صنایعدستی از زندهترین روایتهای فرهنگ بومی هر سرزمین به شمار میآید؛ هنری که از دل زندگی روزمره مردم شکل میگیرد و در گذر زمان، بخشی از هویت و حافظه جمعی یک منطقه را با خود حفظ میکند. در بسیاری از نقاط ایران، این هنرها نهتنها یادگاری از گذشتهاند، بلکه میتوانند با نگاههای تازه دوباره در زندگی امروز معنا پیدا کنند.
در گیلان نیز چادرشببافی از جمله همین هنرهای ریشهدار است؛ پارچهای رنگارنگ که سالها در زندگی مردم این منطقه حضور داشته است.
فهیمه شفیعی، بنیانگذار برند «چوچاغ»، از جمله کسانی است که تلاش کرده با الهام از این هنر سنتی و بازطراحی آن در قالب محصولات متنوع، چادرشببافی را به بخشی از سبک زندگی امروز پیوند بزند.
– داستان ورود شما به چادرشببافی چه بود؟
من متولد روستای ساحلی «چاف» نزدیک چمخالهام. قرار بود چادرشب ببافم. اما مسیر کاریام اول از حسابداری گذشت. کارشناسی حسابداری گرفتم، بیشتر به خواست خانواده؛ پدر و مادرم کشاورز بودند و میخواستند من و خواهرم از سختی کشاورزی دور بمانیم. برای کار به تهران رفتیم و سالها کارمند بودم، اما زندگی شهری برای من که کنار شالیزار بزرگ شده بودم سنگین شد و به افسردگی رسیدم. از کار بیرون آمدم، مدتی با بیمه بیکاری سر کردم و برای بهتر شدن حالم سفر را شروع کردم. در سفرها کمکم کارهای هنری را هم تجربه کردم؛ از زیورآلات تا میکرو مکرومه و هر مهارتی را از دوستان یاد میگرفتم.
برای اینکه سواد سفرم بیشتر شود، در دوره راهنمای گردشگریِ موسسه «آوای طبیعت» ثبتنام کردم. همانجا وقتی درباره فرهنگ و ارزشهای گیلان صحبت میشد، مدام با خودم فکر میکردم چرا برنمیگردم. بعد از کرونا، در یکی از رفتوآمدها به گیلان، بهطور اتفاقی با بانویی از اقوام آشنا شدم که چادرشببافی انجام میداد و تصمیم گرفتم از او یاد بگیرم و پای دستگاه پاچال نشستم.
قرار بود من چادرشب ببافم. کنار هم قرار گرفتن این واژهها با حرف «چ»—مثل چاف، چوچاغ و چادر—باعث شد به این حرف فکر کنم. به همین دلیل این واژه تبدیل شد به نام برند چوچاغ؛ برندی که در طراحی آن هم از نقش چادرشب الهام گرفتهام
شروع کردم به یاد گرفتن و سریع پیش رفتم و همزمان یک دستگاه پاچال برای خودم تهیه کردم. من بعد از فراگیری مقدمات کار از ایشان، بهدنبال استادکارهای دیگر هم رفتم و طرح و نقشهای دیگر را یاد گرفتم و در مغازه خالی کنار خانه مادرم کارگاهم را راه انداختم. جلوی در هم پرده زدم تا کسی وارد فضای امنم نشود؛ آنجا پناهگاه من برای آزمونوخطا و پیدا کردن مسیرم شد.
– نام «چوچاغ» چه معنایی دارد و چرا این نام را برای برند انتخاب کردید؟
در گیلان این گیاه به خاطر بو و مزهای که دارد، در خوراک خیلی به کار میرود. شاید این نگاه در آغاز کمی دور از ذهن به نظر برسد، ولی من بیشتر به سرشت و حال و هوای خود این گیاه رسیده بودم.
