبان مشترکی به نام «سینما» سخن می‌گویند.

 

شاید برای همین است که بعضی خاطره‌های سینمایی افراد، بیش از آن‌که درباره خود فیلم باشند، درباره‌ی آدم‌هایی هستند که در اطرافمان نشسته بودند. ممکن است سال‌ها از یک فیلم گذشته باشد و جزئیات داستانش از یاد رفته باشد، اما هنوز به یاد داشته باشیم با چه کسی برای دیدن فیلم رفتیم، کدام سینما بود، در کدام ردیف نشستیم یا بعد از فیلم در راه بازگشت درباره چه چیزی حرف زدیم.

 

سینما در طول این سال‌ها شکل عوض کرده است؛ از صف‌های طولانی گیشه و سردرهای روشن به سالن‌های کوچک‌تر و تماشای شخصی فیلم در صفحه‌های خانگی و تلفن‌های همراه رسیده‌ایم. دسترسی‌ها و انتخاب‌ها بیشتر شده، اما همزمان بخشی از تجربه‌ای که زمانی با «با هم دیدن» معنا پیدا می‌کرد، آرام‌آرام کم‌رنگ شده است.

 

۲۱ شهریور، روز سینما، فقط یادآور فیلم‌هایی نیست که دیده‌ایم؛ یادآور شیوه‌ای از فیلم دیدن نیز هست که امروز شکل دیگری یافته است. شاید به همین دلیل است، بعضی فیلم‌ها سال‌ها بعد در حافظه‌ی ما، نه با داستانشان، که با آدم‌ها و مکان‌هایی که کنارشان تماشا کردیم، زنده می‌مانند.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.