دکتر محمد قریب، بنیانگذار و پدر طب اطفال، در سال 1334، باغی را در شهر کومله فعلی در شهرستان لنگرود خریداری و عمارتی را در میانه باغ ساخت که محل سکونت موقت و محل طبابت او بود. باغ و عمارت چندین دهه توسط خانواده «ابیضی ومهماندوست» آباد و نگهداری شده و اکنون عمارت نیازمند مرمت اساسی است.
این گزارش، نگاهی دارد به چگونگی ساخت خانه و باغی که دکتر قریب در زمان اقامت در گیلان، در عمارت سکونت و طبابت میکرد و اکنون این پتانسیل گردشگری نیازمند مرمت و رسیدگی است.
***
روزگار غریبی است اما نه به غربت «روزگار قریب». از وقتی سریال27 قسمتی با عنوان «روزگار غریب» در سال 1386 از رسانه ملی پخش شد، شهرداری«کومله» واقع در شهرستان لنگرود، دوتابلو در خیابان مسیر «کومله» به «اطاقور» نصب کرد. شاید بسیاری میپندارند نامگذاری «کوی دکتر قریب» در سینهکش کوه، تاثیر پخش آن سریال باشد. اما کمتر کسی میداند که در آن کوچه، خانه باغی لای بوتههای چای سرپاست که زمانی دکتر «محمد قریب»، نبض بیماران را می گرفت، و رنج را از تنشان میزدود.
خانهای که دکتر قریب در میانهی بوتههای چای اقامت داشت، تنها ویلایی برای تفریح و استراحت او نبود تا از ازدحام پایتخت به کوهی پناه بیاورد که از بلندای آن موجهای دریا در ساحل لنگرود پیدا بود. این خانه و باغ، مطب پزشکی دکتر محمد قریب هم بود که تمام اهالی روستاهای اطراف انتظار میکشیدند تا حداقل ماهی یک بار دکتر قریب بیاید و طبیب غربتشان باشد. و چه بسا، بسیاری از کودکان دیروز به خاطر تشخیص درستِ «بنیانگذار طب اطفال» درمان شدند و اکنون در پیرانهسر، یاد و نام کسی را زنده نگه میدارند که عمرش اول بهمن ماه 1353 و در 65 سالگی به پایان رسید. بر سنگ مزار دکتر قریب نوشته شده؛« مرگ نادره علامهای به غارت برد و فروغ جهان کودکان مرد»
خیابان دکتر قریب در تهران که به بیمارستانی که او بنیانگذارش بود منتهیست برای بسیاری از ساکنان بلوار کشاورز آشناست اما «کوی قریب» در شهر کومله غریب است و از سال 1353 تاکنون دیگر دکتر قریب را ندیده است.

درست بالای کوهی که دامنهاش انبوه بوتههای چای و مرکبات بر مسافران مسیر «کومله» به سمت «اطاقور» رشک میورزد، زمانی دکتر قریب پیاده تا چشمه پایین دست میرفت، دست نمازی میگرفت، آب از چشمه بر میداشت و دوباره به خانه باز میگشت. درب را «حاج علی ابیضی» باز میکرد، اگر نبود همسرش«خدیجه مهماندوست» و اگر دست هر دو به کار باغ بود، بچههای قد و نیم قد این زوج. و دکتر قریب میدانست که خانه و مطبش را به امانت دار خوبی سپرده است.
و حالا یکی از دختران ابیضی، خاطراتش را ازخانه باغ قریب اینگونه مرور میکند؛ « از پنجسالگی، خاطراتی را به یاد دارم که بعضی از آنها به قدری روشناند که گویی همین دیروز اتفاق افتاده؛ صداها، آدمها، خانه، درختها، بوی خاک خیسخورده، مسیر چشمه و چهرههایی که دیگر در میان ما نیستند. وقتی از کودکیام حرف میزنم، نمیتوانم فقط از خودم بگویم.
کودکی من با قصه پدر و مادرم، با باغ، با آدمهایی که در آن زندگی میکردند و با نام «دکتر محمد قریب» گره خورده است؛ نامی که برای خانواده ما فقط نام یک پزشک بزرگ نبود، بخشی از تاریخ زندگیمان بود.»