وقتی گیاه چوچاغ میخواهد دانههایش را پخش کند، به شکلی خاردار درمیآید. آن بخش خاردار روی زمین میریزد و بعد کمکم از دل آن، گیاهی بسیار نرم، نازک و خوشبو به وجود میآید. اگر دیده باشید، گل بنفش آن حالتی تند و خشن دارد، با این همه بسیار زیباست. دانهها که روی زمین میریزند، از دلشان سبزیای لطیف و خوشبو درمیآید. این دگرگونی و ناهمسانی زیبایی که در این گیاه هست، چیزی است که کمتر کسی به آن توجه کرده است.
برای من، پیش از آنکه این جریان چوچاغ پیش بیاید، خود این گیاه همیشه بسیار ویژه بود. از یک سو، حس میکنم شباهت زیادی به خودم دارد؛ سرشتی سرسخت، تابآور و کمی وحشی، نه به معنای بد آن، بلکه به معنای آزاد و مهارنشدنی. در کنار این سرسختی، نرمی و ویژگی خاصی هم در آن هست. این هم بخشی از دلیل دلبستگی من به این گیاه بود.
قرار بود من چادرشب ببافم. کنار هم قرار گرفتن این واژهها با حرف «چ»—مثل چاف، چوچاغ و چادر—باعث شد به این حرف فکر کنم. به همین دلیل این واژه تبدیل شد به نام برند چوچاغ؛ برندی که در طراحی آن هم از نقش چادرشب الهام گرفتهام.

– چوچاغ چه زمانی متولد شد و با چه هدفی فعالیت رسمی خود را آغاز کرد؟
آن روزها بیشتر چادرشب میبافتم و هدیه میدادم؛ کارها برایم آزمونوخطا بود و فکر میکردم هنوز مناسب فروش نیست. اما هر بار میخواستم کارگاه را ببندم و فقط برای خودم کار کنم، باز پایم به آنجا باز میشد. روزی دوستانم از تهران آمدند کارگاهم را دیدند و دلگرمم کردند که این کار ارزش دارد و میتواند به درآمد برسد.کمکم با دلگرمی دوستانم جدیتر فکر کردم و سال 1399، برند «چوچاغ» آرامآرام شکل گرفت: اسم، هویت بصری و بعد هم برایش پیجی در اینستاگرام زدم و با چند پارچهای که بافته بودم شروع کردم محصول ساختن؛ کاری که آن زمان در چادرشببافی کمتر رایج بود.
بعدتر یک گزارش از شبکه «ایران کالا» از من و کارم پخش شد. شاید تاثیری در درآمد نداشت، اما باعث شد «چوچاغ» بیشتر دیده شود و از شهرهای مختلف شناختهتر شوم؛ همین دلگرمم کرد که تولید را جدیتر کنم و به بازارهای بیرون از گیلان هم فکر کنم.
در نهایت احساس کردم به فضای بزرگتری نیاز دارم و باز با کمک پدرم مغازهای در جای بهتر پیدا کردم و کارگاهم را به آنجا منتقل کردم.
در تمام آن مدت احساس میکردم مغازهداری با روحیهام سازگار نیست و چیزی از آن فضا واقعا متعلق به من نیست. برای همین بعد از یک سال مغازه پدرم را به او برگرداندم و تصمیم گرفتم مستقلتر زندگی کنم. چون میخواستم کارم را به خانه بیاورم، خانهای جنگلی و دوطبقه اجاره کردم؛ طبقه پایین را کارگاه کردم و در طبقه بالا زندگی میکردم. آنجا حال خوبی داشتم و حس میکردم بعد از همه رنجها به گنجی رسیدهام. مدتی بعد هم از آنجا به خانهای که حالا در آن زندگی میکنم، بهدلیل علاقه به بافت قدیمی شهر، نقل مکان کردم و اینجا بود که خشت پورد متولد شد.
بیشتر مشتریانم خانمها هستند؛ زنانی که یا گیلانیاند، یا از گیلان عبور کردهاند و با این فضا آشنا شدهاند، یا شناخت و علاقه خوبی به این هنر دارند. به طور کلی کسانی که به هنرهای دستی و صنایع دستی علاقهمندند مخاطبان اصلی این کار هستند. البته جالب است بگویم که در این چند سال اخیر مشتریان آقا هم بیشتر شدهاند
– الان چوچاغ وارد چندمین سال خودش شده است؟
از سال 1399 تا کنون، وارد ششمین سال خودش شده است.

– آن زمان محصولاتتان چه بود و الان چه محصولاتی را عرضه میکنید؟
در ابتدا بیشتر چادرشب میبافتم و بعد کمکم سراغ تولید بند عینک، کیسههای کوچک، رومیزی و محصولاتی از این دست رفتم. اما امروز تنوع کارهایم بسیار بیشتر شده و بهصورت دستهبندیشده ارائه میشود؛ از محصولات فرهنگی گرفته تا وسایل خانه و زیورآلات و دیگر تولیدات متنوع.
مثل دفترها و دفترچهها که جلد پارچهای (از جنس چادرشب) و صحافی دارد و با کاغذ کاهی تهیه شده است. آینههای جیبی که با جلد پارچهای تهیه میشود.
من برای مجموعه خودم 4 خیاط دارم، دو خانم بافنده هم هستند که خودشان دستگاه پاچال دارند و زمانی که سفارشاتم زیاد میشود از آنها کمک میگیرم.
سال گذشته هم در استانداری رشت به عنوان یکی از دختران کارآفرین معرفی شدم.
– از چه متریالی برای پادرشببافی استفاده میکنید؟
نخی که در چادرشببافی استفاده میشود معمولا نخ مصنوعی اکریلیک است. برای گلرشتهزدنها از پشم دستریس استفاده میکنم. نخهای طبیعی هم وجود دارد؛ حتی امسال برای اولین بار خودم ابریشم کشیدم. اما چون نخ ابریشم بسیار گران است و هزینه تولید را بالا میبرد و در نتیجه تقاضای کمتری دارد، بیشتر از نخهای مصنوعی استفاده میکنیم.
– تلفیق پارچههای سنتی با سبک زندگی مدرن چقدر در فروش شما تاثیرگذار بوده است؟
محصولات سنتی، چون ریشه در گذشته دارند، بیشتر پاسخگوی نیازهای گذشتهاند. اما با توجه به سبک زندگی و نیازهای امروز، بهتر است این محصولات با نگاهی خلاقانه بازطراحی شوند و به نوعی برای آنها نیاز جدید ایجاد شود. این رویکرد به عرضه و فروش هم کمک زیادی میکند. اگر قرار بود فقط چادرشب کامل ـ که پارچهای نسبتا بزرگ است ـ ارائه شود، دامنه مخاطبان بسیار محدودتر میشد.
اما وقتی تکهای کوچک از این یادگار اصیل به محصولی کاربردی تبدیل میشود، خودبهخود نوعی نیاز شکل میگیرد؛ مثلا ممکن است کسی بهجای خرید یک چادرشب کامل، به استفاده از دفترچهای با تکهای از چادرشب علاقهمند شود.

این رویکرد هم برای منِ تولیدکننده و هم برای خریدار بهصرفهتر است. در عین حال باعث شده بازار و نیازهای آدمها را بهتر بشناسم و به این فکر کنم که چطور میشود این پارچه را از محدوده گیلان فراتر برد و به جاهای دیگر هم رساند.