دکتر محمد قریب، بنیانگذار و پدر طب اطفال در سال 1334 باغی را از خاندان صوفی در «کومله» خریداری می کند و در زمان حضور در گیلان، اهالی برای درمان به این خانه باغ رفت و آمد داشتند
پدر و مادرم همیشه برایمان از کودکی خودشان تعریف میکردند؛ هر دو، زنبابا داشتند و از کودکی با یکدیگر همبازی. پدرهایشان نیز با هم دوست بودند. زندگی برای هر دوی ایشان آسان نبود و زنباباها با هردوی ایشان رفتار نادرستی داشتند. همین دوستی میان خانواده باعث شد در سنین یازده و دوازده سالگی ازدواج کنند. آن روزها خبری از تشریفات امروزی عقد و عروسی نبود.
هیچکس در آن روزها نمیدانست این دو کودک که از دل سختی به یکدیگر رسیده و زوجه هم شدند، سالها بعد سرنوشتشان با باغی بزرگ در دامنه کوه گره خواهد خورد که بعدها نام مردی بزرگ را بر تارک خود خواهد داشت.
از شلمان تا باغ
زینت ابیضی اضافه میکند؛ مادرم اهل شلمان بود. از خانوادهای که با خاندان «عبدالعلیخان صوفی» ارتباط داشتند. مادرم به عنوان مباشر و کارگزار از 15 سالگی، کارهای مربوط به او را انجام میداد. آن روزها منطقهای که بعدها به باغ دکتر قریب تبدیل شد، اصلا شبیه باغ سرسبز امروزی نبود. وقتی پدر و مادرم از شلمان به کوی فعلی دکتر قریب آمدند، جنگل و سنگلاخ بود.
زمینی فاقد بوتههای چای و درختان مرکبات. با همکاری و نظارت والدینم، کشت چای و درختان باغ آغاز شد. کارگر گرفتند، اما خودشان هم دست از کار نمیکشیدند. زمین برای کشت و کار آماده شد، تخم چای کاشتند. کمکم بوتههای کوچک چای از دل خاک سر برآورد و درختان پرتقال و مرکبات و دیگر درختان میوه کاشته شد.
دامنه کوهی که روزی جنگل و سنگلاخ بود، با دستان انسانهایی که به آبادانی ایمان داشتند، به باغی سبز و پرثمر تبدیل شد و باغ قریب جان گرفت. روایتهای ثبتشده درباره نگهداشت باغ در سالهای بعد نیز نقش خانواده ابیضی را تایید میکند.

اینکه آبادانی خانه، باغ چای و مرکبات و حتی کاشت درختان میوه، حاصل زحمت و مدیریت دو خانواده ابیضی و مهماندوست بوده و اعضای خانواده، هرکدام به شکلی در این کار سهم داشتهاند.
باغی که همه زندگی یک خانواده شد
«حاج علی ابیضی» پدرم، در شلمان املاک داشت، اما همه را فروخت و خرج همین باغ کرد. برای مسیر دسترسی به باغ جاده ساخت و برای آبادانی خانه و باغ هزینه کرد و هرجا لازم بود خودش وارد کار می شد. برای او این خانه باغ، بخشی از زندگی اش بود. حتی تل انبارهایی برای پرورش کرم ابریشم در حیاط ساخته بود که به مرور زمان از بین رفت. هر چه در این خانه باغ هست، یک باره ایجاد نشده و داستانی پشت خود دارد. عمارت دو طبقه، چندین بار (سال 49 و 69) تعمیر و بازسازی شده. سال ۱۳۵۸ نیز در حیاط، حمام و سرویس بهداشتی ساختند.
این خانه باغ شاهد تولد و بزرگ شدن چند نسل از خانواده ابیضی بوده و سرنوشت باغ نیز در این سالها تغییرات زیادی داشته است.
دکتر قریب چگونه به باغ رسید؟
پدرم تعریف میکرد؛ سال 1334 خورشیدی آقای صوفی، یکی از ملاکین معروف املش، فرزند بیمارش را برای درمان به تهران می برد و دکتر محمد قریب او را درمان میکند. پس از آن خان صوفی تصمیم میگیرد برای قدردانی این باغ را به عنوان هدیه به دکتر قریب بدهد. اما دکتر با پرداخت مبلغ 200هزار تومان، در عمل باغ را از جناب صوفی میخرد.