به گمان من ریشهها اصیلترین جریانها را شکل میدهند. چیزهایی که بعدها به ما اضافه شدهاند، لزوما از آنِ ما نیستند و در ذات یک زندگی واقعی جای ندارند. در مقابل، ریشهها کمکم خودشان را به ما نشان میدهند و به نظر میرسد آدمها هم در این زمینه به نوعی آگاهی رسیدهاند
– با چه سرمایهای کار را شروع کردید؟
سالی که کار را شروع کردم، حالا که به آن نگاه میکنم انگار صد سال از آن گذشته است. خوب به خاطر دارم که با حدود ۱۵ میلیون تومان شروع کردم و مقدار زیادی نخ هم تهیه کرده بودم. اما امروز برای شروع همین کار، حداقل به ۸۰ تا ۹۰ میلیون تومان سرمایه اولیه نیاز است.

– مخاطب اصلی محصولات چوچاغ کیست؟
مخاطبینم از ابتدا گیلانی بودهاند و الان نسبت غیرگیلانیها هم قابلتوجه شده ولی هنوز هم بیشتر گیلانی هستند.
بیشتر مشتریانم خانمها هستند؛ زنانی که یا گیلانیاند، یا از گیلان عبور کردهاند و با این فضا آشنا شدهاند، یا شناخت و علاقه خوبی به این هنر دارند. به طور کلی کسانی که به هنرهای دستی و صنایع دستی علاقهمندند مخاطبان اصلی این کار هستند. البته جالب است بگویم که در این چند سال اخیر مشتریان آقا هم بیشتر شدهاند.
به گمان من ریشهها اصیلترین جریانها را شکل میدهند. چیزهایی که بعدها به ما اضافه شدهاند، لزوما از آنِ ما نیستند و در ذات یک زندگی واقعی جای ندارند. در مقابل، ریشهها کمکم خودشان را به ما نشان میدهند و به نظر میرسد آدمها هم در این زمینه به نوعی آگاهی رسیدهاند.

– الان وضعیت فعلی بازار صنایعدستی در ایران چگونه است؟
پیش از گرانیها و محدودیتهای فضای مجازی، مخاطبان خوبی داشتیم و حتی نمایشگاههای پررونقی برگزار میکردیم. این نمایشگاهها فرصتی بود تا افرادی که ما را در اینستاگرام و فضای مجازی ندیده بودند، محصولاتمان را از نزدیک ببینند و همین موضوع فروش ما را دوچندان میکرد.
اما حالا شرایط بسیار متفاوت شده است. نخی که میخریم از کیلویی حدود ۳۰۰ هزار تومان به حدود یک میلیون و پانصد هزار تومان رسیده و نخ ابریشم هم کیلویی حدود ۲۰ میلیون تومان شده است. این وضعیت برای منِ تولیدکننده اضطراب زیادی ایجاد میکند؛ چون برای بافت یک چادرشب باید رنگهای مختلف نخ تهیه کنم و با این نگرانی تولید کنم که آیا اصلا فروخته میشود یا نه.
از طرفی ما برای معرفی رویدادها و کارهایمان بسیار از اینترنت کمک میگرفتیم، اما حالا میتوان گفت فروشمان حتی به کمتر از نصف گذشته رسیده است. به همین دلیل سرمایه در گردش و توان تولید ما عملا خوابیده؛ چون برای تامین مواد اولیه باید هزینه زیادی پرداخت کنیم، در حالی که فروش مثل قبل جریان ندارد. این اضطرابی که بهوجود آمده، برای یک هنرمند خیلی سنگین است.
در بازارچه هم همینگونه است؛ کسی غرفهای دارد و یک بار با ما همراه میشود، اما بار دیگر شدنی نیست که او را فرا بخوانیم، چون شاید کار او با زمینه کار ما همخوانی نداشته باشد. نام «خشت» نشان از همین راه پیوندی دارد؛ راهی که باز میشود تا ما این رویداد را به شهرهای دیگر ببریم و این از کارهایی بود که میخواستم برایش انجام دهم
– شما مدیر بازارچه خشت پورد بودید، اولین بازارچه زمانی شروع به کار کرد و چه هدفی پشت آن بود؟
در کل، جریان بازارچه «خشت پورد» برای من از جایی شروع شد که فهمیدم خیلی از آدمها برای شرکت در بازارچه، نیاز به یک تلنگر دارند. کارگاهم را که باز کردم فکر میکردم استقبال بهتر باشد، ولی دیدم آدمها آنقدرها هم اهل این نیستند که بلند شوند و یک روز بیایند کارگاه هنری و این چیزها.
برای همین وقتی بازارچه شهری راه انداختم، میخواستم ببینم آیا مردم برای بازارچه میآیند یا نه. دیدم بله؛ وقتی بازارچه باشد و چند نفر کنار هم باشند، مردم میآیند. چون دوست دارند جایی بروند، یک نوشیدنی یا چای بخورند و همزمان گشتی هم در بازارچه بزنند.
اولین رویداد «خشت پورد» را در همان دوره قطعی اینترنت برگزار کردیم؛ خرداد ۱۴۰۰. آن زمان اینترنت برای مدتی قطع شد، بعد دوباره وصل شد و بعد از جنگ ۱۲روزه رویداد دوم را داشتیم. در هر فصل یکبار برگزار کردیم و این بازارچه اخیر، پنجمین رویداد و اولین سالگرد آن بود. تابستان گذشته میزبان بلوچستان بودیم، در فصل پاییز مهمان گلخانه دکتر سما در لاهیجان با موضوع محصولات بازیافتی و در فصل زمستان به دلیل جنگ بازارچه را در حیاط خانهام برگزار کردم.
مهمترین رویداد «خشت پورد» برای ما همان رویداد زمستان بود. چون همه در شرایط سخت و تاریکی بودیم، اما من به بچهها گفتم دوباره بلند شوید؛ حتی اگر کوچک باشد، حتی اگر نشود مثل قبل برگزار کرد، حتی اگر فقط دور هم جمع شویم. گفتیم بیایید در حیاط برگزارش کنیم. رویداد زمستان در حیاط خانه چوچاغ برگزار شد.
هدف یکساله ما این است که با «خشت پورد» به شهرهای دیگر هم سفر کنیم و رویداد را در جاهای تازه برگزار کنیم.

– چرا نام خشت پورد؟
پل خشتی راهی برای پیوند دادن است. نامی که برای آن برگزیدم، نشاندهنده همین پیوندی است که آدمها را از دور و نزدیک به یکدیگر میرساند. گاهی کسی از روی این پل میگذرد و بار دیگر نمیگذرد.
در بازارچه هم همینگونه است؛ کسی غرفهای دارد و یک بار با ما همراه میشود، اما بار دیگر شدنی نیست که او را فرا بخوانیم، چون شاید کار او با زمینه کار ما همخوانی نداشته باشد. نام «خشت» نشان از همین راه پیوندی دارد؛ راهی که باز میشود تا ما این رویداد را به شهرهای دیگر ببریم و این از کارهایی بود که میخواستم برایش انجام دهم.
– برای شما پراستقبالترین رویداد خشت پورد کدام بود؟
من در این چهار پنج سالی که فروش داشتهام، بیشترین رکورد فروش را همان بازارچه خشت پورد اول زدم. فروش رویداد اول برایم یک رکورد بود.
قدر هنرمندان را بدانیم؛ همین جوانهایی که امروز با سختی کار میکنند، همانهایی هستند که میتوانستند ایران را ترک کنند و در جای دیگری از دنیا زندگی کنند. اما بسیاری از آنها، از جمله خود من، ماندهاند چون این سرزمین را عاشقانه دوست دارند
– بزرگترین آرزوی شما برای ادامه مسیر «چوچاغ» و رویداد «خشت پورد» چیست؟
من یک آرزو برای رشته و فعالیتی که در آن کار میکنم دارم؛ اینکه بتوانم فضایی ثابت و محلی در اختیار داشته باشم، یک خانه یا مکان دائمی که محل برگزاری نمایشگاهها باشد تا دیگر دغدغه فصلهایی مثل پاییز و زمستان را نداشته باشیم.