آن زمان حاج علی ابیضی و خدیجه همسرش در این باغ کار میکردند و زمانیکه آقای صوفی تصمیم میگیرد ایشان را به املاک خودش در املش ببرد، دکتر قریب مخالفت کرده و حرفی میزند که سالها در ذهن خانواده ما ماند: «من امانتدار خوبی هستم. این را از تو قبول کردم. اگر علی و خدیجه نباشند، من با این باغ چه کار کنم؟!»
و اینگونه خانواده ابیضی در باغی ماندند که خود آباد کرده بودند. دکتر قریب باغ را گرفت، اما آدمهای باغ را رها نکرد. زمین برایش ارزش داشت، اما آدمهایی که آن زمین را آباد کرده بودند، ارزش بیشتری داشت.
در یک روایت محلی هم آمده؛ دکتر قریب با خاندان صوفی ارتباط داشت و از طریق همین ارتباط، زمینهای دامنه کوه به او معرفی شد و برای نگهداری و آبادانی باغ، خانوادهای مورد اعتماد انتخاب شد. ولی این روایت اصلا صحت ندارد.
باغ چای و مرکبات، پیش از حضور دکتر قریب، توسط خانواده ابیضی و مهماندوست آباد شده و پس از فوت دکتر قریب در سال 1353 نیز همچنان توسط ایشان نگهداری و حفاظت میشد
خانه و مطب دکتر قریب در میان بوته های چای
عفت ابیضی درباره چگونگی ساخت بنای مسکونی، توضیح می دهد: قبل از این عمارت دو طبقه، کلبهای کوچکی ساخته شد و بعدها عمارت اصلی را در سال 1336 خورشیدی ساختند. طبقه اول در اختیار خانواده ابیضی بود و طبقه دوم در اختیار دکتر قریب و همسرش. و در عمل محل سکونت و طبابت دکتر قریب شد.
برای تمام اهالی این منطقه، خانهباغ دکتر قریب شبیه یک درمانگاه عمومی بود. مردم وقتی میفهمیدند دکتر به باغ آمده از اطراف برای درمان به این خانه میآمدند. قریب، پزشک اطفال بود. اما در فقدان امکانات درمانی در آن سالها، هرکس نیاز به درمان داشت، بزرگ یا کوچک، سراغ دکتر قریب را می گرفت.
مردم روستاهای اطراف، بیمارانشان را برای درمان نزد دکتر قریب میآوردند و او در نبود امکانات درمانی کافی، برای مردم منطقه مانند طبیب عمومی عمل میکرد. دکتر قریب فقط منتظر نمیماند تا بیمار به سراغش بیاید، گاهی خودش به روستاهای اطراف میرفت، بیماران را معاینه میکرد و توصیههای بهداشتی میداد. یکی از توصیههایش این بود: «در آفتاب بمان، هوای تازه بخور.» اگر کسی سیگار میکشید، بهخصوص اگر بیمار بود، او را سرزنش میکرد که چرا به فکر سلامتی خودش نیست.

صبحهای دکتر قریب
از خاطراتی که هیچوقت فراموش نمیکنم، سحرخیزی دکتر قریب است؛ صبح زود به سمت چشمه میرفت، وضو میگرفت.آب در تُنگ دو رنگ سفید و سبزش میریخت و به خانه برمیگشت و گاهی قطرهای آب روی سرمان میریخت.
باوجود گذشت سالها از فوت دکتر قریب، تصویر او و کارهایی که انجام میداد، هنوز برای من زنده است.
خشکسالی تابستان 1352 و باغی که دوام آورد
زینت ابیضی از دیگر خاطراتش میگوید: برخی سالها، طبیعت سخت میگرفت. تابستان سال ۱۳۵۲ خشکسالی شدیدی آمد. درختان پرتقال تشنه بودند. من و خواهرانم؛ عفت، عشرت و فضیلت، با حلبهای هفدهکیلویی آب، بارها و بارها آب پای درختان میریختیم. هر بار که حلب را بلند میکردیم، فقط آب دادند به یک درخت نبود، درواقع بخشی از خاطراتمان را نجات میدادیم.