اگر حمایتهایی از سوی نهادهایی مثل میراث فرهنگی، اوقاف یا شهرداری انجام شود ــ که واقعا هم امکانات و اختیار چنین کاری را دارند ــ و فضایی در اختیار ما قرار بگیرد، میتوانیم این جریان را بهتر و گستردهتر ادامه دهیم. برای مثال، من خودم برگزارکننده رویداد «خشت پورد» هستم، اما با وجود تمام زحمتی که برای آن کشیدهام، تا امروز حتی یک ریال هم برای خودم برنداشتهام. هیچوقت هم از هنرمندانی که در این رویداد شرکت میکنند درخواستی نداشتهام، در حالی که برگزاری آن واقعا کار سختی است و شب و روز دوندگی دارد.
با این حال در ذهنم همیشه این احساس وجود دارد که این جریان، جریان برکت است. وقتی رویداد و بازارچهای برگزار میشود، فقط هنرمندان نیستند که بهره میبرند؛ حتی مغازهدار سر کوچه هم فروش بیشتری پیدا میکند. در واقع یک زنجیره از خیر و سود برای خیلیها ایجاد میشود و همه در کنار هم نفعی میبرند.
به همین دلیل فکر میکنم اگر کمی حمایت صورت بگیرد، میشود این جریان را قویتر کرد. شهری کوچک مثل لنگرود واقعا باید از چنین ظرفیتی استقبال کند و برایش ارزش قائل باشد که با آدمهایی کار کند که با عشق و دغدغه در حال ساختن چنین جریانهایی هستند.

– شما به ریشهها اشاره کردید؛ بهنظر شما نقش ریشهها در نجات اقتصادی و اجتماعی چیست؟
در شرایط اجتماعی امروز، شاید تصور شود که هنر و هنرمند چندان اهمیتی ندارند. مشکلات آنقدر زیاد شده که اگر کارگاههای هنرمندان تعطیل شوند، به نظر میرسد اتفاق خاصی نمیافتد. اما من همیشه معتقد بودهام که اگر روزی قرار باشد چیزی ما را نجات دهد، همین ریشهها و هنرها هستند.
شاید اگر ما تا این اندازه به داراییهای طبیعی ایران، مانند نفت و منابع مشابه، تکیه نمیکردیم و اجازه میدادیم هنرمندان از طریق فروش آثارشان در بازارهای خارج از کشور بخش اقتصادی فعالیت خود را تامین کنند، امروز اینهمه گلایه وجود نداشت. در واقع ما خودمان میتوانیم بازار هدف خود را پیدا کنیم، اما شرایط بهگونهای پیش میرود که همیشه در آخرین مرحله به هنرمندان توجه میشود. کمتر کسی به این نکته توجه دارد که هنر و هنرمند میتوانند نجاتدهنده جریان اقتصادی و اجتماعی باشند.
در هر استانی که سفر میکنیم، هنرمندان توانمند، خلاق و ارزشمندی حضور دارند؛ بهگونهای که شاید همان استان بتواند بدون تکیه بر درآمدهای نفتی نیز به رشد و پویایی برسد. برای مثال، در استان گیلان اگر گردشگری در مسیر درستی هدایت شود و هنرمندان بتوانند محصولات زیبای صنایعدستی و آثار الهامگرفته از طبیعت را عرضه کنند، امکانات و ظرفیتهای بسیار مناسبی در اختیارشان قرار دارد.

– و حرف آخر؟
قدر هنرمندان را بدانیم؛ همین جوانهایی که امروز با سختی کار میکنند، همانهایی هستند که میتوانستند ایران را ترک کنند و در جای دیگری از دنیا زندگی کنند. اما بسیاری از آنها، از جمله خود من، ماندهاند چون این سرزمین را عاشقانه دوست دارند.