زمستان همان سال، برف سنگینی بارید. آنقدر سنگین که درختان پرتقال تاب نیاورد و شاخهها شکستند و بسیاری از درختان از بین رفت. اما پدرم دوباره درخت کاشت. او سالها همین کار را کرده بود. هر وقت عنصری از بین میرفت، دوباره میساخت.
این باغ و تمام عناصر پیرامونش، دنیای خانواده ما بود. مادرم هسته میوهها را در جیبش نگه میداشت و در باغ میکاشت. انگار برای او هر هسته، وعده یک درخت در آینده بود. من رفت و آمد مهمانان دکتر قریب را هم بعضا به یاد دارم. از جمله مرحوم بازرگان و طالقانی را که به این خانه باغ آمدند.
خانه باغ قریب، تنها محل استراحت و یا طبابت او نبود. مجالس عروسی زیادی در این باغ برگزار شده، کودکان زیادی در این باغ بازی کردند، کار کردند و بزرگ شدند.
پدر و مادرم حدود بیست سال در کنار دکتر قریب کار کردند. بیست سال یعنی کودکی فرزندان، تولدها، بیماریها، تابستانهای گرم و زمستانهای سخت. بیست سال کاشتن و برداشت، ساختن و آباد کردن. و در تمام این سالها، رابطهای میان خانواده ما و دکتر قریب شکل گرفت که با مالکیت یک باغ قابل توضیح نیست و تنها به نگهداری از یک باغ و ملک محدود نمی شود. او از خانواده ما حمایت میکرد و برخی از اعضای خانواده برای ادامه تحصیل به تهران رفته و با حمایت دکتر قریب در خانه او تا مقطع تحصیلات عالیه پیش رفتند.
خانه باغ دکتر قریب در کوی موسوم به قریب در شهر کومله، موقعیت ممتازی برای جذب گردشگر دارد اما عمارت قریب نیازمند مرمت اساسی است
خروج از کشور و فوت دکتر قریب
سال۱۳۵۲ دکتر قریب برای درمان پایش به خارج از کشور رفت. یک سال بعد در اول بهمن ۱۳۵۳، درگذشت. وقتی خبر رسید، انگار چیزی از زندگی باغ کم شد.یک جمله دکتر قریب در زمان مرگ گفته بود که در خانواده ماند؛ «من را به خانه باغ کومله، پیش حاج علی و خدیجه ببرید.» باغ برای دکتر قریب فقط یک ملک نبود، خاطره بود و مهمتر از همه، آن خانه باغ روح داشت.
مرگ دکتر قریب پایان داستان خانه باغ نبود. مادرم وکالت خانم قریب را بر عهده داشت و بسیاری از کارهای او را انجام میداد. تا سال ۱۳۸۲، اسناد بانکی واریز پول به حساب خانم قریب وجود دارد. دو خانواده، یک قصه مشترک داشتند و خانه باغ نیز همچنان نیازمند رسیدگی بود.
***
سالها از فوت خدیجه مهمان دوست و حاج علی ابیضی، میگذرد، خانه باغ قریب دیگر آن شکوه گذشته را ندارد. هزینه نگهداری بالا رفته، بوتههای چای آب میخواهند، ستونهای آهنی بالکن و ایوان عمارت آسیب دیده و خانه مرمت اساسی میخواهد.
اما خاطره دکتر قریب هنوز در این خانه باغ مانده است. خاطرهای که برای آیند و روندگان در کوی قریب، داستانی چگونگی ساخت این عمارت و آبادانی باغ چای و مرکباتی است که محل طبابت دکتر قریب بود و شادی کودکان شرق گیلان.
شاید دوباره خانه قریب آباد شد و داستان طبابتش تنها لای کتابها نماند و در باغ او روایت بنیانگذار پدر طب اطفال زنده شد. باغی که روزی از سنگلاخ توسط خانواده ابیضی و مهماندوست متولد و آباد شد و 90 سال از آن مراقبت کردند.
*با تشکر از سید سجاد حسینی برای بازدید از خانه باغ دکتر قریب

